يك ) حتماً براي شما هم پيش اومده كه وقتي داريد مسيري رو پياده ميريد به ماشيني بربخوريد كه روشن نميشه و راننده اش از شما بخواد كه ماشين رو هل بديد ، براي من كه خيلي پيش اومده ، اگر حوصله داشته باشم كه ميرم و كمكش ميكنم ولي اگر حوصله نداشته باشم ترجيح ميدم راهم رو كج كنم و از يه مسير ديگه برم ، داستان اين وبلاگ هم يه جورايي شبيه اون ماشيني شده كه خيلي وقته حركت نكرده و حالا استارت نميخوره ، حالا بماند كه چرا ولي مثل دنياي واقعي ، اينجا هم تقريباً همينطوره ، فقط فرقش اينه كه اينجا بايد وبلاگ رو آپديت كني ...
دو ) مدت نسبتاً زيادي بود كه اينجا هيچ خبري نبود و حميد چيزي نمينوشت ، من هم خيلي بهش گير مي دادم كه چرا هيچي نمينويسي و از اين حرفها ، هميشه هم اين آقا حميد يه بهونه اي توي آستينش داشت كه منو دست به سر كنه ، من هم ديگه زياد پيگير نشدم تا اين كه چند روز پيش فهميدم بعله ، زير گوشمون داره اتفاقاتي ميفته كه ما بي خبريم ...
سه ) راستش هيچوقت از اين تعارفها و تبريكهاي مرسوم خوشم نميومده ، جمله ها و كلمه های تكراري كه روي زبون همه هست ، هميشه دلم ميخواد چيزي بگم كه بتونه اون احساسي رو كه در اون لحظه دارم كامل نشون بده كه اكثر اوقات هم چيزي پيدا نميكنم ، به خاطر همين هم هميشه زمانی که میخوام به کسی تبریک بگم دست و پاي خودم رو گم ميكنم و آخرش سوتي ميدم ...
اگر با اين همه مقدمه چيني كه كردم هنوز متوجه نشديد كه چه خبره بايد عرض كنم خدمتتون كه بعله ، آقا حميدِ ما رسماً به جرگه متأهلين پيوسته ...
هيچوقت يادم نميره وقتي اين خبر رو بهم داد ، حالي بهم دست داد كه به قول دوست عزيزمون سهراب ، اگر خودم عروسي ميكردم اينقدر خوشحال نميشدم ...
در هر حال ، بازگشت به قسمت سوم ، اينجا هم نميتونم تبريك درست و حسابي بگم ، همونطور كه وقتي حميد خبر رو بهم داد چيزي نتونستم بگم ، فقط ميتونم بگم هر دوي شما رو خيلي دوست دارم و اميدوارم هميشه شاد و خوشبخت در كنار هم باشيد ...
پ . ن : ندارد . ( یعنی اول داشت ، ولی حالا ندارد ) ...
یک : آخرین باری که اینجا نوشتم روز اول دی ماه سال گذشته بود ، چند باری که اومدم و اینجا نوشتم به خاطر این بود که خود حمید از من میخواست ، حالا دلیلش برای نوشتن هر چی که بود ( از نداشتن موضوع گرفته تا حوصله و ... ) ولی حالا خودم میخوام بنویسم ، بدون اینکه حمید ازم بخواد ، مگه چیه خب ؟؟؟
دو : امروز صبح توی خواب ، یاد کیف سامسونم افتادم که توی دوران راهنمایی میگرفتم دستم و الان توی انباری داره خاک میخوره ، وقتی از خواب بیدار شدم و صبحانه رو خوردم رفتم توی انباری و کیفم رو پیدا کردم ، از اونجا که مدتها بود سراغش نرفته بودم ، رمزش رو هم فراموش کرده بودم ، خلاصه یه کم که باهاش سر و کله زدم باز شد ، کلی چیز توش بود ...
کلی خاطره خاک گرفته ...
چند تا مجله که متعلق به سالهای 56 تا 59 بودن ، کتاب قرآن صبحگاهی که توی دوران راهنمایی هر روز صبح توی صف از روش یه سوره رو میخوندیم ، نامه هایی که خالم وقتی رفت آمریکا تا حدود 2 سال برام میفرستاد ، یه مداد مخصوص طراحی و سه تا تقویم پرماجرا ...
سال 75 بود که تصمیم گرفتم روزانه هام رو یه جایی بنویسم ، تقویمی پیدا کرده بودم و هر روز اتفاقات ( هر چی که بود چه مهم و چه معمولی ) رو توی اون مینوشتم ...
امروز که به اون نوشته ها نگاه کردم انگار که یه غریبه اونها رو نوشته بود ، کسی که هیچی ازش نمیدونم ، یه نوجوون که بزرگترین خوشحالی زندگیش بازی با Playstation بود ، همه چیز براش توی همون دستگاه خلاصه میشد ...
نوجوونی که تنها دلمشغولیش گرفتن نمره توی درسهاش بود ، فقط و فقط همین ...
ولی حالا ....
سال 76 یه تقویم کوچیک جیبی داشتم که فقط روزهای مهم رو توش علامت میزدم و کنارش یکی از حروف انگلیسی رو مینوشتم تا یادم بیاد اون اتفاق چی بوده ...
سال 77 اما ، سالی بود که کم کم نوشتن رو گذاشتم کنار ، شاید تنها اتفاق مهم که توی اون تقویم نوشتم این بود که توی راه دبیرستان خوردم زمین و چونه مبارک شکست و با همون وضع رفتم مدرسه و باقی ماجرا ...
بعد از چند دقیقه کیف رو بستم و گذاشتم سر جاش ...
با همه خاطراتش ...
سه : اگر قصد دارید برید سینما ، از روی جوایزی که فیلم گرفته در موردش قضاوت نکنید ، یهو میبینید فیلم مورد نظر مثل روز سوم یا فرزند خاک از کار در میاد ، اونوقت ....
تنها فیلمی که این چند وقت دیدم و ازش خوشم اومد " مینای شهر خاموش " بوده ، که البته از جمع 10-15 نفری ما فقط 3-4 نفر ازش خوششون اومده بود ...
پ . ن 1 : دقیقاً دو هفته است که حمید وبلاگش رو آپدیت نکرده ، اینو گفتم که بدونید ...
پ . ن 2 : شاید اون چیزی که مدتها ازش گریزان بودید یه روزی بدجوری نظرتون رو جلب کنه ، مثل من که از یکی از خواننده ها به شدت متنفر بودم ولی 2-3 روزیه که آخرین آلبومش بدجور به دلم نشسته ، اسمش رو هم نمیگم چون خیلی جواته ...
چیزی از جنس انتظار ...
دلم میخواد بنویسم ، این روزها فقط نوشتن آرومم میکنه ، خودم رو مینویسم ، تنهاییم رو خط خطی میکنم ، شادیهام رو روی یه تیکه کاغذ کوچیک نقاشی میکنم و دردهام رو مثل جوهر میریزم روی کاغذ ، کاغذی که حالا سیاه شده ...
مینویسم ، پاک میکنم ، نقاشی میکنم ، انتظار میکشم ....
انتظار چی ؟
هیچی ...
بیخودی منتظرم ، منتظر چیزی که خودم هم نمیدونم جنسش از چیه ...
***
چقدر دلم میخواد سرم رو بذارم روی شونه هات ، چقدر دلم میخواد کنارت بشینم و صدای نفسهات رو بشنوم ، به صدای بی رمقت رو گوش بدم ...
وقتی درد رو توی چهره ات میبینم دلم از جا کنده میشه ، وقتی میبینم که هیچ کاری نمیتونم برات بکنم و فقط شدم باری روی دوشت ...
وقتی دست سوخته ات رو دیدم تمام وجودم سوخت ...
حالا که من نمیتونم برات کاری بکنم حداقل خودت یه کم بیشتر مراقب باش ...
وقتی تو راهی قدم میگذاری اول راه پیش خودت فکر میکنی و حدس میزنی که چه موانعی سر راهت هست ، اکثر مواقع حدست درست از آب در میاد و با برنامه ریزی قبلی و تهیه ملزومات میتونی راحت یا با کمی مشکل ( از نوع پیش بینی نشده ) از اون موانع عبور کنی ...
ولی گاهی اوقات هر چی به اون مانع نزدیکتر میشی میبینی که داره بزرگتر و بزرگتر میشه ( مثل کوه ) ، تا جایی که دیگه حتی توی نگاهت هم جا نمیگیره ، اونوقته که 2 راه بیشتر نداری ، یا برمیگردی عقب و دوباره از صفر شروع میکنی و با برنامه ریزی دقیق و تهیه ملزومات دوباره راه رفته رو طی میکنی و یا قدرت برگشتن و راه رفته رو دوباره طی کردن رو در خودت نمی بینی ، اونوقت تنها چاره ات اینه که مسیرت رو تغییر بدی و از کنار اون مانع رد بشی و پا به بیراهه ای بگذاری که نمیدونی آخرش به کجا ختم میشه ...
توی راهی قدم گذاشتم که میدونستم مانع بزرگی سر راهم هست ولی حالا هر چی دارم بهش نزدیکتر میشم اون مانع هم بزرگتر و بزرگتر میشه ، قدمهام داره کم کم سست میشه ، زانوهام به لرزش افتاده ، توان برگشتن رو هم ندارم ، همیشه برگشتن به عقب برای من سخت بوده ، ترجیح میدم مسیرم رو عوض کنم ، شاید این بار هم یکی از همون تغییر مسیرهای لعنتی باشه ولی حتی توان تغییر مسیر رو هم ندارم ، شاید موندم ، بین راه ، بدون هیچ چیز ...
بعضي وقتها يك صدا تو را با خود بر ميدارد و مي برد . به يك زمان ناشناخته يا يك خاطره آشنا . سفري به سرعت نور در اعماق ذهن كه شايد انيشتين هم در چنين حالتي به آن رسيده باشد . صداي باد و صداي رقص برگها ، صداي موج يا صداي زخمه يك ساز از پس نوازش انگشتان ، علي الخصوص اگر صدايي با احساس همراهش باشد .
بعد بنشيني روي يك تخته سنگ يا روي شنهاي ساحل يا روي مبل و دستهايت را نيم مشت بزني زير چانه هايت و زل بزني و ذهنت را بفرستي به آرشيو خاطره هايت تا يكي از آنها را بردارد . حالا چشمهايت را ببندي تا ذهنت مثل آپاراتهاي قديمي آنرا پخش كند بر پرده پلكهايت و تو دلتنگ شوي . درست مثل ديدن عكسهاي قديمي آلبوم . بعد هم زهرخندي و آهي شايد . اما نه از سر افسوس كه از نوازش دل انگيز خاطره ها .
*****
خوشم . شايد الكي و شايد كوتاه . اما همين كه مي توانم دوست داشته باشم يعني زنده ام . بعضي وقتها نگران مي شوم . از بلند شدن پيشاني يا از رويش موهاي غريبه بر شقيقه ها . اما فهميده ام كه رسوخ افكار بي حاصل به ذهنت جز اغتشاش و يأس ثمري ندارد . دل را بايد پر كرد از چيزهاي دوست داشتني . اگر نمي شود بايد برايشان جا خالي كرد . كينه و بغض و حرص را بايد با لگد به بيرون انداخت . اگر تنگي هم براي دلي هست بايد براي " عشق " باشد .
*****
سلام همسايه قديمي ...
آسمانم ابري نيست . فقط خاكستري شدم . درست مثل رنگ وبلاگم . آخر خاكستري همه رنگها را در خود دارد . منتها گنگ . درصد رنگها مشخص نيست . براي همين است كه خاكستري را رنگ نمي دانند . براي همين است كه همه از گنگ نوشتنم گلايه ميكنند . قلمم خوب رنگها را تجزيه نمي كند . خاكستري من از جنس سياه و سفيد نيست . تركيب لايه لايه رنگهاست . براي همين حوادث نه آنچنان قرمزم مي كند و نه آبي . گريه هم حكم غصه ندارد براي من . مجبورم نمادين بنويسم . زبانم بهتر از قلمم كار مي كند چون محدوديت ندارد . حالا فقط گاهي وقتها دلتنگ مي شوم . اما ديگر مأيوس نيستم . نمي خواهم بگويم بي تفاوت . شايد " تقدير گرا " بهترين واژه باشد . حوصله مبارزه هم ندارم . با هيچ چيز و هيچ كس . ايده آل هايم جمعي است و از من يك نفر هم كاري ساخته نيست . مي ماند جاي خالي يك رنگ كه همه هم با لطفشان منتظرش هستند . اگر مقدر شد خودش جايش را باز مي كند ميان رنگها با حايشه اي سفيد براي خودش . دور يا نزديك فعلاً خبري نيست .
خانم همکار رو میکنه به حمید و میگه : من میرم نمازخونه ، اگر کسی با من کار داشت بگید اونجا هستم ...
حمید : باشه ...
کمتر از پنج دقیقه بعد ...
من : حمید ، خانم همکار کجاست ؟
حمید : نمیدونم ... ![]()
پ . ن 1 : من که میگم باید برای حمید زن بگیریم ... ![]()
پ . ن 2 : البته بعداً فهمیدم که همکار خانم پنج دقیقه قبل از اومدن من به حمید گفته که میرم نمازخونه ... ![]()
***********
پ.ن۳:![]()
دوستان عزیز می بینید تا چشم من رو دو سه روز دور می بینند چه جوری زیرآب زنی میکنن.جاتون خالی دو سه روزیه که در فاصله ۳۰۰-۴۰۰ کیلومتری پایتحت در خطه سر سبز شمال هستم.زیاد به این نکات انحرافی دقت نکنید.این یک اصل در خبرسازیه که برای گمراه کردن افکار عمومی از اصل موضوع که همگی در جریان هستید
خبرهای حاشیه ای درست میکنن.
سعید خان بالاخره من بر میگردم دیگه.
پ.ن۴:مریم خانم محترم شما چون وبلاگ ندارید مجبورم اینجا براتون پاسخ بدم.۱)اولا چرا غیبت داشتید؟۲)لطفا عصبانی نشوید،دیگه تکرار نمیشه.![]()
وقتی "خاتونک" عزیزم در آخرین پست خودش مرا دعوت به بازی "تاثیرگذارترینها" می کرد ، شاید خود هرگز نمی دانست که وبلاگ و مطالب زیبایش یکی از تاثیرگذارترین دلایل برای تولد "آن سوی مه" بود .
با احترام و تشکر از او به خاطر دعوت من به این بازی نسبتا خطیر ، خلاصه ای از تاثیرگذارترینهای زندگیم را معرفی می کنم :
قطعاً بدترین و تاثیرگذارترین واقعه برای من و هم نسلان من وقوع انقلاب 57 بود . حادثه ای که در بحرانی ترین زمان شکل گیری شخصیت اجتماعی ما باعث ایجاد تضادهای شدید فکری و ایدئولوژیکی شد . واقعه نحسی که بیان شرح کوچکی از ماجرای آن به نوشتن کتابهایی قطور منجر خواهد شد ...
در میان شخصیتها و افراد پیرامونم به غیر از پدر و مادر عزیزم که در تربیت من نقشه اول و عمده را داشتند ، متأسفانه شخص دیگری که عامدانه و عاقلانه تآثیر قابل ملاحظه ای بر من گذارده باشد نمی یابم .
اما از لحاظ فکری کتابهای دکتر شریعتی ( هرچند که اکنون بیشتر عقاید انقلابیش را مردود می دانم ) تآثیر شگرفی در شکل گیری مبانی اعتقادی من داشت . علی الخصوص نگاه زیبای عقل مدارانه و انسان محور او در زندگی .
در میان نویسندگان قطعا شیوه نگارش زنده یاد "جلال آل احمد" در دوران نوجوانی ، موثرترین بود . در میان شخصیتها و نوابغ تاریخ ایران ، مولانا با آن مثنوی اعجاب انگیز و عاشقانه و کوروش کبیر با آن نگاه متمدنانه و انسان دوستانه در صدر موثرترینها قرار می گیرند .
در میان شعرا ( هر چند که گرایش آنچنانی به شعر آنهم از نوع اصولیش ندارم ) ضمن آنکه حافظ را بی بدیل ، اما سهراب سپهری را به خاطر نگاه عاشقانه و انسانی به زندگی موثرترین می دانم .
در میان رمانها با اعتراف به اینکه متأسفانه به خاطر روحیه کم حوصله خود ، تمایل چندانی به خواندن رمانهای بلند ندارم ، رمانهای کنار رودخانه پیدرا . . و کیمیاگر کوئیلو را بیشتر موثر می دانم .
در مورد ترانه ها و سرود به طور قطع سرود "ای ایران" ساخته "روح الله خالقی" و با صدای "استاد بنان" موثرترین است .
اما در میان خوانندگان ترانه بانوی ترانه و موسیقی پاپ ایران فائقه آتشین ( گوگوش ) و در بین خارجیها Celine Dion قرار میگیرد .
موثرترین فیلم خارجی از نگاه من "پدرخوانده" ساخته فرانسیس فورد کاپولا و موثرترینهای ایرانی "هامون" داریوش مهرجویی، "خانه دوست کجاست" عباس کیارستمی و " شبهای روشن " فرزاد مؤتمن ( كه این آخری را عاشقانه ترین فیلم تاریخ سینمای ایران می دانم ) .
اما در میان وقایع زندگی به غیر از مورد اول که بیشتر جنبه منفی داشت ، از قبولی و حضور در دانشگاه که باعث تحول فکری و اجتماعی ، و مقطع زمانی کوتاهی از سال 80 که بانی تغییرات اساسی نگاه من به زندگی گردید ، نام می برم .
در پایان با اعتراف به اینکه موارد ياد شده تنها خلاصه ای از تاثیرگذارترینهای زندگیم بود ، به دلیل آنکه اكثر خوانندگان "آن سوی مه" و سعید عزیزم "مرد معمولی" دوستان مشترک ما هستند و از طرف او دعوت شده اند ، مجدداً آنها را دعوت می کنم .
ضمن اینکه "مرد بارانی" عزیز هم اگر هوس کرد در این باره بنویسد خیلی خوشحال می شوم .
معمولاً توي اداره جات دولتي كه مجبوري براي گرفتن يك امضاء يا يه دستور ساده حداقل يك ساعت توي صف بايستي ، صحبتهاي زيادي بين مراجعه كننده ها پيش مياد كه بعضاً شنيدنش خالي از لطف نيست .
حدود سه هفته پيش رفته بودم اداره گذرنامه شرق تهران براي صدور گذرنامه ، بعد از حدود نيم ساعت كه توي صف بودم يه بنده خدايي با ظاهر كلافه و عصباني وارد شد و بدون توجه به صف رفت توي دفتر رئيس اداره ، بعد از چند دقيقه كه اومد بيرون و رفت آخر صف وايساد ، چند دقيقه كه گذشت شروع كرد با يكي ديگر از مراجعه كننده ها صحبت كردن ، من هم كه حوصله ام سر رفته بود داشتم حرفهاشون رو گوش ميدادم ، اينطوري كه من فهميدم اون بنده خدا مدتي قبل از عيد براي گذرنامه همسرش اقدام كرده بود و بعد از حدود 2 هفته هم گذرنامه صادر شده بود و براشون پست شده بود ، گويا بعد از عيد هم اين بنده خدا تصميم ميگيره با همسرش چند روزي بره دوبي ، همه كارهاش رو انجام ميده و آماده رفتن ميشه .
روزي كه پرواز داشتن ميرن فرودگاه و تمام مراحل اداري هم انجام ميشه و مهر خروج از كشور توي گذرنامه هاشون زده ميشه ، بعد از اين مرحله يكي از مأمورها متوجه ميشه گذرنامه خانم مشكل داره ، حالا اون مشكل چيه ؟ در قسمت جنسيت به جاي Female نوشته شده بود Male ...
همونجا برشون ميگردونن و بهشون ميگن بريد مشكل گذرنامه رو برطرف كنيد بعد بيائيد ، اون هم اومده بود اداره گذرنامه براي رفع مشكلش ، قسمت جالب ماجرا اينجاست كه توي اداره گذرنامه بهش گفته بودن چون خانمت از كشور خارج شده ما نمي تونيم كاري براش بكنيم ، بايد خود شخص حضور داشته باشه ...
اون بنده خدا هم هر چي توضيح داده كه اصلاً خانمم از كشور خارج نشده تأثيري نداشته و گفتن اگر اين خانم توي ايران هست چرا مهر ورود به ايران توي گذرنامه نخورده ...
ميگفت خانمم رو هم با خودم بردم و گفتم ايشون الان اينجاست ولي باز هم گفتن تا مهر ورود به ايران توي گذرنامه اش نخوره نمي تونيم كاري براش بكنيم ...
توي بعضي از ادارات ( مخصوصاً از نوع دولتي ) گاهي اوقات به آدم مشكلاتي بر ميخوره كه خيلي ساده و خنده دار هستش ولي حل كردنش .....
پ . ن : از اين به بعد به اسم نويسنده هر پست دقت بيشتري كنيد ![]()
... اوضاع بدجور قمر در عقربه ... آخه يكي بگه آدم حسابي نونت نبود ، آبت نبود وبلاگ نوشتنت چي بود ؟ تا حالا خوب چرخ ميزدي و پست ها رو ميخوندي ، بعد هم مثل آدمهاي كاربلد هي كامنت ميذاشتي كه فلان و بهمان بعد پيش خودت فكر مي كردي كه از ميون اين همه موضوع هاي مختلف براي نوشتن ، فلاني چرا اين موضوع رو واسه نوشتن انتخاب كرده ...
... هان حالا بچش ... يه هفته اي هست كه دارم هي قيلي ويلي ميرم ... دو سه بار نزديك بود برم زير ماشين ... هي فكراي جور و واجور مثل نوشته هاي اين بيلبوردهاي تبليغاتي ميان و از توي ذهنم رد ميشن ... همكارام هم كه فكر ميكنن خبري شده ، چون هي مات مي زنم و به سوژه هاي تموم نشدنيم فكر ميكنم ... كاش ميشد يه جوري Save كردشون ... قلم برميدارم كه بنويسم ، يه ذره مينويسم ... ارباب رجوع . نه نميشه ، اداره كه جاي نوشتن نيست ... كاش يه دستگاهي بود كه فكراتو مي نوشت ... يه لحظه ياد نويسنده هاي نگون بخت سريالهاي روتين افتادم كه هر شب بايد بره واسه پخش و تو اين وانفسا مردم رو بخندونه ...
حالا فهميدم چرا اين فيلمسازهاي نگون بخت سايه منتقد ها رو با تير ميزنن ، تا اونجا كه مي دونم به غير از يكي دو تا هيچكدومشون فيلمساز خوبي از آب در نيومدن .
اوه اوه ، همه اينا به كنار با پست آخر سعيد چيكار كنم ؟ سعيد خدا بگم چي كارت نكنه . سورپرايز چي بود كه نوشتي ؟ حالا ملت همه توي خماري موندن و فكر مي كنن از چه واقعه جذابي قرار با خبر بشن ، ولي وقتي ميفهمن اوضاع از چه قراره پيش خودشون تصور ميكنن طرف لعبتيه يا يه نويسنده آنچناني هستش ، نميدونن كه با يه آدم هاج و واج مونده طرفن كه واسه نوشتن يه پست ناقابل داره دست و پا ميزنه ...
آخه مشكل اينجاست كه طرف كلي قبلاً لاف اومده و قپي در كرده كه فقط نوشته هاي خودش رو پست ميذاره ولي حالا كه وقت عمل رسيده فهميده كه نه داداش ، اونطوري ها هم كه فكر ميكرده سوژه هاش جالب و جذاب نيستن يا لااقل تو نوشتن چيز جالبي از آب در نميان و يا تكراري هستن و بايد شيوه جديدتري براي بيانش پيدا كنه .
حالا همه اينا به كنار ، تصورش رو بكن به هزار زور و بدبختي نوشتي و پست زدي و آخر سر بشيني پاي دستگاه چشمات رو ببندي و هزار تا ورد بخوني و قسمت نظرات رو كليك كني و ببيني از مخاطب خبري نيست ... واي چه حال بدي به آدم دست ميده ...
ديگه چاره اي نيست . كار از كار گذشته . مقدمه هم كه خورد . بايد يه جورايي يه كاري كرد ... منتها شما هم بايد كمكم كنيد . حتي اگر حالتون از نوشته هام بد شد ، يه شكلك هم كه شده محض رضاي اين وبلاگ نويس تازه كار بذاريد .
راستي از همه كسايي كه توي همون مقدمه منو شرمنده لطفشون كردند ممنونم ، انشالله بتونم جبران كنم ...
مدتهاست که ننوشته ام . نه آنکه نویسنده باشم نه . برای تفنن یا دلخوشی . برای ایجاد روزنه ای که اشباع و تراکم افکار به انجماد نرسد . برای اینکه گفته باشم و نوشته باشم حتی برای خودم .
برای ننوشتن دلایل بسیار و برای نوشتن شاید بهانه ای لازم بود تا زمستان دو سال پیش که پیام کوتاهی از دوست عزیزم رسید که در آن آدرس وبلاگش را برای دوستان فرستاده بود و من هم که در آن زمان فراغت نسبی از کارهای روزمره پیدا کرده بودم ، از روی کنجکاوی پای در عرصه فضای مجازی گذاردم ، اما نه به عنوان نویسنده که به عنوان خواننده ای که گاه کوتاه سخنی را به عنوان نظر در پستهای مختلف دوستان می گذاردم .
از آن زمان دوستانم بسیار مورد لطفم قرار می دهند و پیشنهاد که عرصه قرائت را کنار گذاشته و به جرگه کتابت وارد شوم و از من هم انکار و آن هم به دلایلی که گزیده اش را می گویم .
اول ، رخوت و تنبلی و شاید بی انگیزگی که آفت نسل ماست ، نسلی که گمان می برد افکارش و حرفهایش در این زمانه خریداری ندارد . نسلی که سوخته و چشم به آسمان دوخته است . نسلی که ضربات روزگار نایی برای حرکت امیدوارانه اش نگذارده است و بخار گفتن را نه بر شیشه می دمد که به ناچار از چشمهای سردش می بارد ، که شیشه روزگار سخت مشجر است و ناصاف ...
دوم آنکه اصالتاً آدم منتقدی هستم و گرایشی ناخواسته به سمت سیاست که می تواند موجبات دردسر را فراهم کند .
و سوم نگرانی از این موضوع که نتوانم توالی مطالب را در زمانهای نزدیک حفظ کنم و نتیجتاً مخاطب را از دست بدهم و دلایل دیگر که گفتن و نوشتنش مثنوی هفتاد من کاغذ است ...
و اما حال و هوا و وضعیت بغرنج امروز از طرفی و اصرار از سر لطف دوستان عزیزم بهانه لازم را به نوعی ایجاد کرده است و امیدوارم که موفق به ایجاد ارتباط شوم تا انگیزه های ادامه راه فراهم شود .
و اما به نکته هایی باید اشاره کنم . اول آنکه حقیر هیچ گونه ادعایی در زمینه نگارش ، ادبیات و شعر ندارم و اگر هر از چند گاهی شعری یا متنی از طرف خودم نوشته می شود که با اصول و قواعد شناخته شده متفاوت است تنها چکیده طراوشات افکار است و لا غیر .
دوم سعی می کنم نوشته ها تا جای ممکن انتخابی و گزیده نوشته های دیگران نباشد و صرفاً بازگوکننده عقاید حقیر باشد .
سوم آنکه موضع من در مورد خانمهای گرامی از موضع احترام و لا ادری ( نمی دانم ) است و اگر در متنی برداشتی از غیر واقعی بودن تصورات من داشتند مصرانه می خواهم که تذکر دهند و از همه دوستان می خواهم که انگیزه حرکت را با نظرات خود مخصوصاً از جنس بی رحمانه اش فراهم نمایند .
و در آخر اگر نبود محبت بیش از حد دوستانم شاید هرگز وارد این عرصه نمیشدم ، علی الخصوص سعید عزیز که قرار است پشتیبانم باشد و میثم عزیز که مرا شرمنده الطافش می کند .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|