تبليغاتX
آن سوي مه
 
 

« تنهــــــــــایی»

خيلي وقت هست كه ديگر چيزي خيلي نمي تواند آرامشم را بهم بزند.شايد حال و هوايم لحظه اي يا مقطعي خيلي كوتاه به افروختگي، هيجان يا افسردگي بيانجامد اما خدا را شكر فكر مي كنم تا حدودي قدرت تسلط بر خودم را پيدا كرده ام.

مدتهاست كه راحت مي خوابم. ديگر آن كلنجار رفتنها و دلشوره ها و آفتهاي ريز و درشت ذهن را اجازه خودنمايي نمي دهم .

منتها اين حال و هوا بهر روي خواصي هم دارد كه در نوع خودش جالب توجه است و يك مقدار غير قابل درك.

براي همين است وقتي در جواب احوالپرسي ديگران جواب مي دهي « خوبم» يا « عالي» با تعجب به تو نگاه مي كنند چون جواب طبيعي و معمول « اي بد نيستم» و « چه حالي» و از اين قسم جوابهاست.

اما واقعيتهايي هم هست.اينكه تو وقتي اراده مي كني بر خلاف جريان آنها حركت كني خوب طبيعتا عوارض حركت معكوست را بايد بدهي. اين عوارض خيلي در كوتاه مدت هم خودش را نشان نمي دهد ولي بالاخره يك جايي يقه ات را مي گيرد.

حالا يا آنقدر پوست كلفت هستي كه تاب مقاومت بياوري يا در غير اينصورت درهم خواهي شكست.مشكل آنجاست كه نمي تواني پيش بيني كني كه ضخامت پوستت در آينده چقدر است.

يكي از آن مخاطراتي كه پوست كلفت ترين آدمها را از پاي در مي آورد « تنهايي» است. منتها اين تنهايي دو وجه دارد.

وقتي صحبت از تنهايي مي كني غالبا تصور بر اين مي شود كه بايد همسري بيابي و براي هميشه عمر به آرامش برسي و خوب روشهاي مرسوم هم كه نياز به توضيح و تفصيل لااقل در اين مقال ندارد.اما مشكل از آنجا آغاز مي شود كه تو طبق همان قواعد طرفت را مي يابي اما تنهاتر مي شوي.چون در زندگي تو تنها حضور فيزيكي طرف مقابلت وجود دارد و تو ناخواسته حضور خيلي ها را از دست داده اي تا به يك نفر برسي.خلاصه كلام اينكه براي نجات از تنهايي خودت را به اعماق انزوا پرتاب مي كني.دليل هم دارد چون تنهايي يك قاعده مادي و عددي نيست كه بتوان خلاءش با كسي يا چيزي پر كرد بلكه يك پديده رواني است كه غالبا محتوايش قرباني احساسات و غرايز مي شود و تو خيلي دير مي فهمي كه در پردازش اين پديده كلافه كننده اصل را فداي فرع كرده اي.

مي روي و مي گردي و زيباروي ترين را به همسري مي گزيني اما هيجان كه گذشت مي فهمي كه اشتراك و استدراك فكري و نظري كه مهمترين شاخصه آسايش در روابط انسانهاست را فراموش كرده اي.

 اما نوع ديگر « تنهايي» يك حالت عجيب و غريب و يك حس ناشناخته را شامل مي شود.

وقتي دور و برت پر است از آدمهاي مختلف و همه را درك مي كني و همه را دوست داري و همه دوستت دارند اما باز هم  تنهايي.

از اينكه همه را مي فهمي و فهميدن تو را نمي فهمند، مي رنجي.از اينكه كينه توزي نمي كني، از اينكه حرص نمي خوري و گذشت مي كني و مي بخشي و همه تعجب مي كنند.

از اينكه لقلقه آب دوغ خياري اين سه حرف "ع" و "ش" و "ق" تو را به وجد نمي آورد، اما ديدن پير مرد و پير زني خميده كه دست در دست و دل در گرو هم دارند مشعوفت مي كند و از اينكه از ديدن حيوانات به وجد مي آيي و باعث تحير مي شوي .....

همه و همه به اين نتيجه ات مي رسانند كه تو تنهايي.

تو تنهايي وقتي لبخند مي زني و پاسخش را سگرمه هاي در هم تنيده و لبهاي وا‍ژگون دريافت مي كني.توتنهايي وقتي از دوست داشتن با حرارت صحبت مي كني و سرهاي پايين و نگاههاي زيرچشمي هديه ميگيري.

 وقتي معاني حرفهاي تو را معكوس مي فهمند تو تنها ترين آدم روي جهان هستي اما غمگين نيستي....چون همه دوستت دارند اما براي چه؟

نميداني.

  نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 17:53  توسط حميد  | 

وقتی که شروع به نوشتن وبلاگ کردم با خودم قرار گذاشتم که زیاد وارد حیطه سیاست و مسائل حساسیت برانگیز نشوم و البته خیلی وقت هم هست که دیگر برایم اهمیتی ندارد که چه اتفاقی دارد می افتد.اتفاقی که بسیار مطلوب حکمرانان مکار است.

 البته نه آنکه بی اهمیت باشد آنچه بر این مرز و بوم می رود اما بابتش دیگر خودم را درگیر امراض گوارشی و ناهنجاریهای ذهنی نمی کنم. در واقع واقعیت را پذیرفتم . پذیرفتنی که  بیشتر عمر گرانمایه را بر باد داد.

حالا چندی یکبار غری می زنیم و ریشخندی از سر تاسف و دیگر هیچ.

ما قشر متوسط اشتباهی را سالهاست که تکرار می کنیم که توهم اکثریت بودن ریشه آن است. می نشینیم بحث می کنیم نتیجه می گیریم کیف می کنیم و سر آخر هم  غافلگیر می شویم که آنچه رخ می دهد درست عکس آن توهم است.

 نه جان دل اینطور نیست .مشکل جای دیگری است و عاقلان دانند که سیه روزی بی پایان مردم این مرز و بوم

باورهای غلط و فرهنگ هزار رنگ اکنون ماست.

 خواهشا تاریخ فلان هزار ساله و تمدن بهمان ساله مان را به رخ نکشید.که اگر اینگونه بود آنجا که دیرینترین تواریخ مکتوب و کهنترین تمدنها را دارد اکنون بحرانی ترین منطقه جهان نمی بود.

هیچکس حاضر نیست معادلات عقلی و واقع بینانه را محور رفتار اجتماعی و سیاسی قرار دهد و جالب آنکه بزرگترین جنایات و نسل کشیهای قرن حاضر درست در مرکز پیدایش ادیان الهی جهان در شرف وقوع است و جالبتر و تاسف آور آنکه خشک مغزان و کوراندیشان هم کیشان خود را به بهانه کفر به وحشیانه ترین وجه ممکن قتل و عام می کنند و اینجا آتش بیاران معرکه ناله وامصیبتا سر می دهند.

 منتها زجرآورترین نکته، فراموشی تاریخی نسلهای متمادی ساکن در این ممالک است که همچنان ادامه دارد.

  آیاهیچکس از میان توده ها و معترضین از هر قماش که رگ گردنشان به مثابه تنه درخت و دهانشان به قاعده چاه باز می شود و فریاد می کشند و مشتهایشان را حواله استکبار و آخرین قطره خونهایشان را نثار عقیده شان می کند فکر نکرده است که چه رفتاری باعث فقر، فلاکت، فساد و بدبختیشان شده است.اگر با نعره و خون و انتقام جویی و جنگ به سعادت می توانست رسید که حالا جنگلهای آفریقا می بایست سعادتمندترین نقطه جهان باشد.

هیچ کس مخالف دفاع از موطن و حق تعیین سرنوشت توسط مردم هر کشوری نیست.منتها چرا کسی به علت و معلول درست اشاره نمی کند؟چرا هیچ کس فریاد مرگ بر جهالت سر نمی دهد. 

پس تفاوت مردمان نازنین مالزی یا شرق دور بی هیچ منبع و ثروت طبیعی با آن هجم تکنولوژی با مردم فلان کشور مفلوک واقع در منطقه یاد شده در کجاست؟ جایگاه اختلافات عقیدتی در قوانین حاکم چگونه است؟

بیخود بحث منابع انرژی را به میان تیاورید که ضمن اعتراف به تاثیر جزئی آن این نکته را یادآور می شوم که عمر کشف آن بیش از یک قرن نیست و داستان جهالتها در این بزنگاه به قرنها و هزاره ها می رسد.

مشکل عمده در جای دیگری است.

«جهلی بی پایان» در این وادی که با ظهور ده ها پیامبر ظاهرا پایانی بر آن متصور نیست. آنجا که پادشاهان، کاهنان،روحانیون زرتشت و یهود و مسیح و اسلام و رهبران ایدئولوگ فرق مختلف هر از گاه پای در عرصه سیاست می گذارند و به بهانه تقدس و حقانیت فجایعی می آفرینند که تاریخ از تکرارشان به تهوع می آید و این دور تسلسل بی سرانجام را به ظاهر انجامی نیست.

 ما فقط می توانیم بگوییم.

 بگوییم که اعتقاد و ایمان و تدین رابطه ایست انفرادی با هر خدایی خواه خدای جهنم و بهشت، خواه خدای مهربان و رئوف، یا هر خدای دیگری برای انسان زیستن.نحوه اکتساب و عمل به قواعدش هم هیچ ربطی به درصد نزدیکی یا دوری به حقیقت ندارد. آخر ملاک نمایش حقیقت جهانشمول در این دنیای هزار تو و پیچیده که می تواند باشد؟

چه اصلی، چه شخصی، چه معیاری؟ چگونه می توان بین اینهمه طرز تلقی و تفکر یکی را به عنوان حاکم برگزید؟

آنان که با آرامش و با هر عقیده ای در کنار هم زندگی می کنند همگی منحط و منحرفند؟ دین ها و حکومتهای التقاطی دارند؟ آنان که انسانهای بی گناه را وحشیانه به و اتکا به فرامین الهی؟؟ در همه ادوار به هلاکت نمی رسانند بزدلان دین گریزند؟

مگر در آنجا که از لحاظ سطح زندگی بالاترین درجه رفاه وجود دارد مسلمانانش خدایی دیگر را می پرستند و مسیحیانش معبودی دیگر؟

جاهلان، از نعمت بزرگ و وجه تمایزانسانیشان یعنی تفکر بی بهره اند.آنان اندیشه در خارج از چارچوبهایشان را کفر می پندارند. آنان خود و دیگران را گوسفندانی می پندارند که باید در این جهان چوپانانی برای خود بیابند تا تحت نظارت او بچرند و به سگهایی برای مواظبت و ترساندن.آنان از انسان متعالی که می تواند به بالاترین درجات برسد هیچ تصوری جز مظاهر دروغین و ساختگی تدین ندارند.آنها اصلا نمی دانند که انسان کیست.آنان افسارشان را به دست دیگرانی می سپارند که وعده بهشت را به آنان عرضه کند حالا با چه محملی

دیگر مهم نیست.

 قصد من توهین به هیچ قشر و گروهی از پیروان مذاهب مختلف نیست و هر که چنین برداشت کند منصف نیست.

هدف ابراز انزجار از دگماتیسم عقیدتی از هر مکتبی است که خود را حق مطلق و مختار به تعیین سرنوشت دیگران بپندارد .

خوشبختترین مردم پایبندان به قانونند.قانونی که با احترام به همه عقاید و سلایق، شالوده تفکرات نخبگان برگزیده اکثریت است، بی هیچ اما و اگر.

و در پایان این آرزو می ماند که شایستگان را کی نوبت جلوس بر مسند هدایت این مرزو بوم فرا میرسد؟

پ.ن.۱: این متن کامل نیست و تنها پرداختن به یکی از آفات فرهنگی از نگاه من بود.آنهم خیلی خیلی مختصر که می دانم ممکن است بعضی ها را دچار سوء برداشت کند.

پ.ن.۲: لاابالیگری و بی قیدی لبه مقابل موضوع بالاست. همان افراط و تفریط همیشگی که مثل قیچی دولبه ضمن تکمیل هم وظیفه تخریب را بخوبی بانجام می رسانند. 

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:40  توسط حميد  | 

به بابک عزیزم.

 پیوندتان مبارک عزیز دل.

دیدی تو هم رفتی و من ماندم. دیدی که بهانه کسوت من مانع تقدیر خوشت نشد. دیدی که ریشخندهای عاقلانه ات تسلیم لبخندهای عاشقانه ات شد.دیدی در قمارعقل و دل دومی را باختی "دلباخته" تا بازی زندگی را ببری.

شاد باش دوست خوبم تا شادباش عزیزان بدرقه راه خوشبختی دردانه هایمان باشد.

در خجسته شب فردا از اعماق قلبهایمان بهترین آرزوها را نثارتان می کنیم تا خدای مهربان تداوم بخش عشق و مهرآفرین زندگیتان باشد.

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 23:9  توسط حميد  | 

« برای تنوع »

 

مدتهاست كه فكر مي كردم بايد از يكنواختي تو نوشتن خلاص شم.احساس مي كردم كه وبلاگم داره تبديل به جزوه اخلاق ميشه.چيزي كه خيلي دلم نمي خواست اتفاق بيفته. منتها از اول با خودم قرار گذاشته بودم كه مطالبي كه تو وبلاگ ميذارم مال خودم باشه يا نهايت كلياتش مال خودم.يه مقدار پيدا كردن سو‍‍‍ژه برام مشكل بود.

يكي از اون سوژه ها كه فكر مي كنم تا حدودي بامزه باشه من اسمش رو گذاشتم لجبازي كائنات كه معمولا تو زندگي ما خيلي اتفاق ميفته.اين اتفاقها معمولا دو دسته هستن. كه من از هر كدوم مثالي براتون ميزنم.

حالت اول:

"آنچه كه ميخواهي و نمي شود"

شده تو يه موقعيتي به يه جيزي احتياج پيدا كرده باشيد و به هر دري بزنيد پيدا نمي كنيد. مثلا تو خيابون داريد ميريد يه دفعه هوس بستني مي كنيد.شروع مي كنيد به چشم انداختن تو خيابون و دنبال بستني فروشي گشتن.از آپاراتي و سمساري و لوستر فروشي بگير تا چلوكبابي و لوازم برقي و سيسموني و هزار تا مغازه، الا هموني كه ميخواي.

يا همين چند ماه پيش فكر كنم تو عيد بود كه همراه خانواده رفته بوديم رامسر.دايي گرام كه مدتيه تو شهر رشت يه آپارتمان نقلي خريده همين كه فهميد ما اون نزديكا هستيم ازمون دعوت كرد كه پيش اونا بريم و از اونجا كه طبق رسم ما ايرانيها دست خالي نبايد ميرفتيم تصميم گرفتيم براي چشم روشني يك تخته پتوي دونفره تهيه كنيم.

نشون به اون نشون از رامسر تا رشت تو تمام شهرهاي مسير حتي يه مغازه پتوفروشي باز نديديم تا اينكه به هزار بدبختي تو شهر رشت تازه اونهم چون اونجا تحصيل كرده بودم و اونجا رو خوب ميشناختم موفق شديم به خواستمون برسيم.

بعد از خريد تا خانه دايي گرام كه حدودا دو سه كيلومتري مي شد بيشتر از چهار پنج پتو فروشي ديديم يكي از يكي قشنگتر. در واقع همون نوشدارو پس از مرگ سهراب.

حالت دوم :

"آنچه كه نمي خواهي و مي شود"

حالتي كه مواظبي و نگران اتفاقي كه از بوجود اومدنش ميترسي و سر آخر هم پیش میاد. مثل اتفاقی که تعریف می کنم:

حدود چند هفته پیش من و یکی از همکاران شرکت تو یه کلاس ثبت نام کردیم.از آنجا که این خانم متاهل و دارای یک فرزند هم بودن و خیلی از زمان آشنایی ما نمی گذشت به خاطر روحیه محافظه کارم همیشه این نگرانی رو داشتم که مبادا یه آشنا ما رو با هم ببینه.دلیلش هم مثل روز مشخص بود.از طرفی هم ادب حکم می کرد که من وقتی وسیله نقلیه دارم جهت رفتن به کلاس به ایشون تعارف کنم و ایشون هم پذیرفت. ضمن اینکه مصرانه ازشون خواستم که اگه فکر می کنن مشکلی براشون بوجود میاد خیلی راحت مخالفت کنن که البته اینطور نشد.

تا اینجا رو داشته باشید.

تو یکی از جلسه های کلاس استاد گرامی از همه خواست که برای جلسه هفته دیگه هر نفر برای خودش(خود همون نفر) گل یا دسته گلی مزین و خوشگل تهیه کنه و با خودش سر کلاس بیاره .جلسه بعد کلاس که رسید به شدت دلشوره داشتم.همش تصور می کردم که بعد از خریدن گلها اگر کسی ما رو تو اون موقعیت و گل بدست ببینه چه تصوری می کنه؟

گلها رو از گلفروشی خریدیم وبا شوخی همراه با اضطراب در مورد موضوعی که گفتم بطرف کلاس رفتیم. خدا رو شکر تو اون مسیر کوتاه تا کلاس اتفاقی نیفتاد و کلاس تمام شد و استاد گفت گلها رو تا موقعی که سالمه پیش خودمون نگه داریم.

درد سر بعدی شروع شده بود و حالا دیگه اون همکار محترم هم اضطرابش رو نشون می داد. چون تا محل پارک ماشین از شانس بد ما و بر خلاف همیشه- که کنار کلاس جای پارک بود- 200-300 متر فاصله بود و باید پیاده می رفتیم.

برای فراموشی قضیه من شروع کردم به تعریف کردن خاطره ای طنز در همین موضوع« که وقتی چند سال پیش به اتفاق همکار خانم دیگری - که مدتی قبل از آن همسرش رو از دست داده بود – برای تهیه هدیه تولد برای یکی دیگر از همکاران رفته بودیم و باز در باره همین موضوع صحبت میکردیم که نکند کسی ما رو با هم ببیند که اتفاقا یکی از همکاران ما رو دید و ما زدیم زیر خنده و دلیل خنده رو که پرسید داستان رو براش تعریف کردیم و البته خوشبختانه او باور کرد ».(امیدوارم که تا اینجا قاطی نکرده باشید چون داستان مثل فیلم در فیلم شد)

به همین قسمت که رسید به ماشین رسیدیم و ما هم مشغول خنده. من در ماشین رو باز کردم ومنتظر که ایشون هم وارد شن.به دست راست که نگاه کردم همکار محترم رو ندیدم.تو آینه نگاه کردم به نظرتون چی دیدم.

همکار محترم ما رنگ پریده مشغول حال و احوال با خاله محترم که از شانس بد ما علی الخصوص خود او از آن محل عبور می کرده و ما رو در آن حالت هرهر و کرکر و مخصوصا گل بدست رویت فرمودند. و تو خود بخوان حدیث مفصل از این مجمل.

تصورش را بکنید که اگر شما جای آن همکار محترم بودید چه می کردید.؟

البته به خاطر اطلاع رسانی و شفاف سازی قبل از حادثه توسط ایشون به خانواده ماجرا تقریبا به خیر گذشت. اما نکته جالب در هر دو اتفاق به نظر من ذهن که اگر خیلی جدی در گیر موضوعی بشه اون اتفاق به خاطر ذهنیت منفی که نسبت به قضیه داریم باعث میشه که به اصطلاح خود ساخته من، کائنات با شما وارد لجبازی بشه و اونوقت خدا آخر و عاقبت شما رو به خیر کنه.   

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 19:2  توسط حميد  | 

همه آدمها از اینکه مورد تعریف و تمجید قرار بگیرند احساس خوبی دارند. شاید برخوردشان با قضیه تفاوت کند اما واقعیت اینست که ته دلشان یک لذت غریب و شیرینی احساس می کنند.

گفتم برخورد یکی اش مربوط می شود به جنس این تعاریف و تماجید.مثلا از جنس تملق، پاچه خواری، خود شیرینی و مدل های غیر واقعی دیگر. که بیشتر وقتها برای عاقلان قابل درک است و برای غاقلان شیرینتر از عسل.یکی دفع می کند و دیگری تحت تاثیر قرار می گیرد.

اما در بیشتر موارد انسان ذاتا مخصوصا اگر در جمع مورد تعریف و تحسین قرار بگیرد مشعوف می شود که خوب شاید خیلی ها لااقل بروز ندهند.

اما امان اگر این تعاریف و تماجید جنبه تکرار به خود بگیرد آنگاه است که اگر فرد تعریف شونده ظرفیت لازم را برای جذب همه آنها نداشته باشد. دچار مرض خطرناکی خواهد شد که آفتش ممکن است دامن جهانی را بگیرد.

مثالهای روشن تر از روزش هم در تاریخ بوده اند و نمونه های وطنی اش هم چه در گذشته و علی الخصوص در حال حاضر فراوانند.درست که در پس پرده سیاست هزار کوفت و زهر مار دیگر هم هست اما نقش بادمجان دورقاب چینان و ثناگویان درگاه که کم تعداد هم نیستند کم اهمیت نیست.

قصدم از نوشتن مطالب بالا توضیح و تفصیل مسایل سیاسی و تاریخی نبود.

 این روزها با همه تلاشی که برای واقع بینی مسائل دور و برم دارم احساس می کنم آفت یادشده دارد گریبانم را می گیرد.

 اول بگذارید یک چیز را خیلی روشن و صادقانه مشخص کنم :

من به همه الطافی که دوستان، نزدیکان و عزیزانم حتی از نوع مجازیشان دارند وقوف کامل و در صداقت احساسشان هیچ شکی ندارم. این را به راحتی می توانم از انرژی جملاتشان درک کنم.

 اما اینجا مخاطب خودم هستم.

فکر می کنم دارم دچار توهم می شوم یا شاید شده ام. احساس یک اعتماد به نفس کاذب دارد یواش یواش من را از خودم دور می کند.احساس می کنم به غیر از یک مسئله تکراری مدتهاست که نقد نمی شوم  که آن مسئله هم بی ربط به تعاریف مکرر نیست.

البته هشیارم که در رفتارم با دیگران آفت زده نشوم اما حس می کنم به شدت به افکارم وابسته شده ام. به قول یکی از دوستان عزیزم دچار نوعی خودشیفتگی.

از اینکه به یک دگماتیسم فکری برسم وحشت دارم.از اینکه احساس کنم آدم کاملی هستم می ترسم. و ترس از احساس باتجربه بودن.

دلم می خواهد یکی بیاید با دو دستش گریبانم را بگیرد و تکان تکانم دهد و آنقدر ضعفهایم را بشمارد و به رویم بیاورد که بدانم کجای کارم. به یک جراح گردن کلفت حاذق تا تومورهای بدخیم روحم را بیابد و نابود کند. آینه ای می خواهم محدب برای نمایش لک و پیسهای  درون.

 از تنهایی می ترسم .

سرنوشتی که عاقبت همه آدمهای مغرور و مستبد دنیاست.

 

پ.ن.1 : خیلی وقتها یک انتقاد از هزار تعریف و تمجید بدتر عمل می کند. انتقادی که در لفافه تعریف از نقد شونده صورت می گیرد. مثال نمی زنم چون باعث دردسر می شود.

  نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 21:46  توسط حميد  | 

سالها پیش وقتی در(مرحوم) سینما آزادی شاهکار عاشقانه عارفانه عباس کیارستمی – خانه دوست کجاست – بر پرده نقره ای به خاموشی گرایید و با تشویق بی امان تماشاچیان جشنواره آن زمان بدرقه شد.ایستاده بودم و مبهوت از فضای دل انگیز فیلم رغبتی برای خروج از سالن  نداشتم.نه من بیشتر تماشاچیان همان حال را داشتند.

 نمی دانم حالا اگر همان فیلم دوباره بر پرده نقره ای به حرکت درآید عکس العمل ها همان خواهد بود یا نه اما به یاد دارم که در همان زمان بیشتر از دو هفته بر اکران نماند و برای همیشه به بایگانی ارشاد سپرده شد.

 البته بعد ها چند بار از تلویزیون پخش شد اما هرگز آن جذابیت نمایش بر پرده سینما را نداشت.چون بیشتر جذابیت فیلم در نماهای درشت بازیگر کودک فیلم و لوکیشن بسیار زیبا - که در منطقه رستم آباد رودبار و قسمتی هم در ماسوله می گذشت – بود.

نمی دانم چند نفر از شما این فیلم را دیده اید اما خلاصه داستان عبارت بود از سفر عاشقانه یک کودک برای یافتن خانه همکلاسیش تا دفتر مشق او را که به اشتباه در کیفش جامانده بود به او برساند تا مبادا همکلاسی محبوبش مورد تنبیه معلم سختگیر کلاس قرار گیرد و در نهایت پس از تحمل مصائب فراوان و جستجوی خانه به خانه شب هنگام وقتی به خانه دوستش می رسد چون درمیابد که او(دوستش) ممکن است متحمل سختی شود راه رفته را باز می گردد و تا نیمه های شب تکلیف همکلاسیش را انجام می دهد و فردای همانروز درست سر بزنگاه دیدن تکالیف، دفتر را به او میرساند و او را از خطر تنبیه نجات می دهد و تنها یک لبخند از محبوبش پاداش می گیرد.

 حالا تصورش را بکنید در انتهای فیلم قهرمان فیلم بعد ازاینکه از کلاس بیرون می آید دفتر مشق خودش را از کیفش بیرون می آورد و به دوستش می داد و به او می گفت که باید او مشق امشبش را به تلافی دیشب انجام دهد و بعد هم اگر انجام نمی داد به سراغ معلم میرفت و قضیه را لو می داد.

 آیا فیلم از ژانر عاشقانه به کمدی مبتذل تبدیل نمی شد.

 همه اینها را گفتم که به یک نکته برسم.

نگاه کاسبکارانه و خودخواهانه ما آدمها مخصوصا ما ایرانیها به مسائل پیرامونمان. به دوستی، به عشق، به خدا.

 تشکیل بیدادگاه های ذهنی که در آن بندگان خدا را بیرحمانه محکوم می کنیم و تصویرشان را به صلابه می کشیم و آنچه در نهایت ویران می شود روح و ذهن و روان  خود ماست .

ما تکلیفمان با خواسته هایمان و خودمان مشخص نیست.روی سخن من با پدیده های خارج از توان انفرادی مثل تغییر فرهنگ جامعه و رفتار اجتماعی و مدل سیاسی و حکومتی نیست.

بیشتر آن چیزهایی است که از آن به عنوان « توقع » نام می بریم.

ما در ایجاد توقع تعادل نداریم.ما کاسب شده ایم.ما نماز می خوانیم که ثواب کنیم که به  بهشت برویم یا لنگی کارمان بر طرف شود، اما اگر نشود؟؟.ما عاشق می شویم و توقع هزار جور جفتک چارکش از معشوق بدبخت می کنیم، اما اگر نکند؟؟ .ما نذر می کنیم که حاجتمان برطرف شود، اما اگر نشود؟؟

ما دوست می شویم برای آنکه هر آنچه که تنها خودمان دوست داریم جذب کنیم و نم پس ندهیم.

بگوییم و گوش نکنیم.

ما خدا را هم کاسب فرض می کنیم.برای همین او را با بهشت و جهنم می شناسیم. برایش دلال می گذاریم.چون اصولا فرهنگ دلالی را دوست داریم.

ما هیچ جیز را برای اصل خوبی وجودش نمی خواهیم حتی خدا را. ما همه چیز را برای خودمان می خواهیم.

ما قاضی ذهنمان مشکل دارد.عادل نیست.یا در حالت بهتر عاقل نیست.

 اگرخدای را به جهت عشق به همه خوبیها و زیباییهایش دوست بداریم چه اهمیت دارد خدا خدای محمد باشد یا خدای عیسی یا خدای موسی،یا چگونه باشد شدت آتش دوزخ و تعدد حوریان بهشت.

   و اگر کمک به دیگران و دوست داشتن آدمها برای لذت روح باشد.چه اهمیت دارد که کمکت کنند یا دوستت بدارند و بابت همه آنها به تو قبض رسید بدهند.

و اگر هدف عشق رضایت معشوق باشد، چه تفاوت می کند مال تو نباشد و خوشبخت باشد در کنار دیگری.

 به خدا به این آخری هم می توان رسید. ممکن است حسرت نداشتنش آزارت دهد اما یقین به رضایتش تسکینت می دهد.

 از نگاه شما شخصیت همفری بوگارت در فیلم "کازابلانکا" محبوب تر است یا آن جوان اسید پاش که بر چهره معشوقه اش آتش کینه می افکند یا جانش را می ستاند؟

هرگاه ذهنتان درگیر یک اتفاق ناخوشایند می شود اگر می توانید آنرا از زاویه بهتری ببینید. امتحان کنید.

  نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم مرداد 1386ساعت 22:5  توسط حميد  | 

قسمت اول:

« کلاهبرداری از نوع ایرانی »

تنها اصرار من بود که مسیر رفت رو زمینی بریم.دوست داشتم مسیر شرق تا غرب ترکیه رو ببینم.ضمن اینکه فکر می کردم تو مسیر با آدمهای جدیدی آشنا می شیم و احتمالا بیشتر خوش میگذره.

دو روز حرکت با اتوبوس چیز کمی نبود.اما به خاطر چیزهایی که گفتم فکر می کردم ارزشش رو داشت.اما در آخر وقتی با یک سناریوی کاملا طراحی شده و فریبکارانه آنهم از نوع ایرانیش مواجه شدیم دیگه پشیمونی فایده ای نداشت.

یک مسیر پرفراز و نشیب و کلی حرکتهای ایذایی و مسافرت با اتوبوس با کولر خراب در هوای 40درجه با رطوبت بالای 70درصد و در نهایت لحظه شماری برای رسیدن به پناهگاهی امن و خنک برای خلاصی از تمام بدبختیها و مشقات این مسیر طولانی.

بالاخره پس از حدود 48 ساعت دست و پنجه نرم کردن با جهنم به بهشت موعود رسیدیم...

قسمت دوم:

« کلاهبرداری از نوع ترکیه ای »

آنتالیا خیابان استقلال. هتلی با ظاهری نسبتا مجلل، لابی بزرگ، استخری زیبا با چشم اندازی مناسب.

همه چیز طوری طراحی شده بود که هیچ کس حتی کوچکترین اعتراضی نکرد.خوب مشخص بود بعد از آنهمه فلاکت و بدبختی مسیر حالا در این لابی نسبتا خنک و مبلهای راحت چه اعتراضی می توانست وجود  داشته باشد.

پاسپورتها را دادیم و تحویل اتاقها و نهار و دوش و شیرجه توی آب......

از آن به بعد، خنک کننده های لابی هرگز مگر در مواقع اضطراری!! به کار نیافتاد.خنک کننده های اتاقها هم در شبانه روز فقط حدود 14 ساعت کار می کردند آنهم چه کار کردنی!؟

آب گرم که تقریبا وجود نداشت و همه اینها به بهانه گرانی انرژی!! وخلاصه کاستیهای فراوان دیگر که در حوصله این متن نیست.

بیچاره آنها که بیشتر وقتشان را در هتل گذراندند.

قسمت سوم:

 « وجه مثبت سفر »

کلا در طی چهار روز مفید اقامت در آنجا از سه تور تفریحی که همگی آبی بودند استفاده کردیم.

اول "پارک آبی".چیزی بود در حد همین پارک آبی آزادگان خودمان منتها خوب با تنوع بازیهای بیشتر و شرایط کاملا متفاوت   . که البته خوب ایرانیهای محترم البته از نوع خاصشان بیشتر مشغول فیلمبرداری بودند تا تفریحات آبی!!

دوم تور کشتیرانی از شهر کمرkemer که البته منظور از کشتی همین لنج خودمان بود. که آنهم شامل طی مسیر حدود ده پانزده کیلومتری در دریای مدیترانه، رقص، شنا در دریا، صرف نهار و یکی دوتا ورزشهای ساحلی با قیمتهای سرسام آور بود.

سوم تور قایق سواری در رودخانه خروشان که آنهم آنطور که فکر می کردیم هیجان انگیز و ترسناک نبود و به مسافت دور و دراز و سختی مسیر و امکانات نامناسبش نمی ارزید.

امای سوای همه این تفریحات که نام بردم بزرگترین وجه مثبت این سفر دوری یک هفته ای از هیاهوی دنیا و استرسها و گرفتاریهای روزمره و دیدن شاد بودن و دوستی آدمها و رنگ و آرامش دریا و طبیعت بود.

وقتی می دیدی که یک لبنانی برای روشن کردن سیگار یک یهود اسرائیلی فندک می زند یا همان اسرائیلی با عشق از ایران صحبت می کند لذت می بری و می فهمی که سیاست چقدر زشت و منفور است.

قسمت چهارم:

« نه چک زدیم نه چونه دلار اومد به خونه »

ما پنجشنبه شب با یک پرواز ایرانی که حدود 2.5 ساعت طول کشید به تهران رسیدیم.

اما آن نکته تاسف آور و تکراری همیشگی در ذهن ماند که کشوری مثل ترکیه که از لحاظ منابع طبیعی مثل نفت و گاز و معادن جزء فقیرترین کشورهای منطقه است سالانه چیزی حدود دو برار درآمد نفت ما درآمد توریستس دارد آنهم با هیچ چک و چونه ای.

اگر از کسانی که بیست سی سال پیش به ترکیه سفر یا عبور کرده اند وضعیت امنیتی و اقتصادی آنها را بپرسید و با حال مقایسه کنید متوجه خواهید شد که چه تحول بزرگی لااقل در وضع معیشتی مردم ترکیه بوجود آمده است.

 وقتی لیر 600تومانی پارسال به 750 تومان امسال می رسد یعنی آنکه ارزش برابری لیر در مقابل ریال 25 درصد رشد داشته.

قصدم نوشتن مقاله اقتصادی و این حرفها نیست. فقط آنها که جوانترند امیدوارم روزی برسد فلسفه پیدایش{....} برایشان مشخص شود.

نگاهی به دور و بر خودمان بیاندازیم.کشورهای حاشیه خلیج، ترکیه یا حتی همین جمهوری آذربایجان را نگاه کنید.

 آیا اگر یک حکومت عقل گرا و صلح دوست بر این سرزمین زیبا پر تنوع و غنی حکم می راند آیا این می شد که ما با نفت بشکه ای بالای 70 دلار مسیر قهقرای اقتصادی و فرهنگی را طی کنیم و آنها مامن سرمایه و صاحبانشان باشند؟

وقتی جوانان و نوجوانان ترک را می دیدم که عاشقانه و امیدوارانه با توریستها کلنجار میروند و دلار میگیرند و مشت مشت در جیب می گذارند و  چهره های ماتم زده و نوشته های مالامال از غم و اندوه و یاس جوانان عزیزمان به خاطرم آمد یا آن جوان کرم زده معتاد به کراک با تمام وجود به بانیانش لعنت فرستادم.

 سفر تنها برای تفریح نیست.ثروتی که در تجربه سفر هست در هیچ گنجی نیست.

                                                   *************

پ.ن.1: مردیم از دلتنگی مخصوصا برای دوستان مجازیم.هتل اینترنت را فقط بصورت wireless داشت که فقط با لپ تاب قابل استفاده بود که ما نداشتیم.کافی نت هم تا شعاع سه چهار کیلومتری هتل موجود نبود.

پ.ن.2: اگر قصد سفر به ترکیه را کردید قبلش حتما با ما مشورت کنید.شاید بلایایی که بر سر ما آمد دیگر برای شما تکرار نشود.

پ.ن.3:از اینکه این پست اینقدر طولانی شد ببخشید.تازه آنقدر خلاصه کردم این شد اگر میخواستم از همه چیز بنویسم شاید کتاب می شد.

 

  نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 12:35  توسط حميد  | 

همیشه عاشق سفر بوده و هستم.عاشق طبیعت و همیشه پادر رکاب و آماده.برای طبیعت همیشه همیشه وقت دارم .

     الان توصیف اینها برایم زیاد مهم نیست. الان این حال عجیب برایم مهمتر است که همیشه وقتی بدون خانواده مسافرت می کردم یک دلتنگی علیرغم شور و شوق سفر همراهم بود اما اینبار دلتنگی دیگری مضاف بر آن گریبان دلمان را گرفته که شاید تا قبل از این تجربه اش نکرده بودم.

چند ماه پیش وقتی در مقابل اصرار دوستانم برای نوشتن وبلاگ مقاومت می کردم شاید هرگز به این نکته نمی اندیشیدم که روزی آنقدر به دوستان مجازیم عادت کنم که به عوض تدارک وسایل سفر نسبتا دور و درازمان به فکر دسترسی به رایانه ای و اینترنتی در دیار غربت باشم تا نکند انرژی مثبتی که هر شب مشتاقانه از پیامهایشان می گیرم از دست بدهم.

من، سعید و سه نفر از دوستانمان فردا عازم سفری چند(۲-۳) هزار کیلومتری در جوار آن گوشه گربه نشان ایرانمان هستیم. سفری به سواحل زیبای دریای مدیترانه. از همین حالا جای همتان را خالی می کنم. لااقل در مورد خودم و سعید  قول می دهم که پسرهای خوبی باشیم.

اما از بابت لطفی که همگی علی الخصوص در پست پیش نسبت به من داشتید با همه احساس تشکر می کنم و با همه وجود منتظر ارتباط دوباره مان می مانم.

تعطیلات خوش. خداحافظ

  نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 0:3  توسط حميد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM