از بچگي عاشق بحث بودم و يكدنده. البته هنوز هم هستم. يعني اگر قانع نمي شدم محال بود چيزي را قبول كنم و هميشه سر كلاس هم موي دماغ معلمها بودم و چون تا آخر دوره راهنمايي شاگرد ممتازي بودم معمولا معلمها يك جورهايي مجبور بودند كه تحملم كنند. و اين حس تحمل كردنم توسط آنها هميشه برايم حس خوبي نبود.
هميشه دوست داشتم كسي باشد كه به سئوالهاي بي جوابم پاسخ دهد و از آنجا كه آدم راحت طلبي بودم زياد حوصله مراجعه به منابعي مثل كتاب را نداشتم و در نهايت اگر مراجعه هم مي كردم آنقدر با كلمات عجيب و غريب مواجه مي شدم كه قيدش را مي زدم و هر جا كه بحثي خلاصه و مختصر بود پاي ثابتش بودم.
هميشه فكر مي كنم يكي از مشكلات بزرگ جامعه ما همين خلاء كساني است كه منبع باشند و در عين حال آنقدر محبوب و داراي جذابيت كه ذهنهاي تشنه را سيراب كنند و اين جذابيت جز با بيان موجز و قابل درك مقدور نيست. نقشي كه بايد مربيان اصلي يعني پدران و مادران يا خويشاوندان به عهده بگيرند اما چون نسل گذشته بهر دليل از نسل جديد عقب مانده اند متاسفانه اين قطع ارتباط از هر لحاظ بين نسلها پديد آمده است.
با همه اين احوال هنوز هم تك و توك(كلمه بهتري پيدا نكردم) كساني در ميان خانواده ها هستند كه آن جذابيتي را كه گفتم دارند و هميشه نقل محافل فاميل و آشنايان هستند و من هميشه از هم نشيني با آنها لذت مي برم.
روايتي كه در پايان مي آيد، روايتي است كاملا تخيلي كه با برداشت از بعضي از همان شخصيتها نوشته شد و قصد اين بود بعضي از سئوالهاي متدوال از طريق شخصيتها پرسش و پاسخ شود و قطعا پاسخها برداشت من است و صد در صد پر از اشكال و اينكه چرا خودم را جاي شخصيت مادر بزرگ قرار داده ام،خواه ناخواه در چارچوب همان آرزوي هميشگي براي پيوند با نسلي است كه احساس مي كنم تلخ و شيرين بسياري را در قرن اخير اين مرز و بوم تجربه كرده و متاسفانه به طرز معصومانه اي فراموش شده اند و اين فراموشي از لحاظ تربيت عاطفي ضربه مهلكي را به منش كنوني اجتماع ما وارد كرده است.
پيشنهاد مي كنم كه به علت طولاني بودن بيش از حد متن ابتدا آن راsave كنيد و بعد سر حوصله بخوانيد. فكر كنم غيبت بيش از حدم را با اين پست جبران كرده باشم. هر چند وضعيت آنقدر نا اميد كننده هست كه انگيزه براي نوشتن كمتر مي ماند.از اينكه ممكن است در ويرايش متن مشكلاتي باشد پيشاپيش عذر مي خواهم.
« تقديم به همه پدر بزرگ و مادر بزرگهاي مهربان ايراني»
واژه ها هميشه در ذات خود بد نيستند. بلكه براي بيان چيزهايي استفاده مي شوند كه مي تواند بطور نسبي خوب يا بد باشند.
مثلا همين واژه تكرار. هم مي تواند وجه كسل كننده و هم مي تواند بار مفيد داشته باشد. مثلا نگاه كنيد كه براي ما چندين بار اتفاقي از يك جنس تكرار مي شود. مدتها درگير موضوع مي شويم، به زمين و زمان بد و بيراه مي گوييم، از بخت بد خود مي ناليم و در بهترين حالت ريشه آن درد كهنه را مي يابيم و به آرامش نسبي مي رسيم.
با خود عهد مي بنديم كه در مواجهه با آن درد كهنه منطقي عمل كنيم كه مورد آزار قرار نگيريم و به عبارت ساده تر تكليف خودمان را با خودمان روشن مي كنيم. اما باز مدتي بعد، فراموشي و... آش همان آش و كاسه همان كاسه.
اينجا به اعتقاد من تكرار ذهني ريشه درد، مشكل گشاست. يا وفق با واقعيت، چه با خواست ما مطابق باشد چه نباشد، يا گشتن بدنبال جايي كه واقعيت تطبيق بيشتري با خواست ما داشته باشد و يا در نهايت، با شجاعت، خريدن مكافات شنا برخلاف رود.
ما بايد تكرار كنيم كه هيچ چيز ارزشمندي بدون بها و تلاش بدست آوردني نيست و اگر از سر اتفاق و شانس هم بدست آمده باشد ماندني نيست. ما بايد تكرار كنيم كه تكرار دلسوزي براي خودمان تهوع آور ترين چيز دنياست و تكرار كنيم كه به دنبال معجزه بودن جاهلانه ترين روش دنياست...
و اگرهم به تقدير معتقديم، مست دائم الخمر آن باشیم که " تقدیر" تلخترین شراب سکرآور دنیاست.
پ.ن: موضوع بيشتر نوشته هاي اين پست تكراري است. چيزهايي تكراري كه تكرارش لازم است.
« ادای دیــــــــــــــــــن، ابراز علاقه »
اكنون كه جنازه ات بر روي دوش صدها نفر به سوي خانه ابدي مي رود، مثل هميشه اين موقعها، خاطرات تلخ و شيرين گذشته و خصوصا چهره مهربانت از جلوي چشمم رژه مي رود. اينها صدها نفري هستند كه با حضورشان شايد ميخواهند كوتاهي خودشان در زمان سالهاي حضور پر رنج و مشقت تو را، كه در صحنه ورزش از جان مايه مي گذاشتي به نوعي جبران كنند... و عاقبت در همين راه جانت را هم گذاشتي و اين قضيه را غير قابل جبران مي كند.
اما من قدر وجودت در زمان زنده بودنت مي دانستم و اداي دينم در سالهايي دور يكي از تلخترين دوره هاي عمرم را برايم به يادگار گذاشته بود و شايد تو آن داستان تلخ را هرگز نفهميدي...
ادامه داستان را در ادامه مطلب بخوانید:
« حرص خوردنهاي دوست داشتني »
خيلي وقتها خيلي ها از دست من حرص مي خورند. از آن نوع حرصهاي دوست داشتني. دوست داشتني از اين بابت كه شدت علاقه را در آنها مي يابم و تندي كلامشان، به جاي تلخي، نهايت حلاوت را براي من مي آفريند.
شايد اين جمله هاي من براي شما كمي غير قابل درك و عجيب باشد اما اين هم درست مثل قضيه عجيب بودن رفتار من با همان افراد حرص خورنده است. وقتي براي آنانكه نزديكترند دلايلم را توضيح مي دهم يا نمي پذيرند يا مدتها مي گذرد تا صحت گفته هايم برايشان اثبات مي شود و البته عده كمي هم مي پذيرند.
و زماني در توضيحاتم دچار تكرار مكررات يا معذوريت مي شوم چاره اي ندارم كه تنها به تلخ خندي بسنده كنم و ديگران را تشنه جواب بگذارم.
يك لبخند تلخ مي تواند قصه ها در خود داشته باشد، قصه هايي كه شالوده عمري بدست آوردن و از دست دادن است. وقتي كه كسي تلخ مي خندد در پس نگاهش قصه هاييست مكرر كه برق آن نگاه، درخشش اشكهاي غم و شادي آن قصه هاست.
پ.ن.1(مرتبط و با مخاطب دوستي عزيز): بعضي وقتها در يك شرط بندي دوست داري ببازي. شكستي كه هم تو را را راضي مي كند و هم مخاطبت را. حالا دوست من، من بايد هم با برد خودم دوباره كنار بيايم، هم با شكست تو و هم با غم كنار آمدن تو با واقعيت.
پ.ن .2.(تا حدودي مرتبط): كاش چيز ديگري از خدا مي خواستم. صبح كه كوه بودم به شدت هوس يك رگبار حسابي كرده بودم كه زيرش بايستم و صورتم را رو به آسمان كنم و ...
عصر بعد از مدتهاي خيلي زياد كه در فضاي باز مشغول بازي فوتبال بودم خواسته ام اجابت شد آنهم در نهايت كمال. رگباري كه امروز عصر زد آنهم در اين موقع سال در نوع خودش بي نظير بود.جاي همگي خالي. خدايا ممنون.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|