تبليغاتX
آن سوي مه
 
 
 

بزرگترین فریب قرن!

 پ.ن: صدای زوزه های سرخوشانه می آید.

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 7:11  توسط حميد  | 
FACE BOOK هم  فیلتر شد! اینهم از آستانه تحمل دولت مهر ورز!

 

  نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 18:38  توسط حميد  | 

اردیبهشت همیشه یهترین ماه من بود. سرشار از روحیه و انرژی مثبت. امسال که هوا هم مزید علت شده بود و لذت این ماه را دو چندان کرده بود. اوایل ماه به فکر این افتاده بوده بودم که سر و شکل دیگری به وبلاگ بدهم و در ذهنم تولد وبلاگ را بهانه کرده بودم تا از آن به بعد این مهم را جامه عمل بپوشانم.

... اما از آنجا که همیشه روزگار ناغافل غافلگیرت می کند، آمد بلایی که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد.

ماجرا با یک تب خفیف شروع شد. عصر پنجشنبه دهم اردیبهشت ماه. تا جمعه عصر تب ادامه داشت و به تصور همین مرضهای ویروسی جدید بیماری را پایان یافته تصور کردم. شنبه به خیر و خوشی گذشت تا شب که باز تب برگشت. یکشنبه را در خانه ماندم و عصر هم به درمانگاه رفتم که بیماری حساسیت فصلی!! تشخیص داده شد و دارویی هم جهت رفع آبریزشی که نداشتم تجویز شد!

دوشنبه دوباره برگشتم سر کار. خیلی سر حال نبودم اما مشکلی هم نداشتم. صبح سه شنبه اما آغاز ماجرا بود. وارد بخش خودمان که شدم و دستگاهم را که روشن کردم گُر گرفتم و نفسم به شماره افتاد. دیگر جای فکر کردن نبود. باید کاری می کردم...(اگر دقت کرده باشید از این روز به بعد در نت خبری از من نشد)

 از آن زمان تا الان که دارم می نویسم وقایع دردناکی بر من گذشت که بیشتر بخاطر ضعف نظام بهداشتی درمانی اسف بار کشوری بود که تازه اینجا پایتخت ومن از بهترین مراکز درمانی آن استفاده می کردم. روزها در تب 40درجه سوختم با فشار خون 8 روی 6 و بدن درد شدید و تا پنج روز هیچکس نفهمید که این درد بی درمان ما چیست. تا عاقبت یک دکتر حاذق و با تجربه تشخیص داد که باید از ریه هایم عکس بگیرم. چیزی که هیچکدام از اطباء گرامی سابق به صرافت آن نیافتادند. و عکسها در روز سه شنبه یکهفته بعد از شدت گرفتن بیماری نتیجه داد. تشخیص :

بیماری ذات الریه! یعنی بیماری که تشخیص دیر هنگام آن می تواند مرگ آفرین باشد! بهمین راحتی...

از سه شنبه در بیمارستان بستری شدم و خدا رو شکر درمان نتیجه داد و خطر بر طرف شد و الان که می نویسم در خانه دوران نقاهتم را طی می کنم و نتیجه مهم اینکه تا ابد یادم خواهد ماند که برای بیماریهای ساده هم از پزشک با تجربه کمک بگیرم و مهمتر آنکه هیچ چیز در دنیا ارزشمندتر از سلامتی نیست.

وقتی امروز در مورد این بیماری در اینترنت مطالعه می کردم دقیقا نشانه های بیماری همان نشانه هایی بود که من داشتم و جالب آنکه چهار پزشک از پنج پزشکی که مرا معاینه کرد این علائم را تشخیص نداد و خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

پ.ن: از همه دوستانی که طی این مدت چه نگرانم شدند و چه از دستم دلخور شدند عذر می خواهم. و تشکر از همه آنها که به یادم بودند.

پ.ن.۱: شانزدهم این ماه این وبلاگ در اوج مظلومیت دو ساله شد. تولدت با تاخیر مبارک وبلاگ عزیز مظلوم من.

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:28  توسط حميد  | 
نمی خواستم سال جدید رو اینطور شروع کنم اما:

تو مملکتی که فیلمی که - کارگردانش سردسته گروه فشاره و دانشجوهای بدبخت رو از طبقه سوم پرت می کنه پایین- سه میلیارد فروش می کنه، چه حرفی برای گفتن باقی می مونه!؟ 

  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 11:38  توسط حميد  | 
 از چند روز پيش براي يادداشت آخر سال چندين پست نوشتم كه هيچ كدام راضيم نكرد. پس تصميم گرفتم كه خلاصه كنم:

 امسال سال متفاوتي بود براي من و در مجموع سال بدي نبود. اگر بخواهم به رسم آقايان كه نامي بر سال مي گذارند و در و ديوار را پر مي كنند از نام ساختگيشان، نامي بر امسال خودم بگذارم قطعا سال " بيم و اميد" بود براي من.

وقايع تلخ و شيريني بر من گذشت امسال كه براي بار اول تجربه اش مي كردم و جالب آنكه بخاطر مسائلي نه تلخهايش را توان گفتنم بود و نه شيرينهايش را! و اين يكي خودش تلخترين بود.

بهار در پيش است و اين محبوب ترين فصل من بايد لعاب خوش در وبلاگم داشته باشد. براي همين، دل را پر مي كنم از آرزوهاي قشنگ و رنگارنگ براي همه مردمان وطنم و به شوق، تمنا مي كنم سربلندي اين نگين درخشان سرزمين را.

 و از مهربان پرودگار ميخواهم كه رنگين كمان سعادت را در پرتو نور همت مردمان و باران لطف جاودانش  در افق ايران عزيزمان بگستراند.

و در انتها آرزوي سالي پربار و مملو از شادماني براي همه دوستان مجازيم كه در همه احوال شريك غم و شادمانيم بودند.

                                                نوروزتان مبارک                                     

                                        بهار.jpg-20261
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:28  توسط حميد  | 

در باره ننوشتنهايم هميشه و مكرر توضيح داده ام. براي همين ديگر زياد توضيح نمي دهم. اينبار دلم خواست يك مرخصي طولاني به خودم بدهم و زمانش به آن اندازه باشد كه دلم براي نوشتن تنگ بشود. و خيلي زود اين اتفاق افتاد اما ...

اما در زندگي زمانهايي هست كه مسدود مي شوي. دلت مي خواهد سياسي بنويسي كه بهايش برابر است با خريدن دردسري بزرگ به قيمت سر. مي خواهي از دل بنويسي مي ترسي ديگران را دچار صفتهاي پسوند و پيشوند دارش كني. ميخواهي طنز بنويسي سوژه اي جز تراژديهاي بزرگ پيدا نمي كني. حتا از اتفاقات خوب هم نمي تواني بنويسي چون مطمئن نيستي اين اتفاقات براي ديگران خوشايند باشد. خيلي چيزها هم قابل وصف نيستند. تجربه هايي گاه تلخ و گاه شيرين. مثل آنكه بخواهي درد را وصف كني يا عشق را توصيف.

 پس باز سكوت مي كني...

اما نكته اي براي گفتن ماند. اينكه همه ما وقتي در شرايط سخت قرار مي گيريم با همه ادعايمان آنقدر بي اعتقاد و بي اعتماد مي شويم كه بسياري از تجربه هاي خوب گذشته را فراموش مي كنيم. دلمان ميخواهد معجزه اي بشود و بشويم كانون توجهات كائنات. اما نمي دانيم داستان دنيا ميليارها كاراكتر دارد با نقشهاي گوناگون و دوربينش بعد از حركتهاي سريع و بسيارش بالاخره روزي ما را در كادر "كلوزآپ" ش خواهد گرفت. دير يا زود بايد آماده بود.

 

  نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 12:37  توسط حميد  | 
اینروزها هرچه فکر می کنم درباره چه موضوعی بنویسم، از روزهای انقلاب... از ذره ذره آنچه که گذشت... از شلوغی خیابانها و مغازه های مالامال از اجناس عشقولانه نما، از گذشته ها یا آینده، یا از جشنواره ای که در سالهای نه چندان دوراز مدتها قبل برای رسیدنش دل توی دلم نبود و امسال به زور یک فیلمش را دیدم...در مورد هیچکدام دستم به نوشتن نرفت که نرفت...

فقط ! دلم هوس ترانه های گوگوش رو کرده...مخصوصا "خوابم یا بیدارم" رو...

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 21:33  توسط حميد  | 

- براي حركت روان در جوي زندگي بايد صاف بود و خالص. آنجا كه مسير تنگ ميشود يا دست اندازي هست، اگر روان باشي پيچ ميخوري و رد مي شوي. اما آنجا كه در مسير زندگي و در تنگناهايش متوقف مي شويم حتما نخاله اي هست. بعضي كوچك و بعضي بزرگتر. كوچكها تا كمند زورشان به جريان نمي رسد و با اندكي تعلل به راه مي افتند اما همراهمان هستند تا زياد شوند و در تنگناها سدمان كنند. اما نخاله هاي بزرگتر به تنهايي قادرند مسير زندگيمان را مختل يا سد كنند و اگر تلاشي براي عبور از آنها نكنيم آنقدر سدمان مي كنند تا بمانيم و بگنديم.

 بزرگترين نخاله هاي زندگي غرورند و عادتها و عبور از آنها دشوارترين كار. اگر به روزگاري رسيديد كه از رفتن مانديد بدانيد كه به احتمال زياد آنها شما را مسدود كرده اند.

 

- برزخي است بين خواستن و از دست ندادن. خواستني ها هميشه هستند. مشكل آنجا آغاز مي شود كه ترس داشته باشي كه فعل خواستن منتج به از دست دادن بشود. و نكته باريك فهم آنست كه چيزي كه هنوز براي ما نيست از دست دادنش هم بي معنيست. پس اول بايد خواست!

 

- فكر سكوت مي آورد. وقتي فكر و ذهنت درگير حل مشكلي مي شود سكوت مي كني. و ساكت ترين فكرها مهم ترين فكرهاي زندگي هم هست. آنان كه زياد حرف مي زنند یا چیزهای مهم زندگیشان احمقانه است یا مهمترین احمقهای دنیا هستند.

  نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 16:30  توسط حميد  | 
خیلی متاسفم که این شد بهانه این پست.
  نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 8:19  توسط حميد  | 

وقتي ميخواهي بنويسي لااقل براي من اينطور بوده كه مسائل مبتلا به ام را به نوعي به نگارش در مي آورم. براي همين وقتي يكي از اين مسئله ها گريبان را مي گيرد و ول نمي كند بي گمان به ورطه تكرار مي افتم و اين همان چيزي است كه به شدت عذابم مي دهد و موجب مي شود كه ننويسم.

خيلي اوقات در تحليل كلي شخصيت خودم مي مانم. كه آيا من آدم منطقي هستم يا احساسي؟ مثالهاي فراواني هست كه هر دو را نقض مي كند.مثلا در زمينه شغلي و تحصيلي به شدت تاكنون احساسي عمل كرده ام چون فقط به خوشايند دلم اهميت داده ام و بس. وبالعكس در زمينه عاطفي هميشه به شدت منطقي و محافظه كارانه عمل كرده ام.

اما گاهي موقعيتهايي هست كه با تمام ادعاي تجربه اي كه دارم، شكست مي خورم و هر چه هم سعي مي كنم نمي توانم بفهمم كه عاقلانه عمل كرده ام يا احساسي و همين مي شود يك پروسه بلند مدت زماني كه قفل مي شوم و قادر به هيچ تصميم گيري ديگري نمي شوم و به طبع آن بي حوصلگي مفرط در همه زمينه ها از جمله نوشتن.

چند ماهي كه گذشت پر بود از حوادثي كه به شدت باورهايم را زير سئوال برد. رابطه ام هم با خدا بگونه ايست كه زياد اهل نك و نال كردن نيستم. اما كار بجايي رسيد كه اگر پستي كه چند روز پيش نوشتم و هرگز تاييدش نكردم نوشته مي شد شايد با وضعيت فعلي فضاي مجازي حسابي كار دستم مي داد و تصميم عاقلانه اي بود كه آرام گرفتم و بيخيالش شدم.

شايد تصور كنيد من دچار بحران وحشتناكي شده ام يا شكست عشقي و از اينجور حرفها اما آنانكه با من نزديكترند مي دانند كه معمولا دچار بحران نمي شوم و فقط نكته اساسي، مرض مزمن درمان ناشدني من در زمينه علت يابي هر حادثه ايست كه برايم رخ مي دهد حالا چه رسد به اينكه اين حادثه مدام تكرار هم بشود و كمي هم چاشني هاي ماوراء الطبيعه را در آن دخيل بدانم و اين آخري بدچاشني است معمولا كه هم جذابيت دارد و هم سرخوردگي.

گاهي احساس مي كنم معلقم. درست مثل نقطه اي كه ميان بردارنيروهاي مختلف الجهت افقي قراردارد و از هر سمتي كشيده مي شود. همه، هر يكي مثبت برای من و منفی برای دیگری. فكر مي كنم براي خلاصي يا همه نيروها بايد صفر شوند كه آنگاه با مغز سقوط مي كنم يا باید نيروي عظيمي در جهت عمود بيايد و بردارهاي افقي را بگسلد و مرا به بالا ببرد.

اينهايي كه گفتم هذيان گويي يا تز فلسفي نيست بلكه احساسي است كه مدتهاست دارم و از بي فراز و فروديم نشات مي گيرد. تصور كنيد كسان زيادي با طرز تفكرات مختلف در موضوعي كه شما در آن انگيزه پيدا كرده ايد به شما به شدت انرژي مثبت مي دهند، اما آن موضوع هرگز اتفاق نمي افتد. حالا شما اگر اندكي هم به نقش انرژي ها در اتفاقات اعتقاد داشته باشيد برايتان سئوال نمي شود چرا؟

يا مثلا وقتي تقريبا بيشتر اندوخته مالي زندگيت را بي هيچ چشمداشتي و با نيت خير در اختيار يكي از عزيزانت قرار مي دهي و دوستان و همكاران گرام او با ندانم كاري آنرا در معرض نابودي قرار مي دهند و حتا يك اظهار تاسف خشك و خالي هم نمي كنند. چه احساسي به شما دست مي دهد؟(تازه اگر طلبكار نباشند)

يا اينكه وقتي با نيت خيرخواهانه و انساندوستانه ساعتها وقت و اعصاب و حيثيت و آبروي خودت را خرج مي كنيد و در نهايت به بي صداقتي و بي انصافي متهم مي شويد، چه تحليلي براي اين موضوع مي آوريد؟

معتقدم براي درست زيستن بايد باورهاي درست داشت حتا اگر دشواريهاي فراوان گريبانگيرمان باشد. جاهايي هست كه خود مي دانيم ته دلمان نقصاني هست براي نياتمان و آنجا گله اي نيست. اما جهان را گله آنجاست كه صدايي نا مانوس با ندايمان ارسال مي كند. آنجا زلزله اي رخ مي دهد در درون كه اگر سست باشد ويران مي شود شهر باورهايمان...

خدا كند مقاوم باشد و مقاوم باشم!

بعد نوشت : من خوبم!رنگ مشکی قالب ربطی به حال و روزم نداشت.از طرحش خوشم اومد.همین!   

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:38  توسط حميد  | 

براي آنانكه زندگي را "بازي" مي كنند نمايشهاي احساس هميشه دو گونه اند: يا تراژيك يا طنز.

 وقتي طرح را بدستشان ميدهند نه مي دانند چگونه بايد نوشتش و نخواهند دانست كه آخرش كار طنز مي شود يا تراژيك.

حالت اول:

ساعتها مي نشيند، با خودش، فكر مي كند، طرح مي ريزد، مونولوگ* مي گويد، شعارهاي آتشين، جملات طلايي، حرفهاي با منطق، جديِ جديِ جدي...كيف مي كند، در ذهنش مخاطب را مي بيند كه برايش كف مي زند، بغلش مي كند، مي بوسدش، دست دور گردنش مي اندازد...

فردايش كه مي شود، هر چه فكر مي كند مونولوگ هاي ديروز را به ياد نمي آورد. پس دوباره فكر مي كند و مونولوگهاي جديدتر و جدي تر... آهان! يك چندتايي از ديروزي ها هم يادش آمد...عجب متن نانوشته اي شد!!...چقدر توجه مخاطب جذاب است!!

همينطور مونولوگهاي ديروز فراموش مي شوند و خط مي خورند و مونولوگهاي امروز و فردا هم مي روند و وقت بازي كه مي شود:

مخاطب از دست رفته است و مخاطبي در كار نيست...

 اينجا نمايش تراژيك نيست. اشتباه نشود! كمي بعد تر بازيگر عاقل نما به جدي ترين مونولوگهاي نمايشش با صداي بلند مي خندد.

داستان اين نمايش همينطور تكرار مي شود تا جايي كه بازيگر عاقل نما آنقدر مي خندد ديوانه مي شود و اينجاست كه داستان تراژيك مي شود.

حالت دوم :

طرح مي رود سطل آشغال. نمايشنامه هاي في البداهه قشنگترين نمايشنامه هاي دنيا هستند. تا دلت بخواهد بگو بخند هم درونش هست. صحنه هم همينطور. مشكلي ندارد جلوي مخاطب سانسورش مي كنيم! جنبه داشته باشد، بي سانسور! پر است از صحنه هاي عاطفي، امامزاده، ديزي دونفره، هواي باراني زير چتر، گوله برف بازي. شاد شاد شاد. آخرش هم عروسي و صحنه و ...

باز هم اشتباه نشود. اينجا هم نمايش طنز نيست. چون ادامه نمايش تراژيك است. بازيگر تا قسمت صحنه دارش خوب آمده اما براي بعدش بايد متن داشته باشد كه ندارد و مخاطب فرار مي كند...

اين نمايش براي بازيگر تكرار نمي شود. اما اگر تكرار شود، تكرارش طنز تلخي مي شود.درست مثل ديوانه قسمت اول...

اما گروهي هم هستند كه به جاي بازي، زندگي را نقاشي مي كنند. نقاشان زندگي، نمايش احساسشان چه تراژيك چه طنز هميشه زيباست. آنان حرفشان شعر، طرحشان عشق وآنرا با عقلشان نقش مي زنند ...زرد و سرخ و مشكي...آبي و نارنجي و سبزو بنفش هر يكي در كنار هم و تعادلشان لذت را دو چندان مي كند براي "مخاطب". "او" مي آرامد در كنار تابلوي زيبايش و هر چه كهنه تر، براي او قيمتي تر مي شود.

*پ.ن:"مونولوگ" به گفتارنقشهای تکنفره گفته می شود.

  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:7  توسط حميد  | 
امشب یکی از قشنگترین و رویایی ترین شبهای زندگی من بود.

لذت بی نظیریه که کلی آدم تو دنیا باشن که دوستشون داشته باشی و احساس فوق العاده تری که احساس کنی  همون آدما دوستت دارن.

از همه اونایی که این شب قشنگ رو آفریدند ممنونم و از صمیم قلب دوستشون دارم.

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 23:8  توسط حميد  | 

پست پيشم را خيلي دوست داشتم.كمتر مي شود نوشته اي ارضايم كند و پست پيش از آن دست نوشته هايي بود كه حسابي تخليه ام كرد.هر چند كه خلاصه بود و فشرده از تمامي سالهاي زندگي اما بيان واقعيت تلخي بود كه همه ما روزي به باور آن خواهيم رسيد.

اما نكته بعدي اين بود كه براي آدم وسواسيي مثل من وقتي نوشته اي ارضايم مي كند نوشتن نوشته بعدي برايم از كوه كندن هم سخت تر مي شود و دليلش مقايسه ايست كه ذهن مي كند و دست قفل مي شود براي نوشتن.

راستش را بخواهيد و البته قبلتر هم گفته ام دلم مي خواهد نوشته ام حتا اگر خاطره يا طنز هم اگر هست چيزي  براي گفتن داشته باشد. هر چند كه موفقيت يا عدم آن بسته به نظر خواننده دارد اما هميشه نهايت تلاشم را مي كنم و هميشه براي نوشتن وقت زيادي صرف مي كنم.

خيلي ها توصيه مي كنند كه همين روزمرگي ها و اتفاقات روزانه، خاطرات، جملات قشنگ مشاهير، اشعار نو، و حتا جوك و امثالهم را بنويسم اما حقيقتش با همه احترامي كه براي دوستان وبلاگ نويسي كه اينگونه عمل مي كنند قائلم، يك چيز اين قضيه برايم راضي كننده نيست و آن اينكه خودم مورد نقد قرار نمي گيرم.

دلم ميخواهد كه اگر خاطره اي مي نويسم، آن حادثه آنقدر در زندگيم مهم بوده باشد، يا نتيجه اي در آن داشته باشد كه به درد ديگران هم بخورد و يادآور لحظاتي باشد كه هر لحظه امكان تكرار آن وجود داشته باشد. يا اگر مسائل روزمره مي نويسم نكته اي خارج از روزمرگي در آن باشد.

پاييز و زمستان معمولا فصلهاي مطلوب من نيستند و چه بخواهم و چه نخواهم من روزپرست با شبهاي بلند، ميانه خوبي ندارم و غالبا در اين دو فصل آدم كرخت و كم حوصله اي مي شوم و اين حالت هم مزيد علت مي شود براي تنبلي بيشتر و  كمتر نوشتن و بيشتر فيلم ديدن و پاي اينترنت نشستن و اتفاقا با توجه به وبلاگستان بنظر مي رسد اين حالت جنبه اپيدمي پيدا كرده و وبلاگهايي كه ساعت به ساعت و روزانه به روز مي شدند گاه تا هفته يا هفته ها به حالت ركود در آمده اند.

اما با همه اين احوال ديماه قطعا پرخاطره ترين ماه سال است براي من. چون در آن متولد شده ام و طبيعتا بيشتر آدمها از ماه تولدشان بيشترين خاطره ها را دارند. سن مان هم دو سه روزي از مسيح كوچكتريم اگر خدا بخواهد!و روز تولدم هم با فروغ فرخزاد يكي است.(البته روزش نه سالش) و يك نكته بامزه ديگر اينكه چندي پيش در سايتي كه اگر روز تولدت را مي گفتي وضعيتت را در زندگي اوليه ات مشخص مي كرد متوجه شدم كه من در زندگي اولم يك زن!! شيميدان در قرن شانزدهم ميلادي در روسيه بوده ام!فكر كنم بخاطر همين هم بود كه در دبيرستان از شيمي متنفر بودم.

خُب فكر مي كنم به اندازه كافي بي ربط نوشتم. اين هم شايد نوعي نوشتن باشد براي آدم وسواسيي كه حال و روز درست و حسابي ندارد.

نتیجه اخلاقی(همون نکته): وقتی حوصله نداری ننویس. مجبوری؟ 

بعد نوشت : با تشکر از دوست عزیزم مهتاب.این هم آدرس سایتی که گفتم :

  http://www.thebigview.com/pastlife

  نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 14:23  توسط حميد  | 

بچه كه بوديم، خدايش بيامرزد شوهرخاله اي داشتم خوش مشرب، شوخ و بسيار بچه دوست. آنها يعني او و خاله ام هرگز نتوانسته بودند بچه دار شوند و بهمين دليل همان هفته اي يكبار كه به خانه مادر بزرگمان ميرفتيم ما نوه ها تمام عشقشان بوديم. آخر آنها با پدر بزرگ و مادربزرگمان در يك خانه دوطبقه قديمي زيبا زندگي مي كردند. عصر هر پنجشنبه كه مي شد در حياط پرخاطره آن سالها، تختها چيده ميشد، گلهاي رنگ و وارنگ باغچه آب پاشي ميشد و بساط قليان بزرگترها و عصرانه مفصل و خلاصه تا اله شب پر ميشد از اوقات خوشي كه همه خستگيهاي هفته را مي زدود و زندگي را لذتبخش مي كرد.

در آن ميان اما ما بچه ها هم از آن خوشي ها بي نصيب نبوديم.خاله بازي،دنبال بازي، قايم باشك و گرگم به هوا و بازيهايي كه تقريبا در اين زمان انجامش با فضاهاي موجود تقريبا امكانپذيرنيست.

وقتي خسته مي شديم و آغوشها پذيرايمان ميشدند، او يعني شوهرخاله مهربانم رسمي داشت كه باعث تفرج ديگران ميشد. او مشتي آبنبات در جيبش مي گذاشت و به همه مي داد و به ما "بچه ها" كه مي رسيد با ترفند خاصي آبنباتهاي ساختگي را كه قبلا با ظرافت خاصي درست كرده بود در مشتمان مي گذاشت. بعد، مشتمان را مي بست و حس تعلق و خاص بودن آبنباتمان را با اين حركتش القاء مي كرد.

وقتي مشتمان را مي گشوديم و كاغذ رنگي آبنبات را كه باز مي كرديم مثل هميشه در آن "تربچه"ي كوچكي بود كه به زيبايي بسته بندي شده بود و خنده حضار و ريخت هاج و واج ما و بعد، او كه ما را بغل مي كرد و مي بوسيد و چند آبنبات واقعي به ما مي داد.

 نكته جالب اين بود كه هر از چندي اين كار را تكرار مي كرد و ما هر بار نيز- در آن سن و سال كودكي- همينكه با شك و ترديد به آن نگاه مي كرديم، و وقتي او خيلي جدي مي گفت كه بار پيش شوخي كرده و اينبار جديست، مثل دفعات پيش از روي ساده دلي حرفش را باور مي كرديم و باقي ماجرا. آن آبنباتها "شكلات سبزي" نام گرفته بود و به ازاي هر شكلات سبزي كه مي داديم  شكلات يا آبنبات واقعي تحويل مي گرفتيم.

 وقتي بزرگتر شديم  اين ديگر برايمان به تفريحي تبديل شده بود و آبنبات را نگرفته مي خنديديم و وقتي هم مي گرفتيم ديگر تحويلش نمي داديم و همين شد كه آبنبات واقعي جاي "شكلات سبزي" را گرفت.

 بازيهاي روزگار هم خيلي وقتها شبيه بازيهاي بزرگترها با كوچكترهاست. "او" سالهاست كه اين بازي را با ما مي كند و ما همان كودك ساده دلي هستيم كه هر بار فريب جديتش را مي خوريم  با فرق اينكه، شكلات سبزي هاي روزگار نه ما به ازاي واقعي داشته و اگر آن بازي هفتگي بود، دوره اين بازي نه هفته ها كه گاه سالها طول مي كشد...

ای روزگار!سالهاست خودمان را فريفته ايم كه شايد ما همان بچه هاي محبوب و دوست داشتني هستيم. بارها همان زمان كه  مشتهاي بازمان بسته مي شد احساس خاص بودنمان را بچگانه باور مي كرديم و           "شكلات سبزی" ها را پَسَت مي داديم.

 اما حالا، از پس اين سالها فهميده ايم  سر كارمان گذاشته اي. بزرگتر شده ايم و مي خواهيم از بازيت لذت ببريم. يا آبنبات واقعي در كار هست يا نيست. اينبار، هم "شكلات سبزي"ت را پس نمي دهیم، هم از بازيت لذت مي بریم. به اميد آنكه اگر مهربان باشي اصلش را مي دهي و اگر نيستي برو و سراغ بازي ديگري بگرد!

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 19:46  توسط حميد  | 

همیشه بیشتر به نثرعلاقه مند بودم تا به نظم. شاید ریشه در کودکیم داشته باشد. همیشه با حفظیات مشکل داشتم و چون آن زمان ما مجبور بودیم شعرها را حفظ کنیم و مشقات فراوانی را از این بابت متحمل می شدم هرگز به سمت شعر تمایل پیدا نکردم. اما جدای از این مبحث همیشه از خواندن غزل لذت برده ام و بوده شرایطی که احساس کنم تمایل به سرودن آن دارم اما بهر دلیل هرگز چنین نکرده ام.

وقتی شعر ناب شعرای نامدار گذشته را میخوانم اولین استنتاجم آنست که عشق زمینی هنوز آنقدر پر جاذبه و ارزش بوده که الهام بخش عشق آسمانی باشد اما همیشه به این فکر می کنم که اگر آنها در زمانه ما زندگی می کردند آیا همینگونه می سرودند؟

اینروزها دنبال واژه هایی می گشتم برای شرح حال کسانی که شاید به دنبال یافتن عشق زمینی مطلوبشان دل آزرده و مایوسانه دست به تلاشی عمدتا نافرجام زده اند و ابیات زیر به فکرم رسید بی هیچ تجربه گذشته ای در این مورد. و نه تنها ادعایی در این زمینه ندارم چه بسا همان چند خط قواعدی که در دبیرستان و دانشگاه در مورد صنایع شعر خوانده بودیم هم فراموش کرده ام.در واقع این سروده ها بیشتر شاید نثری آهنگین باشد تا شعر اما گفتم تا ذهن تشنه را ارضاء کرده باشم. پیشاپیش از اهالی شعر و نظم عذر میخواهم.

                                             « زاهــــــــــــــــد گنگ»

غزل مخوان و قدح مريز در پياله كه او

"زاهد گنگ" است و خمار رعنا نيست

شرر مزن به "خرمن جان نم كشيده" ي او

كه آتشش  غير "دودِ آهِ" تا ثريا نيست

حرام مكن "دُرّ حسرت چشم"، هيهات

كه دلمرده را "صدف ديده" سودا نيست

شِكوه مدار از اين پير گنگ و ملول

كه درمان گنگيش طنین آوا نيست

بسي به ساليان دراز مستِ دل بود و چشيد

كه سُكر و دوامِ محبت به طعم دلها نيست

به هر كوي دل رسيد، غزل سرود و مستي كرد

به هلهله غريد كه غصه با مانيست

رسيد نهيب طعنه ی تلخ وشنيد اينجا،

غريو درد ديوانه را ماوا نيست

به صد "سنگِ دل" رسيد و تيشه برپا كرد

چو دل كوه بود، تيشه كارا نيست

قفا بر كشيد تيغ عشق و رميد سوي يار

فتاد پاره پاره جگر، كه يار تنها نيست

بريد زدل و ديده و جام و بگفت

منم "زاهد گنگ" و گوش دل به "دنيا" نيست
  نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 15:57  توسط حميد  | 

شايد بسياري اين ايراد را بر من وارد بدانند كه عليرغم برخورد خوب و محترمانه اي كه با بيشتر افراد دارم، خيلي سخت وارد رابطه "صميمانه ي دوستانه" با ديگران مي شوم.

 پاسخم آنست که معتقدم در دوستي تعهداتي هست كه بايد قادر به انجام آن تعهدات باشم و بايد آنقدر شناخت ايجاد شود كه بتوانم از پس توقعات متقابل برآيم.

به اعتقاد من "تعهد" اولين و مهمترين ويژگي يك انسان كامل است  كه در رابطه آن شخص با پيرامونش تعريف مي شود.چه در كار، چه در زندگي  يا دوستيها.

به نظر من بيشتر روابط زندگي آدمها از جمله دوستي ها پيمانهاي نانوشته اي هستند كه طرفين در قبال بند هاي همان پيمانهاي نانوشته متعهد ميمانند. سطح روابط انسانها هم دقيقا مثل سطح روابط جوامع و كشورها تعريف مي شود. معمولا روابط كشورهايي كه تعهد بيشتري به معاهدات و پيمانهاي يكديگرو يا جهاني دارند در بالاترين سطح و معمولا كشورهاي بي تعهد و پيمان شكن در انزوا قرار مي گيرند.

 پذيرفتن واقعيتها براي بي دغدغه تر زندگي كردن توصيه خوبيست. اما بعضي از واقعيتها تلخ تر از آنست كه بتوان با همه شيريني هاي زندگي به مقابله اش رفت. تصور دنيايي كه "تعهد" نقشي در آن ندارد مثل تماشاي فيلمهاي ترسناك و دلهره آوريست كه مدام بايد مترصد اتفاقات ناخوشايند از شخصيتهاي مختلف فيلم باشي. يك حس بي اعتمادي حتا نسبت به شخصيتهاي بظاهر مثبت فيلم كه آخرش شايد Bad Man  فيلم هم آنها باشند.

 بنظر مي رسد كه در دوستيهاي زودگذر امروز، "تعهد" هيچ نقش و اهميتي نداشته و منافع در اولويت قرار گرفته است. همانطور كه "عشق واقعي" عملا به واژه اي منسوخ و باستاني تبديل شده است.

اما به اعتقاد من در روابط انساني آنانكه عامدانه ديگران را تنها "ابزار"ي براي خوشي هاي زودگذر مي خواهند و هيچ تعهدي به هيچ كس احساس نمي كنند، به روسپياني مي مانند كه هيچگاه طعم "عشق واقعي" را احساس نخواهند كرد.

 

پ.ن.1: بخدا مخاطب خاص ندارد.من فقط نظرم را در مورد تعهد در دوستي گفتم.همين! اگر هم دقت کنید در اول بیشتر جمله ها  این کلمه را تکرار و تاکید می کنم.

پ.ن.2: اگر شما هم جزء همان افرادي هستيد كه مثل پاراگراف اول آن ايراد را بر من وارد مي كنيد، باور كنيد نه كلاس مي گذارم، نه خودم را مي گيرم و نه هيچ علت ديگر، الا هماني كه گفتم.   

  نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 20:11  توسط حميد  | 

ده دوازده روزي كه گذشت تركيبي بود از حوادث خوش و ناخوش كه باز همان پيغام حقيقت گونه دنيا را داشت كه زندگي تركيبي است از خوشيها و ناخوشيها و صد البته كوتاه و گذرا. دو وصلت و دو تولد از چهار دوست عزيز و يك فقدان از مهرباني كه فرزندانش از دوستان مهربانم بودند.

 قبلترها تفكيك موقعيتها برايم بسيار دشوار بود. يعني آنكه وقتي عزيزي از دست مي رفت و علي الخصوص وقتي در مراسم خاكسپاري حضور پيدا مي كردم، يك هفته مات و مريض مي شدم. نه براي آنكه از مرگ بترسم يا واقعيت آنرا قبول نداشته باشم بلكه اين همزاد پنداري با شخص عزادار بود كه ديوانه ام مي كرد. مثلا همين چند سال پيش وقتي يكي دو روز قبل از تولدم آن زلزله ويرانگر در بم بوقوع پيوست،  زماني كه همه در ميهماني مشتركي كه با يكي از دوستان گرفته بوديم در حال رقص و شادماني بودند از اول تا به آخر گوشه اي نشسته بودم و از اينكه خوش باشم احساس عذاب وجدان مي كردم.

با گذشت زمان اما روزگار به من آموخته است كه دنيا به اضداد زنده است و هيچكدام از دو واقعه يعني چه خوشي و چه ناخوشي نه به تنهايي و نه هرگز ماندگارند و نه ما قادريم هميشه بر آنها توقف كنيم. و اگر نگاهي بسيار كوچك و گذرا به وقايعي كه در پيرامونمان بياندازيم، بسيار حوادث موازي خواهيم يافت كه براي كساني خوش و براي ديگراني ناخوش بوقوع مي پيوندد.

 هفته پيش جشن وصلت عزيزي بود كه چند سال پيش طي يك حادثه ناگوار مادر عزيزش را از دست داد. هنوز وقتي آن روز را به ياد مي آورم محال بود در چنان روزهايي تصور كنم كه در چنين روزي او در ميان شادي زايدالوصف پدر، خواهر، برادر و ديگر اقوام و دوستانش، خاطره انگيز ترين روز زندگيش را جشن بگيرد. يا وقتي نوزده سال پيش در آن تابستان تلخ ، شوهر عمه مهربانم همسر و چهار فرزند خردسال و نوجوانش را تنها گذاشت و رفت، همه ما روزهاي سياهي را حدس مي زديم و نمي دانستيم كه شانزده سال بعد جشن وصلت  پسر بزرگتر را و چند روز پيش مانند يكي دوسال گذشته جشن تولد پسر خردسالش را كه حالا جوان رشيد و رعنايي هم شده، شادمانه برگزار خواهيم كرد.

 واما درست در همان روز تولد، عزيزاني از دوستان، پدرشان را از دست دادند. بسيار غم انگيز و ناگهاني و گويا درست يكي دو شب بعد از شب تولد پدر. معمولا در اينجور مواقع هيچ كلام شايسته اي براي ابراز و بيان احساسم نسبت به بازماندگان پيدا نمي كنم و هر چند مثل همه از واژه هاي تكراري استفاده مي كنم اما ميدانم كه هيچ باري از مصيبت جانكاه آن ماتم زدگان كم نخواهد كرد.

آنروز بهنگام خاكسپاري آرزو مي كردم كاش مي توانستم دو مثال بالا را بياورم  و اين جمله كه : « انشالله تو خوشيهاتون خدمت كنيم» را از شعاري تكراري به جمله اي نويد بخش يادآور شوم و اثبات اين نكته كه آينده عليرغم تصور كنوني آنان هميشه تيره و تار نخواهد بود.

 عكس العمل بيشتر ما به مرگ، نه از عدم باور آن، بلكه بخاطر تربيت شرقيمان –آنرا ويران كننده تعلقاتي عاطفي ميپنداريم كه بدون آن هيچ تكيه گاهي براي جنگيدن و مقاومت براي بقاء وجود نخواهد داشت.

مصايب هر قدر هم بزرگ در پس خود وقايعي اميد بخش خواهد داشت. درست مثل آن "راننده" اي در شهر بم كه با شوق مرا به محل زمين ويراني مي برد كه قرار بود در آن كتابخانه اي ساخته شود و اميدوار بود كودكان شهرش در آينده به يادبود چهاركودك جان باخته اش، در آنجا كتابخوان و درسخوان بشوند و ساختمانها را آنچنان محكم بسازند تا دست طبيعت نتواند خودشان، مادر، مادر بزرگ و پدربزرگشان را بستاند و "پدر"ي را بي كس بگذارد.

 

  نوشته شده در  شنبه دوم آذر 1387ساعت 21:1  توسط حميد  | 

يك :

 وقتي بزرگترين دلخوشيت ارتباط با ديگران مي شود آنگاه كه اين ارتباط دچار اختلال مي شود طبيعتا سرخوش نيستي و اين وضعيت اخير من هم مربوط به همين قضيه مي شود.

دو :

 بعد از نوشتن پست پيش آنقدر "ملاقاتي" عزيز آمد كه آنچنان كه شايسته بود پذيرايي نشد. راستش را بخواهيد موضوع طوري بود كه خيلي نمي شد بازش كرد و فرايند سالياني كه حوادث بسياري را در خود داشته است و در يكي دو خط نمي شود توضيحش داد. فقط ميدانم كه اين يك خودزني است در اعتراض به خودي كه نمي خواهد متفاوت با خود عمل كند. در هر حال اگر پاسخ مناسبي دريافت نكرديد عذر خواهي مي كنم.

سه :

جوان بودن روح عاليست، مخصوصا اگر عكس العمل ديگران هم تاييدش كند و دور و برت پر باشد از جوانترهايي كه اصلا احساس بزرگتري در كنارشان نكني. منتها عیب آنجاست که در بزنگاهها عقل كار خودش را مي كند و به خدمتت مي رسد.حالا چه عقل خودت و چه عقل ديگران!

چهار :

هميشه به يك "ناشناخته" متعهد مانده ام . تعهدي طولاني مثل وفاداري همسران مفقودالاثرهاي جنگهاي طولاني كه تا مدتها پس از پايان جنگ هم به انتظار آنها مي نشينند. جنگ ـ  درون سالهاست كه ادامه دارد...شانس بياورم كه "او" زنده از اين جنگ جان سالم به در برد...  

پنج :

عليرغم همه اينها يك خوشي لذتبخش به شدت ارضايم مي كند. اينكه چند وقتي است در بيان احساساتم راحتتر عمل مي كنم. چيزي كه قبلترها نبودنش به شدت آزارم مي داد.

 پ.ن:این اینترنت خانگی این روزها آخرش دقمرگمان می کند.

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:44  توسط حميد  | 

مدتهاست دنبال جمله اي ميگردم تا آنچه در كليت روزگار دل آدمهايي مثل خودم مي گذرد را بيان كند. شايد مثل تسليم پرنده اي كه مي پذيرد پرواز محدود در قفس و همان آب و دانه هميشگي را و قبول مي كند كه ديگر افقهاي دوردست  و رويايي، از ترس يا محدوديت، قابل دسترسي نيستند.

 - وقتي دلت به حسرت و از دست دادن عادت مي كند، و وقتي توهم "نشانه ها" هميشه او را به سمت و سوي سراب رهنمون مي كند. آنوقت مثل متهم خسته و فراريي ميشود كه در نهايت ترجيح مي دهد بي هيچ دفاعي قبول كند "حكم" زندان ابدي را كه عقل "از طرف" تقدير برايش بريده است و دلخوش همان ملاقاتهاي گاه و بيگاه و شيريني بشود كه اميدوار به زنده ماندنش مي كند...

- زنداني كه پنجره دارد زندان خوبي نيست. مخصوصا براي مجرمي كه بايد حبس ابد را طي كند. نه مي شود بستش كه آنوقت تاريك و كشنده مي شود و از طرفي باز گذاشتنش هم مكافاتيست بخصوص وقتي اين پنجره- مثل پنجره رستورانهاي گردان- هر از چند گاهي رو به  همان افقهاي دست نيافتني باز مي شود. حس عجيبي است اين ديدن و يقين به نرسيدن. طعمي مثل طعم آبنبات خيلي شيرين كه آخرش به تلخي مي زند.

 - ملاقاتيها هميشه دوست داشتنيند. مخصوصا وقتي كمپوت محبت "اصل" مي آورند و اشكهايشان را در پس بغض اسارت زنداني پنهان مي كنند. و لبخند آرزومندانه شان كه "شوق پايان اسارت" را زنده نگه مي دارد...

پ.ن: خوبم. به لطف ملاقاتیهای عزیز وفراوان ـ "دل".

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:49  توسط حميد  | 
عذر بابت غیبت طولانی.

خوب هستم و فعلا پرانرژی بابت سفری که بودم. جای همگی خالی.سفر خوبی بود به جزیره دوست داشتنی و آرام کیش.

پ.ن.۱: از ابراز همدردی و احوالپرسی همه دوستای خوبم ممنون. امیدوارم که همیشه شاد و پرانرژی باشید.

پ.ن.۲: قول میدم زودی بیام.

  نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 7:34  توسط حميد  | 

هيچگاه در عمرم چنين وضعيتي را كه هم اكنون دارم تجربه نكرده بودم. حال تهوع دارم و سرگيجه اي كه ذهنم از بلعيدن يكجاي چيزهاي ناجور بدان دچار شده است. خشم، دلرحمي، بيرحمي( اين يكي بيشتر)، گناه، بيگناهي، انتقام، خودخواهي، ديگرخواهي، غرور، گذشت، مصلحت جويي و خلاصه ترديد و ترديد و ترديد...

  دلم مي خواهد بالا بياورم همه را و دنبال واژه اي ترش مي گردم تا بٍِِِبُرَد و خلاصم كند از اين همه ناخوشي. و بدنبال انگشتي كه آنقدر لمس كند انتهاي حلقوم اين ذهن پريشان و بيمار را كه بيرون بريزد تا به آخر همه صفراي تلخش را...

 و سپس تخت بخوابم... درست مثل اصحاب كهف...و وقتي بيدار مي شوم دنيايي باشد كه با آن بيگانه باشم و از آغاز، آهسته آهسته و ذره ذره، مزه كنم طعم حقيقي واژه ها را...

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 22:23  توسط حميد  | 

يادم مي آيد پارسال پستي داشتم به اسم " فراموشي".پست عجيبي بود و خودم در آن پست به تضادهاي فراواني رسيدم.

نمي دانم وقتي به خاطر رضايت دل ديگران فراموش مي كنيم خوب است يا بد؟ وقتي بارها به يك نتيجه مي رسي و بخاطر اينكه ته برداشتهايت براي ديگران خوشايند نيست و بخاطر مدارا مجبوري فراموش كني خوب است يا بد؟ وقتي با توجه به نوع اخلاق (گند)ت خدا حكمت نداده ها را بارها حاليت مي كند، اما باز با لبخندي فراموش مي كني خوب است يا بد؟ وقتي فراموش مي كني كه اصولت در زندگي به درد خودت مي خورد، وقتي فراموش مي كني كه زيادي از ماجرا پرتي، وقتي فراموش مي كني اين اواخر داري "خودت" را فراموش مي كني، اينها همگي خوب هستند يا بد؟

 بگذار يك بار فراموش نكنيم ببينيم خوب است يا بد؟

پ.ن.۱: وقتي بيشتر پستي را كه ميخواهي ثبت کنی، پاك مي كني خوب است يا بد؟

بعد نوشت : تولدت مبارک دوست بسیار عزیزم، همسایه قدیمی.

 

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 21:43  توسط حميد  | 

همه ما شايد براي يك بار هم كه شده به اين موضوع فكر كرده ايم و پست كوچك و مختصر و مفيد دوست عزيزم مهتاب باعث شد كه جرقه نوشتن اين پست در ذهنم شكل بگيرد.

موضوع اينست :

كاش ميشد ته دل آدمها را خواند.

 البته نه آنقدر گسترده كه همه عواطف و احساسات و نيات آدمها را بشود كشف كرد بلكه تنها مي شد "جنس" آنها را نسبت به خودمان مي دانستيم.

 بارها شده در اين تشخيص دچار اشتباه شده و ديگران را نيز به اشتباه انداخته ايم و چه بسا بسياري از كدورتها و دلخوريها از همين استنباطهاي اشتباه بوجود آمده است و دليلش تنها و تنها، تفاوتهاي پنداري و رفتاري انسانهاست.

 براي اينكه نگويند پيچيده مي نويسم مثال واضحي مي آورم :

معمولا بارها شده كه پيش خودمان تصور كرده ايم كه شخصي تمايل به ايجاد ارتباط نزديكتر با ما دارد. خوب طبيعتا در دوجنس اين احساس متفاوت است.

 چون در جامعه ما معمولا درخواست از جانب مرد صورت مي گيرد تشخيص اين قضيه طبيعتا براي خانمها از طرفي راحت تر و از طرف ديگر، به اين دليل كه اين مسئله براي شيادان مي تواند ابزار مناسبي جهت سوء استفاده قرار گيرد، سخت تر است. سوء استفاده از آنجهت كه اهميت ابراز كلامي  براي خانمها ارزش بسيار بالايي دارد و آن مرداني كه در اين زمينه خبره ترند موفق تر و ديگراني كه از روي غرور يا ناتواني موفق به اين ابراز نمي شوند معمولا كلاهشان پس معركه مي ماند.

 با بسياري از خانمهاي ناراضي يا شكست خورده عاطفي صحبت كه مي كنيد تقريبا همگي به اين اذعان مي كنند كه طرف مقابلشان ابتدا چيز ديگري مي گفته اما بعدها بگونه اي ديگر عمل كرده است. اما كمتر مي شود به مردي با همان شرايط برخورد كنيد كه گفته هاي طرف مقابل را ملاك انتخاب خودش قرار داده باشد و پشيمانيش از آن باشد.

  در مرد ها قضيه به نحو ديگري است. آنها معمولا در تشخيص جنس احساس غير همجنسان نسبت به خود يا ناتوانند، يا اهميت نمي دهند يا اشتباه مي كنند و تنها كساني در اين كار خبره اند كه داراي تعدد ارتباط هستند!

 در مورد هم جنسان اما اين اشتباه كمتر پيش مي آيد چون معمولا ملاحظات كمتري در برخوردها وجود دارد و انسانها در بيان عواطفشان نسبت به هم راحت ترند. هر چند كه با عرض معذرت هرگز نتوانسته ام از روابط ظاهري خانمها نسبت به هم  به عمق روابطشان پي ببرم!

 از بحث دور نشويم. بارها شده كه دلم خواسته ته دل آدمها را در رابطه با خودم ببينم. مخصوصا آنهايي كه نزديكترند. بارها شده از شنيده هاي منقول ديگران، از نگاه نامتعارف آنها يا تغيير لحن و گفتارشان، به شدت نگران مي شوم چون هرگز نمي توانم قاطعانه در باره آنچه در دلشان مي گذرد قضاوت كنم. مي ترسم بگونه اي رفتار كرده كه استنباطي غلط و آزاردهنده ايجاد كرده يا توقعي بوجود آورده باشم. بارها شده با اينكه ادعاي آدم شناسيم مي شود آنقدر پرت بوده ام يا اشتباه كرده ام كه هنوز تاوانش را از لحاظ وجداني بايد بدهم.

با همه اين احوال وقتي فكر مي كنم اگر قرار باشد ته دل افراد را نسبت به خودمان بدانيم ترجيح مي دهم همين وضعيت ندانستن برقرار باشد .

 چرا؟

شما هر روز با حد اقل ۵ نفر آدم برخورد مي كنيد كه شما را از نزديك مي شناسند. بيشتر اين آدمها هم از لحاظ ظاهري رابطه خوبي با شما دارند و شما گمان مي كنيد به شما علاقه مندند. حالا تصور كنيد بتوانيد ته دلشان را بخوانيد و متوجه شويد كه از ميان اين آدمها يكي از شما متنفر، یک نفر بي تفاوت، يك نفر دلخور،يكي به شدت دوستتان دارد و یک نفر هم عاشقتان هستند.

 به اعتقاد من وحشتناك است!

چرا؟

چون تا بحال فكر مي كرديد آن آدم متنفر به شدت به شما علاقه دارد. عاشق آن شخص بي تفاوت بوديد، نسبت به آنكه دوستتان دارد بي تفاوت بوديد و آني را كه عاشقتان بود دوست داشتيد اما اصلا حتا يك لحظه هم به اوجدي فكر نكرده بوديد.

همان مورد اول و دوم كافيست كه مدتها شما را از پاي درآورد و بماند كه با عذاب وجدان مورد سوم و چهارم نيز بايد كلي كلنجار برويد.

عكسش هم صادق است. وقتي همه از درونيات واقعي شما خبر دار شوند نيز اوضاع حسابي بهم خواهد ريخت!

و به اعتقاد من در نهايت كار به جايي خواهد رسيد كه آدمها به شدت از هم فراري مي شوند. و صد البته اين داستان در اين مملكت شدت و حدت بيشتري خواهد داشت چون بخاطر محدوديتهاي اجتماعي و فرهنگي روابط به شدت غير واقعي است  و وقتي قرار باشد ظواهر رنگ واقعيت به خود بگيرد فاجعه اي عظيم رخ خواهد داد.

خواندن ته دل آدمها مواجهه با حقايقي است كه كمتر برايمان گوارا خواهد بود. ما بيشتر اوقات همه چيز را آنگونه كه بر وفق مرادمان است تحليل يا تخيل مي كنيم يا در نهايت اينكه آنگونه كه خودمان فكر مي كنيم تصور.

در روابط امروز انساني مخصوصا در جوامعي مثل ما همه در حال بازيند ودر اين نمايش پر شر و شور آنان كه هميشه خودشان را بازي مي كنند، براي تماشاگران بدسليقه تا ابد سياهي لشكرمي مانند. آنان شايد از كم توجهي تماشاگر نمايان رنجور شوند، اما مقامشان براي تماشاگران واقعي هميشگي، جاودان و واقعي خواهد ماند.  

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 23:7  توسط حميد  | 

اواخر بهار ۱۳۷۶ بود.چهار پنج ماهي بود كه به شركت جديد اومده بودم. اون موقع هنوز شركت به بزرگي الان نبود. شركتي با سه طبقه و در واقع پنج واحد كه روي هم 30-40 نفر پرسنل داشت كه تقريبا همه همديگه رو مي شناختن. من هم كم كم جا افتاده بودم و تقريبا كمتر كسي رو مي شد كه باهاش آشنا نباشم.

 واحدي كه من كار مي كردم تشكيل شده بود از يك سري مهندس جوون اعم از زن و مرد و يه چندتايي هم بازنشسته خوش مشرب كه محيط خوبي رو بوجود آورده بودن و از ميون اين جماعت يك گروه هفت هشت نفري پنجشنبه ها كه شركت تعطيل بود، برنامه كوه ترتيب داده بودن و من هم يك ماهي بود كه ميونشون بُر خورده بودم و تقريبا تمام هفته ها پاي ثابت اين برنامه شده بودم.

 جاي ثابت اين برنامه هم همون "دركه" بود كه در واقع از همون زمان به بعد پايگاه ثابت برنامه هاي پنجشنبه من  شد.

اينقدر در اين پنجشنبه ها خوش مي گذشت كه كمتر كسي اين برنامه رو از دست مي داد و تقريبا جمع ما هر هفته نه تنها كمتر بلكه هفته به هفته بيشتر هم مي شد تا اينكه...

بقیه داستان رو در ادامه مطلب بخونید:


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 23:28  توسط حميد  | 

از همان ونگ اول كه چشمت به روي اين جهان باز ميشود، ميخواهي، نيازمندي و آنگاه كه طعم خوش تعلق در ذره ذره وجودت جاي ميگيرد كم كم مي فهمي كه براي بودن بايد تعلق داشت.

 بيشتر ما با ديدن قطار بيدرنگ نماد عمر در ذهنمان زنده مي شود. و دود آن كه نماد حرارت و انرژي براي بقاء ادامه زندگيست و از همه مهمتر آن ذغالسنگهايي كه مدام تلاش ميشود با افزودن آن انرژي حركت ثابت نگاه داشته شود.

 در زندگي ما اما، آن سوخت كه مدام ماهيتش ثابت اما به لحاظ شكلي متغير ميشود "اميد" است. اميد به رسيدن به آنچيزهايي كه قرار است به ما تعلق گيرد يا ما به آن تعلق گيريم. اما در ميانه حركت آرام قطار زندگي و آنجا كه اميدها رو به افول ميگذراند يا خستگي ميرود كه اين تحرك را زايل كند تكه ذغالهايي پيدا ميشود كه گاه تا پايان عمر اين قطار را پويا نگاه ميدارد و آن بيگمان "دلخوشيهاست". "پيوست" هايي در نامه هاي كتاب عمر كه زندگي در برهه هاي مختلف بي آنها بي معني يا ناقصند و در آلبومهاي هر كس رنگي يا نشانه اي از آنها هميشه يافت مي شود.

  دلخوشيها ارضا كننده اند و همانطور كه از اسمشان پيداست "دلي" هستند و دقيقا بنا به روحيات و عواطف اشخاص متفاوتند. يكي كارش، يكي درسش، يكي خانواده، ديگري دوستان و خلاصه تركيبي از همه چيزهايي كه اميد به زنده ماندن را زنده نگه ميدارد.

 مثل همه تعلقات اما، دلخوشي ها هم آفت دارند و آفتشان همان فناپذير بودنشان است. آنان كه در زندگي با مصايب راحت تر برخورد كرده و اميدوارانه تر زندگي مي كنند كساني هستند كه دلخوشيهاي متنوعتر و سهل الوصولتري دارند و در واقع هميشه موردي هست كه زندگي را برايشان تحمل پذيرترمي كند  و دقيقا آنانكه هميشه به دنبال اهداف بلندپروازانه و ايده آلگرايانه هستند هيچگاه آسوده خيال نمي مانند.

 فاز ديگر دلخوشي، دلخوشيهاي فريبنده است كه با ظهور ماهيت اصلي آنها برخلاف برداشت اوليه ، به شدت ياس آور و كشنده هستند. روياها و خيالبافيها، فريبها و استنباطهاي اشتباه از اين دست دلخوشيها هستند.

  براي من اما، "ارتباط" پررنگترين و مهمترين دلخوشيست. هر چه مخاطبانم گسترده تر باشند دلخوشترم. البته مخاطبيني كه گزيده شده باشند و آن ارتباط در خود، همان انرژيهاي ارضاء كننده را داشته باشد. مثلا اين درست كه عاشق سفرم اما هرگز سفر تنها يا حتا با نفرات كم برايم جذابيتي ندارد.دوست دارم دور و برم شلوغ باشد. دوست دارم گپ بزنم و عاشق جمعهاي دوستانه ام و علاوه بر آنها ورزشهاي گروهي براي من هميشه جذابيتشان بيشتر از ورزشهاي فرديست. به گذشته هم كه نگاه مي كنم هميشه همينگونه بوده است و هر كجا كه بوده ام هميشه دوستان زيادي داشته ام و از كنار آنها بودن لذت مي برده ام. البته فراموش نشود پدر و مادر چيزي فراتر از دلخوشي و در واقع براي من بزرگترين دليل حياتند. همچنين فرزندان براي پدر و مادرها.

  به اعتقاد من بزرگترين مشكل بشر مشكل ارتباط است و با گسسته شدن هر چه بيشتر افراد بشر، دنيا رو به افول و نابودي خواهد رفت. اين آفتي است كه به جان بسياري از ابناء بشر افتاده و مي رود كه بنيان هاي اجتماعي را از بالا به پايين ويران كند. هستند خانواده هايي كه افراد آن هيچ ارتباطي حتا كلامي ندارند و اگر هم دارند تنها بصورت نزاع يا جنجال است و همه دنبال كسي ميگردند كه تنها لحظه اي به دردها و آلام آنها گوش فرادهد با آنها بخندد، تاييدش كند يا حتا مخالفت كند و جالب آنكه همه در مسابقه اي افتاده اند كه هيچ زماني براي اينكار برايشان باقي نمي ماند.

  مي دانم كه دلخوشي من هم روزي كم رنگ خواهد شد يا به پايان خواهد رسيد، اما تا آنجا كه مي شود در مسابقه دلخوش كنكي كه مدتهاست به راه افتاده شركت نخواهم كرد. مسابقه اي كه از كله صبح تا الاه شب انسانها براي عقب نيافتادن از قافله اي كه خودشان هم نمي دانند سرانجامش كجاست در حال دويدنند.  براي من هميشه بايد زماني براي ارتباط بماند و هيچ كلاسي، هيچ كاري، هيچ برنامه اي نخواهد توانست من را از اين دلخوشي دور كند.

  براي من، يك لبخند، يك گپ دوستانه يا حتا گوش دادن به يك درد دل از هزار برنامه وقت پر كن بي خاصيت كه بخواهد اندكي به ريال جيبم بيافزايد اما از روح و جانم بكاهد ارزشمندتر است. بگذار همه بدوند، سبقت بگيرند، زير دست و پا له بشوند... ما به اندازه مي دويم، خسته كه شديم، گوشه دنجي اختيار مي كنيم، مي گوييم، مي شنويم، مي خوريم، مي خنديم، مي گرييم... بگذار همه آنها آنقدر دور شوند كه ديگر چشممان آنها را نبيند. ما اينطور دلخوشتريم...

 

پ.ن.1: مرسي دوست عزيزم براي كمك به خارج شدن از بن بست وبلاگي.

پ.ن.2: اين نوشته خيلي كلي و هدف، بيشتر بيان دلخوشي هاي خودم بود تا تخطئه ديگران.  

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:5  توسط حميد  | 

وقتي دنيا به كامم نيست به شدت بي حوصله مي شوم. با خودم، با ديگران، با همه چيز خلاصه و بهترين حالت در اينجور مواقع اينست كه تا حد ممكن لااقل با ديگران اصطكاك نداشته باشم.

همه با من خويند و من هم با ديگران. حد اقل هفته اي يكبار برنامه هاي جمعي داريم. رابطه رييس با من عاليست. خدا را شكر نه كدورتي با كسي دارم، نه بيمارم وهزار مرتبه شكر نه از عزيزانم كسي بيمار است.مشكل تنها يك چيز است :

من با خودم درگيرم و دليلش اين مرض لعنتي « كشف حكمت وقايع » است كه نمي دانم از چه زماني مثل آفت به جانم افتاده است و اين حساسيتهاي وحشتناك در قبال اتفاقاتي كه هر از چندگاهي به طرز نابودكننده اي آزارم مي دهد.

 بعضي وقتها فكر مي كنم كاش يك آدم از همه جا بيخبر پشت كوهي بودم و از زندگي لذت بيشتري مي بردم. كاش از القائات "گمراه كننده"،"لذتبخش" و در نهايت "تلخ" مورد توجه بودن خلاص مي شدم. كاش اينقدر در كنكاش چرايي هر حادثه اي نبودم. كاش اينقدر اهل حساب و كتاب و دودوتا چهارتا نبودم.

 كاش مسائل و نيازهاي انساني درست مثل همين optionهاي نرم افزاري با يك تيك Enable  يا Disable مي شد.

 و دهها كاش ديگر كه تا ضعف ما انسانها هست در جاي خودش باقيست.

من يك آدم راحت طلب و البته نه تنبل هستم و هميشه بگونه اي زندگي مي كنم كه با كمترين ريسكها، چالشها و  وقايع سخت و پراضطراب روبه رو باشم و در كل "آرامش" محبوبترين و ايده آلترين نياز زندگي من است و خدا نكند احساس كنم كه موضوعي يا چيزي از نظر من مي خواهد اين آرامش را برهم زند. آنوقت بي هيچ تاملي صورت مسئله را پاك مي كنم حتا اگر آن مسئله نيازي پرقدرت و عاطفي باشد و اين جنگ تكراري تا مدتها انرژي و نگاه مثبتم را به چالش مي كشد.

 من آرامش طلبم اما فراموش كرده ام كه از همان گاز اول كوفتي به "ميوه ممنوعه" چه بخواهيم و چه نخواهيم جد بزرگوارمان آنرا حراممان كرد. آنجا كه بوق ممتد آنچه در سينه بود نگذاشت بشنود فريادهاي خيرخواهانه را و نجواهاي مرموز كرد آنچه را كه داستان بي پايان خلقت شد و اين بازي پر قواعد پردردسر را پيش رويمان قرار داد.

...و اين قواعد هست و نمي تواند نباشد. كه اگر نبود ما همانطور لخت و عور چون حيوانات مي گشتيم و چون گرسنه مي شديم شكار مي كرديم و همانطور در ملاء عام طبق غريزه، نيازهاي جنسي و توليد مثل را بي هيچ قيد و بندي معمول مي كرديم. و نكته جالب آنكه بي اعتقادترين آدمها نيز آنجا كه لجام گسيختگي و بي قاعدگي به ضررشان تمام مي شود به قواعد تكيه مي كنند. حالا اين قاعده دين، قانون، عرف يا هر چيز ديگري باشد.

  اما زجرآورترين قسمت ماجرا آنست كه به علت گستردگي دنيا و قواعدش تو "آرامش طلب" بخواهي انساني زندگي كني و در پي شناخت قواعد به يك سرگشتگي و سرگيجه برسي و تنواني قاعده اصلي بازي را براي خودت جوري تعريف كني كه آرامشت و آرامش ديگران برهم نريزد.

  من اصلا از آن تيپ آدمها نيستم كه هرچه مي شود خدا را مقصر بدانم و ننه من غريبم بازي دربياورم و هر مشكلي كه پيش مي آيد را عذاب الهي بدانم. اما گاهي وقتها احساس سرگيجه مي كنم. از اينكه نمي دانم چگونه بايد عمل كنم. از اينكه چرا هر چيزي بايد نشانه چيزي شناخته شود ناگزير و دقيقا مي بينم انگار هر جا بندي را مي گسلم انگار بندي ديگر مرا به اسارت مي كشد. درست مثل كسي كه گرفتار طلسم است و هيچ وردي براي شكستن اين طلسم پيدا نمي كند.

   من با نيت القاي انرژي مثبت، بيان تجربيات و ديدگاهها و با توقع چالش نظرات و گفتگوهاي سالم اقدام به ايجاد وبلاگ كردم اما فراموش كرده بودم كه مقوله ارتباط وسيع مستلزم وقت و حوصله فوق العاده است كه هيچكدامش را من نداشته و ندارم، مخصوصا دومي را كه اگر داشتم موقعيتي بسيار بهتر چه از لحاظ تحصيلي و چه از لحاظ شغلي بدست مي آوردم.

   اگر نمي نويسم بي حوصله ام. دوست دارم بيشتر فكر كنم تا بنويسم. مني كه كمتر مي شد پاي ماندن در خانه را داشته باشم در اين يكي دو هفته اخير ساعتها دراز مي كشم و فكر مي كنم. در محيط كار هم همينطور( البته آنجا دراز نمي كشم ). مطمئنم كسان زيادي را از خود رنجانده ام چون اصلا حواسم به هيچ كس و هيچ جا نيست و يك حس غريب من را محبوس خودم كرده. در درك واژه ها دچار ترديدم و در عملكرد بيشتر. من بدنبال قواعد جديدي مي گردم كه بتوان " آرام" و" انساني " زندگي كرد. خوش خلق و مهربان بود و" توقع" ايجاد نكرد. سنگ صبور بود و "سنگ" نشد. عاشق بود و "مطرود" نشد...

نمي دانم. من كه تغيير نمي كنم. شايد، بايد بدنبال دنياي جديدي بگردم ...

پ.ن.1: در اين پست هرچه به ذهنم رسيد نوشتم بي هيچ ويرايشي. از اين به بعد دوست دارم هر وقت حوصله مي كنم بنويسم. مقيد بودن هميشه خوب نيست مخصوصا اگر نتيجه اش نوشته بي كيفيتي مثل اين پست باشد.

  نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 22:40  توسط حميد  | 

 

 كمتر كسي است كه ديگر علي دايي را نشناسد.چه آنجا كه در خيابانهاي كشورهاي عربي مغازه داران براي جلب مشتري هايي كه حدس مي زنند ايرانيند اسم او را مدام تكرار مي كنند چه در كوچه پس كوچه هاي دورافتاده همين مملكت خودمان كه او را نماد فوتبال ايراني مي دانند.

با اين احوال هر چند او از لحاظ نمودار موفقيت كمتر دچار نوسان شده اما از لحاظ محبوبيت نموداري بس عجيب و غريب از خود بجاي گذارده است و نكته نهفته در آن تفاوت دقيقا نكته بارز و متاسفانه ناپسند فرهنگ ما يعني نخبه كشي از طرفي و از طرفي هم سوق نخبگان به سمت عقايد ضد اجتماعي و ديكتاتور مابانه است.

فراموش نمي كنم آن علي دايي سال ۱۳۷۵ را كه در اوج محبوبيت بخاطر رفاقت با يكي از دوستانم در كمال فروتني و البته ناباوري من به محل كارم در طبقه بالاي همان مغازه اش در ساختمان ايران زمين شهرك غرب آمد تنها به اين دليل كه دوستم به او گفته بود كه من از طرفدارانش هستم و از طرفي رفتار عصبي و پرخاشجويانه چندي پيش او را كه همه عالم و آدم را دشمن خود مي پنداشت و تنها افكار خود را وحي منزل مي دانست.

از اين علي دايي ناآرام و پرخاشجو تا آن علي دايي متواضع و دوست داشتني فرسنگها فاصله است و من مدعي هم كه الان اين جملات را مي نويسم تا همين چندي پيش از منتقدان سرسخت او مخصوصا در زمينه بازيگري و نه مربيگري بودم و هستم. اما هيچكدام از اينها دليل نمي شود كه نمودار موفقيت او را ناديده گرفت و از سوي ديگر تنها با نگاه لجبازانه و رفتار دور از شان عده اي تماشاچي با او برخورد كرد.

متاسفانه هر چه دنبال مثال براي بيان اين موضوع مي گردم مواردي مي يابم كه شايد برداشت توهين آميز از آن بشود اما واقعيت آنستكه ما به فرهنگ مفت خوري و بي چشم و رويي عادت كرده ايم و آنجا كه- نخبگان و نوابغمان كه معمولا و صرفا با سعي و تلاش شخصي خودشان به آن مقام رسيده اند- درست يا غلط بر خلاف ميلمان عمل مي كنند تيشه بر مي داريم و به ريشه درخت پربار آنها مي زنيم و در طرف ديگر رابطه، از آنجا كه ما نقد كردن و نقد پذيرفتن را نياموخته ايم، به مرور زمان، نخبگان مان با ديدن اين رفتار تبديل به شخصيت هاي منزوي، پرخاشجو و ضد مردمي مي شوند و ادامه ماجرا همان مي شود كه در تاريخ بارها ديده ايم و شنيده ايم. صلح جوياني كه به جنگ افروزان مبدل گشته اند و قهرماناني كه دست به رفتار عجيب و محيرالعقول زده اند و اينهمه بخاطر عدم توسعه يافتگي اجتماعي و نا مشخص بودن جايگاههاي متعارف حرفه اي و سياسي است.

اگر علي دايي برافروخته مي شود و از نگاه ما با افكار عمومي لجبازي مي كند تنها به اين خاطر است كه معتقد به اصولي است كه تنها چندين سالي با آن اصول در كشورهايي توسعه يافته زندگي كرده و راز موفقيت را در رعايت آنها مي داند. وقتي روشنفكرها و نوابغ ما در نهايت مهاجرت را برماندن ترجيح مي دهند يا مصلحاني به ديكتاتور تبديل مي شوند يا منزوي و سرخورده، اين به همان ذات خودپسند و خودخواه فرهنگ غلط ما بر مي گردد.       

براستي بارزترين ضرب المثلي كه نمايشگر واقعيت اين فرهنگ مريض و غلط است همان ضرب المثل است كه :

ديگي كه براي من نمي جوشد همان بهتر كه سر سگ در آن بجوشد.

پ.ن: دوست عزيزي به جمع وبلاگ نويسها وارد شد. حضور سبزش مبارك.

  نوشته شده در  یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 22:28  توسط حميد  | 

 در راستاي سياستهاي اصولي و مشاركت مردمي در بهبود شرايط اجتماعي، سياسي و اقتصادي و بهره وري از نظرات آنها خواهشمند است با دقت به سئوالات زير پاسخ دهيد:

۱)  تصور كنيد كه شما آدم اصولي و ايده آلگرايي هستيد و حين رانندگي در جاده به قصد سفر دچار تخلف كوچكي مي شويد. به شما دستور ايست داده مي شود و پس از اخذ مدارك شما با لبخند تهديد به توقيف اتومبيل و جريمه چهل هزارتوماني مي شويد و از طرفي  افسر مربوطه از شما سئوال مي كند كه چكار كند و گزينه كارهاي قابل انجام را هم توضيح نمي دهد. عكس العمل شما چيست؟

الف) از بغل دستي مي پرسيد كه چكار كند.

ب ) از خودش مي پرسيد.

ج ) با ده هزار تومان موجودي كمتر و دعا به جان او به مسافرت خود ادامه مي دهيد.

۲ )  در كشوري رئيسش خواهان محو سرزميني از روي زمين و معاونش خواهان دوستي با مردم آن سرزمين است. از اين رابطه چه نتيجه اي مي گيريد؟(جابجايي در يك طرف رابطه آزاد است)

راه حل ):

رئيس+خواهان+محو+سرزمين+از روي زمين=معاونش+خواهان+دوستي+با+مردم +آن+سرزمين

۳ ) شما براي حل مشكل اقتصاد چه راهي را پيشنهاد مي كنيد؟

الف ) خريد از هفت حوض نارمك.

پ ) تقويت صنعت پتروشيمي جهت توليد سفره.

ج ) ارائه خدمات به دهان عناصر نامطلوب.

د  ) كم كردن صفر از پول ملي و اضافه كردن آن به جيب مردم.

۴ ) با توجه به خارج شدن "لايحه حمايت از خانواده" از دستور كار مجلس، به نظر شما نمايندگان چه طرحي به عنوان جايگزين آن ارائه خواهند كرد؟

الف ) طرح تشديد مجازات مجردين.

ب ) طرح اصلاح بند دو تبصره سه قانون مجازات اسلامي  و وضع مجازات اعدام براي اقدام كنندگان به طلاق.

ج ) طرح ممنوعيت داشتن دختران مجرد بالاي 20سال.

د ) طرح صندوق حمايت از" زنان با جنبه داراي بيش از دو هوو".

۵) تفاوت كشتار مردم گرجستان، مسلمانان چچن ودارفور سودان با كشتار در فلسطين اشغالي چيست؟

الف )  ضعف خبررساني رسانه هاي بيگانه.

ب ) قدرت ديپلماسي ايران در درياي خزر و افزايش سهم ايران از 50درصد به 12درصد و توسعه روابط با كشورهاي خوشنام.

ج ) خوش تيپ بودن روساي جمهور روسيه و سودان.

د  ) تفاوت بالا ربطي به ديپلماسي ما ندارد.

۶ ) بنظر شما شكست ورزشكاران ايران در المپيك به چه دليل بود؟

الف ) برگزاري مسابقات در بلاد كفر.

ب  ) نحوه پخت آلبالو پلو براي ورزشكاران.

ج ) دانشگاه آزاد اسلامي كمال آباد سفلي بخاطر ارائه مدرك دكترا به روانشناس تيم.

د ) عدم تكافوي تعداد نفرات همراه جهت مراقبت و باد زدن ورزشكاران.   

۸ ) با توجه به حلول ماه مبارك رمضان و مشكل هميشگي رؤيت اول و آخرماه چه كار مي كنيد؟

الف) نيت مي كنيد كه روزه مي گيريد ۱+۳۰روز قربه الي الله.

ب ) لجبازي كرده روزه نمي گيريد.

ج  ) نماز آيات مي خوانيد.

د  ) به نشان اعتراض از اذان صبح تا اذان مغرب اعتصاب غذا مي كنيد.

۹ ) به نظر شما پس از مشخص شدن جعلي بودن مدرك وزير كشور، عكس العمل مجلس چه خواهد بود؟

الف ) مدارك تمامي دانشجويان تحت تعليم ايشان را باطل خواهند كرد.

ب  ) به تلافي نقش توطئه استكبار در اين قضيه تمامي نمايندگان در مقابل سفارت انگليس تجمع خواهند كرد.

ج  ) وزير علوم را استيضاح خواهند كرد.

د  ) مدرك او را پاره خواهند كرد.

۱۰ ) چشم انداز انتخابات آينده رياست جمهوري آينده را چگونه مي بينيد؟

الف ) انتخاب غلامحسين الهام به رياست سازمان ثبت احوال و افزايش جمعيت ايران به 85 ميليون نفر.

ب ) مد شدن دوباره سفره بجاي ميز نهارخوري.

ج ) حضور بيش از يك ميليون ناظر شوراي نگهبان جهت نظارت بر صحت انتخابات.

د ) طرح برگزاري انتخابات بصورت يارانه اي.

۱۱) ندارد.

الف) دارد.

ب ) مي خواست داشته باشد.

ج ) قبلا داشته است.

د  ) پاك شده است.

 

پ.ن.۱ :حالم خوبه، نگران نباشید.

پ.ن.۲: خواهشا زورکی هم که شده بخندید.

پ.ن.۳: سئوال ۲ در واقع یک رابطه ریاضی است که با حذف پارامترهای مشابه از هر طرف از کلمه های مانده باید جمله ساخت.(اینهم توضیح)

  نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 20:9  توسط حميد  | 

 بعضي ها براي ديگرانند و از اين براي ديگران بودن لذت مي برند.اين آدمها در عين اينكه محبوبند اما هميشه تنها مي مانند و هميشه بيشتر وقت و احساسشان صرف ديگران مي شود تا نزديكان.و اين تنهايي نه تنها برايشان سخت نيست بلكه آنقدر لذتبخش هست كه گاه زندگي در اين دنيا را فراموش مي كنند.

خيلي از هنرمندان،چهره هاي سرشناس، نويسندگان،ورزشكاران و ... ازهمين جمله اند. يا زندگي زناشويي موفق عاطفي كمرنگتري دارند يا خانواده هاي بزرگواري كه اين حضور كمرنگ را تحمل مي كنند.

من هميشه در قضاوت اينگونه زيستن مانده ام، چون خودم هم از نوع ضعيفترهمين قماشم. البته نه چهره سرشناسي هستم و نه هنرمندي و نه متاهل و نه محبوب آنچناني اما به شدت از اينكه باعث شادي ديگران باشم لذت مي برم.تا جاييكه بعضي اوقات آرزو مي كردم يك طنز نويس قهار يا حتا يك بازيگر يا كارگردان ژانر كمدي بودم و از خنداندن و شادي ديگران لذت مي بردم.

براي همين در روابط اجتماعي، از حيطه اي كه من را محدود به كسي يا چيزي كند به شدت فراريم. با بيشتر دوستانم صميميم، و دلم مي خواهد براي همه هاي مورد علاقه ام بوده و همه هاي مورد علاقه ام براي من باشند . نه برده كارم، نه مسئوليتي قبول مي كنم كه در چارچوبي محدودم كند و نه دنبال تعلقي كه اسير كنم يا اسير باشم. به همين خاطر با تفكر همه چيز براي عشق مخالفم و لذت دوستي را بر عشق ترجيح داده ام. البته اين بدين معنا نيست كه در روابط مقيد به هيچ قيد و بندي نيستم و به تعهد اعتقادي ندارم بلكه با كنار گذاشتن خواسته هاي معقول و محروم ماندن از لذتهاي بيشمار زندگي مخالفم.

اما منظور از قضاوت اين بود كه چرا اگر كسي هست كه عده اي واقعا به وجودش، به هنرش، به كمكش و به قابليتهايش نيازمندند بايد فانوس بدست بگيرد تا كسي را همگام با خودش بيابد تا دچار مشكل نشود؟

نمي توانم بفهمم كه چرا ما جماعت استنباطمان از عشق، اسارت و تملك وحشيانه اي است كه معشوق يا معشوقه مان را هميشه در محدوده تعريف شده خودمان بخواهيم و همه را مزاحم يا حتا راهزناني كه در بزنگاهي منتظر فرصتي براي ربودن عشقمان هستند بدانيم؟ دوستي مي گفت هنوز وقتي مادربزرگ 70-80ساله ام با سر باز كنار پنجره مي رود پدر بزرگم به او تشر مي زند! يا مثلا گلايه هاي هميشگي خيلي از خانمهاي محترم كه از توجه بيش از حد شوهرشان به مادر، پدر، يا خانواده شان مي نالند يا آقاياني كه همه فكر و ذكرشان ايجاد محدوديت بيشتر براي همسران بخت برگشته شان است.

چه لذتي در اين نمونه زندگي هاي خسته كننده و فرسايشي هست كه بابتش بايد از همه چيزت بگذري؟ چه اجباري هست كه به قصد آسايش، ويرانگر آرامش هم باشيم؟ گذشت خوب است. اصلا بهترين واژه دنياست. اما همانطور كه اگر تمام سال را روزه گرفتن خوب است، گذشتن از همه لذائذ معقول و مطلوب هم خوب است.

آرامش انسانها در تعادل برآورده شدن نيازهاي آنهاست و وهيچ منبعي به تنهايي نمي تواند خواستگاه كامل آن باشد.ما از بچگي با اين طرز تفكر غلط بزرگ مي شويم كه بايد غيرتي بود و غيرت را متفاوت با حسادت مي دانيم و حسادت را تنها صفتي با جنس زنانه مي شناسيم. ما ياد مي گيريم كه بايد حسادت داشت و حسادت كرد تا بتوان تا قطره آخر منبع عاطفه مان!! را سر بكشيم. ما رسم شناخت، رفاقت و وفاداري را نياموخته ايم. ما مدام در ترس از خيانتيم و تعهد را در صفرهاي قرارداد مشترك مي شناسيم.

من هميشه از گنجيدن در يك قالب فراريم و از اينگونه عشق نيز. من ازعشقي كه مانع دوست داشتن، مانع ابراز علاقه و منجمد كننده باشد متنفرم. اگر عشق سرچشمه اش خداست، پس چگونه مي شود كه اوعاشق يك بنده يا آفريده نيست؟

آنچه مذموم است نه عشق است و نه دوست داشتن. همه جاي دنيا، چه آنجا كه ما بي بند و بارشان مي ناميم و چه آنجا كه مهد تدين و اعتقاد است،خيانت خيانت است و آن بي تعهدي، دروغ و دست اندازي غير انساني به تعهد انسانهاست، نه محبوب بودن و دوست داشتن و متعهد بودن به ديگر انسانها.   

  نوشته شده در  یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 15:26  توسط حميد  | 

از بچگي عاشق بحث بودم و يكدنده. البته هنوز هم هستم. يعني اگر قانع نمي شدم محال بود چيزي را قبول كنم و هميشه سر كلاس هم موي دماغ معلمها بودم و چون تا آخر دوره راهنمايي شاگرد ممتازي بودم معمولا معلمها يك جورهايي مجبور بودند كه تحملم كنند. و اين حس تحمل كردنم توسط آنها هميشه برايم حس خوبي نبود.

هميشه دوست داشتم كسي باشد كه به سئوالهاي بي جوابم پاسخ دهد و از آنجا كه آدم راحت طلبي بودم زياد حوصله مراجعه به منابعي مثل كتاب را نداشتم و در نهايت اگر مراجعه هم مي كردم آنقدر با كلمات عجيب و غريب مواجه مي شدم كه قيدش را مي زدم و هر جا كه بحثي خلاصه و مختصر بود پاي ثابتش بودم.

هميشه فكر مي كنم يكي از مشكلات بزرگ جامعه ما همين خلاء كساني است كه منبع باشند و در عين حال آنقدر محبوب  و داراي جذابيت كه ذهنهاي تشنه را سيراب كنند و اين جذابيت جز با بيان موجز و قابل درك مقدور نيست. نقشي كه بايد مربيان اصلي يعني پدران و مادران يا خويشاوندان به عهده بگيرند اما چون نسل گذشته بهر دليل از نسل جديد عقب مانده اند متاسفانه اين قطع ارتباط از هر لحاظ بين نسلها پديد آمده است.

با همه اين احوال هنوز هم تك و توك(كلمه بهتري پيدا نكردم) كساني در ميان خانواده ها هستند كه آن جذابيتي را كه گفتم دارند و هميشه نقل محافل فاميل و آشنايان هستند و من هميشه از هم نشيني با آنها لذت مي برم.

روايتي كه در پايان مي آيد، روايتي است كاملا تخيلي كه با برداشت از بعضي از همان شخصيتها نوشته شد و قصد اين بود بعضي از سئوالهاي متدوال از طريق شخصيتها پرسش و پاسخ شود و قطعا پاسخها برداشت من است و صد در صد پر از اشكال و اينكه چرا خودم را جاي شخصيت مادر بزرگ قرار داده ام،خواه ناخواه در چارچوب همان آرزوي هميشگي براي پيوند با نسلي است كه احساس مي كنم تلخ و شيرين بسياري را در قرن اخير اين مرز و بوم تجربه كرده و متاسفانه به طرز معصومانه اي فراموش شده اند و اين فراموشي از لحاظ تربيت عاطفي ضربه مهلكي را به منش كنوني اجتماع ما وارد كرده است.

پيشنهاد مي كنم كه به علت طولاني بودن بيش از حد متن ابتدا آن راsave كنيد و بعد سر حوصله بخوانيد. فكر كنم غيبت بيش از حدم را با اين پست جبران كرده باشم. هر چند وضعيت  آنقدر نا اميد كننده هست كه انگيزه براي نوشتن كمتر مي ماند.از اينكه ممكن است در ويرايش متن مشكلاتي باشد پيشاپيش عذر مي خواهم.

                      « تقديم به همه پدر بزرگ و مادر بزرگهاي مهربان ايراني»


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:45  توسط حميد  | 

 

واژه ها هميشه در ذات خود بد نيستند. بلكه براي بيان چيزهايي استفاده مي شوند كه مي تواند بطور نسبي خوب يا بد باشند.

 مثلا همين واژه تكرار. هم مي تواند وجه كسل كننده و هم مي تواند بار مفيد داشته باشد. مثلا نگاه كنيد كه براي ما چندين بار اتفاقي از يك جنس تكرار مي شود. مدتها درگير موضوع مي شويم، به زمين و زمان بد و بيراه مي گوييم، از بخت بد خود مي ناليم و در بهترين حالت ريشه آن درد كهنه را مي يابيم و به آرامش نسبي مي رسيم.

 با خود عهد مي بنديم كه در مواجهه با آن درد كهنه منطقي عمل كنيم كه مورد آزار قرار نگيريم و به عبارت ساده تر تكليف خودمان را با خودمان روشن مي كنيم. اما باز مدتي بعد، فراموشي و... آش همان آش و كاسه همان كاسه.

 اينجا به اعتقاد من تكرار ذهني ريشه درد، مشكل گشاست.  يا وفق با واقعيت، چه با خواست ما مطابق باشد چه نباشد،  يا گشتن بدنبال جايي كه واقعيت تطبيق بيشتري با خواست ما داشته باشد و يا در نهايت، با شجاعت،  خريدن مكافات شنا برخلاف رود.

 ما بايد تكرار كنيم كه هيچ چيز ارزشمندي بدون بها و تلاش بدست آوردني نيست و اگر از سر اتفاق و شانس هم بدست آمده باشد ماندني نيست. ما بايد تكرار كنيم كه تكرار دلسوزي  براي خودمان تهوع آور ترين چيز دنياست و  تكرار كنيم كه به دنبال معجزه بودن جاهلانه ترين روش دنياست...

 و اگرهم به تقدير معتقديم، مست دائم الخمر آن باشیم که " تقدیر" تلخترین شراب سکرآور دنیاست. 

 

پ.ن: موضوع بيشتر نوشته هاي اين پست تكراري است. چيزهايي تكراري كه تكرارش لازم است.

  نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 14:4  توسط حميد  | 

« ادای دیــــــــــــــــــن، ابراز علاقه »

 

اكنون  كه جنازه ات بر روي دوش صدها نفر به سوي خانه ابدي مي رود، مثل هميشه اين موقعها، خاطرات تلخ و شيرين گذشته و خصوصا چهره مهربانت از جلوي چشمم رژه مي رود. اينها صدها نفري هستند كه با حضورشان شايد ميخواهند كوتاهي خودشان در زمان  سالهاي حضور پر رنج و مشقت تو را، كه در صحنه ورزش از جان مايه مي گذاشتي به نوعي جبران كنند... و عاقبت در همين راه جانت را هم گذاشتي و اين قضيه را غير قابل جبران مي كند.

اما من قدر وجودت در زمان زنده بودنت مي دانستم و اداي دينم در سالهايي دور يكي از تلخترين دوره هاي عمرم را برايم به يادگار گذاشته بود و شايد تو آن داستان تلخ را هرگز نفهميدي...

ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید:


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 16:38  توسط حميد  | 

« حرص خوردنهاي دوست داشتني »

 

خيلي وقتها خيلي ها از دست من حرص مي خورند. از آن نوع حرصهاي دوست داشتني. دوست داشتني از اين بابت كه شدت علاقه را در آنها مي يابم و تندي كلامشان، به جاي تلخي، نهايت حلاوت را براي من مي آفريند.

 شايد اين جمله هاي من براي شما كمي غير قابل درك و عجيب باشد اما اين هم درست مثل قضيه عجيب بودن رفتار من با همان افراد حرص خورنده است. وقتي  براي آنانكه نزديكترند دلايلم را توضيح مي دهم يا نمي پذيرند يا مدتها مي گذرد تا صحت گفته هايم برايشان اثبات مي شود و البته عده كمي هم مي پذيرند.

و زماني در توضيحاتم دچار تكرار مكررات يا معذوريت مي شوم چاره اي ندارم كه تنها به تلخ خندي بسنده كنم و ديگران را تشنه جواب بگذارم.

يك لبخند تلخ مي تواند قصه ها در خود داشته باشد، قصه هايي كه شالوده عمري بدست آوردن و از دست دادن است. وقتي كه كسي تلخ مي خندد در پس نگاهش قصه هاييست مكرر كه برق آن نگاه، درخشش اشكهاي غم و شادي آن قصه هاست.

پ.ن.1(مرتبط و با مخاطب دوستي عزيز): بعضي وقتها در يك شرط بندي دوست داري ببازي. شكستي كه هم تو را را راضي مي كند و هم مخاطبت را. حالا دوست من، من بايد هم با برد خودم دوباره كنار بيايم، هم با شكست تو و هم با غم  كنار آمدن تو با واقعيت.

پ.ن .2.(تا حدودي مرتبط): كاش چيز ديگري از خدا مي خواستم. صبح كه كوه بودم به شدت هوس يك رگبار حسابي كرده بودم كه زيرش بايستم و صورتم را رو به آسمان كنم و ...

عصر بعد از مدتهاي خيلي زياد كه در فضاي باز مشغول بازي فوتبال بودم خواسته ام اجابت شد آنهم در نهايت كمال. رگباري كه امروز عصر زد آنهم در اين موقع سال در نوع خودش بي نظير بود.جاي همگي خالي. خدايا ممنون.

 

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 20:52  توسط حميد  | 

« شماره دار»

 

پستهاي شماره دار هميشه بهترين مفر براي فرار از ركود وبلاگي هستند. خوب ما هم فرار را بر قرار ترجيح مي دهيم.

۱)      من نه آدم رواني هستم نه ساديسم دارم و نه مازوخيسم. اما يك جاهايي هست آدم دلش ميخواهد با ترفندهايي يك چيزهايي دستگيرش شود. در پست پيش با علم به اينكه استفاده از حروف الفبا ممكن است در فهم داستان مشكل ايجاد كند اين كار را كردم و همان چيزهايي كه مي خواستم دستگيرم شد. به بزرگي خودتان ببخشيد.

۲)      آن موقع ها كه دانش آموز يا دانشجو بوديم در خيلي از امتحانها هميشه آرزو مي كرديم عقربه ساعت كندتر حركت كند يا به طول زمان افزوده شود اما در بعضي از امتحانات روزگار آرزو مي كنيم، كاش زمان به سرعت نور بگذرد بدون آنكه عمري از تو بگذرد.

۳)      هميشه حس ديدن دوستهاي مجازي مي تواند جذاب باشد. ظاهري كه از او ساخته اي، تن صدايش و يا مشخصات فيزيكيش. سه شنبه دوستی از دوستان نازنين مجازي را ملاقات كردم كه بي شك نمودي از صبر،صداقت و عشق ناب بود و هست.با آنکه بیشتر آن مشخصات را می دانستم اما این دیدار برایم بسیار جذاب و خاطره انگیز بود. نمي دانم اگر شرايط او را داشتم نگاهم به زندگي چگونه بود؟

۴)      بي هيچ تعارفي در حيطه اعتقاداتم كمتر اثري از شيفتگي به انسانها يافت مي شود و تنها بندگان متمايز خداوند را وسيله اي از سوي او براي پيشرفت انسانيت و بشريت مي دانم. با همه اين اوصاف نمي دانم چرا احساسي كه به "علي" دارم از جنس ديگري است... مدافع سينه چاك او هم نيستم و برايش نه جشن مي گيرم و نه عزاداري مي كنم...اين احساس اصلا ساخته ذهن و اين مدل آبدوغ خياري كه هر ننه قمري خودش را به هر ضرب و زوري به او مي چسباند، نيست...

۵)      بعضي از اشعار نيتي مرموز در خود دارند. يعني اين ايهام كه شاعر دنياي زميني را مد نظر داشته يا معني عرفاني باعث مي شود خيلي قاطعانه نشود در موردش اظهار نظر كرد. مثلا به اعتقاد شما اين بيت كه:

                اگر با ديگرانش بود ميلي        چرا ظرف مرا بشكسته ليلي

            كداميك را شامل مي شود؟

۶)      آنقدر خبر تلخ و بهت آور بود كه تا چند دقيقه همينطور مات و مبهوت پاي تلويزيون خشكم زد. خسرو شكيبايي هم رفت...او كه نظير نقش "هامون"ش در سينماي ايران هرگز تكرار نخواهد شد. او كه صداي دلنشينش با آن "سيني" كه به "شين" مي زد ترا مجذوب خودش مي كرد آنگاه كه آرام و شمرده حرف مي زد و يا آن بغض لرزان و مثال زدنيش در نقشهايي كه ترا حل مي كرد در غصه ها و قصه هايي كه بر زبان مي راند. او،علي حاتمي، رسول ملاقلي پور و ديگر برگهاي خزان زده  هنر اين ديار هرگز بربالاي اين درخت رويش ديگر نخواهند داشت....

يادش گرامي و روحش شاد...

 

پ.ن: به مقدار متنابهی انرژی مثبت نیازمندم. لطفا دریغ نفرمایید!!

 

 

 

  نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 17:30  توسط حميد  | 
در این وانفسای بی سوژگی، جرقه داستانی کوتاه به ذهنم رسید. اما مگر می شود وسواس داشت و کوتاه نوشت مخصوصا اگر مثل منی باشی که هیچ تخصص کلاسیکی هم در نوشتن داستان آن هم از نوع کوتاهش نداشته باشد.

داستان زیر قرار بود کوتاه باشد. بعد درگیر دیالوگهایش شدم پس طولانی شد.باز خواستم کوتاهش کنم جزئیاتش دچار مشکل می شد.پس سه حالت بالا را به صورت ترکیبی انجام دادم،همین ملغمه ای شد که امیدوارم حوصله خواندنش را داشته باشید.

«  دوربین مداربسته »

..."ناظري" اوايل از اينكه در اين فروشگاه مسئول دوربين مداربسته شده بود راضي بود. بعد از آن حادثه تلخ اخراج از وزارتخانه اين تنها شغلي بود كه برايش همان هيجان را داشت. چون اين دوربين مخفي هم به لنزها و هم به ميكروفنهاي بسيار قوي مجهز بود و صداهاي ريز را هم خوب مي شنيد. يعني پچ پچ كاركنان فروشگاه هم برايش قابل شنيدن بود."حاجي" هم سفارشش را كرده بود و در آن فروشگاه معتبر تجربه كار قبلي حسابي به دردش مي خورد.

اوايل به علت ازدحام ناشي از تبليغات حسابي سرش شلوغ بود چون در آن واحد مي بايست چند بخش را توامان كنترل مي كرد اما رفته رفته با فراغتي كه گاه و بيگاه پيدا مي كرد دنبال سوژه خارج از موضوع مي ماند و دوباره همان حس كنجكاوي لعنتي به سراغش مي آمد...

بقیه را در ادامه مطلب بخوانید...

 


ادامه مطلب
  نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 22:3  توسط حميد  | 

«  مـــــــــــــــــــــــــــرز »

 

به مرز كه ميرسي، به سيمهاي خاردار و برجهاي بلند ديده باني و به سكوت وهم انگيز، حس غريبي از ترس به جانت مي افتد. آب يكي است، خاك يكي و هوا هم. اما آن طرف مال تو نيست،غريبه است. انگار آن خط چين نامانوس توي نقشه همه چيز را بهم ريخته است، فقط و فقط چند متري آنطرفتر.

 همه جاي دنيا مرز با ترس همراه است. خط چين محكم تعلقات كه به شدت حفاظت مي شود. مگر آنكه بيشتر تعلقات دو سوي مرز يكي شده باشد.

در حدود انساني اما، مرزها پيچيده تر و وهم انگيزترند. آنجا كه به جهت نياز، هوس گسستن مرزها را مي كني، در وحله اول به خودكشي مي ماند، مثل كسي كه بي هيچ گذرنامه اي قصد عبور از مرزها را مي كند. بي آنكه بداند قوانين حاكم بر آن سرزمين و تعلقاتش چگونه است و فقط به جهت رسيدن به جذابيتهاي احتمالي خود را به خطر مي اندازد. بارها تحقير مي شود، شكست مي خورد و در نهايت يا پيروز مي شود يا در چرخه يافتن مرزهاي قابل عبور مي ماند.

و در اين ميان عده اي مرزهايشان روز به روزبا گذشت زمان محكمتر مي شود. آنان با همه جذابيت حدود ديگران و خواستن ذاتي براي رسيدن به آنها، تنها از گزند از دست دادن تعلقاتشان هميشه در وادي خويش مي مانند و ديگران را نيز جز به صورت محدود به مرز خويش راه نمي دهند. يا عاشق نمي شوند يا فكر مي كنند عاشق مي شوند. چون عشقشان هم در محدوده خودشان مي ماند. يعني بيشتر عاشق خودشان هستند تا ديگري و غالبا نيز ديگران را با شرايط پيچيده شان پشت مرزهاي خود نگاه مي دارند.

آنها شايد هميشه مرموز و جذاب بمانند اما روحشان تشنه است و تنها لذت اشتياق ورودشان به مرزهاي ديگران و حضور ديگران به مرزهايشان، چون سراب مهلكي  آنان را در مستي  آب عقيم مي گذارد. هم مي گدازند و هم گداخته مي شوند... اما آن زمان كه ديگر نه شعله اي در كار است و نه نايي براي دميدن...تنها نفس مي كشند، اما گويي مدتهاست كه در آرامش بی آسایش خویش مرده اند...

 

پ.ن: نشد كه بشود. متن را مي گويم.دلخواهم نشد.
  نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 19:14  توسط حميد  | 

« عجـــــــــــــــز»

 

يك درد بي درماني گاه گاهي به سراغم مي آيد كه در نوع خودش ناشناخته و كم نظير است.  در اوج انرژي و سلامتي، ناگهان درست مثل لاستيك ماشيني كه سوزنش را باز كرده باشند پنچر مي شوم . خالي خالي خالي. آنقدر سست مي شوم كه در دم، دلم مي خواهد بخوابم. يك سكوت ناگهاني و بي مقدمه و يك دلتنگي غريب كه گاه چند روزي هم طول مي كشد.

بارها شده به دليل اين حالت غريب فكر كرده ام، بارها مرور كرده ام همه لحظات گذشته را كه شايد حرفي، نكته يا رفتار آزار دهنده اي بيابم دليل اين كسالت، اما هربار نيز جوابي نمي يابم.

در جواب اين سئوال اما، ظريفي مي گفت : شك نكن كه براساس قوانين متافيزيك به حتم در آن مواقع تو در حال زايل كردن انرژيي از افراد ديگري هستي از همان جنس، بدون آنكه بداني. آنقدرهم جدي مي گفت كه با همه ملموس نبودن، دليلش ناخودآگاه برايم قابل باور بود چون از لحاظ تجربي هيچ دليل ديگري براي آن نمي يافتم.

بر اساس همين باور فكر مي كردم آيا هيچ انديشيده ايم گاه بي آنكه بخواهيم و بدانيم دلتنگ مي كنيم، حسرت و حسادت مي افكنيم، دل مي بريم و دل مي شكنيم و بهمين منوال در سكوت سختمان، دلتنگ مي شويم، حسادت مي كنيم و حسرت مي خوريم و دل از كفمان مي برند دلربايان و بي صدا دلمان مي شكنند.

شايد اين دردهاي مرموز و خواهشهاي عقيم دور تسلسل بي پايان همين چرخه باشد. شايد اين عجز و سستي از جنس همان نيازي باشد كه ديگراني طالب آنند. و شايد آن چشمهاي مات و مبهوت كه در پس نگاه خود جلوه روياهاي دست نيافتني مي بينند، وارث شكست آن نگاههاي پرتمنايي باشند كه ازعجز براي خود قصه هاي هزار و يك شب مي بافند.

اما با فرض صحت اين موضوع تا كي بايد اسير چرخه اين طلسم ماند؟ تا كي بايد نهيب خموشي بر سر دل برآورد و دلخوش معجزه ها ماند؟ آنزمان كه قواعد دنيا ما را در مسائل حل شدني نيازمند معجزه مي كند، يا پاي غرور در ميان است يا ترس از عبور. يا بايد خواست، يا بايد گذشت. "معجزه" سلاح توانمندان است و گرنه "عجز" تنها در حروف بنيان آن است.

 

پ.ن: بارها شده که در فهم پستهای دوستان یا کم می آورم یا اصلا نمی فهمم. دلیلش هم مشخص است چون در واقع نگاه آن شخص و برداشتش از آن موقعیت بخصوص و توصیفش خلاصه شده جزئیات بسیاری است که خودش می فهمد و مهم هم همین است که در لحظه توانسته آنرا بیان کند. اگر شما هم در بعضی از پستهای من دچار این مشکل شدید اصلا مربوط به فهم شما از موضوع نمی شود، حضور شما از هر چیز برای من مهمتر است .خوشحال می شوم برداشت خودتان را بنویسید یا نهایتا خصوصی بپرسید تا توضیح بیشتری بدهم.

  نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:28  توسط حميد  | 

« توجيه مثبت»

 

بسياري از مشكلات روحي كه ما به خود تحميل مي كنيم آنقدر بي ارزشند كه با اندكي تحمل و تفكر مي توانيم از آنها عبور كنيم.

بیشتر مشكلات روحي ما مربوط به ارتباطات ما با ديگران مي شود. تنشها، دلخوريها، جر و بحثهاي بيهوده و سوء تفاهمات همگي به سان خوره هايي به روح و جانمان مي افتند و روانمان را فرسوده مي كنند.

در همه اين موارد نكته اي را كه ما فراموش مي كنيم اينست كه ما بيش از آنكه طرف مقابلمان را بيازاريم، سوهان به اعصاب و روان خودمان مي كشيم و دنيا را به كام خود تلخ مي كنيم. بذر كينه مي كاريم و عذاب سخت برمي داريم.

بارها شده وقتي كاري را بر خلاف ميل ديگران انجام مي دهيم و پيش زمينه منطقي براي رفتارمان نداريم به "توجيه" روي مي آوريم و سعي مي كنيم اندكي از بازخورد ديگران بكاهيم و البته گاه اين توجيه شايد خيلي هم غير منطقي نباشد اما در هر حال تا حدودي ما و ديگران را سبك مي كند و گاهي نيز ما را از عواقب برخورد مصون مي كند.

حالا كه اين پديده "توجيه"، كاربردي "تنش زدا" براي رفتارهاي نا مطلوب ما در قبال ديگران دارد و  پذيرش آن را از ديگران طلب مي كنيم چرا سعي نمي كنيم با توجيه رفتار ديگران در قبال خودمان از روحمان تنش زدايي كنيم.

اشتباه نشود، اين توصيه به معناي تحميق خود نيست بلكه جستجوي منطقي براي يافتن دلايل متعدد رواني بوجود آورنده رفتار نامطلوب شخص مورد نظر ماست و پاسخ اين سئوال كه اگر خودمان جاي او بوديم چگونه رفتار مي كرديم؟

همچنین، اين كار تاييد رفتار به ظاهر نامناسب شخص مورد نظر از نگاه ما نيست بلكه ايجاد بستري مناسب براي تقويت حس گذشت و دوست داشتن در مقابل تبديل ذهن به كشتزار بغض و كينه است.

وقتي ما مي بخشيم و فراموش مي كنيم قبل از آنكه در حق طرف مقابلمان خوبي كرده باشيم، ارزشمندترين سرمايه زندگي كه همان روح و روان ماست را از شر آفتي بزرگ رهانده ايم. هرچه دايره خطاهاي قابل گذشت ديگران را افزايش دهيم به همان نسبت بر وسعت آرامشمان مي افزاييم.

كمي با خود بيانديشيم. براستي چند درصد دلخوريها آنقدر ارزش دارد كه فكر ما را درگير افكار انتقام جويانه و منفي كند، ما را از لذت ارتباط محروم و باب نامطلوبي را در ذهن ما براي هجوم افكار غالبا غير انساني بگشايد.

 همه رفتارهايي كه ريشه رذالت و شيطاني ندارند، قابل بخششند و گذشت. بسياري از سوء تفاهمات هم همينطور.

ذهن ما  مامن افكار ماست و دلخوريها و كينه ها زباله هاي آن. بياييد آنرا به زباله دان تبديل نكنيم.

 

   پ.ن: این پست تنها بیان یک دیدگاه است و موضوعیت خاصی ندارد.

پ.ن.غیر مرتبط : روز مادر به همه مامانای مهربون و دوست داشتنی و خانمهای محترم مبارک.

  نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:57  توسط حميد  | 
« سفـــــــــــر نما »

بعد از رسیدن سفر می خواستم مفصل از وقایع آن بنویسم اما بخاطر اتفاقاتی که بلافاصله رخ داد دیگر آن حس وهیجان برای نوشتن از بین رفت.

از میان عکسهای شهر دیدنی"مارماریس" محل سفرمان چندتایی را انتخاب کردم که به دلیل کم کردن سایز کیفیتش مثل اصل نیست. امیدوارم که موقعیت سفر به مناطق دیدنی برایتان همیشه مهیا باشد.

  

پ.ن:شهر ساحلی "مارماریس" واقع در جنوب غربی کشور ترکیه قرار گرفته.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:40  توسط حميد  | 

«  یکی می مرد زدرد بی نوایی... »

 

نوشتن دل و دماغ می خواهد که اصلا ندارم.از صبح تا حالا حداقل هفت یا هشت چیز مختلف نوشته ام و پاک کرده ام. حواسم که اصلا سرجایش نیست. در این چند روز فکر کنم ده باری چیزهای مختلف را یا جا گذاشته ام یا فراموش کرده ام. صدای گریه تمام نشدنی این بچه همسایه هم که دارد مرا به مرز جنون می رساند. فکر کنم این بچه دو وضعیت بیشتر ندارد. یا خواب است یا گریه می کند. درست مثل این عروسکهای صدادار. حتا وقتی غذا می خورد صدای جویدن و گریه کردنش با هم قاطی می شود!! ظاهرا حنجره این بشر را از سیم بکسل تنیده اند. از میان کلمات فارسی هم ظاهرا دو کلمه "بابا" و "بده" را بلد است و و هر کدام را روزی بیش از دوهزار بار تکرار می کند.

معمولا وقتی حال و حوصله نداری اتفاقات بامزه ای رخ می دهد. مثلا بهنگام راه رفتن انگشتان پایت محکم میخورد به پایه میز یا صندلی، یا روغن غذا یا سس  می ریزد روی لباس روشنت، یا به مهمانی دعوت می شوی که از سر رودربایستی باید در آن حضور پیدا کنی و از بد حادثه صاحبخانه در آن میهمانی نقشه هایی برای تو دارد. یعنی ترشیده ترین فرد ممکن در خانواده اش را برای تو در نظر گرفته و تو هم بیخبر از همه جا به هر سمت که نگاه می کنی یا با لبخندهای عشوه ناک عروس آینده مواجه می شوی یا با تعریف های غلو شده صاحبخانه از خودت و خودش (منظور طرف مربوطه) و تو هم مجبور لبخندهای زورکی سه در چهار تحویل بدهی در حالیکه فکر و ذهنت درگیر سوزنهای دردناک سرم های پدر و نگاههای منتظر مادر در خانه است.

در محیط کار هم یک دفعه همه با هم حوادث تعریف نشده و هیجان انگیز پیدا می کنند و تو هم که سابقه گوش بودنت عالیست از سر ناچاری مجبوری به حرفهای پر هیجان آنها به هزار بدبختی با چشم گشاد و دهان باز عکس العمل نشان بدهی. یا توی بیمارستان لای درب آسانسور بمانی، از صد نفر بابت سوغاتی متلک بشنوی، ساعت دوازده شب که به خانه می رسی ریموت کنترل در گاراژ خراب می شود و کلی علاف پیدا کردن یدک می شوی و دهها حادثه بانمک دیگر...

این هم از عجایب خصوصیات من است که در ناخوشی به شدت طنزم گل می کند. از صبح به شدت درگیر نوشتن متنی جدی بودم، اما این از آب درآمد.می بخشید.

 

پ.ن: آهای کائنات، جان مادرت می شود بی خیال این زن گرفتن ما بشوی.

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:41  توسط حميد  | 

« ضعف »

 

ضعيف شدم. اين را از بيماري پدر فهميدم.هيچگاه اينچنين اختيار از كف نداده و مستاصل نشده بودم. دلايلش را هم خودم خوب مي دانم. در اين چند ماه حوادثي گذشت كه به شدت اعتماد بنفسم را كاهش داد.البته نه اينكه بد گذشته باشد كه بالعكس بيشتر حوادث خوب بود. اما چند چيز زياديش هم خوب نيست که دوتایش را می گویم.

اول وابستگي :

مدتهاست كه زمان بيشتري را در كنار خانواده هستم و بخاطر شرايط سني پدر و مادرم وقت بيشتري را در كنارشان مي گذرانم و بالطبع سواي مسائل فرزندي، وابستگي بيشتري به آنها پيدا كرده ام و يك جور حس مسئوليت بيشتر، كه چند سال پيش، شايد به خاطر شرايط سني، و حضور ديگر برادرم در خانه همچنين وضعيتي  كمتروجود داشت. يعني هم آنها جوانتر بودند و هم من به دركي كه الان رسيده ام نرسيده بودم.

دوم عدد شناسنامه ونداشتن هماهنگي روحي با آن :

كه اين يكي لامصب بد دردي است مخصوصا اگر مثل من داراي دوستاني باشي كه چندين سالي كوچك تر از خودم هستند و هم دوستشان دارم و در ايجاد ارتباط نسبتا موفقم اما از طرف ديگر مشكلاتي كه از اختلاف نگرش من به مسائل از يك سو براي من پيش مي آيد و از سوي ديگر مواردي كه گفتنش زياد به صلاح نيست و گاه گاهي تلويحا به آن اشاره مي كنم، باعث مي شود دچار تناقضي آزار دهنده شوم.

در هردوي موارد بالا كم كردن آنها تقريبا سخت يا شايد محال است مخصوصا در مورد دوم. وقتي وابسته مي شوي زمان حكم حلقه هاي زنجير را پيدا مي كند. با گذر آن زيادتر مي شود و محكمتر.در دومي هم گذر زمان مي شود قالبي كه هر لحظه تنگتر مي شود. قالبي از بايدها و نبايدها. قالبي كه بيشتر از آنكه جسمي باشد روحي است و منتج از شرايط عرفي است. هر چه سعي مي كني در آن قالب كه هر روز نيز تنگ تر مي شود نگنجي، آن عدد لعنتي آخر كار خودش را مي كند. مگر آنكه آشنايي چيزي در ثبت احوال داشته باشي و او معجزه اي كند!!

جدا از شوخي هدف از گفتن اين حرفها فقط اين بود كه بگويم بعضي چيزها در عين اينكه مطلوبند، عوارض جانبي هم دارند و اگر در پروسه زمان مديريت نشوند و از آنها غفلت كنيم دردسرآفرين مي شوند. وابستگي زياد انسان را قفل مي كند. به خانواده، به دوست،كار،سرزمين يا هر چيز ديگري. يا وقتي به دوراني از عمرت وابسته مي شوي و نمي تواني از قالبش خارج شوي همان عددهاي لعنتي سوهان روحت مي شود و بالاخره جايي خفتت مي كند و گند مي زند به اعتماد به نفس كاذبي كه براي خودت ساخته بودي.

بيماري پدر تقاص غفلت من نبود اما تلنگري بود پس از مدتها كه بفهماند كه شرايط هميشه بر وفق مراد نمي ماند. در هر خوشي يا ناخوشي هميشه بايد در لحظه زيست و دانست كه آنچيز كه روياهايمان را بر باد مي دهد غفلت است.

 

پ.ن.1: حال پدر رو به بهبود است. انشالله به زودي مرخص ميشود. صميمانه از همه دوستان عزيز و گرانقدرم به خاطر ابراز همدردي و همياري تشكر مي كنم. از خداي مهربان براي همگي و خانواده هاي محترم آرزوي سلامت و سعادت مي كنم.

پ.ن.2: دو اتفاق در دنياي مجاز بسيار باعث ناراحتيم شد. يك، اينكه يكي از دوستان بسيار عزيز مجازيم وبش را پاك كرد و اصلا خبري از او ندارم. دو، يكي دو نفر ديگر از همان عزيزانم ظاهرا دل و دماغ سرزدن به دوستان را ندارند. دلم برايشان تنگ شده لطفا تجديد نظر كنيد، خواهشا.  

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:53  توسط حميد  | 
بالاخره در گردش چرخ روزگار دور روزهای بد هم فرا رسید.

دیروز آمدم. اول صبح و خسته خسته به خاطر کم خوابی شب قبلش. استراحتی کردم تا ظهر از سفر رویاییمان برایتان بنویسم و شما را در هیجان و شادی زایدالوصف یک هفته مسافرتمان سهیم کنم.

اما دقیقا ظهر دیروز حال پدر بد شد و تا همین الان که برای استراحتی کوتاه به خانه آمدم درگیر مسائل بیمارستان و دارو و درمان او بودم.

مرا می بخشید اگر تا چند روز آینده نمی توانم به شما سر بزنم. از همه دوستان عزیزم که پیگیر آمدنم بودند و در پست پیش مرا شرمنده لطفشان کردند صمیمانه تشکر می کنم.

 محتاج دعایتان هستم.

  نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:47  توسط حميد  | 

« روز فرشته »

 

در زندگي همه ما روزهاي شگفت انگيزي هست كه حادثه اي يا اتفاقي زندگيت را دگرگون مي كند. روزي كه من به آن « روز فرشته » مي گويم.

اينجا "هرانده" است!!دشتي در۸ كيلومتري فيروزكوه و براي من مكاني مقدس . و سالها پيش روزي از اوايل پاييز در اينجا « روز فرشته » من به وقوع پيوست.

و از فرداي آن روز داستاني زيبا نگاشته شد تا اساسهايي را در هم ريزد و جلوه گر وقايعي باشد تا هستي را گونه اي ديگر بينم و زندگي را چهره اي ديگر يابم.

اينجا به عبادتگاه مي ماند براي من و سالي يك بار هم كه شده به زيارتي زنده مي كنم خاطرات را و تازه مي كنم حلاوت آن خجسته روز را  كه سبزي درختان بلند قامت و جريان آن رود آرام و دلپذيرش تعبير بهشت برين بود براي من بيابان نشين جهل پيما.

بعد از آن داستان زيبا بود كه فهميدم قبل از آنكه از فقداني بناليم، بدانيم كه حضور ديگراني در زندگي ما يا حضور ما در زندگي ديگراني كه بوي دلبستگي به خود مي گيرد شايد بهانه اي براي تحول باشد، نه وصلتي كه  سرانجامش هيچكس نمي داند و نه حسرتي از نداشتن ها.

و جمعه اي كه گذشت به سان سالهاي گذشته بهانه اي كرديم و حيلتي تا سفر تفريحي گروهمان به همان بهشت گمشده باشد تا هم فال باشد و هم تماشا.

و آن روز به شادي گذشت و نشاط براي همه و مرور خاطرات براي من و هيچكس نفهميد كه اين دلباخته ساكت در ميان اين دشت و دمن به دنبال كدامين گمشده مي گردد و شايد فرشته اي كه دگرباره دگرگون كند اين امواج آرام و سرخورده را.

واين عكس كه آن سال بربلنداي كوه و در جوار غار شگفت انگيز "بورنيك"

گرفته شد  و

 

این یکی که به هنگام آب بازی خاطره انگیز،

 

 اکنون بيشتر به نقش رويايي مي ماند، كه در چرخش هفتمين بهار از وقوع آن روز، باز من ِ دلبسته تقدير به نيت تقدس عدد آن سالگشت، به دنبال « روز فرشته اي » باشم كه داستاني آغاز شود و پاياني كه عاقبت آن كند كه كرد.

 

پ.ن.۱: كبوتر پاك و چالاك و عزيز. اينگونه هراسناك مگريز از صياد بي خطر كه او نه سلاحي براي گرفتاريت دارد و نه صلاحي براي صيد، در نبود رغبتت. كه اینجا صيدي هم اگر باشد آن خود صياد است.

پ.ن.۲:کائنات را حکایتی است بس غریب که تاوان می دهد تو را با انعکاس آنچه به اطراف می دهی. پاسخ حسرت، حسرت است. گلایه ای نیست.

پ.ن.(غير مرتبط)۳: از پنجشنبه به بعد براي يك هفته به سفري نسبتا دور مي روم. سعید عزیزم بر خلاف  همیشه اینبار همراهم نیست. امیدوارم  تا آن زمان اینجا را زنده نگه دارد. به شدت دلم برايتان تنگ مي شود و حتما جاي شما را خالي مي كنم.

  نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 21:38  توسط حميد  | 

« ایـــــــــــــــــــراد »

 

فکر می کنم این دنیای مجاز یک ایراد بزرگی دارد برای من. یا نه اصلا من یک ایراد بزرگ دارم و پاشنه آشیل قضاوت من هم در مورد بیشتر مسائل همین ایراد است. روی نکاتی بیش از حد حساسم و اگر کسی روی همان نکات حساس دست بگذارد به شدت دلگیر، عصبانی و نهایتا محافظه کار می شوم در رابطه با آن شخص. البته هرگز کینه به دل نمی گیرم و با این واژه به شدت بیگانه ام اما برای جلوگیری از تنش هرگز در حیطه آن نکته حساسیت برانگیز وارد نخواهم شد.

آن روز که وارد دنیای مجازی شدم نیت آن بود هرآنچه در ذهن می گذشت درست یا نادرست نوشته و به معرض قضاوت گذاشته شود. اما مشکل از آنجا شروع شد که شیرینی یافتن دوستان جدید از طرفی و لو رفتن وبلاگ در میان آشنایانی که عده ای برایم شناخته شده و عده ای هم که مخفیانه می خواندند و هیچ نمی نوشتند، ما را به وادی محافظه کاری کشاند. چون حساسیت خودم را ملاک قرار می دهم، تصور می کنم با نوشتن افکار واقعیم ممکن است ذهنیت بدی را به خاطر اختلاف عقیده یا سلیقه در ذهن آنها بنشانم.

یا از این هم جدی تر تصور کنید به کسی علاقمند می شوم. بعدا متوجه می شوم او به چیزی علاقمند است که من  سررشته ای از آن، یا کوچکترین علاقه ای به آن چیز ندارم. همین مسئله باعث می شود که از اقدام برای ارتباط جدی تر با آن شخص بپرهیزم مبادا که همان چیز بعدها موجب اختلاف یا حتا سرشکستگی!! شود.

 حالا داستان پستهای مثلا سنگین و نامفهوم ما هم در این دنیای مجازی از این خاصیت محافظه کاری من نشات می گیرد. از طرفی تا بگویم "ف" مخصوصا اگر بوی مخاطب خاص هم از آن استشمام بشود تا "فرحزاد" پاگشا و پاتختی و سیسمونی و عروسی نوه مان هم می روند و صد البته از لطف بیدریغ همه عزیزان من است. و از طرفی هم چند باری شده تا پستی انتقادی می نویسم خیلی ها به خودشان می گیرند و ممکن است باعث دلخوری  شود. یا می دانم خیلی ها تفکرات مذهبی شان با من متفاوت است یا خوشایندشان نیست و یا اینکه خیلی سوژه ها هست که در محل کار من اتفاق می افتد و نمی شود خیلی راحت اظهار نظر کرد چون واقعا نمی دانم چند نفر به این خانه مجازی دسترسی پیدا کرده اند و خوب ممکن است در جریان ریز اظهار نظر من نباشند و خلاصه هزار مکافات بعدی که نمونه های کوچکش را قبلا تجربه کرده ام.

خلاصه این حس محبوب ماندن و دل همه را داشتن هر چند در ذات خودش چیز بدی نیست اما نهایتا به محافظه کاری منجر می شود که ناخواسته با ایجاد ایهامی سعی می کنم طوری بنویسم که خیلی نشود درست و حسابی مچ گیری یا نتیجه گیری کرد.

 برای من دوست داشتن و دوست ماندن چیز کم ارزشی نیست که بتوانم آن را فدای رک گویی و بی سیاستی کنم. برای همین آنها را برای کسانی می گذارم که خوب خوب مرا شناخته اند و شدت دلبستگیها، حساسیتها و نوع ارتباطم را می شناسند. البته خوشبختانه نه در میان دوستان مجازیم و نه در میان دوستان نزدیک من هیچ آدم دگمی وجود ندارد اما همین که حتا احساس کنم سخنم دلی را چرکین یا ایجاد  بدگمانی می کند به هیچ عنوان برایم خوشایند نیست.

صفت صلح و آرامش را در زندگی از همه صفتهای دنیا بیشتر می پسندم و اگر قرار باشد پدیده ای در دنیا آنرا از من سلب کند حتا اگر عشق هم باشد از آن دوری خواهم جست. برای همین بیشترین لذت زندگی من علاوه بر سفر به جاذبه های طبیعی، زیستن در میان کسانی که دوستشان دارم بی هیچ تنش و مخاصمه ای است حتا اگر این موضوع به گمان خیلی ها ضررهای مادی و سوء استفاده های شخصی را برایم در پی داشته باشد( که البته کمتر اینگونه می شود).  

می دانم بعد از خواندن این پست بیشتر دوستان خواهند گفت که هرچه دل تنگم می خواهد بنویسم و از خوشی  و ناخوشی دیگران نهراسم اما این خاصیت من هم از آن خاصیتهایی است که متاسفانه رسوب کرده و برای از بین بردنش حسابی باید مبارزه کنم.

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:3  توسط حميد  | 

« این روزها »

 

این روزها از این حس بدجنسی خودم شرمنده می شوم. البته بیشتر توجیه است تا بدجنسی. اینکه استیصال بعضی از دوستان متاهلم لبخند رضایت از شرایط کنونیم را به لب می نشاند شاید نشات گرفته از بد فطرتی نباشد اما گویی اعتراضی است به فشار شرایط ناهمگون و کشنده جامعه به شانه های خسته و ناتوان عزیزانی که روزی به شوق عشق و آرامش آغاز زندگی مشترک را جشن گرفته اند.

 واین روزها البته بحثهای خوبی می شود در اجتماعات دوستانه و کاری. و قبح آن بحثهای لازمی که سالها از ترس حیا و تعصبات پوسیده به محاق فراموشی رفته بود شکسته می شود. اینکه دیگر تفکرات متعصبانه و جاهلانه هیچ مستمسکی برای ادعاهای واهی و مشمئز کننده خودشان ندارند. اینکه عقل حرف اول را می زند. اینکه تعاریف عقب افتاده از زندگی و نحوه ی زندگی دیگر محلی از اعراب ندارد.

 و ارتباط دو پاراگراف بالا همین نکته مهم که دیگر ایجاد دنیای بهتر با خزعبلات و مقدس نمایی و موکول آن به زمانی نامعلوم با هزار روایت متناقض تنها برای گوشهای کر و چشمهای کور بر واقعیتهای دنیا خریدار دارد.

براستی باید پرسید چرا باید معتقد به تفکری بود که سعادت را در انزوا و انتظار ظلم پذیر بندگانی بداند که ظالمان زمینه ساز پیدایش مدینه فاضله آنها باشند؟ و اینکه خدای مهربان را آفریننده دنیایی بدانیم که میلیاردها انسان را - که خود را به سبب آفرینش او- لایق صفت بهترین خالق می داند، به کوره های آدم سوزی جهنم به سبب نداشتن اعتقادی واحد بسپارد. و تنها معدودی را بر اساس ملاکهای مجعول و نامعقول راهی بهشت برین کند؟ و براستی چنین عملکردی از یک انسان او را در چه منزلتی در اذهان می نشاند که حالا خدای انسان را در چنین منزلت سخیفی می نشانند؟ شاید نفی یا به عبارت بهترتایید!! واقعه ه ول وک اس ت و کشتار هزاران "انسان" یهود بی گناه پس زمینه احمقانه همین تفکر باشد. یا تایید غیر مستقیم کشتار هم کیشان بی گناه در ملل فلک زده و عقب مانده....و این تفکر مدعی مدیریت بر جهان هم باشد!!

 

هفت شهر عشق را عطار گشت       ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

 

زندگی زیباست و فطرت انسان عاشق زندگی است. وزندگی انسانی را قواعدی است از تعادل غرایز و عواطف که تنها با تدبر و تعقل مصلحانه و انسان مدار جمعی و فردی امکان پذیر می شود.

 آنجا که زندگی زیبا نیست به حتم تعادلی در کار نیست.

 

پ.ن:این پست چند باری جرح و تعدیل شد.زیاد به موارد اشاره نکردم چون قصد بحث نداشتم و می دونم که برای این پست ممکنه بعضی ها کامنت نذارند یا دلخور بشن. اصلا قصد توهین به هیچ اعتقادی رو ندارم و به همه اعتقاداتی که به همه اعتقادات احترام میذارن احترام میذارم. اما با مدعیان برتری سر هیچگونه سازشی ندارم.

  نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 23:2  توسط حميد  | 

« اکـــــــــــــــراه »

 

 

این رودربایستی هم عجب چیز کوفتیست. اصولا انجام هر چیز برخلاف میل خوشایند نیست حالا خواه از روی اجبار باشد یا اکراه. برای اثبات ناخوشایندی این موضوع شاید هیچ دلیلی بزرگتر از این نباشد که خداوند هم حتا دین از روی اکراه را هم بی ارزش می داند.

در خیلی از موارد اصلا رودربایستی ندارم. از جمله در کار که خیلی جدیم و بی تعارف. البته جدی نه به معنی بداخلاق و کج خلق، اما رودربایستی ندارم حتا با دوستان نزدیک و حتا با رییس.

اما در خیلی از موارد زندگی روزمره تا دلتان بخواهد دارم. منظورم رودربایستی است. عرضه نه گفتن هم ندارم. و بسیار از این خصوصیت اخلاقی ضربه خورده و می خورم.

 همیشه در برخورد با مشکلات عقیده دارم که باید ریشه ها را شناخت. بهمین خاطر برای رفع این خصوصیت خیلی به ریشه این قضیه فکر کرده ام و دو دلیل عمده و بزرگ یافته ام.

اول حس محبوب بودن و محبوب ماندن. اینکه با جواب رد دادن به خواسته دیگری موجب رنجش و کدورت شوم و یا موجب دلشکستگی .

دو اینکه از دروغ متنفرم و در جواب خواسته ای که انجام آن در توانم هست قدرت دروغ گفتن حتا مصلحتیش را نیز ندارم.

 بر عکس این موضوع هم صادق است. یعنی اصلا و ابدا تمایلی ندارم که کسی را حتا ذره ای در معذوریت قرار دهم. برای همین خاطر معمولا زیاد اهل تعارف کردن، قرض کردن، درخواستهای مشکل آفرین و امثالهم نیستم.

 من باب شوخی یا جدی حتا بیشتر از یک بار هم خواستگاری نمی کنم. معمولا وظیفه دعوت کردن از دیگران در مراسم مختلف را هم قبول نمی کنم، هم بخاطر غرور در جواب رد شنیدن و هم به همان دلیل مزبور دعوتم را تکرار نخواهم کرد.

اکراه یکی از نچسب ترین رفتاریست که انسان از عوامل بیرونی دچارش می شود و متاسفانه ما جوامع شرقی بیشتر گرفتار آنیم. به اعتقاد من ما بیشتر مواقع علتیم. یعنی باعث اکراه در دیگران می شویم و این در نوع خودش گاه باعث ظلمی نابخشودنیست.

همیشه ظلم کردن حق خوری، دزدی، آزار یا تخریب دیگران نیست. گاه بسیاری از خواسته های نابجا می تواند بزرگترین ظلم در حق دیگران باشد. خواسته ای که انجام آن برخلاف میل و رغبت آنها باشد.

 برای دچار نکردن دیگران به اکراه و رودبایستی می توان از راهکارهایی بهره برد. از آن جمله که از آنها بخواهیم که جواب را مکتوب و غیر حضوری بی ذکر هیچ دلیلی ارائه کنند. یا پیشاپیش آنها را مطمئن کنیم که هرگز از جواب منفی آنها مکدرنخواهیم شد حتا اگر دلیل آنرا ندانیم. یا واسطه ای انتخاب کنیم و خواسته مان را بوسیله او مطرح کنیم.

 این جمله خیلی خیلی تکراری و مهم، اما خیلی خیلی مهجورمانده است ."هر چیز را برای خودمان ناخوشایند می دانیم برای دیگران نیز ناخوشایند بدانیم".

 

پ.ن.1: از یک هفته پیش درگیر کاری هستم که از روی رودربایستی قبول کرده ام و ظاهرا تمام بشو هم نیست و حسابی ما را از کار و زندگی انداخته است. مخصوصا از دنیای مجازی.

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:58  توسط حميد  | 

« روزهای خوب »

 

این روزها روزهای خیلی خوبی بودن برای من. روزهایی شاد و پر از انرژی. به شدت اعتقاد دارم که شادی یک نعمت کم نظیره که حتما باید شکرگزار اون بود. مثل همه نعمتهای قشنگ دنیا.

برای همین به شکرانه ش دلم می خواد تمام انرژیم رو جمع کنم تو انگشتام و از طریق همین کی بورد بفرستم تو دلهای مهربونتون. اما یه شرطی هم داره که مربوط می شه به گیرنده های شما که اگه خاموش باشه یا اگه آنتن نده failed  می شه و از بین میره.

تجربه قشنگیه که ناکام اما شادکام باشی. می تونی بفهمی که ذهن قدرتمندترین پدیده خلقته. واینکه هیچ چیز بدی تو دنیا نیست مگه از اذهان بیمار نشات گرفته باشه.

 برای خوب بودن باید خوب دید و خوبتر از زندگی لذت برد. و این البته هرگز به این معنی نیست که هیچ اتفاق و حادثه بدی تو دنیا وجود نداره. بلکه منظور اینه که سعی کنیم تو هر شرایطی بهترین نگاه رو داشته باشیم و انگیزه های خوب ایجاد کنیم.

اگه دلخورید یا بی حوصله. اگه احساس تنهایی می کنین و فکرتون مختل شده یا اگه تو عشق شکست خوردید و دل و دماغ هیچ کاری رو ندارین. به این فکر کنین که همه روزهای قشنگ عمر شما هم یه روزای سخت و برخلاف میل داشته تا به اون روز رسیده. دیر یا زود رسیدن به اون روزهای قشنگ دست خودتونه. فقط باید بخواین. امتحانش مجانیه باور کنین.

 

پ.ن.1: بعضی وقتها چقدر اشتباه می کنیم تو شناختن آدمهای دور و برمون. این هم از اون درسهای عبرت انگیز دنیاست. تا حالیمون بشه که در مورد دیگران اینقدر زود قضاوت نکنیم.

 پ.ن.2: اگهdelivery   پیغامم رو نگیرم شاکی می شم از دستتون ها.

  نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 21:59  توسط حميد  | 

« تولـــــــــــــــــــــــــــــــد»

 

 

 

 

امروز اینجا یک ساله شد. نمی دونم چرا این چند وقته حسابی احساساتم نم کشیده. درست مثل آدمی که همه حرفای قشنگش رو برای محبوبش جمع می کنه اما وقتی که میخواد بیان کنه لکنت می گبره و حتا یک کلمه از اونها رو هم نمی تونه به زبون بیاره.

مدتها منتظراین روز بودم. حرفها و فکرهای زیادی هم داشتم برای نوشتن و البته نوشتم اما احساس می کنم که احساساتم رقیق شده و اونطور که دلم می خواد به دل نمی شینه. دلیلش رو هم فکر می کنم بدونم. دقیقا قضیه همون مطلوبه که وقتی بدستش میاری یا بهش میرسی متوجه میشی که همه انرژی و احساست رو قبلا خرج کردی و چیزی برای ابراز نداری.

اما یه انرژی خیلی خیلی نا محدود برام مونده. اونم اینه که این خونه خوشگل مجازی ما(یعنی من و سعید) که حالا داره یکساله میشه برامون پاتوق کلی رفیق جون جونی شده که یه دنیا می ارزن و چند روز که دیر می کنن حول و هراس می افته تو دلمون که نکنه مشگلی و مسئله ای پیش اومده براشون یا حتا مبادا دلگیر شده باشن از نوشته ای و جمله ای و یا اینکه پذیراییمون همچین درست درمون نبوده باشه.

به آروزهای قشنگی رسیدم از این خونه. کلی خواهر خوب و مهربون و دلسوز پیدا کردم که سالها غبطه میخوردم به نداشتنشون و چندتا داداشی مشتی و باوفا که حضورشون قوت قلبه و وجودشون مایه ی اتکا.

 یه سال گذشت از اصرار سعید جونی عزیزم بعد از اون تور زنجان و بعدش هم لطف میثم گلم که قوت قلب شد برای ساختن این خونه کوچیک و خاکستری که خودم به تنهایی جرات ساختنش رو نداشتم. بعدش هم وقتی با اولین پست دوستای مجازی و دوستای واقعی پر کردن و صفا دادن به این محفل کوچیک اونجا بود که دیگه من رفیق باز دستامو به علامت تسلیم بردم بالا و شدم معتاد لطف و صفای خواهر برادرای نازنینی که پذیرایی کوچیک خونمون هیچ وقت براشون جا کم نداشت.

تو این یه سال خیلی ها اومدن و خیلی ها هم زود رفتن و خونه های قشنگی که درش بسته شد و حسرت دید و بازدید رو به دلمون گذاشتن. نصف خونه های ردیف بالای پیوندهای من مدتهاست که دیگه میزبان نداره و بعضیا هم که دیر میان و زود میرن و خماری دیدار رو به دل میذارن.

خیلی وقتا دلم گرفت و حوصله نموند برا حرف زدن و خیلی وقتا خواستم در خونه رو ببندم و برم تا حرفای نوتری پیدا کنم برا گفتن. خیلی وقتا دلم گرفت از لکنتم و احساس تنهایی که از بدگفتنم بوجود میومد. هنوز لذت اون پست " آرزوی نداشته " رو فراموش نمی کنم. یا تلخی اون پست طولانی "مسائل نسبتا ساده" رو. یا شیرینی اون کامنت حیرت انگیز"همسایه قدیمی" رو درست روزی که به او فکر می کردم و تصمیم داشتم آدرس وبلاگ رو براشون پست کنم و شعفی که از دیدن اسم دوست و همکار عزیزم از راه خیلی دور به من دست داد. شاید باور نکنین که خواب بعضی از دوستای مجازی رو دیدم که خوب طبیعتا ندیده بودمشون.

اما میخوام یه چیزی رو اعتراف کنم. این وبلاگ برای من مثل ازدواج می موند که اولش رویایی داری براش و وقتی میری زیر یه سقف داستان کلا به هم میریزه و برای قشنگی و بقاش مجبور می شی از خیلی چیزا بگذری.این وبلاگ یه چیز دیگه ای شد در قیاس با اون چیزی که میخواستم. چون عشق و تفاهم مهمتر بود برای بقا. خیلی جاها سیاست کردم چون باید می کردم.کاری که تو زندگی عادی خیلی هم خوب بلدش نیستم. تجربه خوبی بود که خدا کنه انرژی بقاش که بوسیله شما دوستای عزیزم فراهم میشه، پایدار بمونه.

خیلی پرچونگی نکنم. از همه شما باوفاهای خوب و دوست داشتنیم ممنونم. مطمئن باشین اگه نباشین یه لحظه هم دیگه این خونه نمی مونه.

میخوام اسم ببرم ولی نمی دونم چطور بگم که به کسی برنخوره. اجازه بدین از ترتیب پیوندهام شروع کنم که شاید یه جورایی بر اساس سابقه باشه هرچند که همه رو اونقدر دوست دارم که الان مجبورم برم ترتیب رو از صفحه وبلاگ پیدا کنم. ضمن اینکه بی اغراق وفادارترین دوستان مجازی من ویلاگ ندارن و با شرمساری مجبورم بعد از این مجموعه ازشون نام ببرم.ضمن اینکه تو رو خدا به حجم صفات توجه نکنین چون اولین چیزی که به ذهنم برسه می نویسم و ربطی به دوری و نزدیکی من به کسی نداره.

بیتای عزیز و مهربونم( خاتونک )،سولماز عزیز بی معرفت پرمشغله که روز تولد وبلاگم با روز تولدت یکیه(درخت کوچک)، سعید جونی معمولی(البته خودت که صابخونه ای)، پسر عمه جان عماد(دل بارانی) ، میثم گله مهربون(مرد بارانی)،17 عزیز و با احساس من که نمی تونم اسمت رو ببرم، خواهر کوچولوی خوب من سمیرا( ایام مکتب ) ، بانوی خرداد عزیز که خیلی وقته کرکره رو کشیدی پایین و رفتی، مهدی عزیزم که الان کنار خونه خدایی(گنبد نیلی)،نسرین عاشق شاملو و مهربون، سحر عزیز و همیشه غایب ( دل شیشه ای)، نیلوفر عزیز و خوش فکر و خوش قلم بهمراه خواهر کوچیکه عزیز (شهرناز)، آرام عزیز که مدتهاست پیدایت نیست(دختری به نام آرام)، مهتاب عزیز همیشه فعال و پرانرژی (آیینه و مهتاب)، مهری عزیز و پرسشگر و پرنوسان( خورشید اطلسی)، نگاه تیز بین و با احساس ( نگاهی نو)، هدای عزیز و همیشه مشغول و کم پیدا( به همین سادگی )، آریای عاشق و پراراده و خوش روحیه من( تپیدن دودل)، مرجان عزیز و پرامید( پرنیان)، سلماز عزیز و خوش بیان( یادداشتهای روزانه من)، سارای عزیز و کم پیدا( اسب چوبی)، دختران شیطون دارو علی الخصوص( پنی سیلین) ، احسان عزیز و فیلسوف ( آتشکده) و آسیه جان( آرامگاه ).

مریم عزیز و باوفا و مهربان ، همسایه قدیمی و عزیزتر از جان، آیناز عزیز و نازنین، لیلای عزیز و نکته سنج و با صفا و خلاصه همه عزیزایی که میاین اما نشونی از خودتون بجا نمی ذارین:

از صمیم قلب همه تون رو عاشقانه دوست دارم.

    

  نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:0  توسط حميد  | 

« شــــــــــــــــــــرایط »

 

- همه ما به نوعي از داشته ها و نداشته هايمان شكايت مي كنيم. البته از نداشته هايمان بيشتر. و به همين ترتيب از گذشته هايمان و اتفاقاتي كه در آن افتاده و اكنون گريبانمان را گرفته.

-  بدون شك هيچ دوره اي از زندگي شرايط يكنواختي ندارد و اولويتهاي ما در هر دوره بنا به همان شرايط متفاوت است.

 - به نظام هستي که نگاه كنيم از همان روز اول، شالوده موجودات بر نياز است و داد و ستد. يعني چيزي مي دهيم و چيز ديگري بدست مي آوريم. ارزش گذاري آن چيزها هم شاخصه هاي ذهني خودش را دارد. يعني چيزي براي كسي ارزشمند و براي كسي ديگر كم ارزشتر است.

بسياري از دغدغه هاي فكري و روحي ما نیز به گذشته ها یا آینده باز مي گردد. به بهايي كه بابت چيزهايي پرداخته ايم و فنا شده و يا به بهايي كه نپرداخته ايم و چيزهاي باارزشي را از دست داده ايم و یا بهایی که باید بپردازیم. البته در هر سه مورد اين شرايط اكنون است كه ما را به اين استنتاج زجر آور و پشيماني مي رساند.

مثلا بارها شده به كارهايي كه در گذشته انجام داده ايم فكر مي كنيم و تصورش حتا ما را به تمسخر، شرم و يا ندامت مي رساند اما نكته فراموش شده اينجاست كه ما ناخودآگاه، بسياري ار اوقات تحت تاثير شرايط پيرامونيم و اين دقيقا نكته مفقوده پشيماني است و اين پروسه در هر زمان در حال تكرار است. يعني كافيست كمي به شرايط حال خود تمركز كنيم. و بيانديشيم كه زماني بعد آيا از كرده هايمان حسرت خواهيم خورد يا پشيمان مي شويم؟

  يعني تفكر مدام به شرايط آينده به گونه اي كه رفتار ما در آينده موجب خسران نشود و اين هرگز به طور قاطع در حيطه و توان هيچ بني بشري نيست. مثال آن انسانهاي بسيار متمول و آینده نگری هستند كه از شرايط زندگيشان ناراضيند و حاضرند همه داشته هايشان را بابت چيز بي ارزشي از نظر نيازمندان بدهند. يعني بیشتر لذتها و محنتهاي اكتسابي دنيا ذهنی و نسبي هستند.

- اما انسانهاي موفق در حال زندگي مي كنند و به كنه حيات پي برده اند. آنها در جريانند و از اين جريان رضايت دارند.   

و آنان كه شرايط رفتار در همه اعصار را هميشه يكسان مي پندارند به دگماتيسم، سکون و مرگ زودرس مي رسند. درست مثل همه تفكرات عقب مانده اي كه نهايتا جز مرگ و ايجاد آن توصيه اي و نتيجه اي براي بشريت ندارند.

 

پ.ن: این بحث رد آینده نگری مثبت و کسب تجربه از گذشته نیست. نفی نگرانیها و دغدغه های کم ارزشی است که تمرکز بر آن زندگی حال را به تلخی می کشاند.    

  نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 19:44  توسط حميد  | 
« دلخوری دوست داشتنی »

 

ای بابا!!!!!!!!!

من و دلخوری؟

تا باشه از این دلخوری ها

جان برادر ها .امروز یه کم سرم شلوغ پلوغ بود. از بد حادثه شما هم مرا دریغ لطف کردین.

خیالتان جمع ـ جمع . اصلا دلخور که نیستم هیچ!! شرمنده اینهمه لطفم و پر از انرژی مثبت از کامنتهاتون.

جدی یا شوخی، خوب یا بد، مقدر تاکنون چنین بوده. تسلیم مصلحت هستیم. دور یا نزدیک توفیری نمی کند. مهم اینست که دوستان خوبی مثل شما دارم.

شیرینی و بستنی هم بدون شوخی هرکجا که آدرس بدهید تقدیم خواهم کرد.

لطفتان پاینده.

                                     قربانتان حمید. 

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 22:19  توسط حميد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM