چیزی از جنس انتظار ...
دلم میخواد بنویسم ، این روزها فقط نوشتن آرومم میکنه ، خودم رو مینویسم ، تنهاییم رو خط خطی میکنم ، شادیهام رو روی یه تیکه کاغذ کوچیک نقاشی میکنم و دردهام رو مثل جوهر میریزم روی کاغذ ، کاغذی که حالا سیاه شده ...
مینویسم ، پاک میکنم ، نقاشی میکنم ، انتظار میکشم ....
انتظار چی ؟
هیچی ...
بیخودی منتظرم ، منتظر چیزی که خودم هم نمیدونم جنسش از چیه ...
***
چقدر دلم میخواد سرم رو بذارم روی شونه هات ، چقدر دلم میخواد کنارت بشینم و صدای نفسهات رو بشنوم ، به صدای بی رمقت رو گوش بدم ...
وقتی درد رو توی چهره ات میبینم دلم از جا کنده میشه ، وقتی میبینم که هیچ کاری نمیتونم برات بکنم و فقط شدم باری روی دوشت ...
وقتی دست سوخته ات رو دیدم تمام وجودم سوخت ...
حالا که من نمیتونم برات کاری بکنم حداقل خودت یه کم بیشتر مراقب باش ...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|