تبليغاتX
آن سوي مه
 
 

همه ما شايد براي يك بار هم كه شده به اين موضوع فكر كرده ايم و پست كوچك و مختصر و مفيد دوست عزيزم مهتاب باعث شد كه جرقه نوشتن اين پست در ذهنم شكل بگيرد.

موضوع اينست :

كاش ميشد ته دل آدمها را خواند.

 البته نه آنقدر گسترده كه همه عواطف و احساسات و نيات آدمها را بشود كشف كرد بلكه تنها مي شد "جنس" آنها را نسبت به خودمان مي دانستيم.

 بارها شده در اين تشخيص دچار اشتباه شده و ديگران را نيز به اشتباه انداخته ايم و چه بسا بسياري از كدورتها و دلخوريها از همين استنباطهاي اشتباه بوجود آمده است و دليلش تنها و تنها، تفاوتهاي پنداري و رفتاري انسانهاست.

 براي اينكه نگويند پيچيده مي نويسم مثال واضحي مي آورم :

معمولا بارها شده كه پيش خودمان تصور كرده ايم كه شخصي تمايل به ايجاد ارتباط نزديكتر با ما دارد. خوب طبيعتا در دوجنس اين احساس متفاوت است.

 چون در جامعه ما معمولا درخواست از جانب مرد صورت مي گيرد تشخيص اين قضيه طبيعتا براي خانمها از طرفي راحت تر و از طرف ديگر، به اين دليل كه اين مسئله براي شيادان مي تواند ابزار مناسبي جهت سوء استفاده قرار گيرد، سخت تر است. سوء استفاده از آنجهت كه اهميت ابراز كلامي  براي خانمها ارزش بسيار بالايي دارد و آن مرداني كه در اين زمينه خبره ترند موفق تر و ديگراني كه از روي غرور يا ناتواني موفق به اين ابراز نمي شوند معمولا كلاهشان پس معركه مي ماند.

 با بسياري از خانمهاي ناراضي يا شكست خورده عاطفي صحبت كه مي كنيد تقريبا همگي به اين اذعان مي كنند كه طرف مقابلشان ابتدا چيز ديگري مي گفته اما بعدها بگونه اي ديگر عمل كرده است. اما كمتر مي شود به مردي با همان شرايط برخورد كنيد كه گفته هاي طرف مقابل را ملاك انتخاب خودش قرار داده باشد و پشيمانيش از آن باشد.

  در مرد ها قضيه به نحو ديگري است. آنها معمولا در تشخيص جنس احساس غير همجنسان نسبت به خود يا ناتوانند، يا اهميت نمي دهند يا اشتباه مي كنند و تنها كساني در اين كار خبره اند كه داراي تعدد ارتباط هستند!

 در مورد هم جنسان اما اين اشتباه كمتر پيش مي آيد چون معمولا ملاحظات كمتري در برخوردها وجود دارد و انسانها در بيان عواطفشان نسبت به هم راحت ترند. هر چند كه با عرض معذرت هرگز نتوانسته ام از روابط ظاهري خانمها نسبت به هم  به عمق روابطشان پي ببرم!

 از بحث دور نشويم. بارها شده كه دلم خواسته ته دل آدمها را در رابطه با خودم ببينم. مخصوصا آنهايي كه نزديكترند. بارها شده از شنيده هاي منقول ديگران، از نگاه نامتعارف آنها يا تغيير لحن و گفتارشان، به شدت نگران مي شوم چون هرگز نمي توانم قاطعانه در باره آنچه در دلشان مي گذرد قضاوت كنم. مي ترسم بگونه اي رفتار كرده كه استنباطي غلط و آزاردهنده ايجاد كرده يا توقعي بوجود آورده باشم. بارها شده با اينكه ادعاي آدم شناسيم مي شود آنقدر پرت بوده ام يا اشتباه كرده ام كه هنوز تاوانش را از لحاظ وجداني بايد بدهم.

با همه اين احوال وقتي فكر مي كنم اگر قرار باشد ته دل افراد را نسبت به خودمان بدانيم ترجيح مي دهم همين وضعيت ندانستن برقرار باشد .

 چرا؟

شما هر روز با حد اقل ۵ نفر آدم برخورد مي كنيد كه شما را از نزديك مي شناسند. بيشتر اين آدمها هم از لحاظ ظاهري رابطه خوبي با شما دارند و شما گمان مي كنيد به شما علاقه مندند. حالا تصور كنيد بتوانيد ته دلشان را بخوانيد و متوجه شويد كه از ميان اين آدمها يكي از شما متنفر، یک نفر بي تفاوت، يك نفر دلخور،يكي به شدت دوستتان دارد و یک نفر هم عاشقتان هستند.

 به اعتقاد من وحشتناك است!

چرا؟

چون تا بحال فكر مي كرديد آن آدم متنفر به شدت به شما علاقه دارد. عاشق آن شخص بي تفاوت بوديد، نسبت به آنكه دوستتان دارد بي تفاوت بوديد و آني را كه عاشقتان بود دوست داشتيد اما اصلا حتا يك لحظه هم به اوجدي فكر نكرده بوديد.

همان مورد اول و دوم كافيست كه مدتها شما را از پاي درآورد و بماند كه با عذاب وجدان مورد سوم و چهارم نيز بايد كلي كلنجار برويد.

عكسش هم صادق است. وقتي همه از درونيات واقعي شما خبر دار شوند نيز اوضاع حسابي بهم خواهد ريخت!

و به اعتقاد من در نهايت كار به جايي خواهد رسيد كه آدمها به شدت از هم فراري مي شوند. و صد البته اين داستان در اين مملكت شدت و حدت بيشتري خواهد داشت چون بخاطر محدوديتهاي اجتماعي و فرهنگي روابط به شدت غير واقعي است  و وقتي قرار باشد ظواهر رنگ واقعيت به خود بگيرد فاجعه اي عظيم رخ خواهد داد.

خواندن ته دل آدمها مواجهه با حقايقي است كه كمتر برايمان گوارا خواهد بود. ما بيشتر اوقات همه چيز را آنگونه كه بر وفق مرادمان است تحليل يا تخيل مي كنيم يا در نهايت اينكه آنگونه كه خودمان فكر مي كنيم تصور.

در روابط امروز انساني مخصوصا در جوامعي مثل ما همه در حال بازيند ودر اين نمايش پر شر و شور آنان كه هميشه خودشان را بازي مي كنند، براي تماشاگران بدسليقه تا ابد سياهي لشكرمي مانند. آنان شايد از كم توجهي تماشاگر نمايان رنجور شوند، اما مقامشان براي تماشاگران واقعي هميشگي، جاودان و واقعي خواهد ماند.  

 

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت 23:7  توسط حميد  | 

اواخر بهار ۱۳۷۶ بود.چهار پنج ماهي بود كه به شركت جديد اومده بودم. اون موقع هنوز شركت به بزرگي الان نبود. شركتي با سه طبقه و در واقع پنج واحد كه روي هم 30-40 نفر پرسنل داشت كه تقريبا همه همديگه رو مي شناختن. من هم كم كم جا افتاده بودم و تقريبا كمتر كسي رو مي شد كه باهاش آشنا نباشم.

 واحدي كه من كار مي كردم تشكيل شده بود از يك سري مهندس جوون اعم از زن و مرد و يه چندتايي هم بازنشسته خوش مشرب كه محيط خوبي رو بوجود آورده بودن و از ميون اين جماعت يك گروه هفت هشت نفري پنجشنبه ها كه شركت تعطيل بود، برنامه كوه ترتيب داده بودن و من هم يك ماهي بود كه ميونشون بُر خورده بودم و تقريبا تمام هفته ها پاي ثابت اين برنامه شده بودم.

 جاي ثابت اين برنامه هم همون "دركه" بود كه در واقع از همون زمان به بعد پايگاه ثابت برنامه هاي پنجشنبه من  شد.

اينقدر در اين پنجشنبه ها خوش مي گذشت كه كمتر كسي اين برنامه رو از دست مي داد و تقريبا جمع ما هر هفته نه تنها كمتر بلكه هفته به هفته بيشتر هم مي شد تا اينكه...

بقیه داستان رو در ادامه مطلب بخونید:


ادامه مطلب
  نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 23:28  توسط حميد  | 

از همان ونگ اول كه چشمت به روي اين جهان باز ميشود، ميخواهي، نيازمندي و آنگاه كه طعم خوش تعلق در ذره ذره وجودت جاي ميگيرد كم كم مي فهمي كه براي بودن بايد تعلق داشت.

 بيشتر ما با ديدن قطار بيدرنگ نماد عمر در ذهنمان زنده مي شود. و دود آن كه نماد حرارت و انرژي براي بقاء ادامه زندگيست و از همه مهمتر آن ذغالسنگهايي كه مدام تلاش ميشود با افزودن آن انرژي حركت ثابت نگاه داشته شود.

 در زندگي ما اما، آن سوخت كه مدام ماهيتش ثابت اما به لحاظ شكلي متغير ميشود "اميد" است. اميد به رسيدن به آنچيزهايي كه قرار است به ما تعلق گيرد يا ما به آن تعلق گيريم. اما در ميانه حركت آرام قطار زندگي و آنجا كه اميدها رو به افول ميگذراند يا خستگي ميرود كه اين تحرك را زايل كند تكه ذغالهايي پيدا ميشود كه گاه تا پايان عمر اين قطار را پويا نگاه ميدارد و آن بيگمان "دلخوشيهاست". "پيوست" هايي در نامه هاي كتاب عمر كه زندگي در برهه هاي مختلف بي آنها بي معني يا ناقصند و در آلبومهاي هر كس رنگي يا نشانه اي از آنها هميشه يافت مي شود.

  دلخوشيها ارضا كننده اند و همانطور كه از اسمشان پيداست "دلي" هستند و دقيقا بنا به روحيات و عواطف اشخاص متفاوتند. يكي كارش، يكي درسش، يكي خانواده، ديگري دوستان و خلاصه تركيبي از همه چيزهايي كه اميد به زنده ماندن را زنده نگه ميدارد.

 مثل همه تعلقات اما، دلخوشي ها هم آفت دارند و آفتشان همان فناپذير بودنشان است. آنان كه در زندگي با مصايب راحت تر برخورد كرده و اميدوارانه تر زندگي مي كنند كساني هستند كه دلخوشيهاي متنوعتر و سهل الوصولتري دارند و در واقع هميشه موردي هست كه زندگي را برايشان تحمل پذيرترمي كند  و دقيقا آنانكه هميشه به دنبال اهداف بلندپروازانه و ايده آلگرايانه هستند هيچگاه آسوده خيال نمي مانند.

 فاز ديگر دلخوشي، دلخوشيهاي فريبنده است كه با ظهور ماهيت اصلي آنها برخلاف برداشت اوليه ، به شدت ياس آور و كشنده هستند. روياها و خيالبافيها، فريبها و استنباطهاي اشتباه از اين دست دلخوشيها هستند.

  براي من اما، "ارتباط" پررنگترين و مهمترين دلخوشيست. هر چه مخاطبانم گسترده تر باشند دلخوشترم. البته مخاطبيني كه گزيده شده باشند و آن ارتباط در خود، همان انرژيهاي ارضاء كننده را داشته باشد. مثلا اين درست كه عاشق سفرم اما هرگز سفر تنها يا حتا با نفرات كم برايم جذابيتي ندارد.دوست دارم دور و برم شلوغ باشد. دوست دارم گپ بزنم و عاشق جمعهاي دوستانه ام و علاوه بر آنها ورزشهاي گروهي براي من هميشه جذابيتشان بيشتر از ورزشهاي فرديست. به گذشته هم كه نگاه مي كنم هميشه همينگونه بوده است و هر كجا كه بوده ام هميشه دوستان زيادي داشته ام و از كنار آنها بودن لذت مي برده ام. البته فراموش نشود پدر و مادر چيزي فراتر از دلخوشي و در واقع براي من بزرگترين دليل حياتند. همچنين فرزندان براي پدر و مادرها.

  به اعتقاد من بزرگترين مشكل بشر مشكل ارتباط است و با گسسته شدن هر چه بيشتر افراد بشر، دنيا رو به افول و نابودي خواهد رفت. اين آفتي است كه به جان بسياري از ابناء بشر افتاده و مي رود كه بنيان هاي اجتماعي را از بالا به پايين ويران كند. هستند خانواده هايي كه افراد آن هيچ ارتباطي حتا كلامي ندارند و اگر هم دارند تنها بصورت نزاع يا جنجال است و همه دنبال كسي ميگردند كه تنها لحظه اي به دردها و آلام آنها گوش فرادهد با آنها بخندد، تاييدش كند يا حتا مخالفت كند و جالب آنكه همه در مسابقه اي افتاده اند كه هيچ زماني براي اينكار برايشان باقي نمي ماند.

  مي دانم كه دلخوشي من هم روزي كم رنگ خواهد شد يا به پايان خواهد رسيد، اما تا آنجا كه مي شود در مسابقه دلخوش كنكي كه مدتهاست به راه افتاده شركت نخواهم كرد. مسابقه اي كه از كله صبح تا الاه شب انسانها براي عقب نيافتادن از قافله اي كه خودشان هم نمي دانند سرانجامش كجاست در حال دويدنند.  براي من هميشه بايد زماني براي ارتباط بماند و هيچ كلاسي، هيچ كاري، هيچ برنامه اي نخواهد توانست من را از اين دلخوشي دور كند.

  براي من، يك لبخند، يك گپ دوستانه يا حتا گوش دادن به يك درد دل از هزار برنامه وقت پر كن بي خاصيت كه بخواهد اندكي به ريال جيبم بيافزايد اما از روح و جانم بكاهد ارزشمندتر است. بگذار همه بدوند، سبقت بگيرند، زير دست و پا له بشوند... ما به اندازه مي دويم، خسته كه شديم، گوشه دنجي اختيار مي كنيم، مي گوييم، مي شنويم، مي خوريم، مي خنديم، مي گرييم... بگذار همه آنها آنقدر دور شوند كه ديگر چشممان آنها را نبيند. ما اينطور دلخوشتريم...

 

پ.ن.1: مرسي دوست عزيزم براي كمك به خارج شدن از بن بست وبلاگي.

پ.ن.2: اين نوشته خيلي كلي و هدف، بيشتر بيان دلخوشي هاي خودم بود تا تخطئه ديگران.  

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:5  توسط حميد  | 

وقتي دنيا به كامم نيست به شدت بي حوصله مي شوم. با خودم، با ديگران، با همه چيز خلاصه و بهترين حالت در اينجور مواقع اينست كه تا حد ممكن لااقل با ديگران اصطكاك نداشته باشم.

همه با من خويند و من هم با ديگران. حد اقل هفته اي يكبار برنامه هاي جمعي داريم. رابطه رييس با من عاليست. خدا را شكر نه كدورتي با كسي دارم، نه بيمارم وهزار مرتبه شكر نه از عزيزانم كسي بيمار است.مشكل تنها يك چيز است :

من با خودم درگيرم و دليلش اين مرض لعنتي « كشف حكمت وقايع » است كه نمي دانم از چه زماني مثل آفت به جانم افتاده است و اين حساسيتهاي وحشتناك در قبال اتفاقاتي كه هر از چندگاهي به طرز نابودكننده اي آزارم مي دهد.

 بعضي وقتها فكر مي كنم كاش يك آدم از همه جا بيخبر پشت كوهي بودم و از زندگي لذت بيشتري مي بردم. كاش از القائات "گمراه كننده"،"لذتبخش" و در نهايت "تلخ" مورد توجه بودن خلاص مي شدم. كاش اينقدر در كنكاش چرايي هر حادثه اي نبودم. كاش اينقدر اهل حساب و كتاب و دودوتا چهارتا نبودم.

 كاش مسائل و نيازهاي انساني درست مثل همين optionهاي نرم افزاري با يك تيك Enable  يا Disable مي شد.

 و دهها كاش ديگر كه تا ضعف ما انسانها هست در جاي خودش باقيست.

من يك آدم راحت طلب و البته نه تنبل هستم و هميشه بگونه اي زندگي مي كنم كه با كمترين ريسكها، چالشها و  وقايع سخت و پراضطراب روبه رو باشم و در كل "آرامش" محبوبترين و ايده آلترين نياز زندگي من است و خدا نكند احساس كنم كه موضوعي يا چيزي از نظر من مي خواهد اين آرامش را برهم زند. آنوقت بي هيچ تاملي صورت مسئله را پاك مي كنم حتا اگر آن مسئله نيازي پرقدرت و عاطفي باشد و اين جنگ تكراري تا مدتها انرژي و نگاه مثبتم را به چالش مي كشد.

 من آرامش طلبم اما فراموش كرده ام كه از همان گاز اول كوفتي به "ميوه ممنوعه" چه بخواهيم و چه نخواهيم جد بزرگوارمان آنرا حراممان كرد. آنجا كه بوق ممتد آنچه در سينه بود نگذاشت بشنود فريادهاي خيرخواهانه را و نجواهاي مرموز كرد آنچه را كه داستان بي پايان خلقت شد و اين بازي پر قواعد پردردسر را پيش رويمان قرار داد.

...و اين قواعد هست و نمي تواند نباشد. كه اگر نبود ما همانطور لخت و عور چون حيوانات مي گشتيم و چون گرسنه مي شديم شكار مي كرديم و همانطور در ملاء عام طبق غريزه، نيازهاي جنسي و توليد مثل را بي هيچ قيد و بندي معمول مي كرديم. و نكته جالب آنكه بي اعتقادترين آدمها نيز آنجا كه لجام گسيختگي و بي قاعدگي به ضررشان تمام مي شود به قواعد تكيه مي كنند. حالا اين قاعده دين، قانون، عرف يا هر چيز ديگري باشد.

  اما زجرآورترين قسمت ماجرا آنست كه به علت گستردگي دنيا و قواعدش تو "آرامش طلب" بخواهي انساني زندگي كني و در پي شناخت قواعد به يك سرگشتگي و سرگيجه برسي و تنواني قاعده اصلي بازي را براي خودت جوري تعريف كني كه آرامشت و آرامش ديگران برهم نريزد.

  من اصلا از آن تيپ آدمها نيستم كه هرچه مي شود خدا را مقصر بدانم و ننه من غريبم بازي دربياورم و هر مشكلي كه پيش مي آيد را عذاب الهي بدانم. اما گاهي وقتها احساس سرگيجه مي كنم. از اينكه نمي دانم چگونه بايد عمل كنم. از اينكه چرا هر چيزي بايد نشانه چيزي شناخته شود ناگزير و دقيقا مي بينم انگار هر جا بندي را مي گسلم انگار بندي ديگر مرا به اسارت مي كشد. درست مثل كسي كه گرفتار طلسم است و هيچ وردي براي شكستن اين طلسم پيدا نمي كند.

   من با نيت القاي انرژي مثبت، بيان تجربيات و ديدگاهها و با توقع چالش نظرات و گفتگوهاي سالم اقدام به ايجاد وبلاگ كردم اما فراموش كرده بودم كه مقوله ارتباط وسيع مستلزم وقت و حوصله فوق العاده است كه هيچكدامش را من نداشته و ندارم، مخصوصا دومي را كه اگر داشتم موقعيتي بسيار بهتر چه از لحاظ تحصيلي و چه از لحاظ شغلي بدست مي آوردم.

   اگر نمي نويسم بي حوصله ام. دوست دارم بيشتر فكر كنم تا بنويسم. مني كه كمتر مي شد پاي ماندن در خانه را داشته باشم در اين يكي دو هفته اخير ساعتها دراز مي كشم و فكر مي كنم. در محيط كار هم همينطور( البته آنجا دراز نمي كشم ). مطمئنم كسان زيادي را از خود رنجانده ام چون اصلا حواسم به هيچ كس و هيچ جا نيست و يك حس غريب من را محبوس خودم كرده. در درك واژه ها دچار ترديدم و در عملكرد بيشتر. من بدنبال قواعد جديدي مي گردم كه بتوان " آرام" و" انساني " زندگي كرد. خوش خلق و مهربان بود و" توقع" ايجاد نكرد. سنگ صبور بود و "سنگ" نشد. عاشق بود و "مطرود" نشد...

نمي دانم. من كه تغيير نمي كنم. شايد، بايد بدنبال دنياي جديدي بگردم ...

پ.ن.1: در اين پست هرچه به ذهنم رسيد نوشتم بي هيچ ويرايشي. از اين به بعد دوست دارم هر وقت حوصله مي كنم بنويسم. مقيد بودن هميشه خوب نيست مخصوصا اگر نتيجه اش نوشته بي كيفيتي مثل اين پست باشد.

  نوشته شده در  جمعه پنجم مهر 1387ساعت 22:40  توسط حميد  | 

یک : آخرین باری که اینجا نوشتم روز اول دی ماه سال گذشته بود ، چند باری که اومدم و اینجا نوشتم به خاطر این بود که خود حمید از من میخواست ، حالا دلیلش برای نوشتن هر چی که بود ( از نداشتن موضوع گرفته تا حوصله و ... ) ولی حالا خودم میخوام بنویسم ، بدون اینکه حمید ازم بخواد ، مگه چیه خب ؟؟؟

دو : امروز صبح توی خواب ، یاد کیف سامسونم افتادم که توی دوران راهنمایی میگرفتم دستم و الان توی انباری داره خاک میخوره ، وقتی از خواب بیدار شدم و صبحانه رو خوردم رفتم توی انباری و کیفم رو پیدا کردم ، از اونجا که مدتها بود سراغش نرفته بودم ، رمزش رو هم فراموش کرده بودم ، خلاصه یه کم که باهاش سر و کله زدم باز شد ، کلی چیز توش بود ...

کلی خاطره خاک گرفته ...

چند تا مجله که متعلق به سالهای 56 تا 59 بودن ، کتاب قرآن صبحگاهی که توی دوران راهنمایی هر روز صبح توی صف از روش یه سوره رو میخوندیم ، نامه هایی که خالم وقتی رفت آمریکا تا حدود 2 سال برام میفرستاد ، یه مداد مخصوص طراحی و سه تا تقویم پرماجرا ...

سال 75 بود که تصمیم گرفتم روزانه هام رو یه جایی بنویسم ، تقویمی پیدا کرده بودم و هر روز اتفاقات ( هر چی که بود چه مهم و چه معمولی ) رو توی اون مینوشتم ...

امروز که به اون نوشته ها نگاه کردم انگار که یه غریبه اونها رو نوشته بود ، کسی که هیچی ازش نمیدونم ، یه نوجوون که بزرگترین خوشحالی زندگیش بازی با Playstation بود ، همه چیز براش توی همون دستگاه خلاصه میشد ...

نوجوونی که تنها دلمشغولیش گرفتن نمره توی درسهاش بود ، فقط و فقط همین ...

ولی حالا ....

سال 76 یه تقویم کوچیک جیبی داشتم که فقط روزهای مهم رو توش علامت میزدم و کنارش یکی از حروف انگلیسی رو مینوشتم تا یادم بیاد اون اتفاق چی بوده ...

سال 77 اما ، سالی بود که کم کم نوشتن رو گذاشتم کنار ، شاید تنها اتفاق مهم که توی اون تقویم نوشتم این بود که توی راه دبیرستان خوردم زمین و چونه مبارک شکست و با همون وضع رفتم مدرسه و باقی ماجرا ...

بعد از چند دقیقه کیف رو بستم و گذاشتم سر جاش ...

با همه خاطراتش ...

سه : اگر قصد دارید برید سینما ، از روی جوایزی که فیلم گرفته در موردش قضاوت نکنید ، یهو میبینید فیلم مورد نظر مثل روز سوم یا فرزند خاک از کار در میاد ، اونوقت ....

تنها فیلمی که این چند وقت دیدم و ازش خوشم اومد " مینای شهر خاموش " بوده ، که البته از جمع 10-15 نفری ما فقط 3-4 نفر ازش خوششون اومده بود ...

پ . ن 1 : دقیقاً دو هفته است که حمید وبلاگش رو آپدیت نکرده ، اینو گفتم که بدونید ...

پ . ن 2 : شاید اون چیزی که مدتها ازش گریزان بودید یه روزی بدجوری نظرتون رو جلب کنه ، مثل من که از یکی از خواننده ها به شدت متنفر بودم ولی 2-3 روزیه که آخرین آلبومش بدجور به دلم نشسته ، اسمش رو هم نمیگم چون خیلی جواته ...

  نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 13:31  توسط سعید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM