بعضی وقتها سئوالهایی در ذهنت شکل می گیرد که واقعا برای پاسخ دادن به آن دچار سرسام میشوی. مخصوصا اگر آدم حساسی باشی و کمی هم علاقمند به مسائل روانشناسی و جامعه شناسی و خیلی هم سعی کنی اصولی رفتار کنی.
دوسه باری گلایه کردم و البته هربار جواب این بود و انتقاد که هر جور که صلاح میدانم رفتار کنم.حالا اینبار تصمیم گرفتم که موارد را به صورت سئوال مطرح کنم .اول از همه امیدوارم تعداد کامنتها مثل آن پست کذایی "مسایل نسبتا ساده" نشود. دوم امیدوارم اگر جوابی هم داده می شود بقیه هم آنرا بخوانند شاید بر تجربیاتشان افزوده شود.
1 ) فرض کنید آدم خوش رویی هستید. اگر احساس کنید که بعضی آدمها از رفتار شما دچار سوء تفاهم شده اند چه رفتار ی را در برابر آنها انجام می دهید؟
الف ) وقتی با آنها روبرو میشوید راهتان کج کرده و خودتان را به حواسپرتی می زنید.
ب ) خیلی سرد و بی روح با آنها برخورد می کنید.
ج ) به هنگام برخورد با آنها برایشان چشم نازک می کنید و زیر لب به آنها بد بیراه میگویید.
د ) به رفتار خوش سابق خود ادامه میدهید.
2 ) وقتی به شما می گویند آدم پر طرفداری هستید. به لبخندهای معنا دار( از دید خودتان) چه عکس العملی نشان می دهید؟
الف ) لبخند می زنید.
ب ) ریشخند می زنید.
ج ) اگر در حال قهقه هم باشید ناگهان مثل باسترکیتون(هنرپیشه) صورت سنگی می شوید.
د ) هیچکدام.
3 ) لطفا معنی لغط "بی عرضه" را در رابطه آقایان یا خانمهای مجرد بیان کنید.
الف ) بی احساس.
ب ) کسی که قدرت فریفتن دیگران را ندارد.
ج ) کسی که ....تجربه نکرده.
د ) هر سه مورد بالا.
4 ) بالاخره ازدواج خوب است یا بد؟
الف ) اگر حقوق بدهند خوب است.
ب )جلوی همسر خوب است. پشت سر همسر افتضاح .
ج ) بستگی به قیمت مسکن و اقلام اساسی دارد.
د ) بعد از مدل 67 کیفیت ندارد.
5 ) اگر آدم سیریشی از همکاران سابق به بهانه کاری شماره تلفن همراه شما را بگیرد و روزی هزارو چهارصد و پنجاه و سه فقره اس ام اس در تمام ساعات شبانه روز اعم از جوک،عاطفی، شعر، تبریک و خلاصه همه موارد بفرستد برای روانی نشدن خود و عدم افسردگی او چه می کنید؟
الف ) شماره موبایل خود را عوض می کنید.
ب ) بوسیله نرم افزار هکش می کنید.
ج ) پول قبض موبایلش را می پرسید.
د ) جان مادرش را قسم می دهید.
6 ) اگر به شوخی اما در حالت جدی یکی از هنرپیشه های معروف را شخص مورد نظر برای ازدواج خودتان معرفی کنید و این قضیه را خیلی جدی از دهان پسر عموی دخترخاله نوه عمه پسر همسایه تان بشنوید چکار می کنید؟
الف ) تعجب می کنید.
ب ) هرگز دیگر از این شوخی ها نمی کنید.
ج ) هرگز ازدواج نمی کنید.
د ) موارد الف و ب .
7 ) با عرض معذرت این سئوال حذف شد.
8 ) اگر درب آسانسور باز شود و دو نفر خانم و آقا را در حال خنده مشاهده بفرمایید خدا وکیلی چه فکری به ذهن شما خطور می کند؟
الف ) آن دو نفر آدمهای خنده رویی هستند.
ب ) آن دونفر عجب آدمهای پررویی هستند.
ج ) آن دو نفر عجب آدمهای بی آبرویی هستند.
د ) منتظر خبرهای خوش می مانید و به هیچکس هم نمی گویید.
9 ) وقتی دستگیره سیفون دستشویی بخش شما بیش از ده بار می شکند چه سئوالی در ذهن شما متبادر می شود؟
الف ) آیا اینجا مهندسین مشاور است؟
ب ) آیا شخص شکننده در کودکی به تارزان علاقمند بوده است؟
ج ) وزن شخص شکننده از وزن آب داخل منبع فقط اندکی بیشتر است؟
د ) شخص مورد نظر علاقه ای به نگاه کردن به صحنه های ناجور ندارد.
10 ) اگر آخر ماه بهمن هنوز حقوق دیماه را دریافت نکرده باشید و همزمان به چند میهمانی و جشن تولد برخورد کنید چه کار خواهید کرد؟
الف ) از سرماخوردگی شدید استقبال می کنید.
ب ) متاسفانه کلاسهای شما با روزهای تولد و میهمانی هم زمان خواهد شد.
ج ) پدر دوست شما فوت خواهد کرد.
د ) درخواست وام می کنید.
به سئوالات بالا پاسخ دهید. در صورتیکه به نه سئوال از ده سئوال بالا پاسخ دهید در صورت داشتن وبلاگ ده کامنت اضافی به شما تعلق خواهد گرفت.در غیر اینصورت در ویرایش قربان صدقه شما خواهیم رفت.
پ.ن.۱ : ببخشید گولتان زدم . مطلب طنز بود منتها اولش رو جدی نوشتم تا تضاد ایجاد کنم.
پ.ن.۲ : تولدت مبارک مرد معمولی عزیز من.
« پیــــــــــــــــوست»
آقا ما تسلیم!! راستش اصلا فکر نمی کردم کسی حتا حوصله کنه قصه چپل چلاق خدمت من رو بخونه چه برسه که بخوان ادامه بدم!؟
باور کنین اونقدر جوگیر شدم که نزدیک بود بشینم شرح کامل داستان رو بنویسم و بدم به عنوان رمان چاپ کنن!!
خدا رو چه دیدی مملکت که هرکی هرکیه. وقتی " ده نمکی" که سردسته ارا...و او..شه و دستور پرتاب داشنجوها رو تو کوی دانشگاه از طبقات خوابگاه صادر می کنه میشه فیلمساز و فیلمش یه میلیارد می فروشه. خوب درسته که ما معروفیت و شهرت اون رو نداریم، اما چندتا رفیق بامرام که داریم. خدارو چه دیدی شاید عینهو همونی که سعید می گفت...کی بود؟؟....آهان!! الکساندر دوماهای پدر و پسرو در ادامه نوه، سری تو سرا دربیاریم و خلاصه واسه خودمون معروف شیم!!
ولی خارج از شوخی فقط به احترام وعشق دوستای عزیزم قسمت سوم داستان سربازیم رو هم نوشتم که البته قرار بود دو قسمت باشه.
« سقوط »
بعضی وقتها انگار کرخت می شوی برای نوشتن. انگار همه چیز به یکباره تعطیل می شود.یک سکوت غریب فکری .یک جور بی دغدغه بودن .
البته همیشه سوژه برای نوشتن هست.اما به نوعی تکراری و کسل کننده است . شاید نزدیکترین واقعه برای نوشتن طبیعتا و علی الخصوص برای هم سن و سالهای من بیست و نهمین سالگشت واقعه ایست که همه چیز را زیر و رو کرد اما آنقدر این داستان، تهوع آوری و زجرآوریش تثبیت شده که حتا آه و ناله از فلاکتی که نصیب این مرزو بوم شد نیز به امری نخ نما و تکراری و بی فایده تبدیل گشته است.
اما چیزی که به ذهنم رسید از آن دوران بازگویی بعضی از قیمتهای اجناس یا کالاها در روزها منتهی به انقلاب است که در خاطرم مانده و گفتنش مخصوصا برای نسل جدید شاید جالب توجه باشد.
اتوبوس های شرکت واحد که شاید کمترین رشد قیمت را داشته شامل اتوبوس های دو و پنج ریالی می شد.
قیمت یک کیلو گوشت پاک کرده گوساله دوازده الی سیزده تومان.
قیمت نان پنج ریال.نوشابه حداکثر ده ریال.کیک یا پیراشکی پنج ریال.ساندویچ سوسیس بیست و پنج ریال. ساندویچ همبرگر سی و پنج ریال. تخم مرغ حدود پنج ریال. چلوکباب حدود هفت تومان.یک خانه ویلایی۴۵۰ متری قدیمی واقع در یکی از خیابانهای منتهی به میدان تجریش حدود ۴۵۰ هزار تومان.هزینه اصلاح حدود پنج تومان. یک بسته آدامس شیک سه ریال.ماشین اسباب بازی کوچک فلزی هفت تومان. هزینه خشکشویی یک دست کت و شلوار پنج تومان. دفترچه مشق ۶۰ برگ ۱۵ ریال. حقوق ماهانه یک کارمند متوسط حدودا ماهی ۳۰۰۰ تومان.
با یک نگاه سرانگشتی براحتی می شود حساب کرد که حقوق یک کارمند بطور متوسط صد برابر اما قیمت بعضی از اقلام تا هزار برابر رشد داشته است و این تازه از افتضاحات اقتصادی انقلابی بود که قرار بود آب و برق و گاز را مجانی در اختیار همگان قرار دهد. برای همه سر پناه ایجاد کند و خلاصه قرار بود انقلاب محرومان و مظلومان باشد.
اما تا دلتان بخواهید ارزانی هم ایجاد شده. حرمت آبرو و جان انسانها. حیثیت ملتی که زمانی بی نیاز از ویزا به بسیاری از کشورهای جهان سفر می کرد و آبرو داشت و حالا محور شرارت محسوب می شود و توسط هرکس و ناکسی تحقیر می شود.
البته ایرادی ندارد. پاهایتان را گرم کنید . مشتهایتان را گره بزنید. فردا نمایشی دیگر در کار است. آنها که رویشان کم نمی شود. ببینیم این جماعت بوکسور همیشه مشت زن به دهان استکبار کی رویشان کم می شود.
« خداحافظ تهران » قسمت دوم :
وقتی قسمت اول این پست رو نوشتم تصور اینکه قسمت دومش اینقدر طولانی بشه رو نداشتم. با تمام سعیی که برای کوتاه کردن این قسمت کردم متاسفانه به اعتقاد خودم از هر دو طرف ناموفق شدم.چون هم متن کوتاه نشد و هم آنقدر حوادث رو خلاصه کردم که تقریبا بسیاری از حوادث میانی حذف شد و فقط حوادث موثرتر پررنگ شد.
براي من نوشتن بعضي از خاطرات صرفا بازگويي وقايع نيست. بيشتر اوقات نتيجه گيري از اتفاقاتي است كه از آن وقايع مي شود و تجربه اي كه مي تواند بسيار آموزنده باشد. داستان خدمت من مثل ديگر افراد تجارب بسياري را براي من داشت و درسهايي كه بسيار ارزشمند و تاثير گذار بود. تصميم گرفتم در دوقسمت به بيان آن بپردازم كه اميدوارم در حوصله شما بگنجد. داستان را در ادامه مطلب بخوانید
« تردیــــــــــــد »
بعضی جمله ها هست که در عین سادگی آنقدر پیچیده و پر مفهوم هست که مدتی ترا به فکر وادارد. در سریال « بیداری» که خیلی هم آنرا دوست دارم جمله ای از زبان بازیگر محبوب آتیلا پسیانی در نقش وکیل در پاسخ به موکلش داده شد که جرقه ای شد برای درگیری ذهن و نوشتن این پست.
او گفت : آدمهایی که در فکری تردید دارن و نمی تونن تصمیم بگیرن، در نهایت اجازه میدن دیگرانی به جاشون تصمیم بگیرن و فکر کنن. و اون دیگران قبل از اینکه تصمیم بگیرن، اول به منافع خودشون فکر می کنن.(البته فحوای جمله چنین بود چون اصولا در حفظیات افتضاحم)
چقدر این جمله برایم آشنا بود. به یاد لحظه هایی افتادم که تردید داشتم و ناتوان به دیگرانی تکیه کردم که فراموش کرده بودم شاید آنها به نوعی در آن قضیه صاحب نفع باشند، و به خودم نیز، که آیا تکیه گاهی بی منفعت برای آنانکه مرا به یاری و تدبیر خوانده اند بوده ام یا نه؟
البته « منفعت » تعابیر مختلفی می تواند داشته باشد .از آبرو گرفته تا جلوگیری از تهدید چیزهایی که به آن وابسته ایم، خواه معنوی یا غیر معنوی. اما مهم اینست خیلی از مواقع، ما کاری را منفعت طلبی خودمان نمی دانیم حال آنکه عین منفعت طلبی است.
تصور کن مادر، پدر، خواهر، یا برادری که ظاهرا با ازدواج عزیز مرددشان به خاطر منافع او مخالفت یا حتا موافقت می کنند اما در نهایت این خواسته خودشان است که ناخودآگاهشان به حساب او توجیه می کند. یا دوستی که به خاطر تعلق، حسادت، یا رقابت، موجب می شود - اویی که بعنوان تکیه گاه تردید و اهرم تصمیم مورد انتخاب قرار گرفته شده - بخاطر منافع خودش درست در جهت عکس مصالح تکیه کننده قدم بردارد.
برای همین آدمهای مردد غالبا و بطور متوالی شکست می خورند و هربار نیز بر تردیدشان افزوده می شود.تا جایی که دیگر هیچ کس را نه محرم اسرار می دانند و نه ناجی آمال. آنها به آدمهایی منزوی مبدل می شوند که حتا دیگران را به شور هم نمی خوانند چه رسد به اندیشیدن تدبیر. یا منفعل می شوند و بی اراده یا جریّ و پر خطر در عمل.
البته اینها مثالند و همیشگی نیست. اما ما که غالبا جماعتی احساسی هستیم و ناخواسته خودخواه، نفع خودمان را معمولا به نفع دیگران تعبیر می کنیم.
باید اراده کرد و صد البته به وقت نیاز مشورت. اما با کسانی که در آن زمینه آگاهند و حتی المقدور بی نفع و زیان.
برای من هرکس به قدرش محبوب و است مقبول.به وقت ندانستن و نفهمیدن و نتوانستن، می خواهم - که بدانم و بفهمم و بتوانم - به مشورت و یاری آنها.
به وقت تردید اما، تکیه گاه نهاییم تکیه گاهی است بی نیاز از هرنفعی و آنکه اراده اش در راس هر اراده ایست. آنجا که تردیدی هست تکیه گاهم شانه های پراز محبت و لطف خداست. خوب یا بد فرقی نمی کند. اینجا « تسلیم » برای من قشنگترین واژه دنیاست.
« تهران ۱۳۹۰ »
خيلي وقت بود دلم ميخواست مطلب طنزي بنويسم.اما نمي شد.يعني واقعا طنز نوشتن شايد سخت ترين نوع نوشتن باشد.دلم را به دريا زدم و نوشتم.هر چند كه شايد اصلا لبخندي بر لب كسي نياورد.اما در هر صورت خواستم تجربه كنم.قبل از همه اين را هم بگويم كه قطعا اين نوشته شباهت بسياري به سبک نوشته هاي زيباي استاد مسلم و بي نظير طنز معاصر" سيد ابراهيم نبوي" خواهد داشت.چون عاشق طنزهاي سياسي او هستم و در نتيجه تاثير پذير.
فرایند خواسته های انسان شاید بی پایان ترین و متناقض ترین پدیده های دنیا باشد. هر چه را که می خواهی قطعا ناچار می شوی از خواسته دیگری چشم بپوشی.هرچه را بدست می آوری باید چیزی را از دست بدهی.یا باید سعی کنی این خواستن را فراموش کنی که این آخری به ظاهرت آرامش، اما درونت را به آتشفشانی متلاطم تبدیل می کند.یعنی بازهم باید بین غوغای درونت و آرامش بیرونت تعادلی برقرار شود.
حالا تصور کن همه به آرامشت غبطه بخورند یعنی همین آرامش بیرونی که همه با چشمهایشان قضاوت می کنند.
نمی دانند که یکی فکر می کند با آدم سیب زمینی مزاج و بی احساس و فاقد قوای جنسی طرف است و یا آن یکی فکر می کند مصلا عجب ایمانی دارد طرف؟ خلاصه هر کسی از ظن خود تو را صاحب یا فاقد دلایل نارساییهای موجود خود می بیند.
ما واقعیتها را با چشمها و بر اساس ملاکهای خودمان قضاوت می کنیم و جالب آنکه خیلی محکم بر آن قضاوت صحه می گذاریم.اصولا همه ما عادت کرده ایم همه چیز را تک بعدی ببینیم.اگر طرف معتقد به ایدئولوژی خاصی است حتما باید شمایل و رفتار خاصی داشته باشد. مثلا یکی می پرسید: مگه میشه؟ یعنی شما(شما را خیلی غلیظ می گفت) اصلا اعتقاد به عاشورا نداری؟ یا مثلا با عرض معذرت یکی از نزدیکان در یک گفتگوی خصوصی خیلی جدی می پرسید : از لحاظ جسمی(البته منظورش چیز دیگری بود) که مشکلی برای ازدواج نداری؟ یا آن یکی می گفت : تو اصلا عاشق هم شدی!!؟ یا نگاه متعجب آن رفیق مذهبی با دست دادن من با خانمها یا متقابلا گلایه خیلی از دوستان با رفتار صمیمانه من با بچه مذهبی ها.
چرا هیچ کس نمی نشیند پیش خودش فکر کند آخر این قواعد و سلسله قوانین که مبنای قضاوت ماست منشائش از کجاست؟ اگر وحی منزل است پس چرا جهانشمول نیست؟ می پرسم من به چه چیز عاشورا باید اعتقاد داشته باشم.مگر عاشورا دین است؟ خداست؟ مکتب است؟ یا مگر ازدواج تخلیه قوای جنسی است؟ یا عاشقی ابراز رفتار جنون آمیز و عجیب و غریب است؟ دست دادن با خانمها جز برای افراد مریض که لابد غلیان احساسات پیدا می کنند چه عارضه ای ایجاد می کند؟ یا مگر همه آدمهای با محاسن و مذهبی بن لادن هستند؟
دوستان می گویند و بارها در نظراتشان هم ابراز کرده اند که چه اهمیتی دارد قضاوت آدمها؟
چرا دارد دوستان عزیز. اگر بخواهی در نگاهت انسان ملاک باشد دارد.نه به خاطر اینکه بخواهی در جهت رضایت آنها رفتار کنی. نه اینکه از طعنه هایشان از رفتارشان رنجور شوی و خودت را با خواسته هایشان هماهنگ کنی. نه. من کار خودم را می کنم. اصلا هم خوشایند و ناخوشایند غیر منطقی دیگران برایم اهمیتی ندارد که اگر چنین بود اصلا گلایه برای چه بود؟
یا اگر ملاک زندگی در این دنیا نگاه به انسان نیست و به قولی رضای خداست بدون انسان چگونه رضای او لااقل در این جهان قابل تعریف است؟ و لابد خدا زهد و ریاضت را توصیه می کرد برای همه.آیا چنین چیزی امکان پذیر بود؟
درد من این شیفتگی و تعصب لعنتی است که ما به ملاکهایی داریم که در ارتباطات انسانیمان دخیلش می کنیم.البته منظور این نیست که نباید هیچ قاعده رفتاری و فرهنگی داشته باشیم اما تخریب و تکفیر هم نکنیم. به اعتقادات هم احترام بگذاریم.اینقدر برای همه چیز چارچوب علم نکنیم. فکر کنیم فکر.که همه نوزادهای جهان یک شکل(نه قیافه) به دنیا می آیند اما از این میلیاردها هیچکدامشان با یک طرز تفکر از دنیا نمی روند حتا چندقلوها.
اگر مخملباف را در پستم مثال می آورم نه به خاطر علاقه به فیلمهایش بلکه فقط به خاطر تلاشش است برای تغییر.اگر نه مهرجویی و بیضایی بسیار برای من محبوبترند.اگر منتقد مراسم عاشورا می شوم به خاطر کینه به ریا و تزویر است و ارزش نمایی عبادتهای اشک آلود، اگر نه خودم میدانم که نه عداوتی و نه حتا رفاقتی (به معنای عام) با امام حسین و یارانش ندارم و اگر بنده خوبی باشم صفات خوبشان را مبنای عمل قرارمی دهم.
به راستی اگر شما پدر و مادری مهربان باشید فرزندانتان را گریان می پسندید یا شادمان؟ اگر مهر مادرانه را تنها ذره ای از مهر خدا می دانیم چگونه باور می کنیم که خدا بندگانش را اندوهناک بیشتر دوست دارد؟
درد من غربت است .
کلافه ام از القائات خسته کننده و سیاه و سفید. از احساس غیر طبیعی بودن.از اینکه حرام می کنم لذت عاشقی را به خاطر تناقضات.از این که نمی توانم ابراز کنم عواطف درونم را در قالب کلماتی که هزاران معنی می دهد الا معنی واقعی خودش. نعوذ بالله اگر خدا می دانست تفکر منحرف غالب این جماعت را ناف را مرکز تعادل قرار نمی داد یا آن را پایینتر می کشید یا کاری می کرد که همه بر روی دستهایشان راه بروند.
می ترسم از انزوایی که خودم را در آن گرفتار می بینم و آن تنهایی که « خیال » از ترس تحمل نشدن تاکنون برایم مهیا کرده است.
کاش می شد بی باکانه عاشق شد.حساب و کتاب نکرد وهمینکه دلت می لرزید سرت می رفت.درست مثل آدم.مثل حوا. کاش آن « جرم ارزشمند» که به بهانه چشیدن آن از بهشت رانده شدیم، اینقدر جهنمی نمی شد...
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|