تبليغاتX
آن سوي مه
 
 

وقتي ميخواهي بنويسي لااقل براي من اينطور بوده كه مسائل مبتلا به ام را به نوعي به نگارش در مي آورم. براي همين وقتي يكي از اين مسئله ها گريبان را مي گيرد و ول نمي كند بي گمان به ورطه تكرار مي افتم و اين همان چيزي است كه به شدت عذابم مي دهد و موجب مي شود كه ننويسم.

خيلي اوقات در تحليل كلي شخصيت خودم مي مانم. كه آيا من آدم منطقي هستم يا احساسي؟ مثالهاي فراواني هست كه هر دو را نقض مي كند.مثلا در زمينه شغلي و تحصيلي به شدت تاكنون احساسي عمل كرده ام چون فقط به خوشايند دلم اهميت داده ام و بس. وبالعكس در زمينه عاطفي هميشه به شدت منطقي و محافظه كارانه عمل كرده ام.

اما گاهي موقعيتهايي هست كه با تمام ادعاي تجربه اي كه دارم، شكست مي خورم و هر چه هم سعي مي كنم نمي توانم بفهمم كه عاقلانه عمل كرده ام يا احساسي و همين مي شود يك پروسه بلند مدت زماني كه قفل مي شوم و قادر به هيچ تصميم گيري ديگري نمي شوم و به طبع آن بي حوصلگي مفرط در همه زمينه ها از جمله نوشتن.

چند ماهي كه گذشت پر بود از حوادثي كه به شدت باورهايم را زير سئوال برد. رابطه ام هم با خدا بگونه ايست كه زياد اهل نك و نال كردن نيستم. اما كار بجايي رسيد كه اگر پستي كه چند روز پيش نوشتم و هرگز تاييدش نكردم نوشته مي شد شايد با وضعيت فعلي فضاي مجازي حسابي كار دستم مي داد و تصميم عاقلانه اي بود كه آرام گرفتم و بيخيالش شدم.

شايد تصور كنيد من دچار بحران وحشتناكي شده ام يا شكست عشقي و از اينجور حرفها اما آنانكه با من نزديكترند مي دانند كه معمولا دچار بحران نمي شوم و فقط نكته اساسي، مرض مزمن درمان ناشدني من در زمينه علت يابي هر حادثه ايست كه برايم رخ مي دهد حالا چه رسد به اينكه اين حادثه مدام تكرار هم بشود و كمي هم چاشني هاي ماوراء الطبيعه را در آن دخيل بدانم و اين آخري بدچاشني است معمولا كه هم جذابيت دارد و هم سرخوردگي.

گاهي احساس مي كنم معلقم. درست مثل نقطه اي كه ميان بردارنيروهاي مختلف الجهت افقي قراردارد و از هر سمتي كشيده مي شود. همه، هر يكي مثبت برای من و منفی برای دیگری. فكر مي كنم براي خلاصي يا همه نيروها بايد صفر شوند كه آنگاه با مغز سقوط مي كنم يا باید نيروي عظيمي در جهت عمود بيايد و بردارهاي افقي را بگسلد و مرا به بالا ببرد.

اينهايي كه گفتم هذيان گويي يا تز فلسفي نيست بلكه احساسي است كه مدتهاست دارم و از بي فراز و فروديم نشات مي گيرد. تصور كنيد كسان زيادي با طرز تفكرات مختلف در موضوعي كه شما در آن انگيزه پيدا كرده ايد به شما به شدت انرژي مثبت مي دهند، اما آن موضوع هرگز اتفاق نمي افتد. حالا شما اگر اندكي هم به نقش انرژي ها در اتفاقات اعتقاد داشته باشيد برايتان سئوال نمي شود چرا؟

يا مثلا وقتي تقريبا بيشتر اندوخته مالي زندگيت را بي هيچ چشمداشتي و با نيت خير در اختيار يكي از عزيزانت قرار مي دهي و دوستان و همكاران گرام او با ندانم كاري آنرا در معرض نابودي قرار مي دهند و حتا يك اظهار تاسف خشك و خالي هم نمي كنند. چه احساسي به شما دست مي دهد؟(تازه اگر طلبكار نباشند)

يا اينكه وقتي با نيت خيرخواهانه و انساندوستانه ساعتها وقت و اعصاب و حيثيت و آبروي خودت را خرج مي كنيد و در نهايت به بي صداقتي و بي انصافي متهم مي شويد، چه تحليلي براي اين موضوع مي آوريد؟

معتقدم براي درست زيستن بايد باورهاي درست داشت حتا اگر دشواريهاي فراوان گريبانگيرمان باشد. جاهايي هست كه خود مي دانيم ته دلمان نقصاني هست براي نياتمان و آنجا گله اي نيست. اما جهان را گله آنجاست كه صدايي نا مانوس با ندايمان ارسال مي كند. آنجا زلزله اي رخ مي دهد در درون كه اگر سست باشد ويران مي شود شهر باورهايمان...

