تبليغاتX
آن سوي مه
 
 

« گرفتاری »

 

عجب گرفتاری شدیم ها!!همه ش تقصیر این سعید ناجنسه. باباجان ما اگه بخاری ازمون بلند می شد که وضعمون این نبود. از همون زمان که دعای(شعار) معروف خدایا خدایا تا ..... اختراع شده بود، ملت برای ما هم دعا کردن که دوتا بشیم. اگه اون دعا اولیه اجابت شد، برای ما هم اجابت شده بود تاحالا!!

جان من، یه جماعتی بیست و چهار ساعت مشغول توطئه هستن،سعید هم سردستشونه شما چرا خام میشین؟

خداییش شما اگه جای من بودین، اگه میخواستین به طرفی که پست مربوط به او میشه بگید که شاداب باشه و نخواین هم ازش اسم ببرید، چی مینوشتید؟ می نوشتید:" اونی که من منظور پستم شما بودی،شاداب باشی"؟!نه وجدانن چی می نوشتین؟

ما دیدیم درستش اینه که بنویسیم "مخاطب خاص". حالا از بدبختی ما، نیست که بیشتر وبلاگها مخصوصا مال بعضیا!(خودشون میدونن کیان) بیشتر پستهاشون، اسپشیال(خارجکی هم بلدم،حال کردین؟) مخصوص معشوق یا معشوقه گرامیه تا می نویسی مخاطب خاص همه فکر می کنن خبریه. ای بابا!!

 آخه باباجان از کجا می دونین این مخاطب خاص جنسیتش چیه؟سنش چقدره؟ فکر نکردین پس فردا که معلوم شد طرف همجنسه مردم چی می گن؟ جان من مگه همه مخاطبهای خاص جنس مخالفن؟

با این وضعیت فکر کنم تاحالا یکی دو نفر هم لباس سفارش دادن برای مراسم!!

خیال همه جماعت راحتِ راحت. اگه میخواین کسانی که دوستشون دارم خیلی زیاد(با اجازه کامران و هومن) رو جزو مخاطبین خاص از نظر خودتون حساب کنید،یه چندتا دست قرض بگیرین که تعدادشون از تعداد همه اون انگشتا بیشتره. ضمن اینکه خودتون هم جزو همونایین. حالا هی حرف در بیارین!!

اصلا یکی از مشکلهای من اینه که خیلی نمی تونم علاقه م رو زوم کنم روی یک نفر و واقعا اگه کسی رو دوست داشته باشم اصلا بلد نیستم به خاطر کسی محافظه کاری کنم. حالا شاید به زبون نیارم اما رفتارم این رو کاملا نشون میده و خیلی وقتها واقعا خیلی ها به اشتباه افتادن ولی بعد از یه مدت متوجه اشتباهشون شدن. خلاصه کلام اگه میخواین باحلوا حلوا دهانتون رو شیرین کنین مشکلی نیست. ما که بدمون نمیاد، میگن وصف العیش نصف العیش. خودش رو که نداریم.همین جور نصفه نصفه، لطف کلش رو جذب می کنیم.

اما یه نکته روانشناسی هم بگم و تمومش کنم. اصولا بعضیها که خودشون به موردی یا مسئله ای علاقه دارن، حرفش رو یه جورایی برای دیگران پیش می کشن و سر صحبت رو تو اون قضیه باز می کنن. خودشون می دونن کیان.

پ.ن.۱: مخاطب خاص( نوح (ع))، ببین با همشاگردیت چه شوخیهایی می کنن؟؟

پ.ن.غیر مرتبط ۲ : آخیییییییییییش بالاخره پرسپولیس برد!! 

پ.ن.غیر مرتبط ۳ :یادتونه یه پست طنز سیاسی نوشته بودم . پیش زمینه بعضی از اونها داره یواش یواش اجرا می شه.توجه کنید: " بزودی طرح مبارزه با بدحجابی در شرکتهای خصوصی به اجرا در می آید". 

فکر کن؟! 

 

  نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 21:35  توسط حميد  | 

« گمـــــــــــــــــان »

 

 بعضي وقتها گمان چه داستانهاي بي ربطي را براي ديگران مي سازد.

  هميشه دوستانم را خندان مي خواهم. اگر خمي در ابرو و غمي در صورتشان ببينم اين حس كوفتي لعنتي دست از سرم بر نمي دارد تا دليل آنرا ندانم.

يا كشف مي كنم يا نه. و گاه وقتي كه جستجويم بي نتيجه مي ايستد آنگاه گمان براه مي افتد و چه بسيار داستانهاي چرندي كه از تحرك بي قاعده آن بافته مي شود.

 بالشخصه خيلي سعي مي كنم مشكلاتم را علي الخصوص  در چهره عيان نكنم. واگر ناخواسته اينگونه شود اصلا رازدار نيستم و خيلي زود عالم و آدم ماجرا را مي فهمد. هميشه رو بازي مي كنم و خيلي آدم مخفي كاري نيستم.

بعضي وقتها خدا را شكر مي كنم متاهل نيستم چون در آنصورت به محض كوچكترين اتفاق خانوادگي همه عالم و آدم خبردار مي شدند. اما اين خصوصيت لااقل اين حسن را دارد كه داستاني بافته نمي شود و ما را به شخصيت دراماتيك داستان تبديل نمي كند.

مدتها بود عزيزي از دوستانم شاداب نبود. گوشه و كنايه ها هم براي يافتن حقيقت بي نتيجه مانده بود. براي او هم در ذهن داستاني بافته بودم و مي رفتم كه گره ها و تعليقهاي داستان را كامل كنم. و منتظر بزنگاهي كه مثل هميشه مانند فرشته نجات وارد شوم و پايان خوش آن را فراهم كنم.

 داستان واقعي كه رو شد. صدايي در ذهن آمد:

اي عقل كل! بي زحمت خفه شو!!

 

پ.ن. به مخاطب خاص : دوست عزیزم همیشه شاداب باشی.    

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 17:1  توسط حميد  | 

« نعمت فراموش شده »

 

فكر مي كنم يك ايرادي در كار هست. يا من خيلي هالو هستم يا بعضي ها بازيگران خوبي هستند.

 بيشتر ما به نوعي با آدمهاي زيادي در ارتباطيم. با بعضي ها نزديكتر و با بعضي ها دورتر و البته با بعضي ها هم خيلي معمولي. طبعا انتظارات ما هم در مواجهه با سه طيف زير مختلف است. يعني آن توقعي كه از نزديكان داريم مسلما بيشتر از مردم كوچه و بازار است.

با اين تفاصيل هر كسي نوع ارتباطات و ملاكهاي ارتباطي خودش را خودش تعيين مي كند. اما در كليت آنچه كه فكر مي كنم در درجه تعيين روابط  اشخاص بغير از مسائل ماورايي مثل چاكراها و غيره تعيين كننده است ، مسلما تامين منافع است. البته نه صرفا منافع مادي كه بيشتر اوقات روابط اجتماعي ارضاء كننده نيازهاي روحي و رواني است.

اما مشكل من چيست؟

من شخصا آدم اجتماعي هستم و از ارتباطات با اشخاص مطلوبم به شدت لذت مي برم. نكته اي كه پس از اينهمه سال شخصا تجربه كردم اينست كه در روابط خيلي آدم متوقعي نباشم چون شناخت همه جانبه افراد و عكس العملهايشان خيلي كار آساني نيست. اما با همه اين احوال خيلي وقتها از رفتار آشنايان به شدت  سرخورده مي شوم.

شايد به اين خاطر است كه اصلا آدم سياه و سفيدي نيستم و تنشهاي مقطعي و نارضايي هاي فيمابيني كه ممكن است هر از چندگاه بين من و ديگران پديد آيد تاثير چنداني در نگاه كلي من به افراد ندارد و سعي مي كنم محدود به همان مسئله بماند و براي جلوگيري از تكرار آن مشكل سعي مي كنم در آن مورد بخصوص خويشتندار باشم.

تا اينجاي كار مشكلي نيست. مشكل از آنجا شروع مي شود كه در تحليل روابط آدمها كم مياورم.

مثلا شخص سرد و گرم چشیده و تحصیلکرده ای به شما اظهار ارادت بي شائبه اي دارد. اين شخص معمولا در جمع دوستانه شما خيلي هم آدم بچسبي نيست و به خاطر زبان پر نیش و کنایه اش هر از چندي هم با ديگران مشكل پيدا مي كند و شما هم به نوعي كارهايش را ماله مي كشي . وقتي مناسبتهاي گروهي مي شود، سعي مي كني فراموش نشود. وقتي مشكلي دارد اولين نفر سراغ تو را مي گيرد. همين چندي پيش با دوستي چنان درگيري پيدا كرد كه به هزار بدبختي موفق به رفع كدورت شدم و مثالهاي بسيار ديگر.

حالا با اين پيش فرض كه حتا براي يكبار هم با آن فرد یاد شده مورد اختلاف و تنشي نداشته باشي، اگر همان فرد مزبور از هماني كه مي خواست تا دو روز پيش خرخره اش را بجود در ميهماني مناسبتي دعوت كند و از تو دعوت نکند پیش خودت چه فکر می کنی؟ البته اینکه آندو همیشه در صلح و صفا باشند، صادقانه خواسته قلبی من است. اما این احساس غربت همراه با شک و بدبینی است که خوشایند نیست.

اينجاست كه به همان جمله اول مي رسم.

 بارها اين مورد تكرار شده. البته نه در باره همان فرد مشخص بلکه در موارد بسيار ديگر. اما شايد نكته مفقوده مطلب اين باشد. ما از همه انتظار داريم مثل خواسته ما رفتار كنند. قدردان باشند. يعني ميزان اهميتي كه ديگران به آنها ميدهند را درك كنند. و در نهايت اينكه اگر پاسخي در شان محبت ديگران نمي دهند، به قول معروف نیش هم نزنند. به قول شاعر" اگر نوشُم نیی نیشُم چرایی."

مثل خیلی چیزهای دیگر دارم به اين موضوع عادت مي كنم و اين شايد در ظاهر براي آرامش من خوب باشد اما رسوب آن حس ناخوشایندي كه اين وقايع به آدم مي دهد اصلا چيز جالبي نيست.

گويند تاجري در مسير تجارت با الاغش(مرکب) راه مي پيمود. در ميانه راه كسي را ديد كه با حال نزار در كنار راه افتاده و نالان كمك مي طلبد. پس ايستاد و به او آبي نوشاند و تيمارش كرد و بر الاغش نشاند و به سمت آبادي براي نجات او به راه افتاد. اندكي كه گذشت آن مرد به ظاهر بیمار و در واقع دزد در غفلتي دست و پاي مرد تاجر ببست و او را در بيابان تنها بگذاشت و با تمامي اموال او به راه افتاد.

مرد تاجر كه مستاصل مانده بود رو به دزد كرد و گفت :

اي حرامي! برو ولي هرگز با ديگري چنين نكن. نه بخاطر اموالي كه از من مي بري  که دیر یا زود آنها بدست خواهند آمد. اما اطمینانی که تو به سرقت می بری هرگز باز نخواهد گشت و با اين رفتار تو ديگر هيچ بني بشري دست در راه مانده اي را نخواهد گرفت و بدبيني باعث هلاك در راه ماندگان واقعي خواهد شد.

حالا من هم نه بخاطر دعوت نشدن – كه گاه شرايط به صورتي است كه عزيزانی به خاطر معذوريتهايي در مناسبتهايي دعوتم نمي كنند و جاي هيچ گلايه اي هم نيست -  بلكه به خاطر تضاد رفتاری انسانهایی از این دست، با پیش شرط شک با موارد دیگر برخورد می کنم و حتی المقدور در روابط دیگران میانجیگری نمی کنم.

 متاسفانه اصول اخلاقی به نوعی در این زمانه کاسبکارانه از نوع سودجویانه است. تا وقتی نفعی برای دیگری داری محبوب و مورد توجهی و آنجا که دیگر منفعتی در تو نیست به دیناری نمی ارزی تا چه شود که جایی و زمانی باز سیم و زر شوی.

به اعتقاد من محبت و کمک دیگران از نعمتهای بزرگ و ارزشمند خداست. همانگونه که اسراف و کفران نعمت باعث رنج و نقمت می شود، عدم پاسخ و در مرتبه بدتر ناسپاسی به محبت دیگران فلاکت و تنهایی در مواقع نیاز را بهمراه خواهد داشت. وضعیتی که متاسفانه می رود در جامعه امروزی ما حاکم شود.

 توصیه من این نیست که خوبی را مشروط به سپاس کنیم بلکه حواسمان باشد که ناسپاسی به دیگران مشروطمان نکند.

   

       

  نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 22:11  توسط حميد  | 

« داستان یک پست از دست رفته»

 

الان به غیر از ده دقیقه شام خوردن حدود سه ساعت و نیم شد که داشتم می نوشتم. از ساعت هفت شروع کردم  و حالا که ساعت 10:30 است.

 همون اتفاقی که فکر می کردم افتاد یعنی متن به ابتذال زد. موضوع از این قراره که اتفاقاتی تو این یکی دو هفته افتاد که جرقه سوژه پست امشب رو به ذهنم زد. منتها از اون موضوع هایی بود که خیلی خیلی نوشتنش ظرافت می خواست و بدبختانه از پسش بر نیومدم. یک دیالوگ خصمانه بین عقل و دل که من به عنوان سوم شخص وارد ماجرا می شم و باقی ماجرا.

حالا چطور شد این سوژه به ذهنم رسید براتون تعریف می کنم :

نکته اول : این جور که اطرافیهام میگن من آدم خوش اخلاق و آرومی هستم. اما همین آدم آروم و خوش اخلاق بعضی وقتها یه حرکاتی می کنه که جماعت رو انگشت به دهان میذاره. دلیلش، سختگیری بیش از حد در بعضی موارده که از دید خودم غیر منطقیه.

مثلا همین مسافرت شمال که رفته بودیم یک بار سر بازی ورق و یک بار هم سر ندونستن و نپرسیدن آدرس توسط یکی از دوستان قشقرقی بپا کردم که بیا و ببین.البته خداییش حق با من بود. اما میگم که بعضی وقتها قاط می زنم و به این راحتی ها هم کوتاه بیا نیستم.

به همین خاطر احساس می کنم زیادی دیگه به این عقل محترم رو دادم و بهش اجازه میدم بیس از اندازه مته به خشخاش بذاره.

نکته دوم : اینکه یک خاصیت افتضاح دارم و اونم اینه که جاهایی که احساساتم غلیان می کنه اشک محترم فواره وار خودش رو به بیرون پرتاب می کنه و بسی باعث آبروریزی میشه.

منا(مونا خونده می شه ولی ظاهرا با اون مونا فرق می کنه) دختر همکار ماست. از کودکی یعنی از دوازده سیزده سالگی می شناسمش و بی اغراق یک دنیا دوستش دارم. مدتها بود که رابطه دوستانه ش رو به قصد ازدواج با آیدین یکی از همکارها که او هم از دوستهای خیلی عزیزمه آغاز کرده بود. بماند روزی که فهمیدم، مثل برادری که خواهر یکی یه دونه ش میخواد به خونه بخت بره حالم خراب شد. اما مدتها بود که هم به خانم همکارمون( مادر منا) و هم به منا و هم به آیدین پیله کرده بودم که بجنبن.دلیلش هم این بود که اونها این رابطه رو مخفی نگه داشته بودن و خودشون و همه رو از جمله ما رو دچار دردسر کرده بودن. البته یواش یواش چند نفری بو برده بودن و تنها کسی که خبر نداشت خواجه حافظ شیرازی بود.

این بود تا پریروز. وقتی رفته بودم بخش انفورماتیک. یکی از همکارها رو به منا کرد گفت :

- به حمید گفتی چه خبره؟

همینکه لبخند زد و چشماش برق زد اولین کاری که کردم انگشت انگشتری دست چپش رو نگاه کردم و ....

می خواستم داد بزنم، ولی اونجا اصلا جای این کار نبود... حرفم رو تو گلوم خوردم.

 اولین عکس العمل من تو اینجور موقعها و توجای مناسب این جمله ست :

الهی قربونت برم!!

اما متاسفانه نشد که بشه. چون جناب رییس محترم ایشون و عده ای از همکارای محترم حضور داشتن و من هم بشدت با اونها رودربایستی داشتم.

 پس چنین بود که احساسات غلیان کرد و اتفاقی که نباید می افتاد، افتاد.

 حالا تصور کنین مرد خرس گنده مثل ابر بهار گریه می کنه و جماعتی که وحشتناک باهاشون رودربایستی دارم دورم جمع شدن. حالا سهراب لعنتی ریسه رفته و مسخره بازی درمیاره و منا طفلکی که نمی دونه چه عکس العملی نشون بده.

خلاصه این افتضاح لحظاتی بعد با خوشمزگی دوستان به پایان رسید.

اما این دو نکته چه ارتباطی با هم دارن عرض می کنم.

من آدم مغرور و به شدت منطقی هستم.البته مغرور احساسی نه رفتاری. احساستم رو هم به زبون بیار نیستم که نیستم. مگه کی باشه و کجا باشه.(فکر بد نکنین.بیشتر منظورم مامانم بود...اهههههههه)

این عقل عصا قورت داده من خیلی چیزا رو برنمی تابه و سر همین برنتابیدنها اتفاقات ناخوشایندی رخ میده که یکی از قربانیهای بی پناهش دل بیچاره ست که روزگارش سیاه شده و این آقا عقله دو ثانیه هم زبون رو در اختیارش قرار نمی ده. و احساسات فروخورده شده یک همچین جاهایی خدمتم می رسه و حسابی آبروریزی و سرشکستگی ببار میاره.

نوشته قبلی رو میذارم کنار تا سر فرصت بهتر و با حوصله تر بنویسمش. شاید تا اون موقع آقا عقله کوتاه اومد.

خدا رو چه دیدی؟      

  نوشته شده در  سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 23:24  توسط حميد  | 

« نوروزنــــــــــــــــــامه »

 

امسال با خاطره ای عجیب شروع شد. اعتیاد کلا چیز خوبی نیست. حالا می خواهد به مواد مخدر باشد، تلویزیون، ورزش، یا هرچیز دیگری. چند سالی هست که عادت کرده ایم که شب سال تحویل برنامه یکی از کانالهای ماهواره ای را دنبال کنیم و این تقریبا به صورت عادتی غیر قابل تغییر تبدیل شده.

 چند روزی قبل از عید به لطف طوفانهای مهیب، دیش ماهواره گرام سرنگون و ما را از نعمت ارتباطات بین المللی محروم کرد و تلاش بی وقفه ما در دو سه روز آخر برای یافتن فرشته های بدقول نجات یعنی نصابهای ماهواره بی نتیجه ماند تا ساعات آخر روز بیست و نهم که بالاخره در ساعت ۲ بامداد روز اول فروردین طی عملیاتی محیرالعقول با موفقیت به پایان رسید و له و لورده پس از ساعاتی پردردسر موفق به اتصال امواج سرگردان شدیم.

و البته صد دریغ که از بد حادثه کیفیت برنامه مزبور بسیار نازلتر از سالهای پیش بود و خستگی حسابی به تنمان ماند.

اما به غیر از یکی دو روز اول که به دید و بازدید- این سنت بسیار عزیز که متاسفانه هر سال کمرنگتر از گذشته می شود- گذشت، تقریبا بیشتر روزها به سفر گذشت.

 نکته های بسیاری بود در این دو سفر که البته شاید جذابیت آنچنانی نداشته باشد اما نقل قولش خالی از فایده هم نیست.

قسمت اول مربوط می شود به شهر رامسر که بی شک یکی از زیباترین شهر های ایران است. هیچ گاه این شهر را با این ازدحام جمعیت ندیده بودم. وضعیت طوری بود که در این شهر چند کیلومتر مربعی، با خروج از محل اقامت حداقل یک ساعتی معطل ترافیک می ماندی و اگر مجبور بودی از وسیله نقلیه استفاده کنی عملا بیشتر اوقاتی را که ناسلامتی مثلا برای فراغت و آرامش گزیده بودی، در ترافیک اعصاب خرد کن هدر می شد. قیمتهای سرسام آور هم که طبق معمول همیشه، متاسفانه داستان تکراری شهر های توریستی بود.

 مقصد بعدی شهر رشت بود. برای دیداراز دایی گرام که مدتی است آپارتمان کوچکی در آنجا خریده و ایامی از سال را از جمله ایام تعطیل را در آنجا می گذراند. و از بد شانسی ما آن روز یعنی ششم فروردین رشت عملا با ۳۳ درجه بالای صفر و رطوبتی بالای هفتاد درصد گرمترین شهر ایران بود و جهنمی که بعد از یک روز ما را فراری داد و از خیر دیدن شهر تاریخی ماسوله که البته شخصا چند باری آنرا دیده بودم گذشتیم و به سوی مرکز استان مازندران راه افتادیم و باز همان ترافیک وحشتناک که مسیر سه ساعته را طی هفت ساعت گذراندیم و اینبار هوای نسبتا خنک و مطبوع، که این هم از عجایب جغرافیایی استانهای شمالی است.

نکته بسیار مهم و بسیار تاسف آوری که در دو روز اقامت ما در یکی از شهرکهای ساحلی مشهود بود، تلخی بی عدالتی بود که متاسفانه واقعیتی است غیر قابل انکار که با وجود شعارهای کرکننده حمایت از محرومان توسط دولت مهرورز عملا پول حرف اول و آخر همه چیز را در این مرز و بوم می زند و همه چیز و همه شرایط تنها برای قشر مرفه فراهم است.مراسم شبانه ساحلی که در بیشتر این شهرکها برگزار می شود تنها با دیسکوهای چند کشور همسایه قابل مقایسه است و البته اگر این شرایط برای همه فراهم باشد هیچ گلایه ای نیست.

بنده شخصا و به هیچ عنوان با هیچ طبقه و گروهی مشکل و مخالفتی ندارم. اما اگر قرار است بزرگترین نعمت خدادادی که آزادی است تنها مخصوص یک یا دو قشر مشخص باشد این همان واقعیت تلخ  و زجر آور است که ساری و جاری است و دو طیف، یعنی طرفداران سرسخت نظام و رانت خواران آن و از سوی دیگر قشر بسیار مرفه، بوسیله پول، آزادی (آزادی های فردی) را به تسخیر خود درآورده اند و بیچاره قشر بدبخت جامعه که دلخوش شعارهای آبکی مانده اند و خواهند ماند.

هر چند نکته مثبتی هم در این سفرها بود و آن اینکه بهر حال و خوشبختانه هنوز کورسوی دلخوشی های اینچنینی یعنی سفر برای همه اقشار فراهم است و یکی شب را در خودرو فرسوده و قراضه ، یکی در چادر و دیگرانی نیز در ویلاهای آنچنانی سر می کنند و تنوعی است و فراغتی بر کسالتها و مرارتها و خستگیهای کاری و مصائب روحی ایام سال. فقط ای کاش این جماعت رحمی بر طبیعت زیبا، مهربان و سخاوتمند می کردند و او را با زباله های زشت و کریه مورد نوازش قرار نمی دادند.

پس از یک روز استراحت دوباره سفر جدید آغاز شد و اینبار البته با شرایطی متفاوت. دوستانی که با آنها همسفر شدم سالهاست که با همیم و خوشبختانه سازگار، و شرایط هم بگونه ای پیش رفت که از لحاظ امکانات اسکان با قیمت مناسب هیچ مشکلی پیش نیامد و بیشتر اوقات سفر هم به بهترین نحو ممکن گذشت.

ساحل گردی، جنگل شبانه که این یکی در نوع خودش فوق العاده بود و از ترس وجود حیوانات وحشی در آن تاریکی محض در نهایت به فرار برقرار منتهی شد!!ورق بازی های شبانه تا نزدیکی های صبح و بیلیارد که این یکی بدجور معتادمان کرد و برنامه تهیه آتش مفصل و پخت جوجه کباب در جنگل و چند برنامه تفریحی دیگر که مسافرتی خاطره انگیز برایمان رقم زد.

سال برای من خوب شروع شد و امیدوارم برای همه اینگونه بوده باشد.نکته جالب امسال برای من این بود که ظاهرا همه به نوعی از من ناامید شده اند و در پایان دید و بازدید کمتر کسی آرزوی تاهل مرا کرد و همه ترجیح دادند که دعای صمیمیشان را برای بار n ام الکی خرج نکنند !! و خوب لااقل برای من بد نبود که برای بار n ام شرمنده آنها بشوم.

فردا روز آغاز دوباره کار است و از این بابت برعکس خیلی های دیگر بسیار خوشحالم. چون دیدار مجدد با کسانی است که دوستشان دارم و مدتی است که ندیدمشان و دوباره سرآغاز زندگی با انرژی مضاعف و روحیه خوب است. امیدوارم که برای شما نیز چنین باشد.

به در خواست یکی دوتا از دوستان چند عکس هم از این دو سفر در قسمت ادامه مطلب گذاشته ام که می توانید ببینید.     

 

  


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 0:3  توسط حميد  | 

« غیبت اول، غیبت دوم »

 

سلام و تهنیت مجدد بابت سال نو و عید نوروز. و عذر غیبت که فکر می کنم همه دیگر دلیلش را خوب می دانند.

اصولا ما جماعت مجرد عشق سفر اگر از نوع بچه مثبتشان باشیم دو نوع مسافرت داریم :

۱)      مسافرت فامیلی.

۲)      مسافرت مجردی.

به غیر از یکی دو روز اول عید که به رسم معمول به دید و بازدید گذشت، مرحله اول سفر از چهارم آغاز و امروز به پایان رسید و مرحله دوم سفر به امید خدا بلافاصله از فردا!! آغاز و احتمالا سه چهار روز دیگر به پایان خواهد رسید و باز به امید سفرهای دیگر سال را می گذرانیم و بی خیال موارد مسئله دار دیگر می شویم تا روزی که موهایمان مثل دندانهایمان سفید شود و روی دست خانواده هایمان بمانیم.

 از بابت تاخیر در جواب کامنتها هم پیشاپیش عذر مرا بپذیرید. قول میدهم با دست پر بعد از تعطیلات جبران کنم.

جای همه ی دوستان عزیزم را، هم خالی کردم و هم خالی خواهم کرد.

خوش باشید.

 

  نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 20:28  توسط حميد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM