تبليغاتX
آن سوي مه
 
 

« سالنمــــــــــــا »

 

در میان هیاهوی انفجارات مهیب شب چهارشنبه آخر سال نشسته ام و دستچین می کنم عکسهایی از بعضی  وقایعی که در پست پیش اشاره کردم. باشد که مقبول نظر افتد.

در پایان برای همگان سالی سرشار از عشق، سلامتی، امید و شادمانی آرزو می کنم.

                                       « حمید »

 

« غار کتله خور زنجان »

غار کتله خور زنجان " اردیبهشت ۱۳۸۶

طبیعت روستای آدران

" طبیعت زیبای روستای آدران " خرداد ۱۳۸۶ 

آنتالیا ترکیه

" آنتالیا - ترکیه " مردادماه ۱۳۸۶

بندر کمر

" بندر کمر(kemer) - ترکیه "

پاییز درکه

" پاییز کوهستان درکه "

کشتی یونانی-جزیره کیش

" کشتی یونانی - جزیره کیش " آذر 1386

رمستان درکه

" زمستان سرد - بالا: درکه - پایین: محور شمشک به دیزین" بهمن ماه۸۶

دمیدن بهار

" آغاز ترنم بهار - روبرو قله توچال " اسفند ۱۳۸۶

 

 

و درپایان این گل تقدیم به همه شما دوستان عزیز من.

                  " نوروزتان پیـــــــــروز "

پ.ن: به غیر از عکسهای درکه و دیزین وکیش بقیه عکسها متعلق به دوست عزیزم سعید بود.و البته با توضیح سعید عکس اول آنتالیا از میثم عزیز.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 20:58  توسط حميد  | 

« سالنوشت »

 

این روزها برعکس نفسهای خسته زمستان ، شور بهار باز تحرک غریبی برای آغاز زندگی دوباره بخشیده است. هر چند که فشارهای مضاعف و نفس گیر شرایط نابسامان لااقل برای قشر آسیب پذیر روزهایی سخت تر از قبل فراهم کرده، اما نفس مسیحایی بهار چه بخواهیم و چه نخواهیم جبر حیات است برای عالم پیر که زمانی بسیاررا به امید جوانی دگرباره به سر کرده است.

کاش تواتر ایام عمر هم چنین بود. و بهار عمر بارها و بارها از پس ایام سخت، روح جوانی میدمید و امید برای طراوتی دوباره. اما افسوس که عمر را یک بهار بیش نیست . و خوشا آنانکه قدر دانند و کمال هستیشان در آن بر مصدر نشانند.

امسال هم رفت و مثل همه سالها پرفراز و نشیب. سالی با تلخ و شیرینهایی که هرکدام درست مثل نتهای دفترگروه ارکستر، زیر و بمهای موسیقی زندگی شدند. همان موج سینوسی معروف که گویی همه حیات به نوعی از آن الگو می گیرند. ضربان قلب، فصلهای طبیعت، دم و بازدم، موج دریا، طلوع و غروب و...بالا و پایین. بالا و پایین...

                        ****************

 امسال برای من تلخ شروع شد.بیماری ساده اما نگران کننده پدر که بازهم بر بی اعتمادی من بر پزشکان با تمام احترامی که بر آنها دارم افزود. یک اسپاسم عضلانی ساده که کم مانده بود با تشخیص نادرست به فاجعه ای تبدیل شود .

 مرگ دو دوست عزیز به فاصله یک هفته. یکی کهنسال و دیگری بسیار جوان اما هردو سرشار از شوق به زندگی. و تلخ آنکه هردو با ایست قلبی جان سپردند.

اما اردیبهشت سرآغاز خوبی بود برای شروعی دوباره. وآن تور به یادماندنی غار کتله خور زنجان که در آن با لطف و احساس بی شائبه دوستانم علی الخصوص سعید عزیزم، وسوسه  ایجاد دریچه ای زیبا و دوست داشتنی به دنیای منحصر بفرد مجازی بوجود آمد و در میانه دوست داشتنی ترین ماه من یعنی اردیبهشت، فرزند مجازیم پای به عرصه وجود گذارد. و این آغاز تجربه بس شیرین و گرانبها بود برای منی که عاشق ارتباط بودم و ایجاد مکانی که به تصور خودم راهی بگشایم بر « آنسوی مه»ی که همه ما به نوعی آهسته و آرام و با احتیاط از آن در حال گذریم. توهمات، تخیلات، تفکرات و تعصباتی که سالها اسیرشان می شویم و گاه با اصرار بر آنها غبار مه را در راه زندگی  جاودان می کنیم.

هر چند نشد آنگونه که میخواستم ، اما هر چه بود خانه ای شد برای من که هر از چندی دوستان عزیزی را در آن گرد هم آورم و از هم نشینیشان، از همدلیشان، از صفا و عشق و محبتشان لذت ببرم. و به آرزوهایی برسم که سالها شوق لذت آنرا داشتم.

اما حیف که داستان این دنیا هم مثل دنیای واقعی است و در این میان دوستانی آمدند و طعم شیرین آمدنشان را خیلی زود با طعم تلخ رفتنشان جبران کردند. وخوش آنکه بسیاری هم آمدند و با وفایشان شوق امید حضور را زنده نگاه داشتند.

