تبليغاتX
آن سوي مه
 
 

يك :

 وقتي بزرگترين دلخوشيت ارتباط با ديگران مي شود آنگاه كه اين ارتباط دچار اختلال مي شود طبيعتا سرخوش نيستي و اين وضعيت اخير من هم مربوط به همين قضيه مي شود.

دو :

 بعد از نوشتن پست پيش آنقدر "ملاقاتي" عزيز آمد كه آنچنان كه شايسته بود پذيرايي نشد. راستش را بخواهيد موضوع طوري بود كه خيلي نمي شد بازش كرد و فرايند سالياني كه حوادث بسياري را در خود داشته است و در يكي دو خط نمي شود توضيحش داد. فقط ميدانم كه اين يك خودزني است در اعتراض به خودي كه نمي خواهد متفاوت با خود عمل كند. در هر حال اگر پاسخ مناسبي دريافت نكرديد عذر خواهي مي كنم.

سه :

جوان بودن روح عاليست، مخصوصا اگر عكس العمل ديگران هم تاييدش كند و دور و برت پر باشد از جوانترهايي كه اصلا احساس بزرگتري در كنارشان نكني. منتها عیب آنجاست که در بزنگاهها عقل كار خودش را مي كند و به خدمتت مي رسد.حالا چه عقل خودت و چه عقل ديگران!

چهار :

هميشه به يك "ناشناخته" متعهد مانده ام . تعهدي طولاني مثل وفاداري همسران مفقودالاثرهاي جنگهاي طولاني كه تا مدتها پس از پايان جنگ هم به انتظار آنها مي نشينند. جنگ ـ  درون سالهاست كه ادامه دارد...شانس بياورم كه "او" زنده از اين جنگ جان سالم به در برد...  

پنج :

عليرغم همه اينها يك خوشي لذتبخش به شدت ارضايم مي كند. اينكه چند وقتي است در بيان احساساتم راحتتر عمل مي كنم. چيزي كه قبلترها نبودنش به شدت آزارم مي داد.

 پ.ن:این اینترنت خانگی این روزها آخرش دقمرگمان می کند.

 

 

 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:44  توسط حميد  | 

مدتهاست دنبال جمله اي ميگردم تا آنچه در كليت روزگار دل آدمهايي مثل خودم مي گذرد را بيان كند. شايد مثل تسليم پرنده اي كه مي پذيرد پرواز محدود در قفس و همان آب و دانه هميشگي را و قبول مي كند كه ديگر افقهاي دوردست  و رويايي، از ترس يا محدوديت، قابل دسترسي نيستند.

 - وقتي دلت به حسرت و از دست دادن عادت مي كند، و وقتي توهم "نشانه ها" هميشه او را به سمت و سوي سراب رهنمون مي كند. آنوقت مثل متهم خسته و فراريي ميشود كه در نهايت ترجيح مي دهد بي هيچ دفاعي قبول كند "حكم" زندان ابدي را كه عقل "از طرف" تقدير برايش بريده است و دلخوش همان ملاقاتهاي گاه و بيگاه و شيريني بشود كه اميدوار به زنده ماندنش مي كند...

- زنداني كه پنجره دارد زندان خوبي نيست. مخصوصا براي مجرمي كه بايد حبس ابد را طي كند. نه مي شود بستش كه آنوقت تاريك و كشنده مي شود و از طرفي باز گذاشتنش هم مكافاتيست بخصوص وقتي اين پنجره- مثل پنجره رستورانهاي گردان- هر از چند گاهي رو به  همان افقهاي دست نيافتني باز مي شود. حس عجيبي است اين ديدن و يقين به نرسيدن. طعمي مثل طعم آبنبات خيلي شيرين كه آخرش به تلخي مي زند.

 - ملاقاتيها هميشه دوست داشتنيند. مخصوصا وقتي كمپوت محبت "اصل" مي آورند و اشكهايشان را در پس بغض اسارت زنداني پنهان مي كنند. و لبخند آرزومندانه شان كه "شوق پايان اسارت" را زنده نگه مي دارد...

پ.ن: خوبم. به لطف ملاقاتیهای عزیز وفراوان ـ "دل".

  نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 21:49  توسط حميد  | 
عذر بابت غیبت طولانی.

خوب هستم و فعلا پرانرژی بابت سفری که بودم. جای همگی خالی.سفر خوبی بود به جزیره دوست داشتنی و آرام کیش.

پ.ن.۱: از ابراز همدردی و احوالپرسی همه دوستای خوبم ممنون. امیدوارم که همیشه شاد و پرانرژی باشید.

پ.ن.۲: قول میدم زودی بیام.

  نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 7:34  توسط حميد  | 

هيچگاه در عمرم چنين وضعيتي را كه هم اكنون دارم تجربه نكرده بودم. حال تهوع دارم و سرگيجه اي كه ذهنم از بلعيدن يكجاي چيزهاي ناجور بدان دچار شده است. خشم، دلرحمي، بيرحمي( اين يكي بيشتر)، گناه، بيگناهي، انتقام، خودخواهي، ديگرخواهي، غرور، گذشت، مصلحت جويي و خلاصه ترديد و ترديد و ترديد...

  دلم مي خواهد بالا بياورم همه را و دنبال واژه اي ترش مي گردم تا بٍِِِبُرَد و خلاصم كند از اين همه ناخوشي. و بدنبال انگشتي كه آنقدر لمس كند انتهاي حلقوم اين ذهن پريشان و بيمار را كه بيرون بريزد تا به آخر همه صفراي تلخش را...

 و سپس تخت بخوابم... درست مثل اصحاب كهف...و وقتي بيدار مي شوم دنيايي باشد كه با آن بيگانه باشم و از آغاز، آهسته آهسته و ذره ذره، مزه كنم طعم حقيقي واژه ها را...

  نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 22:23  توسط حميد  | 

يادم مي آيد پارسال پستي داشتم به اسم " فراموشي".پست عجيبي بود و خودم در آن پست به تضادهاي فراواني رسيدم.

نمي دانم وقتي به خاطر رضايت دل ديگران فراموش مي كنيم خوب است يا بد؟ وقتي بارها به يك نتيجه مي رسي و بخاطر اينكه ته برداشتهايت براي ديگران خوشايند نيست و بخاطر مدارا مجبوري فراموش كني خوب است يا بد؟ وقتي با توجه به نوع اخلاق (گند)ت خدا حكمت نداده ها را بارها حاليت مي كند، اما باز با لبخندي فراموش مي كني خوب است يا بد؟ وقتي فراموش مي كني كه اصولت در زندگي به درد خودت مي خورد، وقتي فراموش مي كني كه زيادي از ماجرا پرتي، وقتي فراموش مي كني اين اواخر داري "خودت" را فراموش مي كني، اينها همگي خوب هستند يا بد؟

 بگذار يك بار فراموش نكنيم ببينيم خوب است يا بد؟

پ.ن.۱: وقتي بيشتر پستي را كه ميخواهي ثبت کنی، پاك مي كني خوب است يا بد؟

بعد نوشت : تولدت مبارک دوست بسیار عزیزم، همسایه قدیمی.

 

  نوشته شده در  یکشنبه پنجم آبان 1387ساعت 21:43  توسط حميد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM