تبليغاتX
آن سوي مه
 
 
« بـــــــــــــــازی »

به دعوت دوست جدید و عزیزم سارا به بازی دعوت شدم که البته چند ماه پیش و همان اوایل تولد وبلاگ به بازی شبیه آن دعوت شده بودم.بهمین خاطر پاسخش را در وبلاگ ایشان دادم که به علت خرابی قسمت کامنتدونی ایشان و به خاطر احترام به خواسته شان در اینجا تاثیر گذارترین کتابهای عمرم را معرفی میکنم ضمن اینکه با معذرت خواهی از ایشان بعلت تعلق زیاد من به همه دوستان مجازیم با حفظ حق انتخاب، همه شان را به این بازی دعوت می کنم. طبعا اگر هیچکدام هم در این بازی مشارکت نکنند هرگز دلگیر نخواهم شد.

اما بزرگترین و شاید عجیب ترین نکته اینکه من اصولا آدم با حوصله ای نیستم و به همین خاطر بیشتر مطبوعات را میخوانم تا کتاب.به عبارتی معتاد مطبوعاتم.آنهم به خاطر تنوع موضوع مطالب،تخلیص و گزیده نویسی آن و صد البته تنبلی خودم!!اما خوب طبیعتا کتابهایی هم هست که از آنچه تا کنون خوانده ام متمایز بوده باشند.

در دوران نوجوانی داستانهای جلال آل احمد از جمله مدیر مدرسه، زن زیادی،یک چاه و دوچاله را دوست داشتم.کتابهای اسطوره طنز فقید ترکیه، عزیز نسین را هم خیلی دوست داشتم که به خاطر گذشت حدود دو دهه اسمهایشان را به خاطر نمیاورم.

از حدود سن شانزده سالگی تا اواخر دهه سوم به علت علاقه وافر به هنر سینما بیشتر کتابها و مجلات تخصصی سینمایی را مطالعه میکردم. مجله فیلم را حدود ۱۴سال بدون انقطاع آرشیو و مطالعه میکردم.از کتابهای خوب سینمایی از کتاب اصول تدوین فیلم نام میبرم.

از کتابهای ایدئولوژیکی به نوشته های دکتر شریعتی در دوران جوانی بسیار علاقمند بودم.اما ضمن احترام بی شائبه به روح ایشان انتقادات فراوانی به برخی طرز تفکرات انقلابی ایشان دارم.

اما دوکتاب در برهه ای حساس از زندگی من تاثیر به سزایی داشت.کتابهای کیمیاگر و کنار رودخانه پیدرای...کوئیلوی عزیز از یک سو و اتفاقات مرتبطی که همزمان اطراف من افتاد باعث تحولی بزرگ در نگرش من به دنیای پیرامونم شد.

کتاب سینوهه پزشک مخصوص فرعون را هم خیلی دوست دارم.همچنین شازده کوچولو شاهکار آنتوان دوسنت اگزوپری را.

اما بی گمان هیچ کتابی موثرتر ، جذابتر و آموزنده تر از کتاب"زندگی" برای من نبوده و نخواهد بود.کتابی که کلی ترین آموزه ها را با بیشترین جزئیات و جزئیترین مسائل را با کلیتی کم نظیر در اختیار اذهان قرار میدهد.

کاش که نگاهها را ظرافتی باشد و عطشی، در درک اسرار نهانخانه اسرار آن.

                                           *****************

پ.ن.۱:حسن اینجور پستها این است که باعث دلخوری نمی شود.

پ.ن.۲:اشکال اینجور پستها این است که دیگران با خواندن  آن به تنبلی نویسنده پی میبرند.

پ.ن.۳:حالا خدا کند سارا این پست را بخواند. 

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 20:38  توسط حميد  | 
 « سوته دلان »

امروز برای اولین بار یکی از بچه های وبلاگم را سقط کردم.حال خیلی بدی داشتم.اما چون هنوز روح نداشت شاید عذاب وجدانم کمتر بود.چون بهر حال روح یک پست کامنتشه که خوشبختانه به غیر از یک نفر محترم که از بدشانسیش اولین بار هم بود که کامنت می گذاشت،کامنت دیگری نبود.

تا حالا پستهای زیادی بوده که قبل از ثبت و بازسازی از زدنشون منصرف شدم.اما متاسفانه این اولین بار بود که چند ساعتی بعد از ثبت تصمیم به حذف آن گرفتم.

دلیلش را هم میگویم.موضوع سوژه تکراری بود که می خواستم حرفهای جدیدی بزنم اما نشد.ضمن اینکه همزمان شد با اتفاقی که ممکن بود سو برداشتی و کدورتی حاصل شود.از دیشب که پست را زدم تاصبح دلشوره داشتم که خدا کند کسی نخوانده باشد.چون بعلت محدودیتی که در حوصله فضای مجازی هست نتوانسته بودم حق مطلب و خواسته ام را ادا کنم و میترسیدم به بحثی تبدیل شود که خیلی هدف من نبود.

این روزها اتفاقاتی در اطراف من رخ میدهد که عجیب به پستهایی که میزنم مرتبط می شود.یعنی اول پست را میزنم بعد عینا رخ میدهد.بطوری که مخاطبان را به پستهایم ارجاع میدهم و آنها هم از سر تعجب به چشم الیاس!! به من نگاه می کنند.اما از شوخی گذشته این روزها روزهای سختی را میگذرانم.نه بابت خودم که از بابت تماشای حسرت دهندگان و حسرت خورندگان و داستان همیشگی تمنا و تقلا و بازی سرنوشت و من ناتوان از تغییر وضعیت عزیزانم که به « درد بی درمان عالم » گرفتارند.

همانهایی را که در آخر پست پیش اشارتی زدم و کمتر کسی آنرا گرفت.بیشتر پستهایی را که این روزها میخوانم غم دلتنگی و حسرت و آه و فغان از جداییست.دریغ از نفسی که گرم کند دلها را به شوق دوستی و دوست داشتن و زندگی.گاهی فکر میکنم نکند سایه کهولت بر دلم سایه انداخته که دیگر       « تعلق به حد مرگ » را به هیچ موجودی احساس نمی کنم اما مدتی بعد با دیدن نگاههایی که سرشار از تمنا و حسرت عاشقانه ست  دلم آب میشود برای دلشوره ها و کلافگیها و نخوابیدن ها و نخوردنها و مات زدنها و میسوزم که کاش خدا بودم و دلهاشان را  به مانند نگاههاشان گره میزدم.اما چه کنم که روزگار این طبقه بندی ناخواسته خواستن را در وجودم به افساری تبدیل کرده و عنان اسب سرکش دل را سخت مهار می کند و بالطبع انتظاری بیهوده دارم از  « افسار دل گسستگان » برای مهار اسب سرکش دلشان.

عزیزی می گفت : رنج بردن برای درد دیگران طلبت باشد.کمی برای خود دل بسوزان. اما نمی دانم رسیدن به کنه درد است یا سهولت دوست داشتن بسیار که دردی شیرینتر و پایدارتر را به مذاقم خوشایند کرده است.یا شاید این تقدیر، شایستگی نعمت عشق را به خاطر کفرانش دریغ میکند....

من دردمند نیستم.اما عمق درد را خوب می فهمم.اگر درد حسرت هزار باشد.درد عشق یک از هزار نیست.       

من آن حسرت خشکیده در نگاه را می فهمم

که جان به هزار سوزن جوال می دوزد

به دل هزار مویه و فغان و خروش

به دیده دریای آرام و خموش

که کاش دیده ندیده بود و آسمان فلک

برای سوته دلان جهان آبی بود 

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 0:17  توسط حميد  | 

اخلاق خوب یا اخلاق بد

 

نوشتن در ميان اسباب بهم ريخته و انباشته شده اتاقها در وسط اتاق پذيرايي بعلت نقاشي خود تجربه ايست كه اميدوارم صفت اسباب را به خود نگيرد.

                                               ***************

بعضي وقتها يك خصوصيت اخلاقي در آدمها وجود دارد كه معلوم نيست خوب است يا بد؟

آنجا كه احساس مي كنم كسي يا چيزي بر خلاف منطقم عمل مي كند هرگز سكوت نمي كنم.يعني نمي توانم سكوت كنم.فرق هم نمي كند طرفم چه كسي است.رئيس است يا يك آدم معمولي يا حتا يك بچه شرور.

رئيس سابقمان مي گفت:من يكي حريف همه مي شوم اما حريف تو يكي نه!!و پشت سرم گفته بود كه فلاني يك آدم قدٌ منطقي است و براحتي نمي شود بر او مديريت كرد.

خيلي وقتها بابت اين خصوصيت اخلاقي باعث رنجش ديگران زيادي شده ام اما پشيمان نمي شوم چون فقط در مواردي پافشاري مي كنم كه جاي هيچ بحثي باقي نماند.اما ايرادي كه خيلي ها به اين قضيه مي گيرند اينست كه هر بحث و اعتراضي بايد در حد و حدود درك طرف مقابل باشد. در غير اينصورت جز اتلاف وقت و ايجاد كدورت نتيجه ديگري نخواهد داشت.

اما با همه سعي و تلاشي كه داشته ام هرگز نتوانسته ام اين خصوصيت را تعديل كنم و جالب اينجاست كه اين قضيه باعث اتفاقاتي ميشود كه يك سرش تراژدي و وجه ديگرش طنز و كمدي است.

مثلا همين محرم پارسال با يك جر و بحث روشنفكرانه و آتشين در رابطه با برنامه عزاداري كه از تلويزيون پخش مي شد با مادر خانواده اي دوست داشتني كه هميشه به هنگام مسافرت به يكي از شهرهاي ساحلي در واقع هم مستاجر و هم ميهمانشان بوديم باعث رنجش و كدورتي شدم كه آن رابطه گرم و صميمانه چندين و چند ساله با كم محلي بانوي محترم بدانجا رسيد كه ديگر رغبتي برايمان به ادامه روابط نماند.

ويا اعتراضهاي مضحك و خنده دار من به بازيكنان تيمهاي محبوبم به هنگام تماشاي مسابقات از تلويزيون كه باعث خنده و تفرج اطرافيان مي شود.هنوز درد ضرب خوردگي انگشتانم را به خاطر مشت محكمي كه از اشتباه مدافعين تيم ملي فوتبال در بازي با مكزيك و روي گل دوم بر زمين كوبيدم را فراموش نكرده ام.يا همين چندي پيش وقتي به هنگام هيجان در بحث و برخورد دستم با قلمدان روميزي رئيس بخشي كه خيلي هم با او رودربايستي داشتم باعث شدم كه تمام خودكار و قلمها روي ميز پخش شود و باعث خنده حضار شوم و ده ها مورد ديگر از جمله رانندگي ....

با همه اين احوال در يك مورد هميشه كم مياورم.حتا اگر رفتار ديگران صد در صد با منطقم متناقض باشد.و آنجا جاييست كه بيشتر موارد-نه هميشه- پاي منطقي در ميان نيست.آنجا كه پاي دل در ميان است.آنجا ديگر هيچ بحثي با هيچ كس نخواهم كرد و فقط سكوت مي كنم. و چه سخت است سكوت بر پايان غم انگيز داستانهايي كه از دلها سرچشمه مي گيرند و متاسفانه بيشتر اوقات پايان تكراري آنها را مي دانم.

در برخورد با مسائل اصولي اصلا اهل سياست نيستم اما آنجايي كه پاي اصل و منطقي در كار نيست به شدت سياستمدار مي شوم. حتا در داستانی كه پاي « دل خودم » هم در ميان باشد.

اين خوب است يا بد، نميدانم.

  نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 8:7  توسط حميد  | 

چای،املت،عشق به زندگی

ترافیک این دو سه روزه واقعا وحشتناکه...وقتی ازدحام کلافه کننده ماشینهای جلویی رو می بینم خودم رو سُر میدم کمی پایینتر تا پس سرم قالبی بیافته تو قوس بالای صندلی تاکسی و گردنم رو میچرخونم به سمت پنجره و آروم پلکهام رو رو هم میذارم.... تو اون کندی حرکت یک صدا به سرعت چندین برابر سرعت نور من رو برداشت و برد به سالیانی دور دور.به یک غروب نمناک و سرد و بارانی پاییز تو شهر رشت .ترم سوم دانشگاه، میدون پامچال(اسم الانش رو نمی دونم اما همون میدونی که توش مصلاست).سر همون خیابونی که هتل پامچال اولش بود و کوچه هایی که از اون منشعب میشد و به خیابون منظریه میرسید.

 پسره ی آروم و معصوم ترم اولی منتظر سرویس وایساده بود و تو همون کاپشن زپرتیش کنار تیر چراغ خودش رو مچاله کرده بود و یقه هاش رو هم داده بود بالا و موهاش هم بگی نگی خیس شده بود.

ترم اولی بود و برخلاف بیشتر بچه های دانشکده بچه تهران.از روز اول که دیدمش یک غم عجیبی تو صورتش بود و یک معصومیت خاص. زیاد برخورد نزدیک باهاش نداشتم.یکی دوبار فقط با هم اتاقی خوابگاهش که از دوستام بود دیده بودم و خیلی سطحی به هم معرفی شده بودیم گاهی هم که همدیگر رو میدیدیم در حد سلام و علیک بود و بس.یک حس عجیب کنجکاوی و از طرفی هم شهری بودنمون به شدت علاقمندم کرده بود که باب رفاقت رو باهاش بازکنم.اما از اونجا که اون سالها خیلی آدم اکتیوی نبودم و اختلاف ترممون باعث شده بود این اتفاق نیافته.

با فاصله از کنارش رد شدم . تا چشمش به من افتاد، دستم رو به علامت سلام بالا بردم و یک لبخند و وارد خیابون شدم.پیش خودم فکر کردم که سرویس حداقل تا یک ساعت دیگه از اونجا عبور نمی کنه و تعجب از اینکه تو اون هوای سردی که هرلحظه ممکن بود بباره چرا فضای سرپوشیده دانشگاه رو ول کرده بود و اونجا وایساده بود.برای همین فکر کردم فرصت خوبیه برای آشنایی.باید برمیگشتم و به صرف چای دعوتش میکردم به اتاق اجاره ایمون که چندتا کوچه جلوتر بود.

همین که برگشتم با تعجب دیدم که به فاصله سی چهل متری از پشت سرم میاد.تا من رو دید دستی تکون داد و سرعتش رو بیشتر کرد تا به من برسه.خودش رو به من رسوند و گفت:شما هم میری سمت علوم پایه(دانشکده)؟دستم رو دراز کردم و دست دادیم و گفتم:نه میرم خونه؟تشریف میارین؟....گفت:چه جالب مگه شما تو شهر هستین؟ تو همین خیابون؟ (میدونستم میدونه چون معمولا بچه های خوابگاه معمولا همدیگه رو میشناختن )...گفتم: بله،ولی شما جواب من رو ندادیدن؟هستین یه چایی یا نه؟یه برقی تو چشماش زد و گفت:آخه سرویس...که ساعتم رو نشون دادم و گفتم:فکر نکنم خوردن چایی یک ساعت و نیم طول بکشه نه؟...خنده ای کرد و گفت :آخه زحمت ....که حرفش رو قطع کردم و گفتم:چایی و زحمت .....

از اونجا دوستی ما شروع شد.بعدها گفت که اون هم مثل من دوست داشت که به بهانه ای با من رفاقت کنه.اصلا برای همین اون روز تو مسیر من قرار گرفته بود.بعد از خوردن چای همراهش شدم تا علوم پایه باهم پیاده بریم.یه نم بارونی هم میومد.اوضاع روحیش خیلی خراب بود.همش از مرگ حرف میزد.یه شکست عشقی خورده بود و حرف از خودکشی میزد.میگفت تو خوابگاه هیچکس رو نداره که براش درد دل کنه.می گفت وقتی که برای اولین بار من رو دیده احساس خوبی داشته.یه همشهری،نمی دونم یه هم زبون.گفت که رشتمون رو دوست نداره و میخواد انصراف بده.میگفت پدرش ورشکست شده و وضع مالی خوبی ندارن.خلاصه از همه جا گفت ... دیگه داشتم از حال و روز روحیش نگران میشدم ...به دانشکده که رسیدیم آخرین سرویس رفته بود و این قضیه نه تنها ناراحت کننده نبود بلکه این اتفاق برای شروع یه دوستی، اتفاق شیرینی هم بود...

اون شب من،او و هم اتاقی نازنینم بهترین و خاطره انگیزترین املت عمرمان را خوردیم و چراغ علاالدین و کتری همیشه جوشان اتاقمان با صدای نواری از داریوش که او همراهش داشت گرمترین شب پرخاطره را برایمان رقم زد....شب از نیمه گذشته بود از او خواستم که نوار "آتش در نیستان" ناظری را گوش کنیم.با همه بی علاقگیش به موسیقی سنتی قبول کرد....

یک شب آتش در نیستانی فتاد....سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد...شعله تا سرگرم کار خویش شد...هر نیی شمع مزار خویش شد.... ناظری خواند و او سکوت کرد و تا آخر دیگر هیچ حرفی نزد و به فکر فرو رفت....

 از فردا صبح او دیگر حرفی از مرگ نزد از من خواست که در درسهایی که مشکل دارد کمکش باشم. بعدها محمدرضا بهترین دوست من شد و یکی از بهترینهای دانشکده.با آنکه یکی دو سال بعد پدرش و تنها حامی مالیش رو از دست داد با کار همزمان با درس تحصیلش را تا پایان دوره کارشناسی ارشد ادامه داد و حالا از پس اون همه سالهای پرمخاطره او مهندسی قابل با همسری مهربان و دو پسر دوست داشتنیش زندگی ایده آلی رو میگذرونند.

بعضی وقتها یک اتفاق ساده اتفاقهای بزرگی رو رقم میزنه .یک استکان چای ....یک لقمه املت....        یا یک ترانه.....

                                                                                                                                      همون صدای خاطره انگیزی که اونشب تا صبح او رو به فکر برد حالا اینجا در این غروب پر هیاهو و کلاف کننده بازهم خاطره عشق به زندگی رو  زمزمه میکنه...

پ.ن.:کیفیت داستان فدای خلاصه نویسی و سرعت شد .به بزرگیتان می بخشید. 

 

  نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 23:0  توسط حميد  | 

« پنجشنبه های دوست داشتنی »

سالهاست که پنجشنبه ها خاطره انگیزترین روزهاست.چون تو در کنار من و من در کنار توام .احساس میکنم تو هم مثل من بعد از هر پنجشنبه قشنگ و به یادماندنی با حرص و ولع ۱۶۸ساعت دیگر منتظر مینشینی تا دوباره همدیگر را ببینیم.

تو همیشه به من وفادار بودی.چه آن موقع ها که دور و برم شلوغ بود و اندازه دوتا دست انگشت آدمهای جور و واجور توی سرو کله هم میزدیم و چه آن موقع که دلگیر و تنها ترانه    « هوای گریه » همایون شجریان را زمزمه میکردم و تو آرام و مهربان گوش میکردی. چه نوبت عاشقی که من مست و تو پذیرای مستی ما و چه فصل هجران که آغوشت میزبان دلتنگی ما.

تو بزرگ بودی و هستی .و البته متفاوت.نمی دانم احساس میکنم  یک مهری در وجودت هست که هم نوع های دیگرت ندارند.یک آرامش و یک لطف و بخشش خاص و غریب. مثل یک بهشت دنیایی  با همان اوصاف ماورایی.

تو صبور بودی خیلی صبور.تو هم مثل همه ما لطمه خوردی و میخوری از همه آنها که آفتشان با هیچ سمی از بین رفتنی نیست. بد مردمانی نمکدان شکن که جواب لطف طبیعتت را با زشتی میدهند از جهلشان و پس مانده های پس ناگرفتنی شان را وصله میزنند چهره زیبایت را. وتو اما هرگز، در کرمت گزینش نمی کنی.درست مثل آفریننده ات.

 تو سختی اما نرم ترینی و سردی اما گرمترین.سختیت نماد صبر و آرامش بخش ذهنهای ناآرام و سردی رنگهای زیبایت حرارت بخش نگاه های خسته از هیاهوی هیچ زندگی.

من پنجشنبه های دوست داشتنی سالیان طولانی را با تو و بی تو بودن را- که گهگاهی همان هیاهوی لعنتی باعث میشود- با دردی از جنس "بی جنسی" اعتیاد میشناسم .

تو وعده گاه زیبای خاطرات رنگارنگی از« یک روزهای» قشنگ و فراموش نشدنی هفته.وصف تو وصف جزئی از« بینهایت» است و اینجا ماوای وصف بینهایت نیست.

دوستی تو دوستی طبیعت و جزئی ازعشق به همان بینهایت است. دوست وفادار و همیشگی    « کوهستان زیبای درکه ». 

پ.ن.۱:با عرض معذرت از کوههای دربند و دارآباد و همه کوهستانهای زیبای ایران و طرفداران محترمشان و همچنین روزهای جمعه.   

  نوشته شده در  پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 20:53  توسط حميد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM