تبليغاتX
آن سوي مه
 
 
« سفـــــــــــر نما »

بعد از رسیدن سفر می خواستم مفصل از وقایع آن بنویسم اما بخاطر اتفاقاتی که بلافاصله رخ داد دیگر آن حس وهیجان برای نوشتن از بین رفت.

از میان عکسهای شهر دیدنی"مارماریس" محل سفرمان چندتایی را انتخاب کردم که به دلیل کم کردن سایز کیفیتش مثل اصل نیست. امیدوارم که موقعیت سفر به مناطق دیدنی برایتان همیشه مهیا باشد.

  

پ.ن:شهر ساحلی "مارماریس" واقع در جنوب غربی کشور ترکیه قرار گرفته.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:40  توسط حميد  | 

«  یکی می مرد زدرد بی نوایی... »

 

نوشتن دل و دماغ می خواهد که اصلا ندارم.از صبح تا حالا حداقل هفت یا هشت چیز مختلف نوشته ام و پاک کرده ام. حواسم که اصلا سرجایش نیست. در این چند روز فکر کنم ده باری چیزهای مختلف را یا جا گذاشته ام یا فراموش کرده ام. صدای گریه تمام نشدنی این بچه همسایه هم که دارد مرا به مرز جنون می رساند. فکر کنم این بچه دو وضعیت بیشتر ندارد. یا خواب است یا گریه می کند. درست مثل این عروسکهای صدادار. حتا وقتی غذا می خورد صدای جویدن و گریه کردنش با هم قاطی می شود!! ظاهرا حنجره این بشر را از سیم بکسل تنیده اند. از میان کلمات فارسی هم ظاهرا دو کلمه "بابا" و "بده" را بلد است و و هر کدام را روزی بیش از دوهزار بار تکرار می کند.

معمولا وقتی حال و حوصله نداری اتفاقات بامزه ای رخ می دهد. مثلا بهنگام راه رفتن انگشتان پایت محکم میخورد به پایه میز یا صندلی، یا روغن غذا یا سس  می ریزد روی لباس روشنت، یا به مهمانی دعوت می شوی که از سر رودربایستی باید در آن حضور پیدا کنی و از بد حادثه صاحبخانه در آن میهمانی نقشه هایی برای تو دارد. یعنی ترشیده ترین فرد ممکن در خانواده اش را برای تو در نظر گرفته و تو هم بیخبر از همه جا به هر سمت که نگاه می کنی یا با لبخندهای عشوه ناک عروس آینده مواجه می شوی یا با تعریف های غلو شده صاحبخانه از خودت و خودش (منظور طرف مربوطه) و تو هم مجبور لبخندهای زورکی سه در چهار تحویل بدهی در حالیکه فکر و ذهنت درگیر سوزنهای دردناک سرم های پدر و نگاههای منتظر مادر در خانه است.

در محیط کار هم یک دفعه همه با هم حوادث تعریف نشده و هیجان انگیز پیدا می کنند و تو هم که سابقه گوش بودنت عالیست از سر ناچاری مجبوری به حرفهای پر هیجان آنها به هزار بدبختی با چشم گشاد و دهان باز عکس العمل نشان بدهی. یا توی بیمارستان لای درب آسانسور بمانی، از صد نفر بابت سوغاتی متلک بشنوی، ساعت دوازده شب که به خانه می رسی ریموت کنترل در گاراژ خراب می شود و کلی علاف پیدا کردن یدک می شوی و دهها حادثه بانمک دیگر...

این هم از عجایب خصوصیات من است که در ناخوشی به شدت طنزم گل می کند. از صبح به شدت درگیر نوشتن متنی جدی بودم، اما این از آب درآمد.می بخشید.

 

پ.ن: آهای کائنات، جان مادرت می شود بی خیال این زن گرفتن ما بشوی.

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:41  توسط حميد  | 

« ضعف »

 

ضعيف شدم. اين را از بيماري پدر فهميدم.هيچگاه اينچنين اختيار از كف نداده و مستاصل نشده بودم. دلايلش را هم خودم خوب مي دانم. در اين چند ماه حوادثي گذشت كه به شدت اعتماد بنفسم را كاهش داد.البته نه اينكه بد گذشته باشد كه بالعكس بيشتر حوادث خوب بود. اما چند چيز زياديش هم خوب نيست که دوتایش را می گویم.

اول وابستگي :

مدتهاست كه زمان بيشتري را در كنار خانواده هستم و بخاطر شرايط سني پدر و مادرم وقت بيشتري را در كنارشان مي گذرانم و بالطبع سواي مسائل فرزندي، وابستگي بيشتري به آنها پيدا كرده ام و يك جور حس مسئوليت بيشتر، كه چند سال پيش، شايد به خاطر شرايط سني، و حضور ديگر برادرم در خانه همچنين وضعيتي  كمتروجود داشت. يعني هم آنها جوانتر بودند و هم من به دركي كه الان رسيده ام نرسيده بودم.

دوم عدد شناسنامه ونداشتن هماهنگي روحي با آن :

كه اين يكي لامصب بد دردي است مخصوصا اگر مثل من داراي دوستاني باشي كه چندين سالي كوچك تر از خودم هستند و هم دوستشان دارم و در ايجاد ارتباط نسبتا موفقم اما از طرف ديگر مشكلاتي كه از اختلاف نگرش من به مسائل از يك سو براي من پيش مي آيد و از سوي ديگر مواردي كه گفتنش زياد به صلاح نيست و گاه گاهي تلويحا به آن اشاره مي كنم، باعث مي شود دچار تناقضي آزار دهنده شوم.

در هردوي موارد بالا كم كردن آنها تقريبا سخت يا شايد محال است مخصوصا در مورد دوم. وقتي وابسته مي شوي زمان حكم حلقه هاي زنجير را پيدا مي كند. با گذر آن زيادتر مي شود و محكمتر.در دومي هم گذر زمان مي شود قالبي كه هر لحظه تنگتر مي شود. قالبي از بايدها و نبايدها. قالبي كه بيشتر از آنكه جسمي باشد روحي است و منتج از شرايط عرفي است. هر چه سعي مي كني در آن قالب كه هر روز نيز تنگ تر مي شود نگنجي، آن عدد لعنتي آخر كار خودش را مي كند. مگر آنكه آشنايي چيزي در ثبت احوال داشته باشي و او معجزه اي كند!!

جدا از شوخي هدف از گفتن اين حرفها فقط اين بود كه بگويم بعضي چيزها در عين اينكه مطلوبند، عوارض جانبي هم دارند و اگر در پروسه زمان مديريت نشوند و از آنها غفلت كنيم دردسرآفرين مي شوند. وابستگي زياد انسان را قفل مي كند. به خانواده، به دوست،كار،سرزمين يا هر چيز ديگري. يا وقتي به دوراني از عمرت وابسته مي شوي و نمي تواني از قالبش خارج شوي همان عددهاي لعنتي سوهان روحت مي شود و بالاخره جايي خفتت مي كند و گند مي زند به اعتماد به نفس كاذبي كه براي خودت ساخته بودي.

بيماري پدر تقاص غفلت من نبود اما تلنگري بود پس از مدتها كه بفهماند كه شرايط هميشه بر وفق مراد نمي ماند. در هر خوشي يا ناخوشي هميشه بايد در لحظه زيست و دانست كه آنچيز كه روياهايمان را بر باد مي دهد غفلت است.

 

پ.ن.1: حال پدر رو به بهبود است. انشالله به زودي مرخص ميشود. صميمانه از همه دوستان عزيز و گرانقدرم به خاطر ابراز همدردي و همياري تشكر مي كنم. از خداي مهربان براي همگي و خانواده هاي محترم آرزوي سلامت و سعادت مي كنم.

پ.ن.2: دو اتفاق در دنياي مجاز بسيار باعث ناراحتيم شد. يك، اينكه يكي از دوستان بسيار عزيز مجازيم وبش را پاك كرد و اصلا خبري از او ندارم. دو، يكي دو نفر ديگر از همان عزيزانم ظاهرا دل و دماغ سرزدن به دوستان را ندارند. دلم برايشان تنگ شده لطفا تجديد نظر كنيد، خواهشا.  

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:53  توسط حميد  | 
بالاخره در گردش چرخ روزگار دور روزهای بد هم فرا رسید.

دیروز آمدم. اول صبح و خسته خسته به خاطر کم خوابی شب قبلش. استراحتی کردم تا ظهر از سفر رویاییمان برایتان بنویسم و شما را در هیجان و شادی زایدالوصف یک هفته مسافرتمان سهیم کنم.

اما دقیقا ظهر دیروز حال پدر بد شد و تا همین الان که برای استراحتی کوتاه به خانه آمدم درگیر مسائل بیمارستان و دارو و درمان او بودم.

مرا می بخشید اگر تا چند روز آینده نمی توانم به شما سر بزنم. از همه دوستان عزیزم که پیگیر آمدنم بودند و در پست پیش مرا شرمنده لطفشان کردند صمیمانه تشکر می کنم.

 محتاج دعایتان هستم.

  نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:47  توسط حميد  | 

« روز فرشته »

 

در زندگي همه ما روزهاي شگفت انگيزي هست كه حادثه اي يا اتفاقي زندگيت را دگرگون مي كند. روزي كه من به آن « روز فرشته » مي گويم.

اينجا "هرانده" است!!دشتي در۸ كيلومتري فيروزكوه و براي من مكاني مقدس . و سالها پيش روزي از اوايل پاييز در اينجا « روز فرشته » من به وقوع پيوست.

و از فرداي آن روز داستاني زيبا نگاشته شد تا اساسهايي را در هم ريزد و جلوه گر وقايعي باشد تا هستي را گونه اي ديگر بينم و زندگي را چهره اي ديگر يابم.

اينجا به عبادتگاه مي ماند براي من و سالي يك بار هم كه شده به زيارتي زنده مي كنم خاطرات را و تازه مي كنم حلاوت آن خجسته روز را  كه سبزي درختان بلند قامت و جريان آن رود آرام و دلپذيرش تعبير بهشت برين بود براي من بيابان نشين جهل پيما.

بعد از آن داستان زيبا بود كه فهميدم قبل از آنكه از فقداني بناليم، بدانيم كه حضور ديگراني در زندگي ما يا حضور ما در زندگي ديگراني كه بوي دلبستگي به خود مي گيرد شايد بهانه اي براي تحول باشد، نه وصلتي كه  سرانجامش هيچكس نمي داند و نه حسرتي از نداشتن ها.

و جمعه اي كه گذشت به سان سالهاي گذشته بهانه اي كرديم و حيلتي تا سفر تفريحي گروهمان به همان بهشت گمشده باشد تا هم فال باشد و هم تماشا.

و آن روز به شادي گذشت و نشاط براي همه و مرور خاطرات براي من و هيچكس نفهميد كه اين دلباخته ساكت در ميان اين دشت و دمن به دنبال كدامين گمشده مي گردد و شايد فرشته اي كه دگرباره دگرگون كند اين امواج آرام و سرخورده را.

واين عكس كه آن سال بربلنداي كوه و در جوار غار شگفت انگيز "بورنيك"

گرفته شد  و

 

این یکی که به هنگام آب بازی خاطره انگیز،

 

 اکنون بيشتر به نقش رويايي مي ماند، كه در چرخش هفتمين بهار از وقوع آن روز، باز من ِ دلبسته تقدير به نيت تقدس عدد آن سالگشت، به دنبال « روز فرشته اي » باشم كه داستاني آغاز شود و پاياني كه عاقبت آن كند كه كرد.

 

پ.ن.۱: كبوتر پاك و چالاك و عزيز. اينگونه هراسناك مگريز از صياد بي خطر كه او نه سلاحي براي گرفتاريت دارد و نه صلاحي براي صيد، در نبود رغبتت. كه اینجا صيدي هم اگر باشد آن خود صياد است.

پ.ن.۲:کائنات را حکایتی است بس غریب که تاوان می دهد تو را با انعکاس آنچه به اطراف می دهی. پاسخ حسرت، حسرت است. گلایه ای نیست.

پ.ن.(غير مرتبط)۳: از پنجشنبه به بعد براي يك هفته به سفري نسبتا دور مي روم. سعید عزیزم بر خلاف  همیشه اینبار همراهم نیست. امیدوارم  تا آن زمان اینجا را زنده نگه دارد. به شدت دلم برايتان تنگ مي شود و حتما جاي شما را خالي مي كنم.

  نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 21:38  توسط حميد  | 

« ایـــــــــــــــــــراد »

 

فکر می کنم این دنیای مجاز یک ایراد بزرگی دارد برای من. یا نه اصلا من یک ایراد بزرگ دارم و پاشنه آشیل قضاوت من هم در مورد بیشتر مسائل همین ایراد است. روی نکاتی بیش از حد حساسم و اگر کسی روی همان نکات حساس دست بگذارد به شدت دلگیر، عصبانی و نهایتا محافظه کار می شوم در رابطه با آن شخص. البته هرگز کینه به دل نمی گیرم و با این واژه به شدت بیگانه ام اما برای جلوگیری از تنش هرگز در حیطه آن نکته حساسیت برانگیز وارد نخواهم شد.

آن روز که وارد دنیای مجازی شدم نیت آن بود هرآنچه در ذهن می گذشت درست یا نادرست نوشته و به معرض قضاوت گذاشته شود. اما مشکل از آنجا شروع شد که شیرینی یافتن دوستان جدید از طرفی و لو رفتن وبلاگ در میان آشنایانی که عده ای برایم شناخته شده و عده ای هم که مخفیانه می خواندند و هیچ نمی نوشتند، ما را به وادی محافظه کاری کشاند. چون حساسیت خودم را ملاک قرار می دهم، تصور می کنم با نوشتن افکار واقعیم ممکن است ذهنیت بدی را به خاطر اختلاف عقیده یا سلیقه در ذهن آنها بنشانم.

یا از این هم جدی تر تصور کنید به کسی علاقمند می شوم. بعدا متوجه می شوم او به چیزی علاقمند است که من  سررشته ای از آن، یا کوچکترین علاقه ای به آن چیز ندارم. همین مسئله باعث می شود که از اقدام برای ارتباط جدی تر با آن شخص بپرهیزم مبادا که همان چیز بعدها موجب اختلاف یا حتا سرشکستگی!! شود.

 حالا داستان پستهای مثلا سنگین و نامفهوم ما هم در این دنیای مجازی از این خاصیت محافظه کاری من نشات می گیرد. از طرفی تا بگویم "ف" مخصوصا اگر بوی مخاطب خاص هم از آن استشمام بشود تا "فرحزاد" پاگشا و پاتختی و سیسمونی و عروسی نوه مان هم می روند و صد البته از لطف بیدریغ همه عزیزان من است. و از طرفی هم چند باری شده تا پستی انتقادی می نویسم خیلی ها به خودشان می گیرند و ممکن است باعث دلخوری  شود. یا می دانم خیلی ها تفکرات مذهبی شان با من متفاوت است یا خوشایندشان نیست و یا اینکه خیلی سوژه ها هست که در محل کار من اتفاق می افتد و نمی شود خیلی راحت اظهار نظر کرد چون واقعا نمی دانم چند نفر به این خانه مجازی دسترسی پیدا کرده اند و خوب ممکن است در جریان ریز اظهار نظر من نباشند و خلاصه هزار مکافات بعدی که نمونه های کوچکش را قبلا تجربه کرده ام.

خلاصه این حس محبوب ماندن و دل همه را داشتن هر چند در ذات خودش چیز بدی نیست اما نهایتا به محافظه کاری منجر می شود که ناخواسته با ایجاد ایهامی سعی می کنم طوری بنویسم که خیلی نشود درست و حسابی مچ گیری یا نتیجه گیری کرد.

 برای من دوست داشتن و دوست ماندن چیز کم ارزشی نیست که بتوانم آن را فدای رک گویی و بی سیاستی کنم. برای همین آنها را برای کسانی می گذارم که خوب خوب مرا شناخته اند و شدت دلبستگیها، حساسیتها و نوع ارتباطم را می شناسند. البته خوشبختانه نه در میان دوستان مجازیم و نه در میان دوستان نزدیک من هیچ آدم دگمی وجود ندارد اما همین که حتا احساس کنم سخنم دلی را چرکین یا ایجاد  بدگمانی می کند به هیچ عنوان برایم خوشایند نیست.

صفت صلح و آرامش را در زندگی از همه صفتهای دنیا بیشتر می پسندم و اگر قرار باشد پدیده ای در دنیا آنرا از من سلب کند حتا اگر عشق هم باشد از آن دوری خواهم جست. برای همین بیشترین لذت زندگی من علاوه بر سفر به جاذبه های طبیعی، زیستن در میان کسانی که دوستشان دارم بی هیچ تنش و مخاصمه ای است حتا اگر این موضوع به گمان خیلی ها ضررهای مادی و سوء استفاده های شخصی را برایم در پی داشته باشد( که البته کمتر اینگونه می شود).  

می دانم بعد از خواندن این پست بیشتر دوستان خواهند گفت که هرچه دل تنگم می خواهد بنویسم و از خوشی  و ناخوشی دیگران نهراسم اما این خاصیت من هم از آن خاصیتهایی است که متاسفانه رسوب کرده و برای از بین بردنش حسابی باید مبارزه کنم.

  نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 13:3  توسط حميد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM