تبليغاتX
آن سوي مه - مانع ...
 
 

وقتی تو راهی قدم میگذاری اول راه پیش خودت فکر میکنی و حدس میزنی که چه موانعی سر راهت هست ، اکثر مواقع حدست درست از آب در میاد و با برنامه ریزی قبلی و تهیه ملزومات میتونی راحت یا با کمی مشکل ( از نوع پیش بینی نشده ) از اون موانع عبور کنی ...

ولی گاهی اوقات هر چی به اون مانع نزدیکتر میشی میبینی که داره بزرگتر و بزرگتر میشه ( مثل کوه ) ، تا جایی که دیگه حتی توی نگاهت هم جا نمیگیره ، اونوقته که 2 راه بیشتر نداری ، یا برمیگردی عقب و دوباره از صفر شروع میکنی و با برنامه ریزی دقیق و تهیه ملزومات دوباره راه رفته رو طی میکنی و یا قدرت برگشتن و راه رفته رو دوباره طی کردن رو در خودت نمی بینی ، اونوقت تنها چاره ات اینه که مسیرت رو تغییر بدی و از کنار اون مانع رد بشی و پا به بیراهه ای بگذاری که نمیدونی آخرش به کجا ختم میشه ...

توی راهی قدم گذاشتم که میدونستم مانع بزرگی سر راهم هست ولی حالا هر چی دارم بهش نزدیکتر میشم اون مانع هم بزرگتر و بزرگتر میشه ، قدمهام داره کم کم سست میشه ، زانوهام به لرزش افتاده ، توان برگشتن رو هم ندارم ، همیشه برگشتن به عقب برای من سخت بوده ، ترجیح میدم مسیرم رو عوض کنم ، شاید این بار هم یکی از همون تغییر مسیرهای لعنتی باشه ولی حتی توان تغییر مسیر رو هم ندارم ، شاید موندم ، بین راه ، بدون هیچ چیز ... 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم تیر 1386ساعت 13:53  توسط سعید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM