فردا اول مهر است.
شاید هیچ روزی خاطره انگیزتر از این روز نباشد.آن حس و حال غریب.آن برزخ غم و شادمانی.آن مرز سکون و تحرک دلنشین.آن پایان و آغاز تلخ و شیرین .
دلم برای آن موقع ها تنگ شده.برای آن چشمان جستجوگر و معصومانه که بی تابانه می گشت برای یافتن عزیزی که نیم نیم سال روشنش نکرده بودند.برای آن دوستیهای شیرین کودکانه. و آن رفاقتهای محکم نوجوانی.
برای زنگ ورزش.برای روغن ماسیده ساندویچ بوفه.برای موشکهای کاغذی که آرام بر فضای کلاس شیطنت حمل می کردند.برای آن سیاه روی سفید گوی.برای کنده کاری های پرخاطره روی نیمکت.برای نگاه های ترسان متقلبانه روز امتحان.
و برای آنانکه معصومانه رفتند و جایشان خالی ماند....برای اکبر.برای محسن.برای فرهاد،برای عباس و برای همه همشاگردیهای شجاع که از نام پاکشان تنها فرصتی ماند برای ابلیسان فرصت طلب تا در لوای جانفشانیشان گرز سرکوب مظلومان به دست گیرند و نفرتی نهند در دل نسل تازه از هرچه بوی گذشته می دهد.
آن خنکای صبح های مهر را لذتی است از جنس نوازش نسیم خاطره ها.
پ.ن.۱:پایان تابستان پاییز خاطره ای شد که از خدا میخواهم سبب خیر شود برای مسببانش و طلب بخشش می کنم از آنکه امید بخشش از او دارم.
در رابطه با پست پیش یک عذر خواهی بدهکارم.از گنگی و مبهم بودن آن.اکثرآنان که از پیش مرا می شناختند منظورم را فهمیدند.اما غالب دوستان مجازی دچار شک و تردید شدند که البته حق هم دارند. داستان داستان غرور بود و بس.آنجا که مدعیان راهگشایی برای دیگران در راه می مانند و دریغ از وسیله گشایش، پیاده راه می سپارند تا ادامه مسیر کجا به پایان رسد.
چند سال پیش در یکی از برنامه های معروف شبکه دوم که پیرامون موضوع ازدواج و طلاق تهیه و پخش می شد یکی از بهترین کارشناسان برنامه دکتری بود بسیار جذاب با گیرایی فوق العاده کلام در جذب مخاطب.بعدها از طریق یکی از آشنایان مشترک معلوم شد خود او همسرش را طلاق داده و مجرد زندگی می کند.از آن پس هرگز به حرفهایش جدی گوش نکردم.هرچند شاید او اگر در باره جدایی صحبت می کرد منطقی تر بود اما مبحث اصلی او در مورد موضوع همسرداری بود که با توجه به شرایط او مسخره می نمود.
*******************
" نکته دوم "
آن موقع ها که دبیرستان می رفتیم.درسی بود به اسم مثلثات که شاید الان هم باشد.در یکی از مباحث قاعده کلی این بود که یک رابطه تساوی وجود داشت که باید با استفاده یک سری از فرمولها اثبات می کردی یک طرف رابطه با طرف دیگر برابر است یا به عبارتی از یک طرف به طرف دیگر می رسیدی.
نکته زجر آور اینجا بود که اگر در استفاده از یکی از این فرمولها اشتباه می کردی پس از سیاه کردن چند صفحه تازه میرسیدی سر جای اولت یعنی همان طرف رابطه، درست مثل اول بدون اینکه به طرف دیگر رابطه برسی. اشکال عمده در این حالت اینجا بود که تو ابزار داشتی(فرمولها) اما استفاده درست از آن را نمی دانستی. در زندگی هم مسائلی هست بسیار شبیه این.از یک سمت رابطه شروع می کنی که به طرف دیگر برسی.فرمولها را هم خوب بلدی اما استفاده از آنها را نه.پس از روزها و هفته ها تلاش میرسی جای اولت با کلی خستگی روح و آزار و اذیت که شاید طرف دیگر رابطه را هم تحت تاثیر قرار دهد.
*******************
"نکته سوم "
گاهی وقتها هم اصلا معترفی به ندانستن به نشناختن.میخواهی بشناسی و بدانی در مورد یک سوژه یک موضوع. اما حساسیت آن موضوع باعث می شود که خودت "سوژه" بشوی برای آنانکه مورد سئوالشان قرار میدهی .پس عطایش را به لقایش می بخشی و دل به تقدیر میسپاری و بقیه ماجرا. باقی اگر خوش باشد که که هیچ، اگر ناخوش باشد. همه خطابت قرار خواهند داد که : ما که نمرده بودیم. پس دوستی کجا به درد می خورد " سوژه " گرامی؟
********************
پ.ن.:کلی سعی کردم که گنگ ننویسم.مثال نزدم برای نکته ها چون مثالهای بسیاری برای هرکدام وجود دارد.نزدم چون حوصله "سوژه" شدن ندارم.
من(مضطرب) :
کائنات!! بازی قشنگی نیست،دارد شب می شود، جنبه داشته باش.
کائنات(با تحکم):
در مغازه ات نشسته بودی و نان پنچر گیری دیگران را میخوردی؟
تا از این پس یادت باشد دراین جاده پر سنگلاخ زاپاست را چک کنی« آپاراتی» عزیز!!
پ.ن.۱:لطفا وارد جزئیات نشوید.منظورم بیشتر کلیه.
پ.ن.۲:قضیه یه چیزی تو مایه های همون شعر بهرام گور و این حرفاست.
متنی که در زیز میخوانید کامنت دوست عزیز و تازه وارد "مهری" است که در رابطه با پست پیش ارائه شده.
قطعا اعتقاد ندارم که همه جوانان مثل او می اندیشند.و یا شاید او در یک عصبانیت و سوء برداشت اقدام به نگارش این کامنت کرده است. اما هرچه باشد نگاهش و تحلیلش نشانگر واقعه تلخی است که نشانگر پیروزی سیاست سیاستمداران در گسست گرایشات میهن دوستانه (نه میهن پرستانه) و تعلقات ملی است که یکی از ارکان و انگیزه های تلاش برای پیشرفت به حساب می آید.
من نه قصد انتقاد و نه قصد تخطئه ایشان را دارم.این نکته ای بسیار کوچک و نگران کننده است از بازخورد شرایط اجتماعی بر روی کسانی که طبیعتا بزرگترین ارکان توسعه محسوب شده و قرار است تعیین کننده ترین شاخص پیشرفت جامعه محسوب شوند.
امیدوارم مهری عزیز و امثال او در تحلیل اوضاع آنگونه نیاندیشند که باب میل ارباب قدرت است و از همه مهمتر عقل را فدای احساس در بررسی شرایط موجود نکنند.
ایران یک خاک است و یک سرزمین.مثل تمام زمینها و ممالک دنیا.هیچ خاکی و هیچ سرزمینی برای هیچ ملتی تا کنون باعث پیشرفت و برتری نبوده است.
" تعلق" انگیزه می آفریند و "تعقل" وسیله تکامل.
وگرنه ایران هم نامی است مثل تمامی نامها.او را دوست میداریم چون "برای" ماست مثل تعلقات دیگر.....
*******************
سلام
من نظرم با شما و کسانی که با شما موافق هستن متفاوته
من اصلا نه ایران نه قهرمانان ایران برام مهم نیستن اصلا قبول ندارم
ما این همه شهید دادیم اینه وضعمون حالا با داشتن میلیون میلیون قهرمان کجای دنیا مال من و تو
حتما میگید با قهرمان شدن ورزشکاران شما به ایرانی بودن خودتو مینازید ایرانی که شاید دو روز دیگه بیان بگن آقا برای اینکه در این کشور نفس میکشی اینقدر مالیات بده نه اینکه خیلی از جووناش کار دارن زندگی خوب دارن حتما به ایرانی بودن خودمون باید ببالیم
اینا اسمشون شناخته میشه زندگی شون این رو اون رو میشه اونوقت من و شما باید افتخار کنیم اصلا کدوم آدم خارجی ایران و ایرانی رو قبول داره پاتو از ایران بیرون بزار بعد به ایرانی بودن باید نازید
همین فوتبالیستا چه افتخاری اوردن اونم تو جام جهانی ولی با همین دنبال توپ دویدین میلیون میلیون پول میگیرن بهترین زندگی رو دارن کدومشون شده با این پولشون یه کارخونه بزنن یه سری آدم بیکارو به کار جذب کنن
این نظره منه دلم هم پر نبوده بلکه این واقعیته که یا به چشم نمی یاد یا چشمها به روش بسته شده
ببخشید اینطور نوشتم فکر نکنید با نوشتم میخوام حرفه شما رو تکذیب کنم نه
پ.ن.۱: ببخشید که مسیر و موضوع پستها کمی عوض شده.باور کنید که باید منتظر واقعه ای بمانم تا بهانه ای برای نوشتن فراهم شود که خوشبختانه این بهانه توسط دوست عزیز فراهم شد.
پ.ن.۲:دوست عزیزم "مهری". این پست نقد و نقض وجود موضوعاتی را که به آن منتقد بوده ای را دنبال نمی کند.بلکه هدف بیان آفاتی است که یک جامعه را در نگرش خود به مشکلات از مسیر صحیح باز می دارد.
پ.ن.۳:حرفه من ورزشی نیست.
این روزها خوشحالم.
از خیرهای خوشی که از موفقیت جوانان عزیز این مرز و بوم در والیبال بسکتبال و دیگر رشته های ورزشی میرسد.
و این،شاید مرهمی باشد بر گندکاری افلیجان سبک مغز که نام ایران عزیزمان را بر تارک تبه کارترین ملتها نشانده اند و شاید مسکّنی بر آلام مردمانی تحقیر شده، که شبانگاهان راه سخت بر خود هموار میکنند که شاید دسته گلی نثار جوانان شجاع و لایقشان کنند.
اما در این میان، رگبار فلاشها و بوقهای مشمئز کننده دروغ پراکنان که از سایش نامتجانس پیکر بیقواره و منحوس بدنامان با دلیرانمان نانی به سفره خالی از آبرویشان می اندازند تا شاید بار دیگر در بزنگاه غفلت لقمه هایی چرب از آن برگیرند.
به یمن اولین فهرمانی در ورزشهای گروهی که روزگاری امری محال به لحاظ عدم تجانس روحیات ملی ما با آن به حساب می آمد به آرزوی روزی می نشینیم تا جوانان عزیز این دیار با عزمشان ما را بر بام خوشنامان جهان بنشانند.
پ.ن.1: این روزها کمبود سوژه بیداد می کند.از کائنات محترم درخواست می شود اگر شوخی جدیدی در دست دارند این بار از نوع خوبش نصیبمان کند تا جذابیت نقل آن مورد توجه دوستان قرار گیرد!!![]()
برای عزیزترینم
...لباسهام رو عوض و میکنم و از در اتاق که میزنم بیرون. همونجور مثل همیشه آروم نشسته روی مبل نشیمن و داره تلویزیون تماشا می کنه.نگاهش که به من میافته انگار تمام انرژیهای دنیا رو جمع می کنه تو نگاهش وموج میده سمت نگاه من .
میرم کنارش می شینم و می بوسمش و صورتم رو می چسبونم به صورتش.بعد چند ثانیه ای نگه میدارم و دوباره می بوسمش.انگشتامو میندازم لای موهای خوش رنگش و آروم و نرم می دمشون پشت گوشهاش.دستم رو میذارم رو دستای نرم و قشنگش و خودم رو شُل میکنم روی مبل و میرم تو افکارِخودم.
آروم آروم صداش محو میشه تو افکار من.مثل همیشه داره از شیرین کاریهای نوه هاش از پشت تلفن و قربون صدقشون و سلام رسوندن برادرا و عروسا حرف میزنه و من غرق در کنکاش سوژه پست بعدی.
حالا دیگه من از میون حرفاش فقط تک و توکی از کلمه های پرهیجانش رو میشنوم....
...عالیه!! کشف کردم.« تنهایی » سوژه خوبیه.
فکر می کنم از کجا شروع کنم.از خودم؟...نه نه!!..بی کاری پسر؟ دنبال دردسر میگردی؟ بعد دوباره نهیب می زنم: قرار نبود دوباره سانسور کنی ها...
صدای زنگ اس ام اس...بلند میشم و میرم یه نگاهی میندازم و بر میگردم.
حالا داره قصه سریال جواهری در قصر رو از سیر تا پیاز برام تعریف می کنه و من به پس و پیش جمله های پستم فکر می کنم. خدایا چطور شروع کنم؟ خوب که چی اینهمه پستهای دپرس کننده و یاس آور.موضوع قحطیه؟
...قرار نشدها خوب از یه نگاه دیگه، مجبور نیستی تکراری بنویسی...
حالا دیگه اصلا تو نشیمن نیستم و رفتم تو فقدان استدراک و غربت آدمها.نه بوی غذای آشپزخونه رو می فهمم و نه صدای تلویزیون رو و نه هیچ چیز دیگه.غرقِ غرقم.تکیه دادم و انگشتای دودستم رو گره کردم پشت سرم و ذُل زدم سمت تلویزیون. اما فقط تغییر رنگ و حرکت تصاویر رو می بینم و میون اون همه تصاویر یه دفعه یه دست میاد جلوی چشمام که توش یه شلیل قرمز و خوشگله. خنکه و بخار شبنم، که روی پوست براقّش رو پوشونده.
دستای لطیف و قشنگش رو که حالا چینهای خوشگلش قیمتی ترش کرده می گیرم تو دستم و دوباره می بوسم.
شلیل رو از دستش می گیرم و بی درنگ یه گاز درست و حسابی می زنم.
میره میشینه و شروع می کنه به ماساژ زانوهاش.همون درد کهنه لعنتی.سرش رو می گیره سمت من و ماساژرو ادامه می ده. درد رو تو صورتش می بینم اما صداش در نمیاد.دردش میریزه به جونم .حالا رسیدم به هسته شلیل.یه مقدار با زبونم می چرخونمش و یواش میارمش بیرون.واسه اینکه حواسش رو پرت کنم می پرسم: از قِمبلی (به برادر زاده کوچکم میگویم)چه خبر؟بعد خنده تلخی می کنه و میگه: پس یه ساعته چی داشتم برات تعریف می کردم؟
...حالم بد شد.بعد خودم رو به اون راهی زدم و گفتم: آهان حواسم پرته منظورم این بود که کی میان حالا؟
دستش رو دراز می کنه و پیش دستی رو میگیره سمت من که یعنی هسته رو بنداز توش و دلخورتر میگه:
قربون حواس جمع، اونا که پریروز اینجا بودن!
پیش دستی رو می گیرم. دیگه ماست مالی فایده نداره.واقعیت چیز دیگه ایه.
من خیلی وقته دور شدم.خیلی وقته سرم تو لاک خودمه.خیلی وقته که همینکه از راه میرسم می شینم پای سیستم و چک کردن کامنتها و نوشتن و خط زدن و فکر کردن.چند ماهی هست که فقط موقع شام آفتابی می شم و هول هولکی یه چیزی می خورم و دوباره قفل می شم تو اتاقم.
دلم گرفت.خیلی...چرا تا به حال متوجه این قضیه نشده بودم.چرا نفهمیده بودم این پدیده مجازی عزیزانی رو به من تقدیم، اما من رو از عزیزترینم دور کرده.
چرا فراموش کرده بودم ده دوازده ساعت انتظار و تنهاییش رو تو شبانه روز به امید همدلی و همنشینی با جگر گوشه اش... و من غرق توهمات پستهایم یا حریصانه کاویدن نظرات و دید و بازدید های معمول مجازی و در آخر گلگی دوستان از تاخیر پستها.
رفتم تو اتاق و موس رو چرخوندم روی turn off وفشار دادم و برگشتم تو نشیمن و نشستم کنارش.
غرق شده بود تو تماشای سریال و هنوز داشت زانوهاش رو می مالید.با پشت دستم آروم کشیدم روی گونه هاش .
برگشت و با اون چشمای خوشگل و مهربونش نگاهم کرد.با انگشت شصت و اشاره چونه اش رو گرفتم سمت خودم و گفتم: حالا تعریف کن.
یه لبخند زد و دستاش رو از رو زانوهاش برداشت و کنترل تلویزیون رو گرفت سمت اون و خاموشش کرد و بعد.....
با هیجان دوباره شروع کرد به تعریف.....
**********************
پ.ن.۱:تولد وبلاگم تحولی بود برای ابراز درونیات و حادثه ای خجسته که از آن دوستان عزیز تر از جان یافتم.دلتنگی من از رفتار خودم بود نه از دنیای زیبای مجازی یا دوستانم.![]()
پ.ن.۲:شاید کمی دیر به دیر تر بنویسم.چاره ای ندارم این مرض وسواس در نوشتن دست از سر من بر نمی دارد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|