در زندگی بیشتر ما خلاء چیز یا چیزهایی خواه معنوی یا مادی صورت آرزو به خود میگیرد و نداشتنش غبطه ای آزارنده میشود.در دوره های مختلف این چیزها دائم در حال عوض شدن است.مثلا شاید در کودکی عروسکی یا اسباب بازی خاصی، در نوجوانی و جوانی دوچرخه، موتور، ماشین، فلان لباس یا جواهر یا حتی چهره ای زیبا شبیه یکی از هنرپیشه های معروف و در بزرگسالی هم مسکن، درآمد خوب یا بطور کلی ثروت و خیلی چیزهای دیگر.
اینهایی که گفتم ممکن است شامل خیلی چیزهای دیگر بشود که فقط نمونه ای گفتم از آنها.
خدا را شکر بیشتر چیزهای خوب را در زندگی دارم و داشته ام.پدر و مادر خوب و مهربان، برادران عزیز، دوستان و همکاران دوست داشتنی، محل کاری که محیطش را سوای سیستم حاکم عاشقانه دوست دارم و خیلی چیزهای دیگر.
اما آنکه نبودنش همیشه برایم یک کمبود بزرگ بوده کسی است به نام "خواهر"ی مهربان و دلسوز و البته کمی هم شیطان(بخوانید بانمک و پرانرژی). کسی که احساس می کنم نبودش خلاء بزرگ عاطفی در وجودم به جای گذارده است.
کسی که عاشقانه و بی هیچ چشمداشتی به او عشق بورزم و او نیز به من.کسی که پل ارتباطی عواطف من باشد با دنیای پرظرافت زنانه.کسی که عشقت به او تمیز تمیز باشد و بی توقع مثل عشق به مادر.منتها مادر از نسل دیگری است و شاید نفهمید یکدیگر را.کسی که قرار نیست برای فهماندن علاقه ات به او هزاربار احساست را به زبان بیاوری یا تحفه ای پیشکش کنی و مدام مورد آزمایشش باشی.
رابطه ای فارغ از غرور، دروغ، فریب، یا هر پدرسوخته بازی دیگر.مراوده ای فارغ از احتیاط که نه نگران زبانها باشی و نه نگران زخمهای آن.
بی شک بوده اند و هستند عزیزانم که به شایستگی در جایگاه خواهرانه من نشسته اند و به اندازه دنیا برایم ارزشمندند. اما کیست که نداند که برای پرهیز از نگاههای بد رنگ و زمزمه های بد آهنگ باید با خط کشی از جنس احتیاط دورتادور عواطفت را خط بکشی در محدوده ظرفیت جامعه نه برای مصونیت خودت که به جهت آسایش طرف مقابلت که تو مردی و او زن است و خوب طبیعتا باقی قضایا روشن.
باری، آرزوی ما که برآورده نمی شود و کماکان غبطه می خوریم.اما احساس می کنم جنس این فضای مجازی لااقل با مخاطبان مهربانی که من دارم فضای تمیزتری است به نسبت دنیای واقعی. اینجا انرژی کلمات است که حکم می راند.اینجا جذابیت های فیزیکی و ظاهری و مال و منال ملاک روابط نیست.
اینجا راحت می توانی همه را به اسم کوچک خطاب کنی بی آنکه او را دیده باشی.اینجا می توانی دلتنگ کسانی شوی که هرگز ندیدیشان. اینجا جنس احتیاط از نوع احترام است نه ترس. هرچند که خیلی وقتها از ترس کسانی که می شناسیشان و میشناسندت مجبوری جانب احتیاط را رعایت کنی. اما خیالت راحت است که لااقل انگ صفاتی که مربوط به خصوصیات فیزیکی می شود کمتر به تو اصابت می کند.
اینجا خیلی نمی توانی ظاهرفریبی کنی اگر خواننده باهوشی داشته باشی. چون کلمات بالاخره تو را لو می دهد.
من اینجا را دوست دارم و مخاطبانم را و خیلی زود دلم برایشان تنگ می شود...
پ.ن.1 : می دانم در آنچه گفتم استثنائاتی هست که مورد نظر من نیست.
پ.ن.2 : خیلی از پستها یا بهتر بگویم بیشتر آنها دغدغه های فکری من هستند که شاید برای خیلی ها جذاب نباشد که باز هم پوزش.
باورم نمی شد.پیر مرد با کلافگی تعریف می کرد و من مانده بودم هاج و واج.هیچ گاه او را آنگونه ندیده بودم.می گفت نوه ده یازده ساله اش یک سال است که مدرسه نمی رود.اولش فکر کردم که بیمار است.بعد که دلیلش را پرسیدم اینگونه تعریف کرد:
سال تحصیلی پیش به هنگام کلاس قرآن، همکلاسی کنار دست نوه پیر مرد ظاهرا شیطنتی می کند.معلم به تصور اینکه او این شیطنت را مرتکب شده دخترک بیچاره را بشدت تنبیه می کند.او که از شاگردان ممتاز مدرسه بوده بعد از آمدن از مدرسه یکهفته به شدت بیمار می شود.
پس از آن، او دیگر حاضر نشده پایش را در مدرسه بگذارد.ترفندهای مختلف، روانپزشک، روانشناس و تشویق و...هیچکدام تاثیر خودش را نگذاشته است.او بشدت از مدرسه، معلم، و علی الخصوص درس قرآن متنفر شده و تا حالا به هیچ درمانی پاسخ نداده است.
......هنوز باورم نمی شود.
بالاخره طلسم ننوشتنم شکست.البته بهتره بنویسم پست نزدنم.چون طی این هفت هشت روزه سه چهار تا مطلب نصفه نیمه نوشتم و از پست ردن آنها منصرف شدم.دلیلش هم این بود که احساس میکردم هیچ باری ندارد تا آخریش که بار داشت اما خیلی خیلی منفی که ممکن بود اثر بدی روی خواننده بگذارد که با وجود جذابیت موضوعش از نوشتنش منصرف شدم.
حقیقتش هرچه حالم بهتر است نوشتن هم برایم سخت تر میشود واین دقیقا نکته ایست که در اکثر وبلاگها غیر از آن دسته که به بیان خاطرات می پردازند بقیه به نوعی محل بیان انتقادات گلایه ها و دلتنگیها شده اند از جمله وبلاگ خودم که دلیل این قضیه شد سوژه پست من یعنی " هنر شنیدن".
همه از همه گلایه می کنند.همه از هم دور شده اند.افسردگی ،بی حوصلگی و سستی و اضطراب و هزار درد و مرض دیگر مبتلا به همه ما شده است و هیچ نمیدانیم که همگی به نوعی در آن مقصریم.
درست که مسایل شهر نشینی و فشارهای کشنده که از ضعف مدیریت سیاسی دولتمردان نشات میگیرد از دلایل عمده این مصایب است، اما خود ما دارای ابزاری برای مقابله هستیم که نه تنها پیچیده نیست بلکه خیلی سهل و ممتنع است و یکی از آنها هنر شنیدن است.
براستی چرا همدیگر را نمی فهمیم؟ چرا اینقدر با هم غریبه ایم؟
ما برای خواندن کتاب و رسانه های مکتوب، دیدن ماهواره و فیلم و ….وقت داریم اما همین که نوبت شنیدن حرفهای کسانی که دنبال گوشی برای شنیدن و دلی برای همدلی می گردند، دیدن کنج اتاق و تماشای تند تند ساعت و کشیدن خمیازه میشود مستمسک پیچاندن گوینده مفلوک که به خیال خودش محرم اسرار و سنگ صبوری یافته است. هرچند هستند آدمهای حرف مفت زن که دنبال گوشهایی از جنس حرفهاشان میگردند،.اما نزدیکان و دوستان آیا ارزش آن را ندارند تا ذره ای از مصائبشان را تنها با شنیدن صرف بکاهیم.
دلیلی ندارد ما حرفهای دیگران را بشنویم بعد موافق باشیم یا مخالف، یا توصیه های عاقل اندر سفیه و معالجات روانپزشکی و همدردی های آنچنانی داشته باشیم.بعضی وقتها فقط باید گوش کرد. گوش کرد تا بهتر فهمید وشناخت.
می توان آرام لبخند زد یا حتی با نگاه نگران، شنید بدون آنکه تایید یا مخالفت کرد. می توان اندوه دیگران را شنید و با او گریست اما احساس اندوه نکرد.می شود حرف همه را از بسیجی بی کله گرفته تا فلان شخصیت سانتیمانتال و بی دین و بادین و هزار مسلک را شنید و هیچ کدام نبود.
ما با هم غریبه ایم و رفتارمان هم برای هم عجیب و غریب. و در فاز آخرش از هم متنفریم.چون همدیگر را نمی فهمیم یا بهتر اینکه نمی خواهیم بفهمیم.چون حاضر به شنیدن حرفهای بی منفعت از نگاه ذهنمان نیستیم.
برای برقراری ارتباط شناخت لازم است و لازمه شناخت، خوب شنیدن و دیدن.
ما از هم دوریم چون هنر شنیدن را نیاموخته ایم.
دوست داشتنی ترین افراد، بهترین شنوندگانند.چون آنها با چشمهای گوششان راه پر پیچ و خم رسیدن به دلها را خوب می شناسند.
پ.ن.۱بابت تاخیر بیش از حد از همگی معذرت میخواهم.![]()
پ.ن.۲.خیلی وقت است دنبال سوژه ای میگردم تا بتوانم با نثر روانتری بنویسم.چون احساس می کنم دیکر خیلی دارم روزنامه ای می نویسم.قول میدم تا خیلی زود این کار رو بکنم.
وقتی تو راهی قدم میگذاری اول راه پیش خودت فکر میکنی و حدس میزنی که چه موانعی سر راهت هست ، اکثر مواقع حدست درست از آب در میاد و با برنامه ریزی قبلی و تهیه ملزومات میتونی راحت یا با کمی مشکل ( از نوع پیش بینی نشده ) از اون موانع عبور کنی ...
ولی گاهی اوقات هر چی به اون مانع نزدیکتر میشی میبینی که داره بزرگتر و بزرگتر میشه ( مثل کوه ) ، تا جایی که دیگه حتی توی نگاهت هم جا نمیگیره ، اونوقته که 2 راه بیشتر نداری ، یا برمیگردی عقب و دوباره از صفر شروع میکنی و با برنامه ریزی دقیق و تهیه ملزومات دوباره راه رفته رو طی میکنی و یا قدرت برگشتن و راه رفته رو دوباره طی کردن رو در خودت نمی بینی ، اونوقت تنها چاره ات اینه که مسیرت رو تغییر بدی و از کنار اون مانع رد بشی و پا به بیراهه ای بگذاری که نمیدونی آخرش به کجا ختم میشه ...
توی راهی قدم گذاشتم که میدونستم مانع بزرگی سر راهم هست ولی حالا هر چی دارم بهش نزدیکتر میشم اون مانع هم بزرگتر و بزرگتر میشه ، قدمهام داره کم کم سست میشه ، زانوهام به لرزش افتاده ، توان برگشتن رو هم ندارم ، همیشه برگشتن به عقب برای من سخت بوده ، ترجیح میدم مسیرم رو عوض کنم ، شاید این بار هم یکی از همون تغییر مسیرهای لعنتی باشه ولی حتی توان تغییر مسیر رو هم ندارم ، شاید موندم ، بین راه ، بدون هیچ چیز ...
بعضي وقتها يك صدا تو را با خود بر ميدارد و مي برد . به يك زمان ناشناخته يا يك خاطره آشنا . سفري به سرعت نور در اعماق ذهن كه شايد انيشتين هم در چنين حالتي به آن رسيده باشد . صداي باد و صداي رقص برگها ، صداي موج يا صداي زخمه يك ساز از پس نوازش انگشتان ، علي الخصوص اگر صدايي با احساس همراهش باشد .
بعد بنشيني روي يك تخته سنگ يا روي شنهاي ساحل يا روي مبل و دستهايت را نيم مشت بزني زير چانه هايت و زل بزني و ذهنت را بفرستي به آرشيو خاطره هايت تا يكي از آنها را بردارد . حالا چشمهايت را ببندي تا ذهنت مثل آپاراتهاي قديمي آنرا پخش كند بر پرده پلكهايت و تو دلتنگ شوي . درست مثل ديدن عكسهاي قديمي آلبوم . بعد هم زهرخندي و آهي شايد . اما نه از سر افسوس كه از نوازش دل انگيز خاطره ها .
*****
خوشم . شايد الكي و شايد كوتاه . اما همين كه مي توانم دوست داشته باشم يعني زنده ام . بعضي وقتها نگران مي شوم . از بلند شدن پيشاني يا از رويش موهاي غريبه بر شقيقه ها . اما فهميده ام كه رسوخ افكار بي حاصل به ذهنت جز اغتشاش و يأس ثمري ندارد . دل را بايد پر كرد از چيزهاي دوست داشتني . اگر نمي شود بايد برايشان جا خالي كرد . كينه و بغض و حرص را بايد با لگد به بيرون انداخت . اگر تنگي هم براي دلي هست بايد براي " عشق " باشد .
*****
سلام همسايه قديمي ...
آسمانم ابري نيست . فقط خاكستري شدم . درست مثل رنگ وبلاگم . آخر خاكستري همه رنگها را در خود دارد . منتها گنگ . درصد رنگها مشخص نيست . براي همين است كه خاكستري را رنگ نمي دانند . براي همين است كه همه از گنگ نوشتنم گلايه ميكنند . قلمم خوب رنگها را تجزيه نمي كند . خاكستري من از جنس سياه و سفيد نيست . تركيب لايه لايه رنگهاست . براي همين حوادث نه آنچنان قرمزم مي كند و نه آبي . گريه هم حكم غصه ندارد براي من . مجبورم نمادين بنويسم . زبانم بهتر از قلمم كار مي كند چون محدوديت ندارد . حالا فقط گاهي وقتها دلتنگ مي شوم . اما ديگر مأيوس نيستم . نمي خواهم بگويم بي تفاوت . شايد " تقدير گرا " بهترين واژه باشد . حوصله مبارزه هم ندارم . با هيچ چيز و هيچ كس . ايده آل هايم جمعي است و از من يك نفر هم كاري ساخته نيست . مي ماند جاي خالي يك رنگ كه همه هم با لطفشان منتظرش هستند . اگر مقدر شد خودش جايش را باز مي كند ميان رنگها با حايشه اي سفيد براي خودش . دور يا نزديك فعلاً خبري نيست .
تا حالا موقعیتی برایتان پیش آمده که بخواهید خودتان را در منصب قضاوت خداوند قرار دهید؟
حتما شده و معمولا این حالت موقعی برای شما پیش آمده که به نوعی یک احساس بی عدالتی دنیایی کرده اید.مثل خیلی از جنگها و ستمگریهای بشری و غیره.....
اما بعضی وقتها هست که شما به آدمهایی برمی خورید که در می مانید که اگر می خواستید جای خداوند در این دنیا در رابطه با اعمالشان قضاوت کنید چه میکردید؟
در اینجا برایتان مثالی می آورم تا شاید منظورم را بهتر برسانم.
پدرم سالهاست پیش آدمی کار می کند که دارای رفتاری دوگانه است.این آدم رئیس یک شرکت بازرگانی است.در زمینه فعالیتش هم آدم سرشناسی است.
اگر از کسانی که دورادور او را می شناسند در مورد او سئوال کنید قطعا او را فرشته ای آسمانی در زمین می دانند.مردی با فعالیتهای بی شمار خیریه. از ساخت درمانگاه و مسجد و مدرسه بگیر تا تهیه جهیزیه و مسکن استیجاری برای آدمهای بی بضاعت.حتی یکی دوبار هم در برنامه های خیریه تلویزیون ظاهر شده و بخشش های آنچنانی کرده است.
این یک طرف قضایا. اما طرف دیگر.
گفتم که او یک شرکت بازرگانی دارد. در محیط کار فوق العاده آدم بدخو و بداخلاقی است. روزی نمی شود که کسی را از خود نرنجاند. پدر من حدود سه دهه است که بصورت نمادین مدیر عامل (به قول آقای خاتمی- با عرض معذرت از پدرم – تدارکاتچی)همان شرکت است. اگر گردش مالی شرکت را سالانه حدود حداقل دو سه میلیارد تومان در نظر بگیرید داشته های پدر من تنها یک آپارتمان 80-90 متری آنهم به هزار بدبختی از پس این سالیان است.
با توجه به این مسئله که پدرم اصلا آدم ولخرجی نیست و دیگر آنکه بر اثر سیاستهای رییس محترم در این همه سال حتی یک ماه هم حق بیمه پرداخت نکرده است و شاید اگر مرخصی های نرفته پدرم را جمع کنید به یکی دوسال برسد. منهای فعالیتهای طاقت فرسای شبانه روزی او طی این سالیان که زبانزد همگان است.
حالا اگر پدرم بخواهد پایش را از آن شرکت بیرون بگذارد هیچ مزایایی از جمله بازنشستگی ندارد که صد البته خودش بزرگترین مقصر قانونی است.
وجه دیگر قضیه فلاکت پرسنل همان شرکت است که از فرط استیصال حاضر به فعالیت در آنجا شده اند.کمتر کسی را در آنجا پیدا می کنید که از 200-300 هزار تومان حقوق بیشتر بگیرد. ضمن اینکه تعداد پرسنل حداکثر به 10 نفر هم نمی رسد.
هنوز فراموش نمی کنم انباردار شرکت را که پس از حدود 20 سال فعالیت کشنده عاقبت در حین کار بر اثر سکته قلبی جانش را از دست داد و پس از مرگش هنوز همسرش با مصیبت زندگی می گذراند. یا کسان دیگری که مورد غضب او قرار گرفتند و اخراج شدند.
تا آنجا که من می دانم او به غیر از این شرکت فعالیت دیگری نداشت. ثروت بی پایان او بیشتر از فعالیتهای همین زحمتکشان بدست آمد. هر چند که تخصص او در این زمینه هم بی تاثیر نبود اما من لااقل به چشم خود تلاش شبانه روزی بسیارشان را دیده ام.
حالا شما این رفتار متناقض و دوگانه را چگونه قضاوت می کنید؟ چطور شما می توانید زجر و فلاکت زیردستانتان را ببینید و به بدترین وجه اخلاقی با آنها برخورد کنید. بعد بروید مدرسه و درمانگاه و مسجد و ......بسازید؟
ما که از تحلیل و قضاوت عاجزیم.از پروردگار مهربان هم که نمی توانیم بپرسیم.از شما چطور؟
پ.ن : درباره پست به ظاهر پیچیده (به قول بعضی از دوستان) قبلی راحتتر بگویم.اگر ازدواج باعث محدودیت های بی مورد نمیشد و همزمان می شد "همه" علایق و سلایق مهم را حفظ کرد.آن موقع ازدواج آرمانی میشد.همین.
خیالتان راحت شد؟
مدتهاست حس عجیبی دارم.یک پارادوکس لذتبخش دردناک.
"دلم" شده مثل یک آدم ثروتمند فقیر. یک حالت متعادل شکننده از داشته "ها" و نداشته "ای". مثل همه چیزهای دنیا. در اوج غنا فقیر بودن..
"دلم" بچه طلاق است. بچه بابا " همه " و مامان " یکی " که چندی است طلاق گرفته اند. مدام در کشاکش این دو است و بلاتکلیف.
مامان"دلم" خیلی وقت است که نیست و دل "دلم" خیلی وقتها برایش تنگ می شود.
دادگاه "عقلم " حضانت را فعلا به بابایش داده.البته خوب وضع بابا بهتر است و "دلم" پیش اوست . راستش را بخواهید بابایش کمتر سخت می گیرد بر او اما هر چه باشد "مهرمامان" چیز دیگری است.
"دلم" همیشه در رویا می بیند که مامان و بابایش با هم آشتی کرده اند.دست هر دو را گرفته و تا ته جاده که آخرش به خورشید میرسد با هم میدوند.
خیلی از "دل"ها مخصوصا آنهایی که پیش مادرشان زندگی می کنند و روشن فکرترند برای دلخوشی "دل" من می گویند که آنها (مامان و بابا) اساسا با هم مشکلی ندارند. اما "قاضی" همیشه میگوید در اینصورت پس چرا خودشان همیشه پیش یکی از آنها زندگی می کنند؟
چند بار مامانش برای گرفتن "دلم" وکیل گرفت. ضجه زد.بی تابی کرد.اما قاضی بی رحم تر از آن بود که در حکمش تجدید نظر کند.
"ذلم" فعلا بازیگوشی می کند.مخصوصا وقتی بابا در کنارش است.
"قاضی" دعا می کند که"دلم"زودتر بالغ شود تا خودش تصمیم بگیرد که پیش کدامشان زندگی کند.
او نگران نفرین بچه یتیم های طلاق است.
او و "دلم" آرزو می کنند که کاش مامان و بابایش با هم آشتی کنند.
کاش آرزویشان برآورده میشد.آن موقع "دلم" هیچ وقت تنها نمی ماند.
پ.ن.۱ : منظور از" یکی" خدا نیست. ترسیدم از بد نوشتن من این استنباط شود.
پ.ن.۲ : تمام " ..." ها بعد از کامنت سعید عزیز اضافه شد.اسم پست را هم عوض کردم تا موضوع "تابلو" شود.تورا به خدا اگر سوء تفاهم شد از بد نوشتن من است.به بزرگی خودتون ببخشید.![]()
از پریروز تا حالا چند بار سوژه پستهام رو عوض کردم.البته تقریبا موضوع همه شان یک چیز بود.منتها هر بار از یک جا شروع می شد و می رفت تا به خود موضوع اصلی نرسیده تمام می شد. دلیلش رو هم می دانم و بال و پر دادن بیش از حد به جزئیات بود.درست مثل اینکه بخواهی یک شاخه رو توضیح بدهی به شاخه های فرعی که میرسی اصل شاخه رو فراموش می کنی.
این موضوع بود تا آنجا که دوست خوبم در وبلاگش درخت کوچک بالاخره بهانه رو به دست داد.
دیروز که به وبلاگش سر زدم در پستش اشاره ای هم به من کرده بود و همان موضوع تکراری « زن گرفتن» من.
یه جورایی بهم برخورد.اصلا از انتقاد بدم نمی آید اما نمی دانم چرا اینجوری از جمله اش برداشت کردم که :
عوض حرف مفت زدن بهتر است بروم زن بگیرم.
میدانم و مطمئنم که اصلا منظور دوست عزیزم این نیست.اما از آنجایی که خواننده های وبلاگش به غیر از یکی دو نفر مرا نمی شناسند احساس خوبی به من دست نداد.
اکثر کسانی که مرا می شناسند و خیلی هایشان خواننده وبلاگ من هستند از جمله خود او تقریبا با جزئیات دلیل این قضیه رو- درست یا غلط - می دانند.دلیل هم ندارد بیایی و توی وبلاگ دلیل ازدواج نکردنت را برای همه توضیح بدهی یا نهایتا ایده ال هایت را. فکر میکنم خیلی مسخره باشد. آنوقت می شود مثل این سایت های همسریابی.
متاسفانه خیلی از اطرافیان از این قضیه غرور یا خودخواهی من رو نتیجه می گیرند.مخصوصا خانم های محترم.
اما چه رفتاری از من باعث این نتیجه گیری می شود نمی فهمم. در حالیکه به اعتقاد خودم موضوع کاملا متفاوته.
همه اینها رو گفتم که یک نکته رو لااقل برای اون کسایی که به آدمهایی بر میخورند که از ازدواج به عنوان دیوانگی نام می برند روشن کنم.
خیلی از این آدمها از جمله خود من با عرض معذرت « زر زیادی » می زنند.طبیعت آدمها این رو میگه. منتها «دیوانگی» خلاصه همه بلاتکلیفی های این آدمهاست. آدمهایی که به نوعی شرایط را برای این موضوع مناسب نمی بینند.
بی پولی و کم بضاعتی دلیل عمده این آدمهاست ولی همه دلیل نیست. خیلی ها مشکل مادی ندارند. بلاتکلیفی آنها درست یا غلط ذهنی است. ذهن هم شاکله اصلی شخصیت آدمهاست. گذشتن از شخصیت هم خوب کار راحتی نیست.حالا اسمش را بگذارید غرور، خودخواهی، یا خودپسندی یا هر چیز دیگری.
خیلی از آدمها مخصوصا آنها که کم سن و سالترند در مردان فریفته جذابیتهای فیزیکی و جنسی ، و در زنان مجنون رویاهای سست بافته معشوقشان می شوند و عاقبتش هم معلوم.
اما آنانکه لااقل از ترس شرافت انسانیشان حاضر نیستند عواطف پاک دیگران را قربانی امیال حیوانیشان کنند هر چه باشند خودخواه نیستند.اگرهم هستند به آن مباهات می کنند.
اگر نه کم نیستند « مخ زنان غافل شکار» و « طنازان جاهل سوار » و صد البته پرطرفدار که هستی هایی را رذیلانه به آتش می کشند.
و گروه « ناپختگان » با هر سن و سال که ناخواسته قربانی « آرزوهای » کالشان می شوند.
منفی بافی هم نمی کنم .و صد البته زوجهای موفقی از جمله همین دوست عزیزم و همسر نازنینش که به آنها غبطه می خورم.
منتها دوستان عزیز من، اگر به آدمهایی برخورد می کنید که از کم توجهیشان عصبانی می شوید یا از غرورشان حالتان بهم میخورد. به هنگام قضاوت یک نکته را در نظر داشته باشید.
شاید او هم عاشق باشد یا دلبسته دیگران. حتی شاید عاشق شما. اما آتش حسرت را به جان خریده و حاضر نیست دیگران را فدای بلاتکلیفی خودش کند.
منتها کاش می شد به همه آنهایی که عاشقانه و صادقانه دوستشان داری عشقت را فریاد بزنی.
چاره ای نیست و نمی شود چون سیاست ورزی «عرفی» ما را دچار حناق کرده است و به این راحتی ها هم از آن خلاصی نیست.
امیدوارم نوشته های بالا تعبیر به خودشیفتگی نشود.اگر هم شد از دست من کاری ساخته نیست جز عذرخواهی حقیر.
دومین سالگرد یکی از سیاه ترین روزهای تاریخ معاصر ایران.
وقتی دو سال پیش ساعت ۵ صبح با نگرانی وارد سایت پیک ایران شدم.با دیدن آن خبر گویی دنیا بر سرم خراب شد.
"محمود احمدی نژاد" ششمین رئیس جمهور ایران شد.
خبر کوتاه بود، اما زخمش بس عمیق.تقلب بود یا هر زهر مار دیگر.سمی بود که بار دیگر بر پیکر فرسوده این مرز و بوم بی رمق تزریق شد تا شاید رسیدن به روزهای کنونی نیز به آرزویی دست نیافتنی تبدیل گردد.
پ.ن.۱:با عرض معذرت از دوستانی که پست قبلی را نخوانده اند.لطفا همینجا کامنت بگذارید.![]()
پ.ن.۲:غیبت چند روزه به علت مسافرت بود.سفر خوبی بود.شرح ماجرا را احتمالا طی همین یکی دو روزه دوستان خواهند نوشت.به محض اینکه نوشتند برایتان لینک می کنم.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|