« شماره دار»
پستهاي شماره دار هميشه بهترين مفر براي فرار از ركود وبلاگي هستند. خوب ما هم فرار را بر قرار ترجيح مي دهيم.
۱) من نه آدم رواني هستم نه ساديسم دارم و نه مازوخيسم. اما يك جاهايي هست آدم دلش ميخواهد با ترفندهايي يك چيزهايي دستگيرش شود. در پست پيش با علم به اينكه استفاده از حروف الفبا ممكن است در فهم داستان مشكل ايجاد كند اين كار را كردم و همان چيزهايي كه مي خواستم دستگيرم شد. به بزرگي خودتان ببخشيد.
۲) آن موقع ها كه دانش آموز يا دانشجو بوديم در خيلي از امتحانها هميشه آرزو مي كرديم عقربه ساعت كندتر حركت كند يا به طول زمان افزوده شود اما در بعضي از امتحانات روزگار آرزو مي كنيم، كاش زمان به سرعت نور بگذرد بدون آنكه عمري از تو بگذرد.
۳) هميشه حس ديدن دوستهاي مجازي مي تواند جذاب باشد. ظاهري كه از او ساخته اي، تن صدايش و يا مشخصات فيزيكيش. سه شنبه دوستی از دوستان نازنين مجازي را ملاقات كردم كه بي شك نمودي از صبر،صداقت و عشق ناب بود و هست.با آنکه بیشتر آن مشخصات را می دانستم اما این دیدار برایم بسیار جذاب و خاطره انگیز بود. نمي دانم اگر شرايط او را داشتم نگاهم به زندگي چگونه بود؟
۴) بي هيچ تعارفي در حيطه اعتقاداتم كمتر اثري از شيفتگي به انسانها يافت مي شود و تنها بندگان متمايز خداوند را وسيله اي از سوي او براي پيشرفت انسانيت و بشريت مي دانم. با همه اين اوصاف نمي دانم چرا احساسي كه به "علي" دارم از جنس ديگري است... مدافع سينه چاك او هم نيستم و برايش نه جشن مي گيرم و نه عزاداري مي كنم...اين احساس اصلا ساخته ذهن و اين مدل آبدوغ خياري كه هر ننه قمري خودش را به هر ضرب و زوري به او مي چسباند، نيست...
۵) بعضي از اشعار نيتي مرموز در خود دارند. يعني اين ايهام كه شاعر دنياي زميني را مد نظر داشته يا معني عرفاني باعث مي شود خيلي قاطعانه نشود در موردش اظهار نظر كرد. مثلا به اعتقاد شما اين بيت كه:
اگر با ديگرانش بود ميلي چرا ظرف مرا بشكسته ليلي
كداميك را شامل مي شود؟
۶) آنقدر خبر تلخ و بهت آور بود كه تا چند دقيقه همينطور مات و مبهوت پاي تلويزيون خشكم زد. خسرو شكيبايي هم رفت...او كه نظير نقش "هامون"ش در سينماي ايران هرگز تكرار نخواهد شد. او كه صداي دلنشينش با آن "سيني" كه به "شين" مي زد ترا مجذوب خودش مي كرد آنگاه كه آرام و شمرده حرف مي زد و يا آن بغض لرزان و مثال زدنيش در نقشهايي كه ترا حل مي كرد در غصه ها و قصه هايي كه بر زبان مي راند. او،علي حاتمي، رسول ملاقلي پور و ديگر برگهاي خزان زده هنر اين ديار هرگز بربالاي اين درخت رويش ديگر نخواهند داشت....
يادش گرامي و روحش شاد...
پ.ن: به مقدار متنابهی انرژی مثبت نیازمندم. لطفا دریغ نفرمایید!!
داستان زیر قرار بود کوتاه باشد. بعد درگیر دیالوگهایش شدم پس طولانی شد.باز خواستم کوتاهش کنم جزئیاتش دچار مشکل می شد.پس سه حالت بالا را به صورت ترکیبی انجام دادم،همین ملغمه ای شد که امیدوارم حوصله خواندنش را داشته باشید.
« دوربین مداربسته »
..."ناظري" اوايل از اينكه در اين فروشگاه مسئول دوربين مداربسته شده بود راضي بود. بعد از آن حادثه تلخ اخراج از وزارتخانه اين تنها شغلي بود كه برايش همان هيجان را داشت. چون اين دوربين مخفي هم به لنزها و هم به ميكروفنهاي بسيار قوي مجهز بود و صداهاي ريز را هم خوب مي شنيد. يعني پچ پچ كاركنان فروشگاه هم برايش قابل شنيدن بود."حاجي" هم سفارشش را كرده بود و در آن فروشگاه معتبر تجربه كار قبلي حسابي به دردش مي خورد.
اوايل به علت ازدحام ناشي از تبليغات حسابي سرش شلوغ بود چون در آن واحد مي بايست چند بخش را توامان كنترل مي كرد اما رفته رفته با فراغتي كه گاه و بيگاه پيدا مي كرد دنبال سوژه خارج از موضوع مي ماند و دوباره همان حس كنجكاوي لعنتي به سراغش مي آمد...
بقیه را در ادامه مطلب بخوانید...
« مـــــــــــــــــــــــــــرز »
به مرز كه ميرسي، به سيمهاي خاردار و برجهاي بلند ديده باني و به سكوت وهم انگيز، حس غريبي از ترس به جانت مي افتد. آب يكي است، خاك يكي و هوا هم. اما آن طرف مال تو نيست،غريبه است. انگار آن خط چين نامانوس توي نقشه همه چيز را بهم ريخته است، فقط و فقط چند متري آنطرفتر.
همه جاي دنيا مرز با ترس همراه است. خط چين محكم تعلقات كه به شدت حفاظت مي شود. مگر آنكه بيشتر تعلقات دو سوي مرز يكي شده باشد.
در حدود انساني اما، مرزها پيچيده تر و وهم انگيزترند. آنجا كه به جهت نياز، هوس گسستن مرزها را مي كني، در وحله اول به خودكشي مي ماند، مثل كسي كه بي هيچ گذرنامه اي قصد عبور از مرزها را مي كند. بي آنكه بداند قوانين حاكم بر آن سرزمين و تعلقاتش چگونه است و فقط به جهت رسيدن به جذابيتهاي احتمالي خود را به خطر مي اندازد. بارها تحقير مي شود، شكست مي خورد و در نهايت يا پيروز مي شود يا در چرخه يافتن مرزهاي قابل عبور مي ماند.
و در اين ميان عده اي مرزهايشان روز به روزبا گذشت زمان محكمتر مي شود. آنان با همه جذابيت حدود ديگران و خواستن ذاتي براي رسيدن به آنها، تنها از گزند از دست دادن تعلقاتشان هميشه در وادي خويش مي مانند و ديگران را نيز جز به صورت محدود به مرز خويش راه نمي دهند. يا عاشق نمي شوند يا فكر مي كنند عاشق مي شوند. چون عشقشان هم در محدوده خودشان مي ماند. يعني بيشتر عاشق خودشان هستند تا ديگري و غالبا نيز ديگران را با شرايط پيچيده شان پشت مرزهاي خود نگاه مي دارند.
آنها شايد هميشه مرموز و جذاب بمانند اما روحشان تشنه است و تنها لذت اشتياق ورودشان به مرزهاي ديگران و حضور ديگران به مرزهايشان، چون سراب مهلكي آنان را در مستي آب عقيم مي گذارد. هم مي گدازند و هم گداخته مي شوند... اما آن زمان كه ديگر نه شعله اي در كار است و نه نايي براي دميدن...تنها نفس مي كشند، اما گويي مدتهاست كه در آرامش بی آسایش خویش مرده اند...
« عجـــــــــــــــز»
يك درد بي درماني گاه گاهي به سراغم مي آيد كه در نوع خودش ناشناخته و كم نظير است. در اوج انرژي و سلامتي، ناگهان درست مثل لاستيك ماشيني كه سوزنش را باز كرده باشند پنچر مي شوم . خالي خالي خالي. آنقدر سست مي شوم كه در دم، دلم مي خواهد بخوابم. يك سكوت ناگهاني و بي مقدمه و يك دلتنگي غريب كه گاه چند روزي هم طول مي كشد.
بارها شده به دليل اين حالت غريب فكر كرده ام، بارها مرور كرده ام همه لحظات گذشته را كه شايد حرفي، نكته يا رفتار آزار دهنده اي بيابم دليل اين كسالت، اما هربار نيز جوابي نمي يابم.
در جواب اين سئوال اما، ظريفي مي گفت : شك نكن كه براساس قوانين متافيزيك به حتم در آن مواقع تو در حال زايل كردن انرژيي از افراد ديگري هستي از همان جنس، بدون آنكه بداني. آنقدرهم جدي مي گفت كه با همه ملموس نبودن، دليلش ناخودآگاه برايم قابل باور بود چون از لحاظ تجربي هيچ دليل ديگري براي آن نمي يافتم.
بر اساس همين باور فكر مي كردم آيا هيچ انديشيده ايم گاه بي آنكه بخواهيم و بدانيم دلتنگ مي كنيم، حسرت و حسادت مي افكنيم، دل مي بريم و دل مي شكنيم و بهمين منوال در سكوت سختمان، دلتنگ مي شويم، حسادت مي كنيم و حسرت مي خوريم و دل از كفمان مي برند دلربايان و بي صدا دلمان مي شكنند.
شايد اين دردهاي مرموز و خواهشهاي عقيم دور تسلسل بي پايان همين چرخه باشد. شايد اين عجز و سستي از جنس همان نيازي باشد كه ديگراني طالب آنند. و شايد آن چشمهاي مات و مبهوت كه در پس نگاه خود جلوه روياهاي دست نيافتني مي بينند، وارث شكست آن نگاههاي پرتمنايي باشند كه ازعجز براي خود قصه هاي هزار و يك شب مي بافند.
اما با فرض صحت اين موضوع تا كي بايد اسير چرخه اين طلسم ماند؟ تا كي بايد نهيب خموشي بر سر دل برآورد و دلخوش معجزه ها ماند؟ آنزمان كه قواعد دنيا ما را در مسائل حل شدني نيازمند معجزه مي كند، يا پاي غرور در ميان است يا ترس از عبور. يا بايد خواست، يا بايد گذشت. "معجزه" سلاح توانمندان است و گرنه "عجز" تنها در حروف بنيان آن است.
پ.ن: بارها شده که در فهم پستهای دوستان یا کم می آورم یا اصلا نمی فهمم. دلیلش هم مشخص است چون در واقع نگاه آن شخص و برداشتش از آن موقعیت بخصوص و توصیفش خلاصه شده جزئیات بسیاری است که خودش می فهمد و مهم هم همین است که در لحظه توانسته آنرا بیان کند. اگر شما هم در بعضی از پستهای من دچار این مشکل شدید اصلا مربوط به فهم شما از موضوع نمی شود، حضور شما از هر چیز برای من مهمتر است .خوشحال می شوم برداشت خودتان را بنویسید یا نهایتا خصوصی بپرسید تا توضیح بیشتری بدهم.
« توجيه مثبت»
بسياري از مشكلات روحي كه ما به خود تحميل مي كنيم آنقدر بي ارزشند كه با اندكي تحمل و تفكر مي توانيم از آنها عبور كنيم.
بیشتر مشكلات روحي ما مربوط به ارتباطات ما با ديگران مي شود. تنشها، دلخوريها، جر و بحثهاي بيهوده و سوء تفاهمات همگي به سان خوره هايي به روح و جانمان مي افتند و روانمان را فرسوده مي كنند.
در همه اين موارد نكته اي را كه ما فراموش مي كنيم اينست كه ما بيش از آنكه طرف مقابلمان را بيازاريم، سوهان به اعصاب و روان خودمان مي كشيم و دنيا را به كام خود تلخ مي كنيم. بذر كينه مي كاريم و عذاب سخت برمي داريم.
بارها شده وقتي كاري را بر خلاف ميل ديگران انجام مي دهيم و پيش زمينه منطقي براي رفتارمان نداريم به "توجيه" روي مي آوريم و سعي مي كنيم اندكي از بازخورد ديگران بكاهيم و البته گاه اين توجيه شايد خيلي هم غير منطقي نباشد اما در هر حال تا حدودي ما و ديگران را سبك مي كند و گاهي نيز ما را از عواقب برخورد مصون مي كند.
حالا كه اين پديده "توجيه"، كاربردي "تنش زدا" براي رفتارهاي نا مطلوب ما در قبال ديگران دارد و پذيرش آن را از ديگران طلب مي كنيم چرا سعي نمي كنيم با توجيه رفتار ديگران در قبال خودمان از روحمان تنش زدايي كنيم.
اشتباه نشود، اين توصيه به معناي تحميق خود نيست بلكه جستجوي منطقي براي يافتن دلايل متعدد رواني بوجود آورنده رفتار نامطلوب شخص مورد نظر ماست و پاسخ اين سئوال كه اگر خودمان جاي او بوديم چگونه رفتار مي كرديم؟
همچنین، اين كار تاييد رفتار به ظاهر نامناسب شخص مورد نظر از نگاه ما نيست بلكه ايجاد بستري مناسب براي تقويت حس گذشت و دوست داشتن در مقابل تبديل ذهن به كشتزار بغض و كينه است.
وقتي ما مي بخشيم و فراموش مي كنيم قبل از آنكه در حق طرف مقابلمان خوبي كرده باشيم، ارزشمندترين سرمايه زندگي كه همان روح و روان ماست را از شر آفتي بزرگ رهانده ايم. هرچه دايره خطاهاي قابل گذشت ديگران را افزايش دهيم به همان نسبت بر وسعت آرامشمان مي افزاييم.
كمي با خود بيانديشيم. براستي چند درصد دلخوريها آنقدر ارزش دارد كه فكر ما را درگير افكار انتقام جويانه و منفي كند، ما را از لذت ارتباط محروم و باب نامطلوبي را در ذهن ما براي هجوم افكار غالبا غير انساني بگشايد.
همه رفتارهايي كه ريشه رذالت و شيطاني ندارند، قابل بخششند و گذشت. بسياري از سوء تفاهمات هم همينطور.
ذهن ما مامن افكار ماست و دلخوريها و كينه ها زباله هاي آن. بياييد آنرا به زباله دان تبديل نكنيم.
پ.ن: این پست تنها بیان یک دیدگاه است و موضوعیت خاصی ندارد.
پ.ن.غیر مرتبط : روز مادر به همه مامانای مهربون و دوست داشتنی و خانمهای محترم مبارک.![]()
![]()
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|