« این روزها »
این روزها از این حس بدجنسی خودم شرمنده می شوم. البته بیشتر توجیه است تا بدجنسی. اینکه استیصال بعضی از دوستان متاهلم لبخند رضایت از شرایط کنونیم را به لب می نشاند شاید نشات گرفته از بد فطرتی نباشد اما گویی اعتراضی است به فشار شرایط ناهمگون و کشنده جامعه به شانه های خسته و ناتوان عزیزانی که روزی به شوق عشق و آرامش آغاز زندگی مشترک را جشن گرفته اند.
واین روزها البته بحثهای خوبی می شود در اجتماعات دوستانه و کاری. و قبح آن بحثهای لازمی که سالها از ترس حیا و تعصبات پوسیده به محاق فراموشی رفته بود شکسته می شود. اینکه دیگر تفکرات متعصبانه و جاهلانه هیچ مستمسکی برای ادعاهای واهی و مشمئز کننده خودشان ندارند. اینکه عقل حرف اول را می زند. اینکه تعاریف عقب افتاده از زندگی و نحوه ی زندگی دیگر محلی از اعراب ندارد.
و ارتباط دو پاراگراف بالا همین نکته مهم که دیگر ایجاد دنیای بهتر با خزعبلات و مقدس نمایی و موکول آن به زمانی نامعلوم با هزار روایت متناقض تنها برای گوشهای کر و چشمهای کور بر واقعیتهای دنیا خریدار دارد.
براستی باید پرسید چرا باید معتقد به تفکری بود که سعادت را در انزوا و انتظار ظلم پذیر بندگانی بداند که ظالمان زمینه ساز پیدایش مدینه فاضله آنها باشند؟ و اینکه خدای مهربان را آفریننده دنیایی بدانیم که میلیاردها انسان را - که خود را به سبب آفرینش او- لایق صفت بهترین خالق می داند، به کوره های آدم سوزی جهنم به سبب نداشتن اعتقادی واحد بسپارد. و تنها معدودی را بر اساس ملاکهای مجعول و نامعقول راهی بهشت برین کند؟ و براستی چنین عملکردی از یک انسان او را در چه منزلتی در اذهان می نشاند که حالا خدای انسان را در چنین منزلت سخیفی می نشانند؟ شاید نفی یا به عبارت بهترتایید!! واقعه ه ول وک اس ت و کشتار هزاران "انسان" یهود بی گناه پس زمینه احمقانه همین تفکر باشد. یا تایید غیر مستقیم کشتار هم کیشان بی گناه در ملل فلک زده و عقب مانده....و این تفکر مدعی مدیریت بر جهان هم باشد!!
هفت شهر عشق را عطار گشت ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم
زندگی زیباست و فطرت انسان عاشق زندگی است. وزندگی انسانی را قواعدی است از تعادل غرایز و عواطف که تنها با تدبر و تعقل مصلحانه و انسان مدار جمعی و فردی امکان پذیر می شود.
آنجا که زندگی زیبا نیست به حتم تعادلی در کار نیست.
« اکـــــــــــــــراه »
این رودربایستی هم عجب چیز کوفتیست. اصولا انجام هر چیز برخلاف میل خوشایند نیست حالا خواه از روی اجبار باشد یا اکراه. برای اثبات ناخوشایندی این موضوع شاید هیچ دلیلی بزرگتر از این نباشد که خداوند هم حتا دین از روی اکراه را هم بی ارزش می داند.
در خیلی از موارد اصلا رودربایستی ندارم. از جمله در کار که خیلی جدیم و بی تعارف. البته جدی نه به معنی بداخلاق و کج خلق، اما رودربایستی ندارم حتا با دوستان نزدیک و حتا با رییس.
اما در خیلی از موارد زندگی روزمره تا دلتان بخواهد دارم. منظورم رودربایستی است. عرضه نه گفتن هم ندارم. و بسیار از این خصوصیت اخلاقی ضربه خورده و می خورم.
همیشه در برخورد با مشکلات عقیده دارم که باید ریشه ها را شناخت. بهمین خاطر برای رفع این خصوصیت خیلی به ریشه این قضیه فکر کرده ام و دو دلیل عمده و بزرگ یافته ام.
اول حس محبوب بودن و محبوب ماندن. اینکه با جواب رد دادن به خواسته دیگری موجب رنجش و کدورت شوم و یا موجب دلشکستگی .
دو اینکه از دروغ متنفرم و در جواب خواسته ای که انجام آن در توانم هست قدرت دروغ گفتن حتا مصلحتیش را نیز ندارم.
بر عکس این موضوع هم صادق است. یعنی اصلا و ابدا تمایلی ندارم که کسی را حتا ذره ای در معذوریت قرار دهم. برای همین خاطر معمولا زیاد اهل تعارف کردن، قرض کردن، درخواستهای مشکل آفرین و امثالهم نیستم.
من باب شوخی یا جدی حتا بیشتر از یک بار هم خواستگاری نمی کنم. معمولا وظیفه دعوت کردن از دیگران در مراسم مختلف را هم قبول نمی کنم، هم بخاطر غرور در جواب رد شنیدن و هم به همان دلیل مزبور دعوتم را تکرار نخواهم کرد.
اکراه یکی از نچسب ترین رفتاریست که انسان از عوامل بیرونی دچارش می شود و متاسفانه ما جوامع شرقی بیشتر گرفتار آنیم. به اعتقاد من ما بیشتر مواقع علتیم. یعنی باعث اکراه در دیگران می شویم و این در نوع خودش گاه باعث ظلمی نابخشودنیست.
همیشه ظلم کردن حق خوری، دزدی، آزار یا تخریب دیگران نیست. گاه بسیاری از خواسته های نابجا می تواند بزرگترین ظلم در حق دیگران باشد. خواسته ای که انجام آن برخلاف میل و رغبت آنها باشد.
برای دچار نکردن دیگران به اکراه و رودبایستی می توان از راهکارهایی بهره برد. از آن جمله که از آنها بخواهیم که جواب را مکتوب و غیر حضوری بی ذکر هیچ دلیلی ارائه کنند. یا پیشاپیش آنها را مطمئن کنیم که هرگز از جواب منفی آنها مکدرنخواهیم شد حتا اگر دلیل آنرا ندانیم. یا واسطه ای انتخاب کنیم و خواسته مان را بوسیله او مطرح کنیم.
این جمله خیلی خیلی تکراری و مهم، اما خیلی خیلی مهجورمانده است ."هر چیز را برای خودمان ناخوشایند می دانیم برای دیگران نیز ناخوشایند بدانیم".
پ.ن.1: از یک هفته پیش درگیر کاری هستم که از روی رودربایستی قبول کرده ام و ظاهرا تمام بشو هم نیست و حسابی ما را از کار و زندگی انداخته است. مخصوصا از دنیای مجازی.![]()
« روزهای خوب »
این روزها روزهای خیلی خوبی بودن برای من. روزهایی شاد و پر از انرژی. به شدت اعتقاد دارم که شادی یک نعمت کم نظیره که حتما باید شکرگزار اون بود. مثل همه نعمتهای قشنگ دنیا.
برای همین به شکرانه ش دلم می خواد تمام انرژیم رو جمع کنم تو انگشتام و از طریق همین کی بورد بفرستم تو دلهای مهربونتون. اما یه شرطی هم داره که مربوط می شه به گیرنده های شما که اگه خاموش باشه یا اگه آنتن نده failed می شه و از بین میره.
تجربه قشنگیه که ناکام اما شادکام باشی. می تونی بفهمی که ذهن قدرتمندترین پدیده خلقته. واینکه هیچ چیز بدی تو دنیا نیست مگه از اذهان بیمار نشات گرفته باشه.
برای خوب بودن باید خوب دید و خوبتر از زندگی لذت برد. و این البته هرگز به این معنی نیست که هیچ اتفاق و حادثه بدی تو دنیا وجود نداره. بلکه منظور اینه که سعی کنیم تو هر شرایطی بهترین نگاه رو داشته باشیم و انگیزه های خوب ایجاد کنیم.
اگه دلخورید یا بی حوصله. اگه احساس تنهایی می کنین و فکرتون مختل شده یا اگه تو عشق شکست خوردید و دل و دماغ هیچ کاری رو ندارین. به این فکر کنین که همه روزهای قشنگ عمر شما هم یه روزای سخت و برخلاف میل داشته تا به اون روز رسیده. دیر یا زود رسیدن به اون روزهای قشنگ دست خودتونه. فقط باید بخواین. امتحانش مجانیه باور کنین.
پ.ن.1: بعضی وقتها چقدر اشتباه می کنیم تو شناختن آدمهای دور و برمون. این هم از اون درسهای عبرت انگیز دنیاست. تا حالیمون بشه که در مورد دیگران اینقدر زود قضاوت نکنیم.
پ.ن.2: اگهdelivery پیغامم رو نگیرم شاکی می شم از دستتون ها. ![]()
« تولـــــــــــــــــــــــــــــــد»

امروز اینجا یک ساله شد. نمی دونم چرا این چند وقته حسابی احساساتم نم کشیده. درست مثل آدمی که همه حرفای قشنگش رو برای محبوبش جمع می کنه اما وقتی که میخواد بیان کنه لکنت می گبره و حتا یک کلمه از اونها رو هم نمی تونه به زبون بیاره.
مدتها منتظراین روز بودم. حرفها و فکرهای زیادی هم داشتم برای نوشتن و البته نوشتم اما احساس می کنم که احساساتم رقیق شده و اونطور که دلم می خواد به دل نمی شینه. دلیلش رو هم فکر می کنم بدونم. دقیقا قضیه همون مطلوبه که وقتی بدستش میاری یا بهش میرسی متوجه میشی که همه انرژی و احساست رو قبلا خرج کردی و چیزی برای ابراز نداری.
اما یه انرژی خیلی خیلی نا محدود برام مونده. اونم اینه که این خونه خوشگل مجازی ما(یعنی من و سعید) که حالا داره یکساله میشه برامون پاتوق کلی رفیق جون جونی شده که یه دنیا می ارزن و چند روز که دیر می کنن حول و هراس می افته تو دلمون که نکنه مشگلی و مسئله ای پیش اومده براشون یا حتا مبادا دلگیر شده باشن از نوشته ای و جمله ای و یا اینکه پذیراییمون همچین درست درمون نبوده باشه.
به آروزهای قشنگی رسیدم از این خونه. کلی خواهر خوب و مهربون و دلسوز پیدا کردم که سالها غبطه میخوردم به نداشتنشون و چندتا داداشی مشتی و باوفا که حضورشون قوت قلبه و وجودشون مایه ی اتکا.
یه سال گذشت از اصرار سعید جونی عزیزم بعد از اون تور زنجان و بعدش هم لطف میثم گلم که قوت قلب شد برای ساختن این خونه کوچیک و خاکستری که خودم به تنهایی جرات ساختنش رو نداشتم. بعدش هم وقتی با اولین پست دوستای مجازی و دوستای واقعی پر کردن و صفا دادن به این محفل کوچیک اونجا بود که دیگه من رفیق باز دستامو به علامت تسلیم بردم بالا و شدم معتاد لطف و صفای خواهر برادرای نازنینی که پذیرایی کوچیک خونمون هیچ وقت براشون جا کم نداشت.
تو این یه سال خیلی ها اومدن و خیلی ها هم زود رفتن و خونه های قشنگی که درش بسته شد و حسرت دید و بازدید رو به دلمون گذاشتن. نصف خونه های ردیف بالای پیوندهای من مدتهاست که دیگه میزبان نداره و بعضیا هم که دیر میان و زود میرن و خماری دیدار رو به دل میذارن.
خیلی وقتا دلم گرفت و حوصله نموند برا حرف زدن و خیلی وقتا خواستم در خونه رو ببندم و برم تا حرفای نوتری پیدا کنم برا گفتن. خیلی وقتا دلم گرفت از لکنتم و احساس تنهایی که از بدگفتنم بوجود میومد. هنوز لذت اون پست " آرزوی نداشته " رو فراموش نمی کنم. یا تلخی اون پست طولانی "مسائل نسبتا ساده" رو. یا شیرینی اون کامنت حیرت انگیز"همسایه قدیمی" رو درست روزی که به او فکر می کردم و تصمیم داشتم آدرس وبلاگ رو براشون پست کنم و شعفی که از دیدن اسم دوست و همکار عزیزم از راه خیلی دور به من دست داد. شاید باور نکنین که خواب بعضی از دوستای مجازی رو دیدم که خوب طبیعتا ندیده بودمشون.
اما میخوام یه چیزی رو اعتراف کنم. این وبلاگ برای من مثل ازدواج می موند که اولش رویایی داری براش و وقتی میری زیر یه سقف داستان کلا به هم میریزه و برای قشنگی و بقاش مجبور می شی از خیلی چیزا بگذری.این وبلاگ یه چیز دیگه ای شد در قیاس با اون چیزی که میخواستم. چون عشق و تفاهم مهمتر بود برای بقا. خیلی جاها سیاست کردم چون باید می کردم.کاری که تو زندگی عادی خیلی هم خوب بلدش نیستم. تجربه خوبی بود که خدا کنه انرژی بقاش که بوسیله شما دوستای عزیزم فراهم میشه، پایدار بمونه.
خیلی پرچونگی نکنم. از همه شما باوفاهای خوب و دوست داشتنیم ممنونم. مطمئن باشین اگه نباشین یه لحظه هم دیگه این خونه نمی مونه.
میخوام اسم ببرم ولی نمی دونم چطور بگم که به کسی برنخوره. اجازه بدین از ترتیب پیوندهام شروع کنم که شاید یه جورایی بر اساس سابقه باشه هرچند که همه رو اونقدر دوست دارم که الان مجبورم برم ترتیب رو از صفحه وبلاگ پیدا کنم. ضمن اینکه بی اغراق وفادارترین دوستان مجازی من ویلاگ ندارن و با شرمساری مجبورم بعد از این مجموعه ازشون نام ببرم.ضمن اینکه تو رو خدا به حجم صفات توجه نکنین چون اولین چیزی که به ذهنم برسه می نویسم و ربطی به دوری و نزدیکی من به کسی نداره.
بیتای عزیز و مهربونم( خاتونک )،سولماز عزیز بی معرفت پرمشغله که روز تولد وبلاگم با روز تولدت یکیه(درخت کوچک)، سعید جونی معمولی(البته خودت که صابخونه ای)، پسر عمه جان عماد(دل بارانی) ، میثم گله مهربون(مرد بارانی)،17 عزیز و با احساس من که نمی تونم اسمت رو ببرم، خواهر کوچولوی خوب من سمیرا( ایام مکتب ) ، بانوی خرداد عزیز که خیلی وقته کرکره رو کشیدی پایین و رفتی، مهدی عزیزم که الان کنار خونه خدایی(گنبد نیلی)،نسرین عاشق شاملو و مهربون، سحر عزیز و همیشه غایب ( دل شیشه ای)، نیلوفر عزیز و خوش فکر و خوش قلم بهمراه خواهر کوچیکه عزیز (شهرناز)، آرام عزیز که مدتهاست پیدایت نیست(دختری به نام آرام)، مهتاب عزیز همیشه فعال و پرانرژی (آیینه و مهتاب)، مهری عزیز و پرسشگر و پرنوسان( خورشید اطلسی)، نگاه تیز بین و با احساس ( نگاهی نو)، هدای عزیز و همیشه مشغول و کم پیدا( به همین سادگی )، آریای عاشق و پراراده و خوش روحیه من( تپیدن دودل)، مرجان عزیز و پرامید( پرنیان)، سلماز عزیز و خوش بیان( یادداشتهای روزانه من)، سارای عزیز و کم پیدا( اسب چوبی)، دختران شیطون دارو علی الخصوص( پنی سیلین) ، احسان عزیز و فیلسوف ( آتشکده) و آسیه جان( آرامگاه ).
مریم عزیز و باوفا و مهربان ، همسایه قدیمی و عزیزتر از جان، آیناز عزیز و نازنین، لیلای عزیز و نکته سنج و با صفا و خلاصه همه عزیزایی که میاین اما نشونی از خودتون بجا نمی ذارین:
از صمیم قلب همه تون رو عاشقانه دوست دارم.
« شــــــــــــــــــــرایط »
- همه ما به نوعي از داشته ها و نداشته هايمان شكايت مي كنيم. البته از نداشته هايمان بيشتر. و به همين ترتيب از گذشته هايمان و اتفاقاتي كه در آن افتاده و اكنون گريبانمان را گرفته.
- بدون شك هيچ دوره اي از زندگي شرايط يكنواختي ندارد و اولويتهاي ما در هر دوره بنا به همان شرايط متفاوت است.
- به نظام هستي که نگاه كنيم از همان روز اول، شالوده موجودات بر نياز است و داد و ستد. يعني چيزي مي دهيم و چيز ديگري بدست مي آوريم. ارزش گذاري آن چيزها هم شاخصه هاي ذهني خودش را دارد. يعني چيزي براي كسي ارزشمند و براي كسي ديگر كم ارزشتر است.
بسياري از دغدغه هاي فكري و روحي ما نیز به گذشته ها یا آینده باز مي گردد. به بهايي كه بابت چيزهايي پرداخته ايم و فنا شده و يا به بهايي كه نپرداخته ايم و چيزهاي باارزشي را از دست داده ايم و یا بهایی که باید بپردازیم. البته در هر سه مورد اين شرايط اكنون است كه ما را به اين استنتاج زجر آور و پشيماني مي رساند.
مثلا بارها شده به كارهايي كه در گذشته انجام داده ايم فكر مي كنيم و تصورش حتا ما را به تمسخر، شرم و يا ندامت مي رساند اما نكته فراموش شده اينجاست كه ما ناخودآگاه، بسياري ار اوقات تحت تاثير شرايط پيرامونيم و اين دقيقا نكته مفقوده پشيماني است و اين پروسه در هر زمان در حال تكرار است. يعني كافيست كمي به شرايط حال خود تمركز كنيم. و بيانديشيم كه زماني بعد آيا از كرده هايمان حسرت خواهيم خورد يا پشيمان مي شويم؟
يعني تفكر مدام به شرايط آينده به گونه اي كه رفتار ما در آينده موجب خسران نشود و اين هرگز به طور قاطع در حيطه و توان هيچ بني بشري نيست. مثال آن انسانهاي بسيار متمول و آینده نگری هستند كه از شرايط زندگيشان ناراضيند و حاضرند همه داشته هايشان را بابت چيز بي ارزشي از نظر نيازمندان بدهند. يعني بیشتر لذتها و محنتهاي اكتسابي دنيا ذهنی و نسبي هستند.
- اما انسانهاي موفق در حال زندگي مي كنند و به كنه حيات پي برده اند. آنها در جريانند و از اين جريان رضايت دارند.
و آنان كه شرايط رفتار در همه اعصار را هميشه يكسان مي پندارند به دگماتيسم، سکون و مرگ زودرس مي رسند. درست مثل همه تفكرات عقب مانده اي كه نهايتا جز مرگ و ايجاد آن توصيه اي و نتيجه اي براي بشريت ندارند.
پ.ن: این بحث رد آینده نگری مثبت و کسب تجربه از گذشته نیست. نفی نگرانیها و دغدغه های کم ارزشی است که تمرکز بر آن زندگی حال را به تلخی می کشاند.
ای بابا!!!!!!!!!
من و دلخوری؟
تا باشه از این دلخوری ها![]()
جان برادر ها .امروز یه کم سرم شلوغ پلوغ بود. از بد حادثه شما هم مرا دریغ لطف کردین.![]()
خیالتان جمع ـ جمع . اصلا دلخور که نیستم هیچ!! شرمنده اینهمه لطفم و پر از انرژی مثبت از کامنتهاتون.
جدی یا شوخی، خوب یا بد، مقدر تاکنون چنین بوده. تسلیم مصلحت هستیم. دور یا نزدیک توفیری نمی کند. مهم اینست که دوستان خوبی مثل شما دارم.![]()
![]()
شیرینی و بستنی هم بدون شوخی هرکجا که آدرس بدهید تقدیم خواهم کرد.
لطفتان پاینده.
قربانتان حمید.
« الکی خوشی »
بیشتر خوشی ها و ناخوشیهای ما واقعی نیسستند.
خیلی وقتها الکی خوش یا الکی ناخوش می شویم.
من الکی خوش بودن را به الکی ناخوش بودن ترجیح می دهم.
توصیه های الکی خوش بودن:
- در پاسخ احوالپرسی دیگران لطفا بجای واژه های نا متعارف " ای ی ی ی بدنیستم" یا " خوب نیستم" از واژه های خوشایند "خوبم"،"خیلی خوبم" یا "عالیم" استفاده کنید.
- اگر در مکانهای خصوصی قرار دارید، در هر شرایطی "رقص" را فراموش نکنید. حتا با موسیقی هایی که شش و هشت نیستند. برای موسیقی های مزبور هم رقص های مناسب یافت می شود.
- خلاقیتهای کمیک ذهنتان را تقویت کنید. مثلا تصور کنید پیرزن غرغرو همسایه مثل حسین رضا زاده و البته با همان لباس او وزنه های سنگین می زند و دقیقا سرش را مثل او به علامت پیروزی تکان می دهد( اگر ندارید می توانید منزلی بخرید یا اجاره کنید که چنین همسایه ای داشته باشد). یا مثلا حمید لولایی قرار باشد نقش رمبو را بازی کند. مثالهای زیادی هست. در این رابطه تضاد را فراموش نکنید.
- بستنی خوردنی فوق العاده ایست. هر وقت خسته هستید نوش جان کنید و اثرش را ببینید.( به موارد بیش از حد چاق و دپرس توصیه نمی شود).
- از آدمهای اخمو و بداخلاق دوری کنید. بیشتر دلمردگیها از هم نشینی با آدمهای غرغرو و دپرس ایجاد می شود.
راههای دیگری هم هست. منتها یادتان باشد برای الکی خوش بودن اولین شرط اینست که قبول کنید می خواهید برخلاف واقعیت عمل کنید. چون همه واقعیتها چیزهای خوشایندی نیستند.
پ.ن.۱: لطفا مانیتورهای خود را خرد نکنید. لنگه کفشهایتان را هم به سوی من پرتاب نکنید. گفتم که:
من آدم الکی خوشی هستم.
پ.ن.۲(این یکی بعدا اضافه شد): درسته که در پستم از طنز هم استفاده کردم. اما پستم خیلی جدی و واقعی بود. یعنی توصیه هایی بود بر اساس تجربه که من از اونها نتیجه مثبت گرفتم.
« ریشــــــــه ها »
بیشتر ما آدمها شخصیتهای متفاوت در شرایط متفاوت داریم. مثلا صحبتهایی که در یک جمع صمیمی و خصوصی می کنیم طبیعتا با صحبتهایی که در محیط کار یا در یک میهمانی رسمی می کنیم کاملا متفاوت است.
عکس العملهایمان هم همینطور. این ناخودآگاه هوشمند شاید پیچیده ترین وجه شخصیت ما باشد. اینکه در موقعیتهای مختلف کاراکترهای مختلفی به خود می گیریم و انسانهای مختلفی می شویم و البته مواقعی هم می شود که تحت بعضی از شرایط، این ناخودآگاهِ صدالبته آگاه، دچار فراموشی می شود و به اصطلاح سوتی می دهیم یا آیروریزی می کنیم.
این دوشخصیتی نشان از تناقض در اعتقادات و باورهای ما به هنجارها و ناهنجاریهاست و این دوگانگی معمولا در انسانها وارسته وجود ندارد.
به کتابهای بسیاری ازمشاهیر، عرفا و نامداران که دقت کنیم کلمات، اصطلاحات و مکتوبات و منقولاتی می بینیم که بیان کوچکترین آنها از سوی خودمان یا اطرافیان عرق شرم بر پیشانیمان می نشاند و از خجالت تا بناگوشمان سرخ می شود. حتا در کتابهای ادیان آسمانی نیز داستانهایی و اشاراتی هست که اگر گوینده ای از قول خود شبیه آنها را نقل کند به وقاحت و بی شرمی متهم می گردد.
هدف از نقل این مقدمه بیان یکی از بزرگترین مشکلاتی است که جامعه ما مبتلا به آن است و آن چیزی نیست جز صفاتی که به نوعی دروغ در آن ریشه دارد. تزویر، ریا، مداحی و حتا تعارف.
مثلا خیلی از چیزهایی که ما از بیان آن گریزانیم، اسم هستند. یعنی اگر به لغتنامه هم مراجعه کنیم همان اسم به ظاهر زشتی که برای ادای آن باید دهان را آب کشید عینا نقل شده و چون مثلا این اعضاء بیچاره در فحشهای رکیک استفاده می شوند باید از کلمات یا جملات پیچیده و اغلب نامفهوم به عنوان جایگزین استفاده کرد.
هدف از بیان این نوشتار تایید یا توصیه به پرده دری یا هنجارشکنی در روابط و آداب اجتماعی نیست بلکه شناخت ریشه های عقب ماندگی ساختار فرهنگی است که زمانی پیشرو در ارائه اصول و آداب انسانی در اعصار دور بوده است.
در فرهنگ کنونی ما نیازهای بشری و حقوق انسانی با حربه های دروغین مذهب و قواعد نامتجانس و مجهول نادیده گرفته شده اند و از طرفی انحرافات بزرگی همچون دروغ و مشتقات آن با شکلهای گوناگون و شمایلی فریبنده جایگزین آن شده اند.
ما یاد می گیریم برای طرد نشدن به خاطر مسائل بسیار پیش پا افتاده نقش بازی کنیم. ما برای بدست آوردن چیزهای مورد علاقه مان به بدترین نحو ممکن دروغ می گوییم.
آمار یاس آور طلاق، اعتیاد، ناهنجاریهای اخلاقی و اجتماعی در جامعه ما غیر از دلایل اقتصادی حاصل تابو انگاشتن بسیاری از مسائل واقعی و ملموس انسانی و اختفای آن از آموزه های تربیتی است.
بر اساس آمار، درصد بسیاری از طلاقها بخاطر عدم شناخت لازم و تفاهم اخلاقی ( به خاطرسانسور رفتاری قبل از ازدواج موردی که در پاراگراف اول به آن اشاره شد)، عدم آموزش صحیح مسائل ج ن س ی و زناشویی ( بیش از 40 درصد. موردی که به خاطر تابو بودن یا ناشناخته می ماند یا منحرف می شود) و مسائل اقتصادی( که خیلی از اوقات قبل از ازدواج توسط طرفین ظاهرسازی می شود) است.
با گسترده شدن شیوع این آداب، جو اعتماد و اطمینان که بزرگترین پارامتر در ارتباطات انسانی است رفته رفته نابود و حس شک و بدبینی جایگزین آن می شود. آفت وحشتناکی که ذره ذره پایه های استحکام و انسجام جامعه را می خورد و بنیان آن را نابود می کند.
در جامعه ای که برای بیان احساس دوست داشتن و ابراز علاقه صرف به یک جنس مخالف دچار مشکل می شوی، این قطعا ریشه در نگاهی دارد که محدودیتهای احمقانه آن را ساخته است. محدودیتهایی که ما را به صورت انسانهایی به شدت بیمار، بدبین، بی اعتماد و دروغگو بارآورده است.
من انسانهای خالص را به شدت دوست دارم. آنان که خودشان هستند و نقش بازی نمی کنند. سگِ آن آدم رکیک گو و بد دهان به آن انسان خوش ظاهر و مودب اما دروغگو شرف دارد. خیلی از رک گویی ها اگر توهین آمیز نباشند نه تنها زشت نیستند بلکه آینه تمام نما و کمال واقعیت هستند، همانطور که ادبا و مشاهیر ما بی هیچ پرده پوشی و ایهامی در شاهکارهایشان به کرات به ذکر آنها می پردازند.
این روزها چیزهایی می بینم و می شنوم که نشان از سقوط بنیان های اخلاقی در جامعه ما دارد. مادرپیری که فلاکت و دربدری فرزند پا به سن گذاشته و خانواده اش را به نظاره می نشیند اما حاضر نیست یکی از آپارتمانهای خالی از سکنه اش را حتا به او اجاره دهد. قتل فرزند به دست پدر. قتل پدر به دست فرزند. تجاوز به کودک پنج ساله( این که دیگر به فقر مربوط نمی شود) و ده ها مورد تکان دهنده دیگر...
اصلا دوست نداشتم و ندارم وبلاگم محل تخلیه انرژی و محمل یاس و آه و فقان باشد. اما گاهی ذکر مصیبت باعث شناخت ریشه های مصایب می شود و شاید تلنگری شود به خود که چقدر آن صفات زشت به ظاهر موجه در روح و نهانمان ریشه دوانده است.
گاهی به اکتسابات خود بیاندیشیم. آن چیزهایی که به عنوان ارزش به ما شناسانده اند.
آنجا که خواسته ات برسرت فریاد می کشد، همیشه شیطانی در کار نیست، عمل نکن اما، کمی تامل کن شاید حق با او باشد.
این پست به علت مغایرت با شئونات اخلاقی توقیف گردید.
دادستان کل پستهای بلاگفا
قاضی سعید ......
پ.ن:با عرض معذرت از کلیه کامنت گذاران محترم دعوت می شود برای دریافت کامنتهای خود به دفتر مرکزی بلاگفا مراجعه کنند.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|