« شکرانه »
خدای مهربان من به خاطر این همه دوست خوب و دوستان خوب من به خاطر اینهمه لطف از همگیتان ممنون.به لطف خدا، دعا و همدردی شما حال پدر خوب، و طی همین یکی دو روز آینده به امید خدا مرخص می شود.
از خدای مهربان سلامت و سعادت شما دوستان عزیز و خانواده های گرامیتان را آرزو می کنم.
« رمز آرامش »
نوشتن این روزها، به خاطر درگیری جسمی و ذهنی من خیلی سخت تر از همیشه بود. همان یک ساعت در بیمارستان بودن و حال و روز نزار آدمها را دیدن خود چند روزی به تمرکز و آرامش و فراموشی احتیاج دارد چه رسد که عزیزترینی، خود بر بالین نقاهت در شرایطی نه چندان کم خطر آرمیده باشد و تازه باید به فکر مسایل حاشیه ای کار شرکت و خانه هم باشی.هر چند که اگر نبود یاری برادران عزیزم قطعا به تنهایی از عهده بر نمی آمدم.
این شاید تلنگری بود که شرایط بحران را پس از مدتها تجربه کنم.این که زندگی بالا و پایین های فراوان دارد.اما مهم این بود که اگر چند سال پیش بود شاید کلافه میشدم و عنان از کف میدادم.اما تجربه نشان داد، با هر پدیده ای هر آنگونه که برخورد کنی همانسان بازتاب میکند هر چند که لطف خدا و دوستان در این قضیه که همه کارها بر وفق مراد پیش رفت کم تاثیر نبود.
حوادث چه ما بخواهیم چه نخواهیم بوقوع می پیوندند.آرامش در قبال حوادث مهمترین خصوصیتی است که باید سعی در حفظ آن کرد.در آنصورت است که می توان تمرکز بیشتری داشت و تصمیم بهتری گرفت.هیچ کس در دنیا با کلافگی،بر سر و دست زدن و ناله و فریاد قادر به تغییر هیچ واقعه ای نشده است.درست است که گاهی اوقات سرعت تصمیم گره گشاست و حیاتی، اما هیچ کدام مجوز انجام اعمال محیرالعقول و غیر منطقی نیست.
در وقایع دیگر زندگی هم همینطور.اگه خیلی دقیق به عمق زندگی نگاه کنیم،دیگر برای هر شکستی سینه نخواهیم دراند و بر فرق نخواهیم کوبید و خود را سرزنش نخواهیم کرد.باید از خاطرات خوب لذت برد و از وقایع بد عبرت گرفت.تمرکز بر حوادث رفته و کشیدن سوهان بر اعصاب چه مشکلی را میتواند حل کند؟چه کسی تاکنون توانسته با غصه خوردن و بی تابی و لعنت بر شانس و اقبال و سرزنش کردن خود مشکلی را حل کند.
اگر قبل از وقوع اتفاقی قادر به پیش بینی و پیشگیری شدیم که هیچ.اما بعد از وقوع، تنها تلاش و تصمیم صحیح برای بهبود اوضاع، شایسته یک انسان منطقی و علاقمند به ادامه زندگی است.
اما رمز آرامش چیست؟ به اعتقاد من :
ما بی خواست خودمان به این جهان آمدیم و ادامه راه را سرنوشتی است با حوادث خوب و بد فراوان، گاه حق انتخاب با خودمان است و گاه خارج از اراده ما.چه آنچه حوادث در حیطه اختیار ما باشد و چه آنجا که وقایع خارج از اراده ماست ، بازخوردش که در انتخاب ماست.اگر خوب بود که هیچ، اما اگر برخلاف میل بود کدام یک مطلوب است. انتخاب برخورد خوب یا انتخاب برخورد بد؟
ایمان به انتخاب خوب.همان « رمز آرامش » است.
بعد از مدتها فراغت از کار زیاد و فاصله ای که فرصت میکنم استراحت کنم و به لطف رییس جدید که اینترنت در اختیارم گذاشته، شروع میکنم به نوشتن:
در وصف حسرت دوستان به آرامش من و حسرت من به تلاطم احوال عاشقان.آن شجاعت و خضوع دلدادگی و ترس خودم که نتیجه اسارت دل در گرو عقل بزدل و مغرور است.
می نویسم.از شروع. از آدم و حوا و داستان میوه ممنوعه و لیلی و مجنون و شیرین و فرهاد بگیر تا عشق های آبکی و دروغکی.
هر جمله ای می نویسم حالم بهم میخورد و BACK SPACE تا اول جمله.آخر سوژه تکراری تر از این نبود مرد گنده؟
آخرش خودم را کشتم تا بنویسم.انگیزه ، هدف،ذوق، شوق،تلاش،وصل و فنا تا برسم به آنجا که رسم عاشقی رسم ترس و بهانه نیست.رسم شجاعت و دیوانگی است....
آرامش خوب است اما در حضور دیگران.وقتی پای در خلوت تنهاییت میگذاری.آرزوی تلاطم میکنی.تلاطمی قیمتی که بهایش در این زمانه میتواند قمار زندگی باشد.قماری که هیچ کس حاضر به تضمین آن نیست.یعنی قمار اصلا تضمین ندارد....
مثل واقعیت خودم، پستم هم به سرگیجه میرسد بازهم....
ساعت 13.00
بلند میشوم بروم برای نهار تا شاید بعد از نهار فرجی شود....صدای زنگ موبایل....
پدر از بیمارستان...باید خودم را سریع برسانم...یک copy از متن میگیرم تا paste کنم....اما از روی عجله، سریع دستگاه رو خاموش می کنم و همه جملات پستم به باد هوا می رود...
درست مثل بافته های یک عشق رویایی در ذهن من....درست مثل واقعیت...
پ.ن.1:الحمدلله حال پدرم بهتر است.تا فردا که معاینه کامل شود.محتاج دعای شما خوبان هستیم.
پ.ن.2: دوست عزیزم "مرد بارانی" سوگوار پدر برزرگ عزیز است.صمیمانه به او تسلیت میگویم و آرزوی مغفرت برای روح بزرگوار آنمرحوم و صبر برای بازماندگانش دارم.
پ.ن.3:ببخشید پست آبکیی شد.چون اصلا الان در حال و هوای صبح نبودم.
در بازی ـ مار و پله روزگار در هر حال خانه نردبان از خانه مار بهتر و فرود آرام از میانه راه از سقوط مرگبار از نزدیک هدف نیزبهتر است.
نردبان همیشه وسیله ای برای بالا رفتن نیست.بعضی وقتها وسیله ای مناسب برای نجات از سقوط است.
خدای مهربان از نردبان لطفت برای فرود آرامم ممنون.
*************
از اظهار لطف و بخشش خالصانه دوستان که در مقابل بالیدن خست ورزانه من نسبت به کارت سوخت پر و پیمانم که عاقبت نیستی نصیبش شد درسی بزرگ، اما شرمگینانه نصیبم شد که هرگز فراموش نخواهم کرد.شرمسار روزهایی که ندای نیازمند دوستان و همکاران را، از ترس آینده و خساست، با سکوت و شماتت بدرقه کردم.
آیناز،علی و سعید مهربان از همگیتان ممنون.
**************
و در آخر:
اگر غم لشکر انگیزد، که خون عاشقان ریزد
من و ساقی بهم سازیم و بنیادش براندازیم
خدا کمک کند....
این روزها مثل اینکه یه رخوت ـ عجیبی همه جا رو گرفته.از وبلاگ دوستان بگیر تا حال و روز خودم و بیشتر اطرافیام. یه ویروس ـ گند که چند ماهی بود لااقل به سراغ من نیومده بود.
فکر می کنم مربوط به پاییزه.معمولا شش ماهه اول سال خیلی پر انرژی ترم.دلیلش هم بلندی روزهاست. من به خلاف ـ بیشتر اطرافیام اصلا شبها رو دوست ندارم.یعنی تاریکی رو دوست ندارم.به همین خاطر وقتی به پاییزو زمستون میرسیم به خاطر بلندی شبها یه بی حوصلگی ناخواسته به سراغم میاد که خیلی قابل وصف نیست.رو همین اصل خاطرات خوبی هم از این دو فصل ندارم.
یادمه پست تقدیر رو که نوشتم خیلی ها با این واژه موافق نبودن، اما من هر کاری هم که می کنم نمی تونم نقش این داستان ـ تعریف نشده رو تو زندگیم حذف کنم.اتفاقاتی که تو این چند هفته اخیر برای من افتاد دقیقا همون چیزهایی بود که من سابق بر این به شدت ازشون حذر داشتم.اینکه خودم رو درگیر مسایلی کنم که طرف دیگش کسان ـ دیگه ای باشن و این احتمال که به نوعی ظلمی یا توقعی برای اونها ایجاد کنم و وقتی حس کنجکاوی من باعث خاطره تلخی شد که به نوعی شخص دیگری هم درگیر اون قضیه بود حالا در این روزها مدام به این فکر می کنم که چگونه این داستان که همیشه از پیش آمدنش میترسیدم به وقوع پیوست و دلیلش صد البته همان غروری بود که چند پست پیش به آن اشاره کردم و مشورتهای غلط با کسانی که از روی علاقه و لطف البته، ما رو در این داستان همراهی کردند.
با تمام درخواست عفو و بخششی که به خاطر مسایل پیش اومده از دوست عزیزم داشتم ظاهرا دوست خوبم به شدت از قضیه دلخوره و این رو به دلایلی میتونم بفهمم و تنها چیزی که من رو آزار میده همین احساس گناهه که نسبت به او دارم و امیدوارم با بزرگواری خودش منو ببخشه.
و دوم داستان مفقود شدن کارت سوخت نازنین خودرو که از جان بیشتر مراقبش بودم.
وقتی چند روز پیش یکی از همکاران رو به خاطر اهمالش در گم کردن کارت سوختش سرزنش میکردم فکر نمی کردم با همه مراقبتم، دوسه روز بعد به طرز عجیبی کارت سوختم ناپدید بشه.شرح ماوقع طولانی است منتها صد در صد مطمئنم که در جایگاه سوخت جا نماند.اما نکته جالب اینجاست که صدور کارت المثنی حدودا سه ماه طول میکشه و چون طی این مدت زمان دوره اول شش ماهه تموم میشه، در واقع سوختی هم برای استفاده نمی مونه!! فقط مبلغ ده هزار تومان ناقابل باید واریز کنید تا یک کارت خالی تحویل بگیرید!!با کلی حرص و جوش اضافه البته!! این هم از طراحی خارق العاده و پشتیبانی عالی ـ !! دولت مهرورز .امروز وقتی برای درخواست المثنی به پست رفته بودم تنها کارت کسانی آماده بود که اوایل تیرماه!! درخواست المثنی کرده بودن و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.البته من بادیدن این قضیه فعلا از درخواست صدور المثنی پشیمون شدم تا شاید فرجی بشه و سر و کله کارت محترم پیدا شه. شما هم دعا کنید.
پ.ن.۱:چند تا از دوستان کم لطف شدن و کامنت نمیذارن.امیدوارم دلخوری نباشه که اگر بود میتونن دلیلش رو خصوصی برام بنویسن.این روزها خیلی حساس شدم به این موضوع خواهشا اگه موردی هست برام بنویسین. البته اگه این پست رو میخونید.
« تنــــــــــــــــــاقض »
جمله ای معروف می گوید:
اتفاقات تاریخ همیشه دو بار تکرار می شود.بار اول تراژدی و بار دوم کمدی.
« کارل مارکس »
اما برای من این چرخه تکرار را ظاهرا پایانی نیست و الیته هر بار تراژدی.
انگار این دور تسلسل خودآزاری و دیگر آزاری من باید بارها و بارها تکرار شود. زمانی با نگاه، زمانی با کلام و زمانی دیگر....
انگار این ناشیگری را پایانی نیست.این ناتوانی در ابراز احساسی که مرز بین دوست داشتن و دلبستگی را نمی شناسد.این ناشناخته بودن حس تملک دیگران از دید خودم و بی عرضگی احساس از نگاه دیگران.
نمی دانم این تناقض را چگونه باید حل کنم؟ این که دیگران را دوست بداری و بعضی ها را بیشتر و این "بیشتر" بشود پلی باریکتر از مو که باید مراقب باشی با لغزشی کوچک در نغلطی به ورطه خطرناک " توقع" و یا "دلخوری" دیگران.
انگار باید به دنبال عینکی برای تلطیف برق نگاهم باشم یا فیلتری برای رقت لحن و انرژی کلام.حتا باید مواظب قلمم هم باشم و این همه شاید نشات گرفته از تناقضی باشد که من با عرف صد رنگ زمانه در رابطه با دوستی، عشق، ازدواج و روابط فیمابین دو جنس مخالف دارم.
این سردرگمی کم کم دارد معضلی می شود برای من که می ترسم عاقبت خوشی را برایم رقم نزند.
چه ارتباطی است بین عشق و تملک و دوست داشتن و ازدواج و زیبایی ظاهری و فیزیکی و اخلاقی و امتیازات اجتماعی و هزار فاکتور دیگر؟ آیا هر عشقی باید منجر به وصلت شود؟ آیا در این مرز و بومی که هزاران فاکتور ریز و درشت در موفقیت ایجاد یک زندگی نه ایده آل بلکه معمولی دخیل است تنها یک تبادل انرژی ناشناخته می تواند ضامن خوشبختی باشد؟ یا باید منطقی بود؟ چقدر منطقی؟ میزانش را چه کسی مشخص می کند؟.....
پایان تلخ دلبستگی های بی شناخت و عشق های دروغین و وصلتهای ناموفق "در این دیار" در ذهن من از عشق زمینی واژه ای ساخته ناشناخته که فقط در افسانه ها و قصه ها می شود برایش مثالهایی یافت و تجلی معمولش را در یک تملک خودخواهانه و گاه وحشیانه می بینم که با "وصلت"، به مردابی سرد و بی روح و گاه به برزخی سخت و جانکاه مبدل می شود.
این تناقض که باید شروع یک زندگی مشترک با عشق باشد و گزینه های دخیل در پیدایش این عشق و آن شرایط غریب عرف و سنت و موانع مردافکن اقتصادی و اجتماعی از تو که میخواهی عضوی معقول و محبوب و موجه در اجتماعت باشی موجودی سردرگم می سازد که نتوانی پلی برای اتصال عواطف و غرایزت بسازی.خاصه آنکه بخواهی راهی میانه از دو شاهراه سنت و تجدد برای حرکت انتخاب کنی.
انگار محکومی که یکی باشی.سنت گرا یا متجدد.البته هدفم از این دو واژه همین تضاد فرهنگی است که بین دو قشر عمده جامعه ما حاکم است.گویی در تلاطم امواج این دو دیدگاه محکوم به غرق شدنی.و یا انگار باید میان این دو اهرم کشنده له شوی و دیگران را له کنی.یا باید تنها باشی و به دوست داشتن اکتفا کنی و یا باید « به غرایز حیوانیت از دید سنت گرایان» بگویی "بمیر" و یا باید به « تعهد انسانیت» از قول «متجددین» بگویی " شرمنده باش".
باید به روی بهانه گیر و کلافه کننده دلت "وعده بی سرانجامِ" "موجودی خیالی" را بدهی که روزی سرانجام می آید و هر دو را راضی می کند و به نگاه جستجوگر ذهن "امیدِ" "آنی" که از میان ستارگان درخشان آسمان کویری دلت بدرخشد و ماه مجلس شود!!
من برای زیستنی که " خودم " باشم در میانه راه قید و بندهای "شلم شوربای عرف " گرفتار شدم.من برای بیان اندیشه ها و ابراز عواطف و انتخاب رفتار در این زمانه " بی هویت " در مانده ام. این "هویت سیاه و سفید" و پر تضاد. برای من "خود بودن" و "همه را داشتن" آرزویی دست نیافتنی است...
.ای کاش پایانی بود بر این افراط و تفریط. در همه چیز.
که همیشه دور تسلسل بی نتیجه تاریخ ما را این دو واژه تکرار می کنند و همیشه عده ای "وامانده" در آن میان.
و در آن میان کشتزار دل می ماند با بذرهایی از «عشق» که نگاه هایمان "می کارند" و خیالهایمان "می دارند" و جان هایمان که «حسرت» " برمی دارند".
کاش هیچ نمی دانستیم....
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|