بچه كه بوديم، خدايش بيامرزد شوهرخاله اي داشتم خوش مشرب، شوخ و بسيار بچه دوست. آنها يعني او و خاله ام هرگز نتوانسته بودند بچه دار شوند و بهمين دليل همان هفته اي يكبار كه به خانه مادر بزرگمان ميرفتيم ما نوه ها تمام عشقشان بوديم. آخر آنها با پدر بزرگ و مادربزرگمان در يك خانه دوطبقه قديمي زيبا زندگي مي كردند. عصر هر پنجشنبه كه مي شد در حياط پرخاطره آن سالها، تختها چيده ميشد، گلهاي رنگ و وارنگ باغچه آب پاشي ميشد و بساط قليان بزرگترها و عصرانه مفصل و خلاصه تا اله شب پر ميشد از اوقات خوشي كه همه خستگيهاي هفته را مي زدود و زندگي را لذتبخش مي كرد.
در آن ميان اما ما بچه ها هم از آن خوشي ها بي نصيب نبوديم.خاله بازي،دنبال بازي، قايم باشك و گرگم به هوا و بازيهايي كه تقريبا در اين زمان انجامش با فضاهاي موجود تقريبا امكانپذيرنيست.
وقتي خسته مي شديم و آغوشها پذيرايمان ميشدند، او يعني شوهرخاله مهربانم رسمي داشت كه باعث تفرج ديگران ميشد. او مشتي آبنبات در جيبش مي گذاشت و به همه مي داد و به ما "بچه ها" كه مي رسيد با ترفند خاصي آبنباتهاي ساختگي را كه قبلا با ظرافت خاصي درست كرده بود در مشتمان مي گذاشت. بعد، مشتمان را مي بست و حس تعلق و خاص بودن آبنباتمان را با اين حركتش القاء مي كرد.
وقتي مشتمان را مي گشوديم و كاغذ رنگي آبنبات را كه باز مي كرديم مثل هميشه در آن "تربچه"ي كوچكي بود كه به زيبايي بسته بندي شده بود و خنده حضار و ريخت هاج و واج ما و بعد، او كه ما را بغل مي كرد و مي بوسيد و چند آبنبات واقعي به ما مي داد.
نكته جالب اين بود كه هر از چندي اين كار را تكرار مي كرد و ما هر بار نيز- در آن سن و سال كودكي- همينكه با شك و ترديد به آن نگاه مي كرديم، و وقتي او خيلي جدي مي گفت كه بار پيش شوخي كرده و اينبار جديست، مثل دفعات پيش از روي ساده دلي حرفش را باور مي كرديم و باقي ماجرا. آن آبنباتها "شكلات سبزي" نام گرفته بود و به ازاي هر شكلات سبزي كه مي داديم شكلات يا آبنبات واقعي تحويل مي گرفتيم.
وقتي بزرگتر شديم اين ديگر برايمان به تفريحي تبديل شده بود و آبنبات را نگرفته مي خنديديم و وقتي هم مي گرفتيم ديگر تحويلش نمي داديم و همين شد كه آبنبات واقعي جاي "شكلات سبزي" را گرفت.
بازيهاي روزگار هم خيلي وقتها شبيه بازيهاي بزرگترها با كوچكترهاست. "او" سالهاست كه اين بازي را با ما مي كند و ما همان كودك ساده دلي هستيم كه هر بار فريب جديتش را مي خوريم با فرق اينكه، شكلات سبزي هاي روزگار نه ما به ازاي واقعي داشته و اگر آن بازي هفتگي بود، دوره اين بازي نه هفته ها كه گاه سالها طول مي كشد...
ای روزگار!سالهاست خودمان را فريفته ايم كه شايد ما همان بچه هاي محبوب و دوست داشتني هستيم. بارها همان زمان كه مشتهاي بازمان بسته مي شد احساس خاص بودنمان را بچگانه باور مي كرديم و "شكلات سبزی" ها را پَسَت مي داديم.
اما حالا، از پس اين سالها فهميده ايم سر كارمان گذاشته اي. بزرگتر شده ايم و مي خواهيم از بازيت لذت ببريم. يا آبنبات واقعي در كار هست يا نيست. اينبار، هم "شكلات سبزي"ت را پس نمي دهیم، هم از بازيت لذت مي بریم. به اميد آنكه اگر مهربان باشي اصلش را مي دهي و اگر نيستي برو و سراغ بازي ديگري بگرد!
همیشه بیشتر به نثرعلاقه مند بودم تا به نظم. شاید ریشه در کودکیم داشته باشد. همیشه با حفظیات مشکل داشتم و چون آن زمان ما مجبور بودیم شعرها را حفظ کنیم و مشقات فراوانی را از این بابت متحمل می شدم هرگز به سمت شعر تمایل پیدا نکردم. اما جدای از این مبحث همیشه از خواندن غزل لذت برده ام و بوده شرایطی که احساس کنم تمایل به سرودن آن دارم اما بهر دلیل هرگز چنین نکرده ام.
وقتی شعر ناب شعرای نامدار گذشته را میخوانم اولین استنتاجم آنست که عشق زمینی هنوز آنقدر پر جاذبه و ارزش بوده که الهام بخش عشق آسمانی باشد اما همیشه به این فکر می کنم که اگر آنها در زمانه ما زندگی می کردند آیا همینگونه می سرودند؟
اینروزها دنبال واژه هایی می گشتم برای شرح حال کسانی که شاید به دنبال یافتن عشق زمینی مطلوبشان دل آزرده و مایوسانه دست به تلاشی عمدتا نافرجام زده اند و ابیات زیر به فکرم رسید بی هیچ تجربه گذشته ای در این مورد. و نه تنها ادعایی در این زمینه ندارم چه بسا همان چند خط قواعدی که در دبیرستان و دانشگاه در مورد صنایع شعر خوانده بودیم هم فراموش کرده ام.در واقع این سروده ها بیشتر شاید نثری آهنگین باشد تا شعر اما گفتم تا ذهن تشنه را ارضاء کرده باشم. پیشاپیش از اهالی شعر و نظم عذر میخواهم.
« زاهــــــــــــــــد گنگ»
غزل مخوان و قدح مريز در پياله كه او
"زاهد گنگ" است و خمار رعنا نيست
شرر مزن به "خرمن جان نم كشيده" ي او
كه آتشش غير "دودِ آهِ" تا ثريا نيست
حرام مكن "دُرّ حسرت چشم"، هيهات
كه دلمرده را "صدف ديده" سودا نيست
شِكوه مدار از اين پير گنگ و ملول
كه درمان گنگيش طنین آوا نيست
بسي به ساليان دراز مستِ دل بود و چشيد
كه سُكر و دوامِ محبت به طعم دلها نيست
به هر كوي دل رسيد، غزل سرود و مستي كرد
به هلهله غريد كه غصه با مانيست
رسيد نهيب طعنه ی تلخ وشنيد اينجا،
غريو درد ديوانه را ماوا نيست
به صد "سنگِ دل" رسيد و تيشه برپا كرد
چو دل كوه بود، تيشه كارا نيست
قفا بر كشيد تيغ عشق و رميد سوي يار
فتاد پاره پاره جگر، كه يار تنها نيست
بريد زدل و ديده و جام و بگفت
منم "زاهد گنگ" و گوش دل به "دنيا" نيستشايد بسياري اين ايراد را بر من وارد بدانند كه عليرغم برخورد خوب و محترمانه اي كه با بيشتر افراد دارم، خيلي سخت وارد رابطه "صميمانه ي دوستانه" با ديگران مي شوم.
پاسخم آنست که معتقدم در دوستي تعهداتي هست كه بايد قادر به انجام آن تعهدات باشم و بايد آنقدر شناخت ايجاد شود كه بتوانم از پس توقعات متقابل برآيم.
به اعتقاد من "تعهد" اولين و مهمترين ويژگي يك انسان كامل است كه در رابطه آن شخص با پيرامونش تعريف مي شود.چه در كار، چه در زندگي يا دوستيها.
به نظر من بيشتر روابط زندگي آدمها از جمله دوستي ها پيمانهاي نانوشته اي هستند كه طرفين در قبال بند هاي همان پيمانهاي نانوشته متعهد ميمانند. سطح روابط انسانها هم دقيقا مثل سطح روابط جوامع و كشورها تعريف مي شود. معمولا روابط كشورهايي كه تعهد بيشتري به معاهدات و پيمانهاي يكديگرو يا جهاني دارند در بالاترين سطح و معمولا كشورهاي بي تعهد و پيمان شكن در انزوا قرار مي گيرند.
پذيرفتن واقعيتها براي بي دغدغه تر زندگي كردن توصيه خوبيست. اما بعضي از واقعيتها تلخ تر از آنست كه بتوان با همه شيريني هاي زندگي به مقابله اش رفت. تصور دنيايي كه "تعهد" نقشي در آن ندارد مثل تماشاي فيلمهاي ترسناك و دلهره آوريست كه مدام بايد مترصد اتفاقات ناخوشايند از شخصيتهاي مختلف فيلم باشي. يك حس بي اعتمادي حتا نسبت به شخصيتهاي بظاهر مثبت فيلم كه آخرش شايد Bad Man فيلم هم آنها باشند.
بنظر مي رسد كه در دوستيهاي زودگذر امروز، "تعهد" هيچ نقش و اهميتي نداشته و منافع در اولويت قرار گرفته است. همانطور كه "عشق واقعي" عملا به واژه اي منسوخ و باستاني تبديل شده است.
اما به اعتقاد من در روابط انساني آنانكه عامدانه ديگران را تنها "ابزار"ي براي خوشي هاي زودگذر مي خواهند و هيچ تعهدي به هيچ كس احساس نمي كنند، به روسپياني مي مانند كه هيچگاه طعم "عشق واقعي" را احساس نخواهند كرد.
پ.ن.1: بخدا مخاطب خاص ندارد.من فقط نظرم را در مورد تعهد در دوستي گفتم.همين! اگر هم دقت کنید در اول بیشتر جمله ها این کلمه را تکرار و تاکید می کنم.
پ.ن.2: اگر شما هم جزء همان افرادي هستيد كه مثل پاراگراف اول آن ايراد را بر من وارد مي كنيد، باور كنيد نه كلاس مي گذارم، نه خودم را مي گيرم و نه هيچ علت ديگر، الا هماني كه گفتم.
ده دوازده روزي كه گذشت تركيبي بود از حوادث خوش و ناخوش كه باز همان پيغام حقيقت گونه دنيا را داشت كه زندگي تركيبي است از خوشيها و ناخوشيها و صد البته كوتاه و گذرا. دو وصلت و دو تولد از چهار دوست عزيز و يك فقدان از مهرباني كه فرزندانش از دوستان مهربانم بودند.
قبلترها تفكيك موقعيتها برايم بسيار دشوار بود. يعني آنكه وقتي عزيزي از دست مي رفت و علي الخصوص وقتي در مراسم خاكسپاري حضور پيدا مي كردم، يك هفته مات و مريض مي شدم. نه براي آنكه از مرگ بترسم يا واقعيت آنرا قبول نداشته باشم بلكه اين همزاد پنداري با شخص عزادار بود كه ديوانه ام مي كرد. مثلا همين چند سال پيش وقتي يكي دو روز قبل از تولدم آن زلزله ويرانگر در بم بوقوع پيوست، زماني كه همه در ميهماني مشتركي كه با يكي از دوستان گرفته بوديم در حال رقص و شادماني بودند از اول تا به آخر گوشه اي نشسته بودم و از اينكه خوش باشم احساس عذاب وجدان مي كردم.
با گذشت زمان اما روزگار به من آموخته است كه دنيا به اضداد زنده است و هيچكدام از دو واقعه يعني چه خوشي و چه ناخوشي نه به تنهايي و نه هرگز ماندگارند و نه ما قادريم هميشه بر آنها توقف كنيم. و اگر نگاهي بسيار كوچك و گذرا به وقايعي كه در پيرامونمان بياندازيم، بسيار حوادث موازي خواهيم يافت كه براي كساني خوش و براي ديگراني ناخوش بوقوع مي پيوندد.
هفته پيش جشن وصلت عزيزي بود كه چند سال پيش طي يك حادثه ناگوار مادر عزيزش را از دست داد. هنوز وقتي آن روز را به ياد مي آورم محال بود در چنان روزهايي تصور كنم كه در چنين روزي او در ميان شادي زايدالوصف پدر، خواهر، برادر و ديگر اقوام و دوستانش، خاطره انگيز ترين روز زندگيش را جشن بگيرد. يا وقتي نوزده سال پيش در آن تابستان تلخ ، شوهر عمه مهربانم همسر و چهار فرزند خردسال و نوجوانش را تنها گذاشت و رفت، همه ما روزهاي سياهي را حدس مي زديم و نمي دانستيم كه شانزده سال بعد جشن وصلت پسر بزرگتر را و چند روز پيش مانند يكي دوسال گذشته جشن تولد پسر خردسالش را كه حالا جوان رشيد و رعنايي هم شده، شادمانه برگزار خواهيم كرد.
واما درست در همان روز تولد، عزيزاني از دوستان، پدرشان را از دست دادند. بسيار غم انگيز و ناگهاني و گويا درست يكي دو شب بعد از شب تولد پدر. معمولا در اينجور مواقع هيچ كلام شايسته اي براي ابراز و بيان احساسم نسبت به بازماندگان پيدا نمي كنم و هر چند مثل همه از واژه هاي تكراري استفاده مي كنم اما ميدانم كه هيچ باري از مصيبت جانكاه آن ماتم زدگان كم نخواهد كرد.
آنروز بهنگام خاكسپاري آرزو مي كردم كاش مي توانستم دو مثال بالا را بياورم و اين جمله كه : « انشالله تو خوشيهاتون خدمت كنيم» را از شعاري تكراري به جمله اي نويد بخش يادآور شوم و اثبات اين نكته كه آينده عليرغم تصور كنوني آنان هميشه تيره و تار نخواهد بود.
عكس العمل بيشتر ما به مرگ، نه از عدم باور آن، بلكه بخاطر تربيت شرقيمان –آنرا ويران كننده تعلقاتي عاطفي ميپنداريم كه بدون آن هيچ تكيه گاهي براي جنگيدن و مقاومت براي بقاء وجود نخواهد داشت.
مصايب هر قدر هم بزرگ در پس خود وقايعي اميد بخش خواهد داشت. درست مثل آن "راننده" اي در شهر بم كه با شوق مرا به محل زمين ويراني مي برد كه قرار بود در آن كتابخانه اي ساخته شود و اميدوار بود كودكان شهرش در آينده به يادبود چهاركودك جان باخته اش، در آنجا كتابخوان و درسخوان بشوند و ساختمانها را آنچنان محكم بسازند تا دست طبيعت نتواند خودشان، مادر، مادر بزرگ و پدربزرگشان را بستاند و "پدر"ي را بي كس بگذارد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|