خدا كند مقاوم باشد و مقاوم باشم!

بعد نوشت : من خوبم!رنگ مشکی قالب ربطی به حال و روزم نداشت.از طرحش خوشم اومد.همین!   

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:38  توسط حميد  | 

براي آنانكه زندگي را "بازي" مي كنند نمايشهاي احساس هميشه دو گونه اند: يا تراژيك يا طنز.

 وقتي طرح را بدستشان ميدهند نه مي دانند چگونه بايد نوشتش و نخواهند دانست كه آخرش كار طنز مي شود يا تراژيك.

حالت اول:

ساعتها مي نشيند، با خودش، فكر مي كند، طرح مي ريزد، مونولوگ* مي گويد، شعارهاي آتشين، جملات طلايي، حرفهاي با منطق، جديِ جديِ جدي...كيف مي كند، در ذهنش مخاطب را مي بيند كه برايش كف مي زند، بغلش مي كند، مي بوسدش، دست دور گردنش مي اندازد...

فردايش كه مي شود، هر چه فكر مي كند مونولوگ هاي ديروز را به ياد نمي آورد. پس دوباره فكر مي كند و مونولوگهاي جديدتر و جدي تر... آهان! يك چندتايي از ديروزي ها هم يادش آمد...عجب متن نانوشته اي شد!!...چقدر توجه مخاطب جذاب است!!

همينطور مونولوگهاي ديروز فراموش مي شوند و خط مي خورند و مونولوگهاي امروز و فردا هم مي روند و وقت بازي كه مي شود:

مخاطب از دست رفته است و مخاطبي در كار نيست...

 اينجا نمايش تراژيك نيست. اشتباه نشود! كمي بعد تر بازيگر عاقل نما به جدي ترين مونولوگهاي نمايشش با صداي بلند مي خندد.

داستان اين نمايش همينطور تكرار مي شود تا جايي كه بازيگر عاقل نما آنقدر مي خندد ديوانه مي شود و اينجاست كه داستان تراژيك مي شود.

حالت دوم :

طرح مي رود سطل آشغال. نمايشنامه هاي في البداهه قشنگترين نمايشنامه هاي دنيا هستند. تا دلت بخواهد بگو بخند هم درونش هست. صحنه هم همينطور. مشكلي ندارد جلوي مخاطب سانسورش مي كنيم! جنبه داشته باشد، بي سانسور! پر است از صحنه هاي عاطفي، امامزاده، ديزي دونفره، هواي باراني زير چتر، گوله برف بازي. شاد شاد شاد. آخرش هم عروسي و صحنه و ...

باز هم اشتباه نشود. اينجا هم نمايش طنز نيست. چون ادامه نمايش تراژيك است. بازيگر تا قسمت صحنه دارش خوب آمده اما براي بعدش بايد متن داشته باشد كه ندارد و مخاطب فرار مي كند...

اين نمايش براي بازيگر تكرار نمي شود. اما اگر تكرار شود، تكرارش طنز تلخي مي شود.درست مثل ديوانه قسمت اول...

اما گروهي هم هستند كه به جاي بازي، زندگي را نقاشي مي كنند. نقاشان زندگي، نمايش احساسشان چه تراژيك چه طنز هميشه زيباست. آنان حرفشان شعر، طرحشان عشق وآنرا با عقلشان نقش مي زنند ...زرد و سرخ و مشكي...آبي و نارنجي و سبزو بنفش هر يكي در كنار هم و تعادلشان لذت را دو چندان مي كند براي "مخاطب". "او" مي آرامد در كنار تابلوي زيبايش و هر چه كهنه تر، براي او قيمتي تر مي شود.

*پ.ن:"مونولوگ" به گفتارنقشهای تکنفره گفته می شود.

  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 20:7  توسط حميد  | 
امشب یکی از قشنگترین و رویایی ترین شبهای زندگی من بود.

لذت بی نظیریه که کلی آدم تو دنیا باشن که دوستشون داشته باشی و احساس فوق العاده تری که احساس کنی  همون آدما دوستت دارن.

از همه اونایی که این شب قشنگ رو آفریدند ممنونم و از صمیم قلب دوستشون دارم.

  نوشته شده در  یکشنبه هشتم دی 1387ساعت 23:8  توسط حميد  | 

پست پيشم را خيلي دوست داشتم.كمتر مي شود نوشته اي ارضايم كند و پست پيش از آن دست نوشته هايي بود كه حسابي تخليه ام كرد.هر چند كه خلاصه بود و فشرده از تمامي سالهاي زندگي اما بيان واقعيت تلخي بود كه همه ما روزي به باور آن خواهيم رسيد.

اما نكته بعدي اين بود كه براي آدم وسواسيي مثل من وقتي نوشته اي ارضايم مي كند نوشتن نوشته بعدي برايم از كوه كندن هم سخت تر مي شود و دليلش مقايسه ايست كه ذهن مي كند و دست قفل مي شود براي نوشتن.

راستش را بخواهيد و البته قبلتر هم گفته ام دلم مي خواهد نوشته ام حتا اگر خاطره يا طنز هم اگر هست چيزي  براي گفتن داشته باشد. هر چند كه موفقيت يا عدم آن بسته به نظر خواننده دارد اما هميشه نهايت تلاشم را مي كنم و هميشه براي نوشتن وقت زيادي صرف مي كنم.

خيلي ها توصيه مي كنند كه همين روزمرگي ها و اتفاقات روزانه، خاطرات، جملات قشنگ مشاهير، اشعار نو، و حتا جوك و امثالهم را بنويسم اما حقيقتش با همه احترامي كه براي دوستان وبلاگ نويسي كه اينگونه عمل مي كنند قائلم، يك چيز اين قضيه برايم راضي كننده نيست و آن اينكه خودم مورد نقد قرار نمي گيرم.

دلم ميخواهد كه اگر خاطره اي مي نويسم، آن حادثه آنقدر در زندگيم مهم بوده باشد، يا نتيجه اي در آن داشته باشد كه به درد ديگران هم بخورد و يادآور لحظاتي باشد كه هر لحظه امكان تكرار آن وجود داشته باشد. يا اگر مسائل روزمره مي نويسم نكته اي خارج از روزمرگي در آن باشد.

پاييز و زمستان معمولا فصلهاي مطلوب من نيستند و چه بخواهم و چه نخواهم من روزپرست با شبهاي بلند، ميانه خوبي ندارم و غالبا در اين دو فصل آدم كرخت و كم حوصله اي مي شوم و اين حالت هم مزيد علت مي شود براي تنبلي بيشتر و  كمتر نوشتن و بيشتر فيلم ديدن و پاي اينترنت نشستن و اتفاقا با توجه به وبلاگستان بنظر مي رسد اين حالت جنبه اپيدمي پيدا كرده و وبلاگهايي كه ساعت به ساعت و روزانه به روز مي شدند گاه تا هفته يا هفته ها به حالت ركود در آمده اند.

اما با همه اين احوال ديماه قطعا پرخاطره ترين ماه سال است براي من. چون در آن متولد شده ام و طبيعتا بيشتر آدمها از ماه تولدشان بيشترين خاطره ها را دارند. سن مان هم دو سه روزي از مسيح كوچكتريم اگر خدا بخواهد!و روز تولدم هم با فروغ فرخزاد يكي است.(البته روزش نه سالش) و يك نكته بامزه ديگر اينكه چندي پيش در سايتي كه اگر روز تولدت را مي گفتي وضعيتت را در زندگي اوليه ات مشخص مي كرد متوجه شدم كه من در زندگي اولم يك زن!! شيميدان در قرن شانزدهم ميلادي در روسيه بوده ام!فكر كنم بخاطر همين هم بود كه در دبيرستان از شيمي متنفر بودم.

خُب فكر مي كنم به اندازه كافي بي ربط نوشتم. اين هم شايد نوعي نوشتن باشد براي آدم وسواسيي كه حال و روز درست و حسابي ندارد.

نتیجه اخلاقی(همون نکته): وقتی حوصله نداری ننویس. مجبوری؟ 

بعد نوشت : با تشکر از دوست عزیزم مهتاب.این هم آدرس سایتی که گفتم :

  http://www.thebigview.com/pastlife

  نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 14:23  توسط حميد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM