در باره ننوشتنهايم هميشه و مكرر توضيح داده ام. براي همين ديگر زياد توضيح نمي دهم. اينبار دلم خواست يك مرخصي طولاني به خودم بدهم و زمانش به آن اندازه باشد كه دلم براي نوشتن تنگ بشود. و خيلي زود اين اتفاق افتاد اما ...
اما در زندگي زمانهايي هست كه مسدود مي شوي. دلت مي خواهد سياسي بنويسي كه بهايش برابر است با خريدن دردسري بزرگ به قيمت سر. مي خواهي از دل بنويسي مي ترسي ديگران را دچار صفتهاي پسوند و پيشوند دارش كني. ميخواهي طنز بنويسي سوژه اي جز تراژديهاي بزرگ پيدا نمي كني. حتا از اتفاقات خوب هم نمي تواني بنويسي چون مطمئن نيستي اين اتفاقات براي ديگران خوشايند باشد. خيلي چيزها هم قابل وصف نيستند. تجربه هايي گاه تلخ و گاه شيرين. مثل آنكه بخواهي درد را وصف كني يا عشق را توصيف.
پس باز سكوت مي كني...
اما نكته اي براي گفتن ماند. اينكه همه ما وقتي در شرايط سخت قرار مي گيريم با همه ادعايمان آنقدر بي اعتقاد و بي اعتماد مي شويم كه بسياري از تجربه هاي خوب گذشته را فراموش مي كنيم. دلمان ميخواهد معجزه اي بشود و بشويم كانون توجهات كائنات. اما نمي دانيم داستان دنيا ميليارها كاراكتر دارد با نقشهاي گوناگون و دوربينش بعد از حركتهاي سريع و بسيارش بالاخره روزي ما را در كادر "كلوزآپ" ش خواهد گرفت. دير يا زود بايد آماده بود.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|