خرداد و تابستان همیشه برای من نماد "سفر"ند و شوق پایان ناپذیر "آن" که شاید محبوبترین پدیده بی چون و چرای زندگی من باشد. سفرهای کوتاه و بلند بسیاری رفتیم در آن چند ماه. آدران و رودخانه خروشانش. شمال همیشه سرسبز و جذاب. تمامی شهرهای مرزی شمالغرب ایران بعلاوه تبریز و روستای بسیار دیدنی و منحصر بفرد کندوان. سفر بسیار خاطره انگیز به ترکیه. دشت هراند فیروزکوه. چشمه علی دماوند و خیلی جاهای دیگر که متاسفانه قصدش بود اما امکان پذیر نشد.

از خاطره های بیادماندنی تابستان یکی وصلت دوست عزیزم بابک و دیگری تجربه ای بس عجیب و تلخ و شیرین که حکمتش هر چه بود در نوع خودش برای من تجربه ای ارزشمند از درک نیروهای ماورایی و تحمیل قدرت کائنات در پذیرش چیزهایی بود که به شدت با آن مخالف بودم. و صد البته ایجاد رنجشی که با بزرگواری دوست عزیزم به دوستی ارزشمندی تبدیل شد.

و پاییز فصل زیبای طبیعت اما ، فصل خاطرات تلخ برای من، با بیماری خطرناک پدر آغاز شد و نگرانیهای کشنده آن، که روزهای بدی را برای من رقم زد و به لطف خدا با بهبود پدر، تمام تلخی ها به فراموشی رفت.

آبان، ماه خوبی بود و اوایل آذر همچنین. ازدواج همکار عزیزم بهزاد و مراسم بیادماندنی آن و مسافرت به کیش که یکی از بهترین مسافرتهای عمرم بود. اما در گذشت قدرت شجائیان مرد زحمتکش و فداکار عرصه ورزش در میانه های آذرماه و سپس درگذشت آیدین نیکخواه بهرامی جوان رعنای بسکتبال و سپس محمد کدخدایی یکی از آشنایان، درست روزی که قرار بود همدیگر را ببینیم، دیماه، ماه تولدم را تلخ کرد. هر چند به مدت کوتاهی بعد از آن مراسم تولدم که برای من پرشکوهترین مراسم کنار هم بودن بیشتر دوستانم بود و سپس مراسم جشن عقد علیرضا و آیناز عزیزم آغاز زمستان را با شیرینی خودش رنگ و بوی دیگری داد. بعد دیدار گرم دوست بسیار عزیزم  که گاهی شما به نام " همسایه قدیمی" کامنتهایش را می خوانید و همسر گرامیش پس از دوسال در هنگامه سرمای جانسوز زمستان امسال بود. و تجربه سردترین زمستان عمر که گرفتاریهای بزرگی درست کرد.

جشنواره بی رمق فیلم فجر که دیگر شور خاطره انگیز دوران جوانی را زنده نکرد. و تولد دوست خوبم سعید در آخرین روز بهمن.

و آغاز اسفند که همیشه برای من شروع زمزمه های ترانه بهار است.

و اسفند آغاز شد با تولد عزیز دل من " آوا" کوچولو دختر دلبند همکار و دوست بسیار عزیزم که رنج بسیارش را خداوند با هدیه ی زیبای زندگیش پاسخ گفت. و باز این اتفاق به طرز جالبی تکرار شد و دومین " آوا " هم بعد از دو هفته چشم بر جهان گشود! و این بار از مادری دیگر از دوستان و همکاران گرام!!

و از خاطرات زجرآور اسفندماه یکی پرداخت نشدن باقیمانده حقوق معوقه دی و بهمن و اسفند و دیگری به اصطلاح انتخابات(انتصابات) مجلس!شورای!! اسلامی!!! بود که باعث تکدر خاطر گردید.

و اینچنین بود که امسال هم با همه خاطره های تلخ و شیرنش گذشت تا چند روز دیگر که پای بر عرصه پرماجرای سال دیگر بگذاریم.

باشد که زیر و بم  سال آینده خوش نواتر باشد.

پ.ن: امروز تولد دوست و خواهر عزیزم سمیرا است. از صمیم قلب تولدش را تبریک می گویم.                 

 

  نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 21:57  توسط حميد  | 

« گمگشته»

 

میدانی عزیز دلم. همیشه انتهای نگاهت را می بینم . وقتی  مات می زنم و غرق افکار می شوم، زیر چشم می پایم نگاهت را. و وقتی ناگهان نگاهت می کنم و نگرانی را در چشمهای خسته و مهربانت می بینم،  می دانم در پس آن نگاه همیشه معصوم و قشنگت فکر می کنی یا حتا آرزو که این خیرگی من شاید از عاشقی و دلبستگی باشد. یا وقتی که برای آنتن دهی بهتر تلفن همراه  از تو دور می شوم لحظه ای در دلت قند آب می شود که شاید خبری باشد.

از این که نگرانت می کنم و گاه گاهی حتا مایوس از خودم متنفرمی شوم. شاید پیش خودت و مثل خیلی های دیگر به دلایل نامتعارف فکر می کنی. خوب حق هم داری. برای هر پدیده غیر متعارفی حتما دلیل نامتعارفی باید.

 من و امثال من نامتعارفیم. درست مثل تابلوی نقاشی با سبکهای مختلف. رومانتیسم، کوبیسم، مدرن، پست مدرن، رئال، سورئال و ... که مجموعه آنها آبستره ی نامتجانسی است که هرکس تکه ای از آن را می پسندد.

تو از این لغتهای غریب من هیچ نمیدانی و نباید هم بدانی عزیز خانه نشین من. برای تو غصه همان پلکان بی پایان ارقام اقلام کافیست و دلشوره حوادث و هیاهوهایی که هیچ مثالی از آن در گذشته های دورت نمی یابی.

نگران درد بی دردی من نباش بهشتی غربت زده جهنم روزگار. درد من گمگشته ایست ناشناخته، که جایی در کوچه پس کوچه های عمرم جای گذاشتمش. جایی که زمان ایستاد و عمر و عقلم بی آن رفت. و چیزی یا کسی در آن کوچه ها بود به گمانم. کسی شبیه مجسمه فرشته های حوض یا نقاشی های دیوار کلیسا. زیبا و معصوم و دوست داشتنی. شبیه هیچکسی که از تداخل لایه های بهم بافته و کوروغریب ذهن و دل و شهوت هر روز دست نیافتنی تر می شود. کسی شبیه خودت شاید یا شبیه کسانی که هر از چندی می لرزانند حتا برای لحظاتی کوتاه، دل مصیبت زده ام را که به بند کشیده امش زمانی بسیار.

در نگاهت ترس درد جانکاه و بی درمان انسان را می بینم که می بینی برای آینده ام. اما مهربانم "آن" دیگر از حضور جسم درمان نمی شود و همدلی و هم نفسی باید تا التیام شود زخم تنهایی. وحالِ جهان ببین که  با وجود میلیاردها چهاردست و پا از همیشه تنها تر است.

عزیزترینم.همیشه برای بدست آوردنی از دست دادنی باید. این رسم جهان از آغاز است. بگذار دل گمگشته اش را در کوچه پس کوچه های عمر بیابد. شاید آنزمان به رسم روزگارعمل کند.   

 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 23:26  توسط حميد  | 

« کلید رمـــــــــــز»

 

وقتی در سرزمین بی منطق زندگی می کنی دیگر جایی برای "چرا" وجود ندارد و وقتی "چرا"یی وجود نداشت دیگر سئوالهایت بی اهمیت می شود و دیگر هیچ چیز و هیچ رفتاری متعجبت نمی کند.

وقتی قانون محلی از اعراب ندارد و اصلا قانون را قانون شکنان تدوین می کنند و حرمتش را لگدمال، آنوقت چه انتظار از بنی بشر یاغی که قوانین نانوشته انسانی را حرمت بدارد.

 وقتی به تو بگویند "مکلفی" و هیچ حقی برای پرسش نداری حتا این سئوال که "« کدامین مجوز آنها را ناقل تکالیف الهی کرده است»؟،  آنوقت چگونه تقبیح می کنند همان ناقلان، دیگر مکلفان ناقلان دیگر را، که اجابت تکلیف می کنند در اجرای احکام الهی برای ریختن خون آنانیکه "تکلیف" فراموش کرده اند. و این دور تسلسل همچنان ادامه دارد و ما مدهوش و سراپاگوش، که این شعبده هزاران ساله چگونه مسخ می کند و اسباب قدرت می شود برای جادوگران خبره ای که از پشته های جهل کوه قدرت می سازند.

آه و ناله ای نیست. به اعتقاد من تعادل و توازن در همه جای جهان برقرار است. مگرعدالت آن نیست که حق به حق دار برسد؟  کدامین جای جهان را سراغ دارید  آنجا که عقل جمعی فرمان میدهد، فلاکت و بدبختی غالب باشد و کدامین جای دیگر را که جهل غالب باشد و رفاه برقرار. حتا اگر بخواهید کشورهای عرب صاحب نفت را مثال بزنید، خوشبختانه یا بدبختانه آنجا جهل حاکم واقعی نیست و فقط مصرف کننده است.

براستی عکس العمل شما در مقابل کسی که ده ها بار کلاهش را برداشته اند چیست؟ آیا برای بارهای بعدی ظلمی اتفاق افتاده است؟ آیا این فرد قابل دلسوزی است؟ و اگر برای دفعات بعدی همه چیزش را هستیش، حیثیتش، ناموسش و اعتقادش را به تاراج برند آیا باید به بی عدالتی جهان گلایه کرد یا به حماقت او؟

در دنیای امروز "انسان مسئول" پایه و نماد تمدنهای پیشرفته است و" انسان مکلف" برده قدرتمداران چیره دست و تبهکار. تمیز این دو واژه زیاد سخت نیست. کلید رمز "عقل " است. یکی را سنخیتی هست و دیگری را نیست.

  نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 17:26  توسط حميد  | 

« از هر دری سخنی »

 

اینروزها اینقدر موضوع دارم برای نوشتن که هرکدام شاید کتابی شود اما بیش از حد خسته ام و نوشتن در خستگی را دوست ندارم. چون نوشتن بیشتر رفع تکلیف می شود و خالی از حس که نوشته را از ارزش می اندازد. البته نه آنکه مثلا نوشته های من چیز باارزشی است منتها باید تا حدی باید راضی کننده باشد و حرفی برای گفتن داشته باشد که وقت باارزش خواننده را تلف نکند.

همیشه روزهای آخر سال روزهای شلوغی کارها از جمله کار ماست. بستن پروژه ها، رفع نقص پروژه های گذشته برای وصول مطالبات و خیلی کارهای دیگر که توان سر خاراندن هم نمی دهد آنهم در شرایطی که به علت شاهکارهای سیاسی اقتصادی دولت مهرورز تقریبا بسیاری از شرکتها، مخصوصا شرکت های خصوصی که در زمینه فعالیتهای عمرانی فعالیت می کنند در وصول مطالبات خود از دولت ناموفقند و در وضع فلاکتباری بسر می برند و ما هم طبعا از این فلاکت بی نصیب نمانده ایم.

به همین خاطرخیلی از پستهایی که در وقتهای مرده شرکت می نوشتم، دیگر زمانی برای نوشتن آنها نمی ماند و عصرها هم آنقدر خستگی به تنم می ماند که همین سرزدنهای کوتاه به وبلاگهای دوستان فقط به انگیزه لذت ارنباط شیرین و دوست داشتنی مجازی است و لاغیر. و اگر نایی مانده باشد دیدن فیلم، که خدا را شکر این یکی آنقدر به لطف نبود قانون کپی رایت متنوع و غنی است که هرچه اراده کنی همزمان با اکران در کشورهای متبوع قابل تهیه و دیدن است.

اما به نظر میرسد این ضعف سوژه و ساختار گریبان فیلمهای غربی را هم گرفته و در این دوسه ماهه به غیر از یکی دو مورد، واقعا اثری که قابل بحث و تاثیر گذار باشد ندیدم.

اما در میان فیلمهای قابل بحث یکی فیلمLolita  به کارگردانی  Adrian Lyneبود. آنقدر این فیلم تحت تاثیر قرارم داد که تا چند روز هرگز لحظه لحظه فیلم را فراموش نمیکردم. نکته جالب اینجا بود که بیننده کاملا در گیر چند حس متفاوت و متضادی می شود که با همه زشتی اصولی و عرفی رفتار شخصیتهای داستان، به خاطر پرداخت خوب و ریشه ای فیلمنامه به مشکلات روحی روانی کاراکترهای فیلم  و همچنین کارگردانی و بازی فوق العاده بازیگران، ضمن تاثر، هرگز آنها را به خاطر رفتارشان تقبیح و تکفیر نمی کند و گاه نیز با آنها برای فرار از موقعیتهای خطرناک ابراز همدردی می کند و آنها را به سان بیمارانی می پندارد که از بیماریشان رنج می برند، تا مثلا پلیدانی که از حیطه اخلاق خارج شده اند.

و غبطه خوردم که کاش اینقدر آزادی بود که در اینجا هم بسیاری از مسائل که تنها اشاره ای به آن تو را در مظان اتهام قرار میدهد بصورت علمی و ریشه ای مورد بررسی قرار میگرفت تا بسیاری از ناهنجاریهایی که هم اکنون مبتلابه جامعه ماست در مدار واقعی خود جای می گرفت.

مثلا از نمونه های داخلی نگاه کنید به فیلم "دختری با کفشهای کتانی"
در آن سکانسی که مرد میانسال و متاهل به قصد فریب شخصیت نوجوان فیلم، به عنوان پناه او را به منزل خود می برد و سپس احساس تنفری که بیننده نسبت به او پیدا می کند، بدون آنکه به ریشه این مشکل پرداخته شود. یا رفتارهای خلاف عرف و شرع از نگاه عامه مردم که از آن به عنوان انحراف  ج ن س ی نامبرده می شود و نگاه مجرمانه و غضبناک به آن، در حالیکه این رفتار در واقع بیشتر بیماری است تا انحراف و دارای دلایل و ریشه های متفاوت اجتماعی و تربیتی است.

متاسفانه تا زمانیکه در تقابل با مسائلی که از دید جامعه و متدینین " تابو" محسوب می شود چون کبک برخورد شود، روز به روز بر مسائل و مشکلات اخلاقی و رفتاری جامعه افزوده خواهد شد.

مثلا اعدام دو نوجوان به خاطر ارتباط نا متعارف و به عنوان عمل به احکام شریعت، عملی غیر انسانی و پاک کردن صورت مسئله است تا راه حل مسئله. باید دید چرا و چگونه این شرایط محقق شده و زمینه ارتکاب آن چیست.

از کجا به کجا رسیدم. بگذریم. اینقدر مسائل حل ناشده وجود دارد که بیان تنها ذره ای از آنها مثنوی هفتاد من کاغذ است.

ما را که امیدی به توجه و نگاه مسئولان نیست. لااقل بیایید از خودمان شروع کنیم. مشکلات را ریشه ای باید دید. حل مسائل بدون شناخت دلائل ممکن نیست.    

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 23:43  توسط حميد  | 

 

 

 


« بازی ترانه ها »

 

وقتی دوستان عزیزم ابتدا آریای عزیز و سپس نسرین عزیزم من رو به بازی ترانه ها دعوتم کردند حقیقتش خیلی برام سخت بود تا ۷ تا از خاطره انگیز یا محبوبترین ترانه هایی که تا حالا گوش کردم رو انتخاب کنم. راستش رو بخواهید من تو گوش کردن ترانه و موسیقی خیلی "مودی" هستم و خیلی حرفه ای و متنوع موسیقی گوش نمی کنم و بارها از اینکه panel سیستم صوتی ماشین رو فراموش کردم مورد مواخذه دوستانم قرار گرفتم!! اما در هر صورت با هزار جان کندن این هفت مورد رو انتخاب کردم با توضیح اینکه خواننده های مورد علاقه من در وحله اول بی هیچ تردیدی خانم گوگوش قبل از انقلاب! و بعد از آن ابی است و به همین خاطر اکثر ترانه های انتخابی من هم از این دو نفر گزیده شدند و قطعا ترانه های بسیاری هم هست که یا من فراموششان کرده ام و یا به علت محدودیت تعداد جزء این لیست قرار نگرفتند. و نکته اینکه ممکن است اسم بعضی از ترانه ها رو درست ننوشته باشم.

1)گل گلدون من باصدای سیمین غانم که انگار شور عشق می آفریند:

 گل گلدون من شکسته در باد
تو بیا تا دلم نکرده فریاد
گل شب بو دیگه شب بو نمیده
کی گل شب بو رو از شاخه چیده
گوشهُ آسمون پر رنگین گمون
من مثل تاریکی تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من میرم گم میشم تو جنگل خواب

گل گلدون من ماه ایوون من
از تو تنها شدم چو ماهی از آب
گل هر آرزو رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه دلم یه مرداب

*******************

2) ترانه خوابم یا بیدارم با صدای گوگوش که همیشه یادآور یک عشق رویاییه : 

خوابم یا بیدارم                                                                                                                                                              همراه و همسايه نزديك تر از پيرهن
باور كنم يا نه هرم نفسهاتو

ايثار تن سوز نجيب دستاتو

خوابم يا بيدارم
لمس تنت خواب نيست

اين روشني از توست

بگو از آفتاب نيست

بگو كه بيدارم

بگو كه رويا نيست

بگو كه بعد از اين

جدايي با ما نيست

اگه اين فقط يه خوابه تا ابد بذار بخوابم
بذار آفتاب شم
و تو خواب از تو چشم تو بتابم
بذار اون پرنده باشم كه با تنزخمي اسيره

عاشق مرگه كه شايد توي دست تو بميره

*******************    

۳) شبهای بی ستاره با صدای ابی با یک حس عجیب نوستالژیک:

کی اشکاتو پاک ميکنه
شبا که غصه داري
دست رو موهات کي ميکشه
وقتي منو نداري
شونه کي
مرهم هق هقت ميشه دوباره
از کي بهونه ميگيري
شباي بي ستاره
برگ ريزوناي پاييز
کي چشم به رات نشسته
از جلو پات جمع ميکنه
برگاي زرد و خسته
کي منتظر ميمونه
حتي شباي يلدا
تا خنده رو لبات بياد
شب برسه به فردا
کي از سرود بارون
قصه برات ميسازه
از عاشقي ميخونه
وقتي که راه درازه
کي از ستاره بارون
چشماشو هم ميذاره
نکنه ستاره اي بياد
ياد تو رو نياره

******************* 

۴) پشت دیوار شب باز هم با صدای ابی با اون شور و شوق نهفته در موسیقی ترانه :

پشت دیوار شب یه راهی داره
که می ره یه راست در خونه ی ستاره
چهار قدم از ور دل ما که رد شی
می بینی ماه شب چارده داره
خورشید خانوم ابروشو برمی داره
بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش
باد که میاد رد شه بره بریزه سرت ستاره هاش
بیا بریم اونجا که شباش بوی تو باشه تو هواش
باد که میاد رد شه بره بریزه سرت ستاره هاش


*******************  

۵) هوای گریه با صدای همایون شجریان و شعر بسیار زیبای سیمین بهبهانی که برای من اوج آرامش رو به همراه میاره :

نه بسته ام به کس دل
نه بسته کس به من دل

چو تخته پاره بر موج

رها
رها رها من

ز من هر آن که او دور

چو دل به سينه نزديک

به من هر آنکه
نزديک
از او جدا جدا من


نه چشم دل به سويي

نه باده در سبويي

که تر
کنم گلويي
به ياد آشنا من


ستاره ها نهفته

در آسمان ابري

دلم گرفته
اي دوست
هواي گريه با من

هواي گريه با من

 

*******************                                

۶) آتش در نیستان با صدای شهرام ناظری. شعر و ترانه ای عارفانه و فوق العاده که بسیار خاطره انگیزه:

يک شب آتش در نيستاني فتاد
سوخت چون اشکي که بر جاني فتاد
شعله تا سرگرم کار خويش شد
هر نيي شمع مزار خويش شد
.

ني به آتش گفت:
کين آشوب چيست؟
مر تو را زين سوختن مطلوب چيست؟
گفت آتش بي سبب نفروختم
دعوي بي معنيت را سوختم

 

              *******************                                 

۷) ترانه کولی با صدای گوگوش. بی نهایت این ترانه رو دوست دارم و اصلا هم دلیلش رو نمیدونم.فکر می کنم یه جورایی خلاصه ای از خود منه. 

کولیم خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم
پای من خسته از این رفتن بود
قصه ام قصه دل کندن بود
دل به هر کس که سپردم دیدم
راهش افسوس جدا از من بود
صخره ویران نشود از باران
گریه هم عقده ما را نگشود
آخر قصه من مثل همه
گم شدن در نفس باد نبود
روح آواره من بعد از من
کولی در به درصحراهاست
می رود بی خبر از آخر راه
همچنان مثل همیشه تنهاست
کولیم خسته و سرگردانم
ابر دلتنگ پر از بارانم

پ.ن.۱: جای خیلی از ترانه ها از جمله بعضی از ترانه های فرهاد، محمد اصفهانی، سیاوش قمیشی،احسان خواجه امیری و معین عزیز هم اینجا خالی بود.

پ.ن.۲: من هم از دوستان عزیزم به ترتیب پیوندهای وبلاگ : بیتای عزیز(خاتونک)، سمیرای عزیز( ایام مکتب)، نیلوفر عزیز( شهرناز)، مهتاب عزیز( آیینه و مهتاب)، مهری عزیز( خورشید اطلسی) ، هدای عزیز( به همین سادگی ) و سلماز عزیز(یادداشتهای روزانه من)  برای این بازی دعوت می کنم.ضمن اینکه دوستان خوب و عزیزم : همسایه قدیمی ، مریم، آیناز، لیلا که بدون وبلاگ در قسمت نظرات من رو شرمنده لطف همیشگیشون می کنن می تونند در قسمت نظرات ترانه های برگزیده خودشون رو معرفی کنند.

پ.ن.۳: عده ای از دوستانم رو که نام نبردم قبلا توسط دوستان دیگر به این بازی دعوت شدند یا با واسطه دعوت خواهند شد یا مدتهاست که فعال نیستند. ضمن اینکه هرکدام از دوستان که نام بردم علاقه ای به شرکت در این بازی ندارند، خواهشا تو رودربایستی قرار نگیرند چون اصلا ناراحت نخواهم شد.

پ.ن.۴ : قرار بود که هفت ترانه ای رو که ازشون متنفرم هم در این بازی نام ببرم که من معمولا به تراته هایی که ازشون متنفرم گوش نمی کنم!! و به همین خاطر اصلا نتونستم این کار رو بکنم.

 

 

  نوشته شده در  جمعه دهم اسفند 1386ساعت 13:36  توسط حميد  | 

« سوگ »

 

امروز دو بار آمدی. و بی هیچ زمینه و دلیلی، من آمدنت را احساس کردم. حتما چیزی بود...چیزی میخواستی شاید یا تو مثل روح همه برزخی ها اینبار گذرت  به اینجا افتاده بود. شاید دلتنگ شده بودی....هان؟  برای دوستانت، مخصوصا برای دوست مهربان و با وفایت که مدتها برایت خون میگریید.

 اما بودی. اطمینان دارم، و من تنها فاتحه ای برایت خواندم و آرزوی آمرزش وآرامش روحت که درست ۳۱۷روز است که هرروز سه بار از خدا برایت میخواهم.  واین شاید، کفاره غفلتی بود که من بابت فراموشی حقیقتی می پردازم که همه ما فراموشش می کنیم. " مرگ " . و چه نزدیک هست و بود حتا برای تو در لحظه ای که سرشار از امید بودی برای آینده ای زیبا.

 و حرف ناگفته ای که در گلوی من ماند، و حسرتش، که با مرگ تو تنها فوران زد در صدای هق هقی که هیچکس معنی آن را ندانست.

من مدیون بودم به گمان خودم ودر آن آغازین بهار به دنبال فرصتی، که از دردی بگویم که دیوار دلت بشنود. خواستم دلخوری ذهنت را که ذهن من ازهمزاد پنداری دل من با دل تو تصور می کرد، پاک کنم. و تلخی آن طعم گس "چرا"هایی را که تور حس زنانه تو بدهایش را صید می کرد. فکر می کردم دلخوری از پاسخی  که شرح و تفصیلی داشت، اما زمانی برای تفصیلش نماند. البته همه اینها تصور من بود شاید و روح تو هم خبر نداشت. اما مثل همیشه داستان آنگونه پیش رفت که "گمان" من نیاز به فرصتی داشت تا بر تردیدش مهر تایید زند.

 سعی کرده بودم احساس خوبم را به تو، با نگاهم و رفتارم پیش پرداخت کنم تا باقی دین را به موقعش با زبان منطق جبران کنم. اما به گمانم توهمان قسط اول را پذیرفته بودی و رفتارت اینگونه نشانم می داد، اما من هنوز خودم را بدهکار قسط دوم میدانستم. قسطی که قرارم بود آن آخرین جمعه بهار به بهانه گشت جمعی دوستانه مان که تو حالا میهمان تازه اش بودی با توضیحم پرداخت کنم.

من در پی چینش واژه ها بودم در سفر و دست اجل در پی چینش تو برای سفر. وبرد گوی سبقت را که او همیشه در غفلت می برد. و تو گویی چون پرستوی عاشق با آمدن بهار مست و سرکش چنان رها شدی از این دیار، تا آخرین جمعه بهار، هفتمین روز کوچ تو باشد و هم قفسانت وامانده از مستی تو که هیچ صبوری نکردی تا شاید درد رفتنت را مرهمی  سبکتر کند.

تو رفتی و من بدهکار ماندم و وجدانی سختگیر که باید قانعش می کردم در غیاب تو. به او گفتم که در "بانک" دنیای تو "نیت" نقد می شود و در آسمانش صدای دل، رنگ و نقش می گیرد. به او گفتم که در دنیای تو هیچ دلی دیگر فریفته زبان چرب نمی شود و هیچ نیرنگی رنگ عشق نمی گیرد.

و من تکرار می کردم عتابهای وجدان را و دیگران ندای تبرئه سر می دادند و این کشاکش بود و بود تا امروز که آب حضورت مرهمی شد بر آتشی که حتا گاه "با توهمی از یک لبخند" یاد تو را به رخ زبانه می کشید و جان می سوزاند.

تو برای چه آمده بودی من نمی دانم. اما همین که احساس شدی وجدان، دلش نرمتر شد انگار. حالا شاید بشود کمی احساسی تر برایش منطقی بود. و شاید دیگر، توهم را اجازت شکایت ندهد. شاید.

بازهم بیا!

 

پ.ن. این متن برای دل خودم بود در سوگ کسی که به خاطر اتفاقاتی احساس کردم توضیحاتی را به او بدهکارم و متاسفانه اجل هرگز فرصت نداد.حس بدی بود. مثل بدهکاری که احساس دین می کند اما مطمئن نیست و شک دارد و جرات سئوال هم ندارد. آن هم از نوع بدهکاری معنوی که به اعتقاد خودم خیلی سنگین تر است. این اتفاق مال دیروز بود که بی دلیل در اوج مشغله کار که همه چیز فراموشم می شود، دوبار به یاد او افتادم و احساس کردم که حضور دارد. از خدای مهربان باز برای روح مهربانش آرزوی آرامش می کنم.  

 

  نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 19:15  توسط حميد  | 

« چند نکته و درد دل»

 

نکته اول:

عجب وادی خطرناکی بود این طنز و ما خبر نداشتیم. البته طنز از ماجراهایی که به  نوعی  به اطراف خود آدم مربوط میشه. تا جایی که تو همین پست قبلی مجبور شدم یک سئوال رو حذف، یک سئوال رو اصلاح و یک کامنت رو سانسور کنم. دلیلش هم این بود: سوء تفاهم!!

 نکته دیگری هم دستگیرم شد و اون البته خیلی خیلی تلخ تر بود و اینکه : ظاهرا وبلاگ من در شرکت همچین ها هم که من تصور می کردم ناشناخته نیست و در نتیجه من به خیال خودم "فضای امن"م رو از دست دادم و باید محافظه کارانه تر بنویسم. جالب اینکه پست قبلی هم اتفاقا از یک موضوع جدی که همین سوء تفاهم بود شروع شد و به مطلب طنز رسید. 

همیشه اطرافیانم که دوستشون دارم برام خیلی مهمن. بعضی وقتها حتا از خودم هم مهمتر. اصلا و به هیچ عنوان دلم نمی خواد اسباب ناراحتیشون رو فراهم کنم و همیشه مواظبم که آزرده شون نکنم. برای همین بارها شده بی سیاستی کردم و اگه آدمای نقدپذیری نبودن، در لحظه عصبانیت پشت سرشون ازشون گله کردم و متاسفانه به گوششون رسیده و خیلی بیشتر ناراحت شدن. هرچند که معمولا همون چیزها رو تو یک فضای مناسب با خودشون مطرح می کنم اما معمولا این جریان زمانی اتفاق می افته که شخص انتقال دهنده قبل از رسیدن اون فضای مناسب کار خودش رو می کنه و باعث کدورت میشه و در جاهایی که جمعهای خیلی صمیمی وجود داره این داستان، آفتیه که میتونه براحتی اون جمع رو متلاشی و منهدم کنه.

واقعا اگه همه آدما نقدپذیر بودن و آدمای منتقد هم زمان مناسبی رو برای گله و نقدشون انتخاب می کردن به نظر شما اصلا چیزی به اسم کدورت میتونست وجود داشته باشه؟

نکته دیگه فراهم نبودن فضای بیان احساساته بی هیچ غل و غشی. یکی از دلایلی که فضای مجازی رو خیلی دوست دارم دقیقا همینه. تو میتونی همه رو به اسم کوچیکشون صدا کنی. گاهی وقتها "جان" خطابشون کنی و خلاصه صمیمی بشی بدون اینکه اونا رو دیده باشی و بشناسی. بارها شده کسانی رو دوست داشتم به عنوان اینکه ازشون انرژی مثبت می گرفتم یا اینکه بسیار محترم بودن و یا اصلا بخاطر اینکه به من لطف بیش از حد داشتن و من بخاطر همین سوء تفاهمات نتونستم احساسات واقعیم رو بهشون ابراز کنم و اگر کردم مدتی نگذشته که می بینم از جانب اطرافیام شخص مورد نظر اگه در زمره دوشیزگان باشه به عنوان کیس(Case) مناسب به من پیشنهاد میشه!! البته اونایی که به من خیلی نزدیکن که دیگه از من قطع امید کردن، ولی دوست داشتم اینقدر این جنبه برای همه وجود داشت که خیلی راحت احساس واقعیت رو بیان می کردی و خیال خودت و همه رو راحت می کردی. حتا از اونایی که انرژی منفی میگرفتی خیلی راحت درخواست میکردی که بیش از اندازه صمیمیت نشون ندن و خودشون و خودت رو ناراحت نکنن.

نکته بعد وساطت کردنه. حالم از این سیاه و سفید بودن آدما بهم میخوره. از اینکه همه براشون یا دوستن یا دشمن. براحتی دوستیهای طولانی رو با یه چیز خیلی خیلی جزئی فراموش می کنن و طرف مقابل رو تا حد پست ترین موجود روی زمین پایین میارن. یا کسانی رو بی جهت تا عرش بالا می برن.

 آخه جان من مگه آدم نمی تونه اشتباه کنه؟ تازه اگه اشتباه باشه. خیلی وقتها ما همه خواسته هامون و افکارمون رو درست میدونیم در حالیکه اصلا اینطور نیست. حالا به فرض اینکه طرف اشتباه کرد. چرا نمی خواهیم بفهمیم که اشتباه طرف مقابلمون موردیه و باید تو همون مورد فقط باید در باره ش قضاوت و احیانا برخورد کنیم . اینکه شخصیت عزیزترین دوستها یا نزدیکهامون رو به خاطر یه مسئله خیلی خیلی کوچیک زیر سئوال ببریم به نظر من اول از همه خودمون رو زیر سئوال بردیم که از شناخت دیگران عاجزیم و آدمهای بی شخصیت رو به دوستی گرفتیم. اونهم به مدت طولانی. و منطقیش اینه که هم نشینی و رفاقت طولانی با آدمهای بی شخصیت، قطعا بوسیله افراد باشخصیت امکان پذیر نیست.

 از بحث اصلی دور شدم. بارها شده که خواستی وساطت کنی و کار رو خرابتر کردی به همین دلایل بالا. خواستی دلایل طرف مقابل رو توضیح بدی و فضای تیره رو روشنتر کنی اما همین کارت باعث میشه که یک طرف دعوا خیلی راحت بدترین الفاظ رو نثار سمت دیگه قضیه بکنه و گاهی وقتها نیز تو رو هم بابت جانبداری از او مورد نوازش !! قرار بده و کار از اولش هم خرابتر بشه.

براستی چرا کینه بعضی ها از کینه شتر هم بدتره و اصلا هم حاضر نیستن فراموش کنن موردی رو که گاهی وقتها اصلا قابل بحث نیست. خود من هیچ وقت بابت چیزهایی که خودم در بدست آوردنشون نقش داشتم از دوست و رفیق و مال و هر چیز دیگه ای احساس پشیمونی و نفرت نمی کنم و هرگز کینه به دل نمی گیرم، حتا اگه فریب خورده یا آسیب دیده باشم . آدم کینه جو به نظر من بزرگترین آسیب رو به روح و روان خودش وارد می کنه تا به شخص مقابلش.

به اعتقاد من قشنگترین جوکها و طنزها اختصاصا مربوط به جامعه ما میشه و دلیلش دقیقا همین فضای نقد ناپذیر و پر از سوء تفاهمه که نواقص خودش رو به صورت جوک و طنز نشون میده و برخلاف همه جا مداحان و چاپلوسان و آدمهای مزور جایگاهشون ارزشمند میشه و پرطرفدار.

نقدپذیری زیاد سخت نیست. گذشت از مسائل جزئی هم همینطور. فقط باید احساس کرد که ما انسانیم و هیچ موجودی مصون از اشتباه نیست. خودمون رو در شرایط طرف مقابل قرار بدیم وبه یاد بیاریم که ممکنه خودمون هم همون عکس العمل رو نشون بدیم.  یاد بگیریم که هر چیز را به اندازه خودش ارزش بدیم . نه بیشتر و نه کمتر.

اکر در رابطه با آدمها آسیبی به ما وارد می شود شاید برای بار اول بی گناه باشیم اما اگر همان مورد تکرار شود قطعا خودمان بزرگترین گناهکاریم.

 

پ.ن: موضوعات مبحث مقداری خلط شد.ببخشید. شما به عنوان درد دل آن را بپذیرید.

  نوشته شده در  جمعه سوم اسفند 1386ساعت 15:15  توسط حميد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM