تبليغاتX
آن سوي مه
 
 

« به بهانه ....»

در دو هفته اخير روزهاي زوج حدود ساعت ده شب سريالي از شبكه اول پخش مي شود بسيار جذاب، خوش ساخت و تاثير گذار به اسم « ساعت شني» كه بهانه اي شد براي پست جديد من.حتما سعي كنيد ادامه سريال را از دست ندهيد.

                                            *******************

خيلي سخته كه مدعي باشي تو شناختن آدمهاي اطرافت و ريزه كاريهاي رفتاريشون و نسخه بپيچي براي آلام روحي و مشكلات عاطفيشون و خودت رو درگير كني و غصه بخوري اما به خودت كه ميرسه....

 ميبيني تبديل به كسي شدي كه از ترس ابتلا به همه اون مشكلات و امراضي كه براش نسخه تجويز مي كني و راهكار ارائه ميدي به بيماري بزرگتري مبتلا شدي كه ظاهرا هيچ درماني هم براش نداري يعني فلج مغزی. يك فلج مرتب و منظم و خيلي هم به ظاهر ميزون كه شايد هيچ كس هم متوجه معلوليتش نباشه اما خودت ميفهمي كه دست و پاي اراده ت مدتهاست كه از كار افتاده.

تحليل،تفسير،تفكر، قياس، تجربه، همه وا‍ژه هاي قشنگي هستن.اما انسان خيلي پيچيده تر از اين حرفهاست كه بشه راحت تحليلش كرد و نسخه هاي جهانشمول ازش تهيه كرد.در واقع بيشتر وقتها واكسني كه ذهن ما از مشكلات روحي بشر براي ناگيرايي تهيه مي كنه خودش باعث فلج شدن ميشه.

حالا ربط سريالي كه گفتم با موضوع خود من چيه توضيح ميدم:

داستان سريال، داستان يك خانم دكتر زنان و زايمان حاذقه كه براي حل مشكل پيچيده نازايي خودش به تكنيكي متوسل ميشه كه براي انجامش ظاهرا بايد با مشكلات كشنده تري دست و پنجه نرم كنه كه از اصل موضوع  خيلي خيلي مهمتر بزرگتر و پيچيده تره. يعني مشكلات فرهنگي اجتماعي.

حالا ديگه پس از چند شوك بزرگ كه از تناقض  بديهيات ذهنيم با واقعيات بوجود آمد و فروريختن برجهاي به ظاهر محكمي كه در اوهامم از قطعيات مسلم ساخته بودم به پزشکی افليج تبديل شدم آنهم از نوع مغزيش كه هيچ راهكاري براي حل مشكلات خودش نداره.

دليلش هم كاملا واضحه.ورودي تحليلگر ذهن شما درست مثل هر تحليلگر ديگري شاخصه هايي  رو ملاك تحلیل قرار ميده كه قبلا براش تعريف شده ست و رفتار ديگران رو با پارامترهاي خودش مورد سنجش قرار ميده.براي همين شما معمولا موقعي تفسيرتون از آدمهاي اطرافتون درست درمياد كه شباهتهاي تربيتي و اجتماعيتون نزديك هم باشه و بزرگترين اشتباه اينه كه بخواين برداشتتون از رفتار و افكار چند نفر رو ملاك قضاوت براي همه قرار بديد يا توقع داشته باشيد برداشت همه از رفتار و گفتار و افكار شما همون باشه كه شما تصور مي كنيد.

مثلا توجه كنيد به تفسير يك « لبخند ساده » توسط پايينترين قشر فرهنگي جامعه تا روشنفكرترين اقشار آن: پرانرژي،جلف، مغرض، مهربان، الكي خوش، و چند صفت ديگه كه بنا بر جنسيتتون تفسیر مي شه. يا تفسير صفت شخص آرام و ساكت : متفكر، افسرده، منزوي، مرموز، آنتن، آبزير كاه، و چند صفت ديگه.

زياد از بحث اصلي دور نشيم.بزرگترين ريشه اينهمه تناقض هم  مثل بيشتر تناقضات يك پدیده خيلي خيلي ساده و البته خيلي خيلي زشت يعني " دروغه".

در فرهنگ و سنت ما آدابي هست كه وقتي خيلي دقيق به ريشه اش دقت كني بر خلاف مقبولیت ظاهرش دروغه بدون اينكه قصدي و نيت بدي در انجامش داشته باشي..مثل تعارف، تظاهر، ريا و دورويي، چاپلوسي، رودربايستي، و حتا حجب و حياي بي دليل و امثالهم. تفاوت  فرهنگ ما وفرهنگ ديگر تمدنها هم همينجاست. خيلي از واژه هاي بالا در جاهاي ديگر دنيا اصلا شناخته شده نيست .چون اونها به معناي واقعي با دروغ مشكل دارند.

 ما هرگز خود واقعيمون نيستيم.يعني نمي تونيم باشيم. چون گسستن از اين زنجير بهم پيوسته و چندش آور و تو در تو، تو رو دچار مشكلاتي مي كنه كه از اصل بودن در زنجيره هم بدتره.

متفاوت بودن، خود بودن و صداقت رو ملاك عمل يا قضاوت قرار دادن عذاب آورترين كار قشنگ در اين وادي بي هويت و ناشناخته ست.

بعضي وقتها فكر مي كنم با همه ادعايي كه دارم خيلي از دنيا پرتم.البته اين قصيه در جاي خودش خيلي ناراحت كننده نيست.اما افتادن در گرداب اوهامي كه من رو از واقعيتها دور مي كنه خيلي جالب نيست.تكيه به رفتار ظاهري آدمها، تكيه به ستون سست عمارتيه كه ميتونه فاجعه درست كنه حتا اگه قصد و نيتي براي ظاهرسازيشون نداشته باشن و از جهلشون سرچشمه بگيره.

هيچ چيزي قيمتي تر از صداقت نيست.در جايي كه صداقت حاكمه زندگي اصلا پيچيده نيست.چون پيچيدگي محصول ناشناخته هاست.

       

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 18:32  توسط حميد  | 

« دو کلمه حرف حساب »

همیشه پای ثابت سفرم.اونهایی که من رو از نزدیک می شناسند و به من نزدیک هستند میدونند که دست رد به سینه پیشنهاد هیچ سفری نمی زنم.البته خوب با کسانی که دوستشون دارم و در کنارشون احساس راحتی می کنم.هر اندازه که تو زندگی عادی آدم مقتصدی هستم اما هیچ اکراهی برای هزینه کردن  سفر ندارم.به عبارتی سفر شاید یکی از خوشایندترین اتفاقاتیه که میتونه جریان خسته کننده زندگی شهری رو به قولی reset کنه.

برای من « سفر » نماد ذهنی یه شروع مجدده.یه حس قشنگ از گسسته شدن از گذشته ای که به روزهای خسته کننده تبدیل شده.یه فراغت که میتونه خیلی هم پرهزینه نباشه به نسبت هزینه هایی که شاید روزانه و ماهانه برای چیزایی در نظر گرفته میشه که نه تنها لذتبخش نیست که شاید کسالت آور هم باشه.

البته خوب شاید تعریف « لذت » یه چیز نسبی باشه برای هر کسی اما خود من همیشه شاهدم که معمولا بعد از هر سفر و تعریف از اتفاقات خوبی که برام افتاده همه به نوعی ابراز امید و آرزو میکنند برای انجام این امر مهم اما بیشتر همون آدمها به عمل که میرسه درگیری با امور جزئی زندگی رو ترجیح میدن به این اتفاق مهم و پر منفعت که به نسبت هزینه ش سود بیشتری داره.

مثلا تصور کنید شما به طور متوسط ماهی صد هزار تومان هزینه ایاب و ذهابی می کنید که با یک برنامه زمانبندی مناسب و استفاده از وسیله های کم هزینه تر میتونید اون رو به نصف برسونید.یا مثلا تعداد sms های غیر ضرورتون رو کاهش بدید یا زمان تماسهاتون رو کوتاه کنید و از اجناس اصطلاحا کم کلاس تر و صد البته مرغوب استفاده کنید.

من فکر نمی کنم کسی رو سراغ داشته باشید که از خواب عادی و مناسب و سر وقت بیمار شده باشه.اما قطعا کم خوابی و دیر بیدارشدن و دهها استرسی که از بابت به ترافیک خوردن و دیر رسیدن و جای پارک پیدا نکردن و مورد مواخذه قرار گرفتن و موقعیت شغلی رو از دست دادن به آدمها وارد میشه منشاء خیلی از مرضهای روحی و جسمیه که غالب این آدمها دچارش هستند و دنبال ریشه های موهوم میگردند.

حالا تصور کنید صرفه جویی شما در ماه بشود پنجاه هزار تومن و نه بیشتر.با این پول شما میتونید سه تور یک روزه در یک ماه، یا یک مسافرت دو سه روزه نزدیک در دو ماه، و یا دو تور خارجی به کشورهای همسایه در سال داشته باشید و در واقع روحیه خوب رو در خودتون زنده کنید.حالا بماند کسانی که هزینه استعمال دخانیاتشون سر به فلک میزنه و جز ضرر به خودشون و دیگران، منفعتی نمیرسونند.

شاید بعضی ها امکانات و مرخصی و گرفتاری و امثال اینها رو بهانه کنند اما من با آمار متوسط 5 الی 6 مسافرت در سال بیشترین ذخیره مرخصی رو در میون همکارانم دارم.چون از زمانها و تعطیلات مناسب استفاده می کنم و در واقع کمترین زمان کسر کار و البته اضافه کار رو هم در میان اطرافیانم دارم.

به نظر من بزرگترین مشکل روحی بشر امروز روزمرگی و یکنواختیه.« سفر » قشنگترین اتفاقه برای تغییر جهت و شروع مجدد جریان زندگی.اصلا هم لازم نیست خیلی پر هزینه باشه.حتا با همین بنزین سهمیه ای و گرانی مواد غذایی.چون اهمیت سفر اصلا به تجملش و هزینه زیادش نیست.اهمیت سفر به تغییره.به « امید » و « حرکت » چیزی که اساس زندگیه.

پ.ن.:حتما اگه براتون امکان داره سفر به کیش رو تو این فصل و فصل بعدی از دست ندید.فوق العاده ست.امتحان کنید.من جای همتون رو "خالی" کردم.میتونید "پرش" کنید..

  نوشته شده در  یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 23:26  توسط حميد  | 

« دیوار آرزوها »

 

از اول کلاس همه ش منتظر یه موقعیت مناسب بود.اول صبح سر صف زمزمه بچه ها رو شنیده بود که ممکنه بخوان مدرسه ها رو تعطیل کنن.از یه طرف ته دلش خوشحال بود و از یه طرف یه حال عجیبی داشت.پیش خودش فکر می کرد که تازه داره به دوستی با مهسا عادت می کنه.دلش می خواد هرروز ببیندش.دلش میخواست هروز خوراکیها و مداد رنگیهاش رو با اون تقسیم کنه.یا حتا تغذیه رایگان رو که بچه ها زنگ تفریح تو کله همدیگه می زدن و با نی هاش بادکنک درست می کردن کنار میذاشت تا به اون بده.

صف که میشد درست میرفت پشت سر اون و به موهای خرگوشیش که خیلی خوشگل فوکل شده بودن زل می زد و دلش میخواست با دوتا انگشتای اشاره ش با اونا بازی کنه.دلیل همه اینها رو نمی دونست فقط می دونست که دلش میخواد مهسا همیشه کنارش و همبازیش باشه.

روزای گذشته همه چیزای عجیبی می گفتن و حوادث عجیبی اتفاق میافتاد اما واسه اون اصلا این چیزا اهمیتی نداشت.مثلا چه اهمیت داشت که رو دیوارها میدید که شاه رو چپکی نوشتن یا یه عده چرا تو خیابونها صحبت از مرگ می کنن، مشتشون رو گره می کنن و فریاد می زنن و اعتراض می کنن.اون واسش مهم بود که صدای بوق سرویس مینی بوس زرد رنگ آقا درویش هر روز صبح علی الطلوع قشنگترین صدا بود برای شروع حادثه ای که هر روز انتظارش رو می کشید.یعنی دیدن مهسا.

بقیه داستان رو در ادامه مطلب بخونید:


ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 0:30  توسط حميد  | 

« مسایل نسبتا ساده »

در جامعه ما که فرهنگ به خاطر تناقضات، محدودیتها و ترکیب اقوام مختلف از یک طرف و گستره ارتباطات به موجودی عجیب الخلقه و ناقص تبدیل شده گاه مباحثی هست که در اوج سادگی پیچیده و گاه در کمال پیچیدگی بسیار ساده و ممتنع است.

تا کنون بارها مسایلی را در لفافه، گنگ ویا با ایهام و اشاره در پستهایم گفته ام و مواردی بیشتر را به خاطر همان تناقضات مورد اشاره یا سوء برداشت از گفتنشان منصرف شده ام.

اما اکنون تصمیم دارم حتی اگر یک نفر هم پستهایم را مورد توجه قرار می دهد مسایلی را به چالش بکشم و امید به تعاملی داشته باشم از دوستان همجنس و علی الخصوص غیر همجنسم که شاید با در اختیار قرار دادن تجربه هایی شخصی از جنس فرهنگ خودمان که گاه از دهها کتاب روانشناسانه و روانکاوانه تخصصی که معمولا هم توسط کارشناسان غیر بومی تالیف شده، برای هم، به اطلاعات ظاهرا پیچیده ای دست پیدا کنیم که مسلما بسیاری از موهومات و سئوالهایی که در ذهن ما نسبت به پیرامونمان وجود دارد و گاه شکل آزار دهنده ای به خود می گیرد را به راحتی مرتفع می سازد.

پس مصرانه از دوستان میخواهم به دلیل طولانی بودن متن ابتدا آنرا save کرده و سپس مطالعه نمایند و در صورتیکه نقد یا مطلبی دارند به صورت کامنت یا حتا پست آنرا در اختیار من و دوستان دیگر قرار دهند.

امیدوارم که مورد توجه قرار گیرد.

دنباله را در ادامه مطلب مشاهده کنید:

                                                  *********************
ادامه مطلب
  نوشته شده در  چهارشنبه هفتم آذر 1386ساعت 19:21  توسط حميد  | 
 « یلان رویین تن »

با عرض شرمساری خدمت دوستان مجازی و غیر مجازی.

هفته پیش راستش رو بخواید همچین دو سه تا موضوع تو ذهنم بود که خودم رو آماده کرده بودم برای نوشتن. تا سه شنبه شب که چشمتون روز بد نبینه عصری که پام رو گذاشتم تو خونه لرزیدن همان و تا صبح تو تب سوختن همان.اما صبح در کمال تعجب نه از تب خبری بود و نه از کسالت.پیش خودم هم کلی حال کردم و پیش همکارام از آمادگی بدنیم تعریف که ما اینیم دیگه مریضی حریف من یکی نمیشه.واقعیتش هم همینه که خوشبختانه من زیاد مریض نمی شم.مادر گرام هم اصرار اصرار که بمون و استراحت کن اما مگه میشد برنامه سینما و شام بعدش با دوستان رو کنسل کرد؟

همه چیز روبه راه بود تا بعد از ظهر که دلدردی وحشتناک سرتاپای وجود را فراگرفت.و تا آخر شب دست از سر ما برنداشت تا آخر شام که از سر ناچاری سالاد میوه ای بود که به زور از پسش براومدم.خلاصه شاید لبخندهای زورکی من باعث شده بود کسی پی به عمق ماجرا نبرد.والبته این تازه اول ماجرا بود.

از همان شب تا حالا که دارم براتون قلم فرسایی می کنم شاید چند ساعتی رو خارج از تخت بودم و اگه دلتنگی این فضای مجازی لع... نبود هنوز رمق نشستن بیش از یکی دو ساعت رو ندارم.

اما بهانه بیشتر این بود که به نظر من تمام این مرض های کشنده سارس و آنفلوانزای مرغی و دهها مرض دیگه که تو سال جون دهها آدم رو میگیره قطعا هرسال وارد ایران هم میشه منتها صداش رو در نمیارن و ازاونجایی که مردم ایران بیدی نیستن که با این بادا بلرزن اصولا این ویروسها ظاهرا ترسناک مال این حرفا نیستن که بتونن عزرائیل عزیز رو قانع کنن برای ستاندن جون ایرانیای محترم.

تصورش رو بکنین کدوم امریکایی یا اروپایی میتونن ۴ روز تب ۴۰ درجه رو تحمل کنه بعدش بشینه پای دستگاه پست وبلاگ بنویسه و بعدش هم بره کامنت بذاره!!.عمرا همون روز دوم غزل خداحافظی رو خونده و رفته.اما ما جماعت رویین تن علی الخصوص اهالی تهران به خاطر نعمت آلودگیهای فراوان از جمله هوا،صوت و هزار کوفت و مرض دیگه به یلانی تبدیل شدیم که اصولن فقط سکته و اسمش رو نبر رو  به عنوان مرض خطرناک می شناسیم.در حالیکه سالیانه تعداد زیادی بر اثر همین آنفلوانزا و سرماخوردگی جونشون رو تو اروپا و امریکا از دست میدن.

در هر صورت اگه تاخیری شد ببخشید.هر چند که تصمیم گرفته بودم تا آخر این پاییز لعنتی ننویسم.اما فعلا منصرف شدم تا بعدش خدا چی بخواد.

  پ.ن.:لطفا اگه چیپس فلفلی میخرید تو تاریکی سینما تعارف نکنید شاید بدبختی سرماخورده باشد!!

  نوشته شده در  شنبه سوم آذر 1386ساعت 17:15  توسط حميد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM