تبليغاتX
آن سوي مه
 
 

« این نیز بگذرد....»

 

می دانی ذهن عزیز من دیگر خیلی داری سخت می گیری.حالا این چند روز را هم تحمل کن.خوب اینها هم برای خودشان دنیایی دارند.آن پسرک کوچک زنجیر بدست را ببین یا آن یکی را با چه ذوقی به طبلش می کوبد.خوب این هم در این وانفسای تحقیر برای خودش بزرگی می کند چه عیبی دارد.آن یکی را نگاه کن زیر چشمی چه می پاید نگاه های مهم اطراف را.

 اصلا گوشت را بگیر یا چشمت راببند.تحلیلهایت را بگذار در کوزه آبش را بخور.اینقدر هم حرص نخور.

مثلا تو فکر می کنی آقا لاته محله در باب فلسفه « قرآن به نیزه کردنهای تاریخ » باید چیزی بفهمد؟یا آن کاسب بدخلق و آن موادفروش همیشه مشکی پوش که حالا از همه محکمتر به سینه اش می زند. مطمئن باش اگر صدای جلز و ولزت به آنسوی دنیا هم برود بالاخره خوب آنها هم به دنبال معنویت می گردند دیگر. حالا چه بهتر که اشکی و آهی هم داشته باشد که خوب رنگ و لعابش هم بهتر می شود.

اصلا آن آقا و خانم مهربان و خوش صورت را ببین که به پهنای صورت اشک می ریزند.یا آن پیر سفیدموی نورانی. برای آنها که دیگر بهانه نداری.

بنشین سرجایت و اینقدر مثل روشنفکرهای ژیگولی فکر فکر نکن بابا. فکر کیلو چند؟ مگر تو وقتی بشکن می زنی و رِنگ می گیری  « فکر» می کنی؟ خوب آنها هم اینگونه سرخوشند اسمش عزاداریست اما در پسش حتما لذتی برایشان هست که در این سرمای جانسوز تا نیمه های شب سینه می درند.

گمانت را برای خودت نگه دار غافل عصبانی. بیخود هم فریاد نزن.راه میانبر بهشت را تو که نه پدر بزرگت هم نمی تواند تغییر دهد. همانطور که فریاد های علی هم در صفین نتوانست و موسی در کوه طور و عیسی بر صلیب.

دنبال چیزهای در دسترس و ملموس بگرد. اصل کاری که برای « همه » دردسترس نیست.وسیله ای واسطه ای چیزی باید. خب میدانی شرمشان می شود از ارتباط مستقیم.خجالت می کشند. واسطه و ریش سفیدی همینجا عمل می کند دیگر. باید به پایشان بیافتی. سگ درخانه شان بشوی.آنچنان بر فرقت بکوبی که جنازه ات را جمع کنند. اینجوری لااقل برای دیگران هم مقبولتر است و هم ملموستر.

می دانم.می دانم بیشتر آنها را دوست داری.با بیشتر آنها هم رفیقی.اینقدر عاقلانه به مسائل نگاه نکن. چه کسی در این زمانه برای تفکر کسی ماتم می گیرد که تو انتظار داری آنها بگیرند؟ برای گریه کردن« تجسم » لازم است « تفکر» که لازم نیست. چرا اینقدر دنبال معنی واقعی واژه ها می گردی؟عزادار نیستی که نیستی.خوب نباش.لازم هم نیست به خودت دروغ بگویی از ترس نگاه دیگران.اما بگذاردیگران حالشان را ببرند.

چند روزی صبر کن ذهن من.این نیز بگذرد.مثل همه سالهای پیش.آن نشانها و آن پارچه های سیاه رنگ به کنج انبارها خواهد رفت.روزگار دیگری آغاز خواهد شد.سرها بریده و دستها و زبانها قطع می شود و جانهای آزادگان ستانده . اما اشکی وسینه زدنی در کار نخواهد بود چون نوحه خوانان به کاردیگری مشغولند.   

 

  نوشته شده در  یکشنبه سی ام دی 1386ساعت 22:22  توسط حميد  | 

« استحــــــــــــــــاله »

محسن مخملباف را همنسلان من خوب می شناسند. جوان تند انقلابی اوایل انقلاب که ابتدا نمایشنامه هایی با تم مذهبی می نوشت.بعد رمان و بعد هم فیلمسازی درست در دوره ای که سینمای ایران در رکود کامل بسر می برد و به همین خاطر بسیار خوشایند حکومت قرار گرفت. توبه نصوح و سپس  دو چشم بی سو نشان از تولد فیلمساز جوانی می داد که ضمن داشتن فاکتورهای مورد تایید حکومت بشدت مستعد نشان می داد و هر چند فیلمهای ابتدائیش به شدت دچار ضعف تکنیک بود اما امکاناتی که از طرف حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی در اختیار او قرار می گرفت قابل ملاحظه بود. اولین فیلمش را در حالی ساخت که به گفته خودش چند فیلمی بیشتر ندیده بود و تنها از راه مطالعه با تکنیکهای سینما آشنا شده بود.

 او که دیگر در خلا فیلمسازان نامی و محدودیت کار آنها در مرکز توجه قرار گرفته بود حسابی شلتاق می کرد ودر روزنامه ها و مجلات محدود آن زمان به تخریب روشنفکران، نویسندگان و فیلمسازان می پرداخت و بسیاری از آنها را ضد مذهب، غیر متعهد و ملقب به بسیاری از صفات ناخوشایند آن دوره می نمود.

او به شدت مطالعه می کرد و فیلم می دید.فیلم بعدی او بایکوت جهشی بزرگ و فیلم بعدیش دستفروش دهان همه را از منتقد گرفته تا علاقمندان و فیلمسازان از تعجب باز گذارد.فیلم فلسفی و جادویی که تماشاگر را میخکوب می کرد.او حالا چه از لحاظ محتوا و چه از لحاظ تکنیک پله های ترقی را به سرعت می پیمود و هر چه نمودار پیشرفت کیفیش بالاتر می رفت نمودار علاقه حکومت به او به سراشیبی می رسید.

او بعد از دستفروش اعلام کرد که تصمیم دارد تا دوسال فقط مطالعه کند و به وعده اش عمل کرد. حالا دیگر چند تن از فیلمسازان نامی هم وارد گود شده بودند اما او در سال ۱۳۶۷ و بلافاصله بعد از پایان جنگ فیلم تکان دهنده عروسی خوبان را ساخت که نوک تیز حملات خود را متوجه بسیاری از حکومت گران می کرد.

حالا او کم کم داشت از چهره یک فیلمساز انقلابی سرسخت به قامت دوستی منتقد در می آمد.این تغییر آنهم بلافاصله بعد از جنگ پیام خوبی نداشت.زمزمه های مخالفت از گوشه و کنار بر می خواست. ابراهیم حاتمی کیا که آن سالها تنها فیلمساز مطرح فیلمهای جنگی بود حالا جای او را در مقام منتقد گرفته بود و فیلم مخملباف را ضد جنگ دانسته و به شدت محکوم می کرد. هر چه میزان مخالفین حکومتی او بیشتر می شد بر طرفداران و علاقمندان او افزوده می شد.به طوری که برای فیلمهای او در جشنواره فیلم فجر صفهای کیلومتری تشکیل می شد.

فیلم بایسیکل ران او که همانسال ساخته شد هر دو عنصر گیشه و منتقدین را نیز از آن خود ساخت و جوایز بسیاری از جشنواره های جهانی کسب کرد.

او در سن 30 سالگی به اوج شهرت خود رسیده بود و پس از یکسال که فیلمی نساخت اینبار به سراغ موضوعاتی رفت که هیچ فیلمساز بعد از انقلاب حتا جرات فکر کردن به آن را به خود راه نداده بود. فیلم نوبت عاشقی فیلمی فلسفی در باره عشق که از منظری عجیب و ممنوعه به این موضوع نگریسته بود.ضمن اینکه به دلیل مقدور نبودن استفاده از بازیگران ایرانی این فیلم در ترکیه ساخته شد و جنجالی بپا کرد تا جایی که سید محمد خاتمی وزیر ارشاد آن زمان را به مجلس فراخواندند.این فیلم هرگز اجازه اکران عمومی پیدا نکرد.یادم نمی رود آنسال در جشنواره فیلم فجر من از ساعت پنج صبح تا یازده شب در صف فیلم معطل شدم تا بالاخره در سانس فوق العاده سینما شهر قصه آن زمان موفق به دیدن این فیلم شدم.همانسال او فیلم شبهای زاینده رود را هم ساخت که آن فیلم هم به خاطر موضوع سیاسیش توقیف شد.

فیلمهای بعدیش یکی پس از دیگری به پرفروشترین ها تبدیل می شدند و او با چهره ای کاملا متفاوت به فیلمسازی بین المللی تبدیل شده بود.

اوبا فیلم نون و گلدون گذشته انقلابی خود را نیز به چالش کشیدو به نوعی ندامت از گذشته را ابراز کرد. او پس از فیلم قصه های کیش از ایران رفت و ادامه فیلمسازی خود را در افغانستان، تاجیکستان و این آخری را در هند ادامه داد.

اما همه این توصیف ها برای این بود که بگویم او نماد تغییر برای نسل ما بود.نماد تفکر، حرکت برای شناخت و گسستن زنجیرها و پاره کردن پرده های جهل و تعصب بوسیله اندیشه ورزی بود. او انقدر آموخت و تغییر کرد که دیگر حکومت را تاب تحمل حتا نامش هم نبود.

او به ما آموخت که برای درک حقیقت باید شک کرد، باید از تفکر نترسید، باید تشنه بود.از میان آثار او طبیعتا همه آنها  مورد قبول و پسند مخاطبین از جمله من نبود اما شجاعتش، جسارتش و سرعت تحولش حتا در میان دشمنانش زبانزد بود.

 این پست را به بهانه دیدن آخرین فیلم او فریاد مورچه ها می نویسم.فیلمی عاشقانه و عارفانه در وصف هستی از نگاه شرق که بسیار زیبا سئوالهای متدوال انسانی را در باب خدا، عشق، زندگی، مرگ، ثروت، فقر، عدالت و .... به چالش می کشد و آگاهانه بیننده را به قضاوت فرا می خواند.

اگر توبه نصوح و فریاد مورچه ها را همزمان نگاه کنید هرگز تصور نخواهید کرد که سازندگان آنها حتا ذره ای هم به شباهت دارند.

انسان موجود عجیبی است و انسانیت انسان تنها محصول اندیشه و تفکر اوست. تکرار طوطی وار واژه های اعتقادی بدون درک حقیقت آنها به نشخوار شتر میماند برای سیری کاذب. اعتقادی که از سر ترس و تقلید باشد بهشتش به جهنم یقین نمی ارزد.

ای برادر تو همه اندیشه ای        مابقی را استخوان و ریشه ای

                                                                              " مولانا "       

 پ.ن: محسن مخملباف.متولد ۱۳۳۶.فیلمها:

     توبه نصوح ( 1361 )، دو چشم بی سو ( 1362 )، استعاذه ( 1362 )، بایکوت ( 1364 )، دستفروش ( 1365 )، عروسی خوبان ( 1367 )، بایسیکل ران ( 1367 )، نوبت عاشقی ( 1369 )، شبهای زاینده رود ( 1369 )، ناصرالدین‌ شاه آکتور سینما ( 1370 )، هنرپیشه ( 1371 )، سلام سینما ( 1373 )، نون و گلدون ( 1374 )، گبه ( 1374 )، در ( از مجموعه قصه‌های کیش، 1377 )، سکوت ( 1377 )، سفر قندهار ( 1379)، س ک س و فلسفه ( 1384 )، فریاد مورچه ها ( 1376

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 0:1  توسط حميد  | 

 « تاریخ را جدی بگیریم »

از هفته پیش تا کنون سردترین زمستان تاریخ عمرمان را هم داریم تجربه می کنیم و موج بی سابقه سرما لااقل این توفیق اجباری را پدید آورد که به مدد شبهای طولانی و لحاف و تشکی که ناچارا از سردی هوا به آن پناه برده بودم، کتابی به دست گیرم و با آن به ایامی گذر کنم که در شوق و ذوق تعطیلی مدارس و تعادل زمستان آنسال در چنین روزهایی، در غفلت کودکانه ما و غیرت جاهلانه مردم و غرورغافلانه حاکمان ما، آن می گذشت که تاریخ شاید بعدها به عنوان تاریکترین تحول یک ملت از آن نام برد.

و آن کلاه گشادی که به ظرافت هرچه تمامتر در لوای دموکراسی بر سر قماربازان دلاوری گذاشته شد که همه چیز خود را به یکباره باخته بر « قاپان» قمارخانه دیدند. وحکایت آن بازنده ای که در تلاش برای بدست آوردن باخته هایش همه چیزش حتا حیثیتش را هم میبازد و به مفلوکی تبدیل می شود که برای نجات،  به هر خفتی تن می دهد.

«۲۷۵ روز بازرگان» نوشته مسعود بهنود روایت روزهایی است که هرچند محافظه کارانه و با ترس نقل شده اما منتج آن، حکایت ساده لوحی ـ ملتی است که حتا روشنفکرانش هم در دام فریب گرگان میش نمایی می افتند که دیگر تلاش برای نجات بیهوده می شود و ذره ذره تسلیم می شوند.

هنوز ۲۲ بهمن ۵۷ آن جمله پدر بزرگ مرحومم را فراموش نمی کنم .آن هنگام که پیام تسلیم ارتش و پیروزی انقلاب از تلویزیون اعلام شد پتوی کرسی را بر سر کشید و گفت :

« جماعت»ی که برای یک ساعت وراجی دوساعت سماجت گرفتن ـ سه ریال را می کند، برای حفظ  اینهمه ثروت و قدرت چه کارها که نخواهد کرد.

آنشب و در آن هیجان کاذب، هیچکدام از ما حرف پدربزرگ را که سالها در بازار و در معیت آنان زیسته بود را جدی نگرفتیم یا اصلا نفهمیدیم که چه میگوید.

 چند سال بعد شبیه این جمله به اعتراف، ازدهان یکی ازسرشناسان آن «جماعت» در آمد در حالیکه ۲ سال بعد از آن واقعه یعنی سال ۵۹  پدربزرگ  دیگر در میان ما نبود.

قصد من شیون برنگونبختی و تکرار مکررـ  ذکر مصائب نیست. یادآوری روزهایی بود که من و امثال من در کوچه پس کوچه های این دیار سرگرم بازیهای کودکانه، قربانی "بازی بزرگان" بودیم و هیچ نمی فهمیدیم.ما هم مثل همه جماعت "همیشه منتظر" به خیال یافتن ـ "منجیهایمان" بودیم. لابد فکر می کردیم پول توجیبیمان یا تعداد کارتونهای تلویزیون قرار است بیشتر شود یا لابد جیب پدرانمان برای خرید دوچرخه پرپول تر. یا خواب آن میدیدم که معلمان زورگو و بداخلاق را به دست کمیته ها و مردم انقلابی برای تنبیه می دادیم.

 در این زمستان سرد به یاد همه همبازیانم افتادم که نامشان بر سر تابلوی کوچه های شهر با پیشوندی قرار گرفت. آنانکه قربانی بزرگ "بازی بزرگان" شدند.به یاد "فرهاد"ی که در روز بیست و یکم بهمن۵۷ کودکانه جاوید شاه گفتیم و در رفتیم بدون آنکه معنیش را بدانیم .برای  « لج » بازی یا شاید شنا کردن بر خلاف رود آنان که مرگ می گفتند. و دو دهه بعد نامش را در نقشه ای به هنگام طراحی بخشی از یک پروژه عمرانی، بر نام همان کوچه دیدم که در بحبوحه گلوله و فریاد مشغول تیله بازی در آن بودیم .

 تاریخ بهترین درس دنیاست.درسی است که تک ماده ندارد. در دیاری که تاریخ مهجور است، روزگار مردمان را در آزمونش مدام رفوزه می کند.

 تاریخ را جدی بگیریم.

پ.ن: برای نگذاشتن کامنت در این پست از هیچ کس دلخور نخواهم شد.چون برای دل خودم نوشتم.

 

    

  نوشته شده در  شنبه بیست و دوم دی 1386ساعت 21:53  توسط حميد  | 

 

« دو خاطَََــــــــــــره »

بعضی از خاطره ها هست با تاثیری در زندگی آدمها یا شاید بی تاثیر، اما نکات جالبی در آنها هست که فراموش ناشدنیشان می کند.

دو تای آنها از سالها پیش در یادم مانده که اگر روزی در مصاحبه ای از من تعریف خاطره ای بپرسند قطعا یکی از آنها را خواهم گفت. امیدوارم برای شما جالب باشد.

« خاطره اول »

حدود بیست سال پیش از خیابان تابش سابق خیابانی که در ضلع شمالشرقی سر پل تجریش در شرق رودخانه قرار دارد و اکنون بنام شهید طباطبایی نامیده می شود( اگر اشتباه نکنم) به سمت همان سر پل در حال حرکت بودم .

 آنموقع ها به شدت عاشق سینما بودم و بیوگرافی همه هنرپیشه ها علی الخصوص داخلی را از حفظ بودم. از دور مرد لاغراندامی به سمت بالا می آمد.نزدیکتر که شد شناختمش.   مرحوم    « حسین پناهی » بود. از آنجا که اینجور مواقع آدم مغروری می شوم اصلا به روی خودم نیاوردم. به چند متری من که رسید مثل آدمهابی برق گرفته یک لحظه توقف کرد. بعد با آن لهجه شیرینش  پرسید :

« آقا ببخشید تجریش از کدوم طرف میرن؟ »

من با تعجب و با توجه به فاصله هفتاد هشتاد متری و اینکه او در جهت خلاف مسیر در حال حرکت بود گفتم :

تجریش پشت سر شماست و بعد با انگشت میدان را که به وضوح مشخص بود نشانش دادم و خنده ای کردم.

اما او اصلا نخندید. درست مثل سرباز ها عقبگرد کرد و چشماش رو درشت کرد بعد از یک چند ثاتیه ای ذل زدن، به سمت تجریش به راه افتاد.

درست چند ماهی بعد همانروز که سیل ویرانگری تمامی حاشیه های رودخانه دربند و خیابانهای منتهی به تجریش را درنوردیده بود به علت مسدود بودن خیابانهای منتهی به تجریش من که به علت کاری در همان منطقه مجبور شده بودم قلهک (نزدیک سینما فرهنگ)  از تاکسی پیاده شوم، قدم زنان درحال حرکت به سمت شمال خیابان شریعتی بودم.

 چند صد متری رفته بودم که همان مرد لاغراندام و دوست داشتنی را دیدم که از سمت مقابل می آمد. پیاده رو شلوغ بود چون همه مجبور شده بودند ادامه مسیر را پیاده طی کنند.نزدیکتر که شد از میان آنهمه جمعیت درست آمد به سمت من.من که شوکه شده بودم فکر کردم که مرا شناخته. ایستادم. به من که رسید ایستاد و درست مثل دفعه قبل مکثی کرد و گفت :

« آقا ببخشید تجریش از کدوم طرف میرن؟ »

من مات و مبهوت اولش گمان کردم که دارد مسخره ام می کند اما آن چشمان متعجب و خاص و دوست داشتنی او را که دیدم از تکرار یک موقعیت خاص به شدت خنده ام گرفت.با دیدن این صحنه چشمانش گردتر شد و خیلی جدی پرسید :

ببخشید آقا سئوال خنده داری کردم؟

من که خجالت کشیده بودم خیلی سریع خودم را جمع و جور کردم و با معذرت خواهی گفتم:

 شما باز دارید معکوس میرید.تجریش پشت سر شماست.

با تعجب پرسید : باز...؟

بعد دوبار مثل دفعه قبل برگشت و بعد ازچند ثاتیه ای ذل زدن به سمت تجریش به راه افتاد.....

 

« خاطره دوم »

 سال آخر دبیرستان بود.اصلا از درس شیمی خوشم نمی آمد.مخصوصا سال آخر که شیمی آلی هم اضافه شده بود.من نیمکت دوم از ردیف وسط (کلاسمان سه ردیف نیمکت داشت) کلاس می نشستم. نیمکت هایمان هم دو نفری بود.کنار دستی من شرورترین شاگرد کلاس می نشست.البته نه شرارت به معنای عام بلکه به معنای به شدت شیطان.من ردیف دوم را دوست داشتم.به علت اینکه در عین حال که به تخته نزدیک بود زیاد هم حرکات زیر میزی به چشم نمی آمد.اما دلیل حضور" او" یعنی بغل دستی من به عبارتی تبعید بود از انتهای کلاس که معمولا مرکز شرارت بود.

او استاد بود در سرکار گذاشتن معلمها، در آوردن شکلکهای عجیب و غریب، صدای کاپتان لیچ در گالیور و چندین ادا و اطوار و صداهای گوناگون دیگر و صد البت استاد رقص های معروف آن دوره.او آنقدر دوست داشتنی بود که با همه این شیطنت ها معلمها او را دوست داشتند و به خیلی از کارهای او می خندیدند.

 همیشه سر کلاس معلمهایی که دوست نداشتم شروع می کردم به کشیدن نقاشی یا حروف انگلیسی بعضی از لغات را به صورت پرسپکتیو کشیدن و او هم معمولا « تیک »ی از معلمی می گرفت و شروع می کرد به تقلید.

آنروز معلم گوشه کلاس کنار پنجره میخکوب شده بود و از شاگرد زرنگ کلاس خواسته بود که مسائل طرح شده جلسه قبل را برای بچه ها حل کند. من مشغول کشیدن معلم و پنجره و منظره بیرون شده بودم.تقریبا آخر کار بود و انصافا اثر هنری جالبی هم از آب درآمده بود. و" او" هم هرچند لحظه یکبار آرنجی به من می زد و من که برمی گشتم ادای « تیک » معلم نگونبخت را در می آورد.منهم در جواب اثر هنریم را!! نشانش دادم.او سری هم در طراحی و نقاشی داشت.یعنی علاقمند بود و کلاس می رفت. با تعجب گرفت و نگاهی کرد و گفت :

      - به طراحی علاقه داری؟

گفتم : چطور؟

-         خیلی جالبه. کلاس میری؟

م.-         نه.

-         جدی؟ اصلا ببینم کنکور هنر شرکت می کنی؟

م.-         نه.پذیرفته هاش خیلی کمن.قبول نمی شم.

-         خوب معماری چی؟ اونکه زیر مجموعه رشته خودمونه. جدی میگم اگه علاقه داری فوق العاده ست. ضریب عملیش هم چهاره.

م.-         جدی میگی؟خبر نداشتم .راهنماییم می کنی؟

-         نه ه ه ه !!.(خندید) خوب معلومه چه سئوالایی می کنی.

م.-    اما   منم یه پیشنهاد دارم.بگم؟

-         بگو.

م.-         تو فقط به درد یه رشته میخوری.

-         چه رشته ای؟

م.-         بازیگری!!.

-         (ابروهاش رو کشید توهم )مسخره!!(بعد با مشتتش سقلمه ای زد) و گفت : عمت به درد بازیگری می خوره...

آنروز تمام شد.

همانسال من معماری دانشگاه گیلان قبول شدم.

شش سال بعد.جشنواره فیلم فجر.سینما آفریقا.

صحنه آغازین فیلم که شروع شد برق  از کله ام پرید. او بر پرده سینما بود.فکر می کردم اشتباه می کنم تا تیتراژ فیلم شروع شد :

                                     « دو همسفر »

- فیلمی از اصغر هاشمی

- بازیگران

- هما روستا

- جمشید اسماعیل خانی

- با معرفی :

                « امین حیایی »........

باورم نمی شد. یک دفعه رو به بغل دستیم که از دوستان جشنواره ایم بود.فریاد زدم:

امینه....امین حیایی. همشارگردی من.....  

  نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 20:27  توسط حميد  | 
« دلشوره »

اول از همه یک معذرت خواهی از دوستانی که طی دیروز و امروز بنا بر خدمات جدید بلاگفا به تصور پست جدید مراجعه و با تعجب به همان پست قدیم برخورد کردند.

حقیقتش با کلی کلنجار برای آپلود عکسهایی که دیروز صبح از طبیعت برفی و زیبای کوهستان درکه با موبایل گرفته بودم بالاخره موفق نشدم آنها را در وبلاگم قرار دهم و آنهم بر می گشت به بی اطلاعی من از سایتهایی که مخصوص اینکار هستند و در آخر مجبور شدم دست از پا درازتر پست را پاک کنم و ظاهرا بلاگفا برای این مسئله پاک کردن تدبیری نیاندیشیده و بلافاصله آنرا در لیست وبلاگهای بروز شده قرار می دهد.

اگر خدا بخواهد در آخر همین پست فردا از دوستان فضایی قرض می گیرم و عکسها را به این پست اضافه می کنم.

                                         *************

دلم شور می زند.به دلیلی که شاید برای بعضی ها خنده دار باشد.

فکر می کردم چیزهای کم هزینه شاید گرفتاریش کمتر باشد.چیزهایی که براحتی آب خوردن می توان برای همه هزینه کرد و آنرا در اختیار همه قرار داد.می توان از آنها انرژی فراوان گرفت و از زندگی لذت بسیار برد.و تعجب از اینکه چرا این ابزار ساده در زندگی پر دغدغه و اضطراب آدمهای زمانه به حاشیه و فراموشی سپرده شده.

اما انگار هیچ چیز بی هزینه ای در این دنیا اعم از مادی و غیر مادی آفریده نشده.و همان چیزهای کم هزینه شامل همان ضرب المثل هر که بامش بیش برفش بیشتر نیز می شود.

 مهرورزی(چقدر این کلمه از دوسال و نیم پیش مظلوم شد)، لبخند، نوع دوستی، احترام، همدردی، کمک و خیلی از صفتهای خوش انسانی که جنبه مادی ندارند به نظر شاید کم خرج ترین و از طرفی زودبازده ترین نمونه های رفتاری باشند که فاعل آنرا به شدت صاحب انرژی، شوق و لذت می کند. مستی این شراب برای من اگر بیش از مستی عشق نباشد، کمتر نیست.  اما آنطرف تر آفتهایی در کمین است.یعنی ایجاد توقعات و تعلقات.حالا این دو می تواند در هر زمینه ای باشد یا حتا سوء برداشت که در مقابل این یکی نمیدانی چه خاکی بر سرت کنی .

 دلم شور میزند برای آنکه نتوانم همیشه آن باشم که میخواهند و می خواهم. نکند نگاهی رنگ تعلق گیرد یا نگاهم را به تعلق تعبیر کنند. نکند مقسم خوبی نباشم. یا آنکه در شناخت تشنگان حد تشنگیشان ندانم.

  ابراز محبت و احساس محبوبیت همانقدر که شیرین است میتواند توهمات تلخ برایت ایجاد کند.توهم دوسویه ای که از گنگ بودن خواسته هایت و خواسته های دیگران تولید می شود.

همه می گویند خودت باش و به دیگران کارت نباشد. اما مگر می شود؟ مگر این "مبادله معادله وار" یکسویه انجام می شود که به آنسویش بی توجه باشیم.

وقتی نگاهی رنگ می بازد.وقتی صدایی دیگر تو را به شوق نمی آورد و آنگاه که سکوت عزیزی خبر از تکدر آینه ای می کند. یا بالعکس وقتی نگاه هایی رنگ تعلق و عشق می گیرد.یا صدایی به لرزه و نفس نفس می افتد.یا طعنه های گاه و بیگاه دیگران روح غافلت را متوجه توجه دیگرانی می کند، می ترسم.

 می ترسم از غفلتم .از تکدر و شکستن آینه هایی که با بازتاب مهرت، دوستیت، و نگاهت،    " شوق زندگی" را در دلت زنده نگه می دارد.

کاش می شد زمانه به گونه ای بود که ترجمان حرفهای دلت خوشایند و باور گوشها و دلهای مردمان بود. کاش می شد همه می توانستند برای همه باشند. کاش خودخواهی و حسادت نبود. کاش وسعت دلها به قدر آسمان میشد تا هزاران ستاره را بی هیچ دغدغه ای در خود جای میداد. آنگاه حتا اگر "ماه"ی هم میدرخشید، آسمان هنوز  " آسمان پرستاره" بود.

پ.ن : عکسها آپلود شد ، برای دیدن آنها به ادامه مطلب بروید .


ادامه مطلب
  نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 23:51  توسط حميد  | 

« اشکها و لبخنـــــــــــــدها»

این روزها برای من آیینه تمام نمایی ازطیفهای رنگارنگ زندگی است.حوادثی تلخ و شیرین.و آنچنان آنها را لابلای هم تنیده اند که میمانی این روزگار چه سان عجیب از جمع اضداد این تافته جدا بافته را می بافد.

 سه شنبه شب :

 خبری مات و مبهوتم می کند.محمد کدخدایی آنکه او را "دایی" می نامیدیم.آن چهره دوست داشتنی و همیشه لبخند به لب، که سلامت، طراوت و انرژیش در سن چهل و هفت یا هشت سالگی زبانزد همه کسانی که سه شنبه شب ها در محفل دوستانه ورزشیمان جمع می شدند بود به سان کبوتری سبکبال درست صبح روزی که شبش قرار بود مثل هر هفته دیدارش کنیم به سوی معبودش شتاف. و به دلیلی که هرگز به مخیله هیچ احدی نمی گنجید.ایست قلبی بی هیچ پس زمینه قبلی. و همه ماندیم با چشمانی ماتم زده و اشکبار از تقدیر روزگار. خدایش بیامرزد.

 چهارشنبه شب :

 بعد از آن حادثه نامیمون یکی بهترین شبهای زندگی من بود.محفلی به بهانه تولد پیش از موعد من از بیشتر آنهایی که سالهاست از کرم وجودشان پر می شوم از انرژی بی جایگزین عشق و محبت. همینکه کانون درخشش نگاههای مهربانانه میشوی حرارتش می گدازد دل سخت آزرده از سرمای کشنده زمانه را.

 کاش بهانه ها همیشه فراهم بود.

پنجشنبه :

بی نظیر رفت. ما را با او کاری نبود.اما او اسوه بود.اسوه شیرزنانی از دیار جهل که شهامتشان سالها خار بر چشم خشک مغزان قبیله نشین و قدرتمداران کاخ نشین بود. آنانکه ائتلاف نامیمونشان همیشه چون اختاپوسی بازو بر حلقوم  آزادی، رفاه، امنیت، پیشرفت و استقلال ممالک منطقه انداخته است.

بازهم پنجشنبه :

مسافرتی کوتاه به سمت دیار سرسبز شمال تا غبار خستگی از تن و جان عزیزترینهایم زدوده شود و رفع سوء برداشت از رفتار میزبانان مهربان همیشگیمان. سوء برداشتی که باعث شده بود ماهها از لذت دیدار هم باز بمانیم.

جمعه:

"آیدین" هم رفت.این یکی دیگر هضمش خیلی سنگین بود.آخر چطور میشد جوان رعنای بسکتبال اینطور غافلگیرانه همه را تنها بگذارد و برود.هنوز یادم نمی رود وقتی دوازده سیزده سال پیش با برادر کوچکترش "صمد" توپ به دست به "باشگاه اسدی" جایی که خیلی از نامداران بسکتبال کشور هم پرورش یافته همانجا بودند می آمدند و کسی به بازیشان نمی گرفت، آرام به کناری می ایستادند و به انتظار تا زمین بازی کمی خلوت شود و فرصتی برای بازی آنها فراهم شود. زمان زیادی نگذشت تا استعداد نابشان و سعی و تلاش مضاعف از آنها ستاره های درخشان بسکتبال ایران و آسیا را ساخت. و چه کوتاه بود درخشش این ستاره کم نظیر و خوش اخلاق که با افولش سایه سنگین بر دلهای علاقمندانش نشاند. روحش شاد.

 شنبه :

"خیلی سال پیش" در دوشنبه شبی سرد در بیمارستان دکتر ورجاوند پسری متولد شد که "چند سال بعد" هرگز فکر نمی کرد روزها و ماهها و سالها و دهه ها آنچنان بگذرد که"خیلی سال بعد" به سرعت بیاید و خاطرش پر شود از فراز و فرودهایی که روزگار به قول سیمین بهبهانی عزیز به "تخته پاره ای بر موج" تبدیلش کند.اسم آن پسر « حمید » بود.

 و بالاخره یکشنبه :

 از بهترین روزهایی که احساس می کنی انرژی بزرگی ساطع می شود از وصلت دو دلداده. درست مثل تماس دستان دوقلوهای افسانه ای.این تعبیری بود که یکی از دوستان از تماس دستان دو عاشق داشت.

دوتن از بهترین دوستانم آغاز وصلت قانونیشان را در میان شوق وصف ناپذیرمن و همکاران در حالی آغاز کردند که من می اندیشیدم معنا یافتن واژه های تشکیل دهنده زندگی بدون متضادشان هرگز امکان پذیرنیست.

   براستی زندگی کتاب« اشکها و لبخندها» ست.

پ.ن.۱:این پست را دیشب نوشتم منتها چون بلاگفا دچار مشکل شده بود هر چه کردم ثبت نشد.

پ.ن.۲.شادمانه و از صمیم قلب وصلت این دو عزیز که یکیشان از خوانندگان این وبلاگ است تبریک می گویم.نام نمی برم چون ممکن است رضایتشان در آن نباشد. اگر تمایل داشتند و این پست را خواندند خودشان اعلام کنند.

پ.ن.۳ : تشکر از همه دوستانی که در پست پیش مثل همیشه من را مورد عنایت قرار دادند که البته غیر از این هم انتظار نداشتم.

پ.ن.۴.از تمامی عزیزانم که بابت هر دو مناسبت تبریک گفتند می گویند و خواهند گفت صمیمانه تشکر می کنم و از خدای مهربان بهترینها را برایشان آرزو می کنم.

 

  نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 17:53  توسط حميد  | 

« شـــــــــــرح حال »

شايد اگر بخواهم بزرگترين صفت بدم را نام ببرم به حتم تنبلي و راحت طلبي خواهد بود و بعد از آن كم حوصلگي. تا آنجا كه يادم مي آيد هرگز ممكن نيست كه بدون انگيزه كاري كرده باشم. مثل خيلي از كارهايي كه آدم ها از روي هر دليلي خواه از چشم هم چشمي، رقابت يا حسادت يا حتا هيچكدامشان انجام مي دهند.مثل رفتن به كلاسهاي گوناگون خريدن اجناس يا امثالهم.در تمام دوره هاي مدرسه هم نه جزوه اي داشتم و تا آنجا كه ميشد از زير تكاليف هم شانه خالي ميكردم چون معمولا همه چيز را همانجا سر كلاس ياد ميگرفتم.

با همه اين احوال اگر كاري را دوست داشته باشم يا به عبارتي انگيزه داشته باشم سعي مي كنم به بهترين نحو ممكن انجامش دهم و به شدت سختگير مي شوم و وسواسي.چون همانقدر كه آدم منتقد و غرغرويي هستم هميشه اولين منتقد خودم نيز هستم. به همين دليل از كارهاي زمانبر متنفرم. چون مرور زمان باعث ميشود آنقدر از مراحل طي شده ايراد بگيرم كه در پايان ديگر برايم جذابيتي نداشته باشد.

حالا در مورد وبلاگ نويسي هم اين اتفاق به نوعي در شرف وقوع است. خيلي وقت بود كه وبلاگ مي خواندم اما اصلا حاضر نبودم خودم وبلاگ داشته باشم.چون تصورم اين بود كه بايد حرف پرمخاطبي براي گفتن داشته باشم. هر چند وبلاگهايي را مي ديدم كه با گردآوري مطالب ديگران و آموزنده، مفيد فايده بودند اما اين براي من اصلا ارضا كننده نبود.چون خواست من ايجاد فضايي بود براي مطرح كردن نظراتم و سنجيدن نگاه مخاطبان نسبت به آنها و اين تصور كه با بي توجهي مواجه شوم براي ذهن ايرادگير و مغرور من اصلا قابل پذيرش نبود چون فكر مي كردم كه كاري بيهوده را مرتكب مي شوم چون جاهاي بهتري هست كه بتوانم به تبادل نظر بپردازم.

اما بعدها نگاهم عوض شد چون مي ديدم كه همين يافتن از سر اتفاق دوستان مجازي حداقل و شايد بهترين دستاوردي بود كه اين كار مي توانست داشته باشد.

پس انگيزه فراهم شد اما ابزار كار كه نوشتن بود -زمان بسياري بود كه با آن بيگانه بودم- و همان وسواس و سختگيري براي خوب بودن مانع از انجام كار ميشد.دلم مي خواست چيزي بنويسم كه حرفي براي گفتن داشته باشد.چيزهايي كه طي مرور زمان به دست آورده بودم، هزينه داده بودم، تجربه كرده بودم و ميخواستم ديگران برايش كمتر هزينه كنند يا لااقل بیشتر تامل كنند.خيلي دلم ميخواست فرياد بزنم خيلي از چيزهاي بي ارزش دنيا را که بيش از حد برايش هزينه مي كنيم.خيلي از تفكرات، تعصبات و محكماتي كه براي خود ساخته ايم و ساخته اند و اوهامي بيش نيستند. تابوها را بشكنم يا بعضي وقتها پرده دري كنم . سوژه هاي بسياري و موضوعات متنوعي در سر داشتم. و براي هريك دل پري. اما كار كه شروع شد ديدم تناقض است ميان دوست يافتن و رك بودن و رك نوشتن.

چون اينجا مكاني است با حضور افكار و عقايد متنوع كه شايد تاب شنيدن نيش ها و نوشهايت را نداشته باشند و تو نمي بينيشان تا حدس بزني باعث آزارشان مي شوي يا نه؟ و بعد تازه طعم دوستان مجازي آنچنان به مذاقت مي نشيند که گاه بعضیهاشان را مثل یک دوست واقعی دوست میداری و دلتنگشان می شوی.

اما چندی است دوستان مجازیم یکی یکی از دور خارج می شوند به هر دلیل نمی دانم اما این اصلا برایم خوشایند نیست. و اگر نبودند همین چند عزیز که همیشه بزرگترین مشوق و انگیزه برای ماندن هستند هیچ دلیل و انگیزه دیگری برای نوشتن نداشتم.

هیچ گاه نوشتن برای دل خودم برایم جذابیت نداشته و ندارد چون اینکار را خارج از فضای مجازی هم می توانم انجام دهم.اما بزرگترین لذت زندگی من دوست داشتن و دوست داشته شدن و برقراری ارتباط  است.در این فضای وهم آلود و بی انرژی که در آن زندگی می کنیم هر روزنه ای که حتا کورسویی از محبت  و عشق را می تاباند به سان در گرانبهایی می ماند در دل صدفی در اعماق اقیانوس  انسانها که برایش غواصی سخت دلنشین و دلپذیر است.

وصف این روزها وصف غریبی است.حرف برای گفتن زیاد دارم منتها کمی بی انگیزه شده ام به همان دلایلی که گفتم.ضمن اینکه به لطف هم نشینی با دوستان اهل کتاب از جمله سعید عزیزم بیشتر می خوانم تا بنویسم.

از جمله رمان بسیار زیبای « کیمیا خاتون » نوشته "سعیده قدس" که بسیار جذاب، محکم و خواندنی است.

و در پایان:

 می نویسم به عشق همان چند یار باوفا و همیشگی که بزرگترین انگیزه هستند برای وجود صفحه خاکستری مجازی من و امید که داشته باشم حتا نکته ای کوچک و ثمر بخش که پاسخگوی الطاف بیکرانشان باشد.

پ.ن.:سعید عزیزم بابت همه چیز ممنون.     

  نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 12:4  توسط حميد  | 

 چیزی از جنس انتظار ...

دلم میخواد بنویسم ، این روزها فقط نوشتن آرومم میکنه ، خودم رو مینویسم ، تنهاییم رو خط خطی میکنم ، شادیهام رو روی یه تیکه کاغذ کوچیک نقاشی میکنم و دردهام رو مثل جوهر میریزم روی کاغذ ، کاغذی که حالا سیاه شده ...

مینویسم ، پاک میکنم ، نقاشی میکنم ، انتظار میکشم ....

انتظار چی ؟

هیچی ...

بیخودی منتظرم ، منتظر چیزی که خودم هم نمیدونم جنسش از چیه ...

***

چقدر دلم میخواد سرم رو بذارم روی شونه هات ، چقدر دلم میخواد کنارت بشینم و صدای نفسهات رو بشنوم ، به صدای بی رمقت رو گوش بدم ...

وقتی درد رو توی چهره ات میبینم دلم از جا کنده میشه ، وقتی میبینم که هیچ کاری نمیتونم برات بکنم و فقط شدم باری روی دوشت ...

وقتی دست سوخته ات رو دیدم تمام وجودم سوخت ...

حالا که من نمیتونم برات کاری بکنم حداقل خودت یه کم بیشتر مراقب باش ...

  نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386ساعت 20:32  توسط سعید  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM