امروز 30 خرداد ۱۳86 ، 83 سال از عمر گرانبهاي عزيز دل سينماي ايران " عزت الله انتظامي " گذشت.
(( تولدت مبارك آقاي بازيگر ))
و تو اي خداي مهربان ، هستي اين عزيزترين را جاودانه كن .
***
خرداد 83 ، حدود ساعت 17
زمين لرزيد ، بد جور هم لرزيد ، به ده دقيقه نكشيده شُسته رُفته مُرديم از ترس پس لرزه ها تا صبح در پارك ...
خرداد 86 ، حدود ساعت 18
زمين باز هم لرزيد ، البته "جور"ش به بار سابق نمي رسيد . اما اينبار بي هيچ ترسي ، راحتتر از هميشه تا صبح در رختخواب ...
خودم هم نفهميدم علتش گذشت زمان بود يا چيزهاي ديگر . اما خلاصه هرچه بود از جنس" اهميت " بود كه نداشت .
***
حالم از " رفتار " آدمهايي كه " ادعاي " روشنفكري مي كنند بهم مي خورد .
يكي براي من " اُمّل " روشن كند كه معني اين واژه پيچيده و ارزشمند ، در تعداد كتابهاي رنگ و وارنگ خواندن است ؟ يا استفاده از واژه هاي متعدد " غربي " ؟ يا استفاده از شمايل خاص ؟
يعني وقتي آدم " فكرش " روشن مي شود ، ملاك قضاوتهاي انسانيش مي شود همين چيزهايي كه گفتم ؟ يعني بي احترامي مستقيم به تنوعات فرهنگي مختلف انساني ؟ يا بي اعتنايي و كم توجهي به نظرات " Low Level " و پيش پا افتاده ؟
با نقد موافقم به شدت . از هر چيز و هر كس حتي خدا . با تنظيم روابط با ديگران هم همينطور . منتهي توأم با احترام .
به اعتقاد من " روشنفكر " كسي است كه در روابط اجتماعي و انساني رفتارش توأم با احترام متقابل باشد . با هر قشري و منصبي . اگر نه به تعدد كتاب هاي خوانده شده است و نه به واژه هاي عجيب و غريب گفتن و نه به اصطلاح عوام كلاس گذاشتن .
" بار " داشتن كمّي نيست ، كيفي است . چيزي از جنس شعور انساني . اگر نه چه تمايزي است بين درازگوشي كه كاه حمل مي كند يا جواهر . هر دو درازگوشند . براي همين است كه خيلي وقتها كه احساساتي مي شوم حالم از رفتار خودم هم بهم مي خورد .
واژه احترام ، واژه بزرگي است و اعتنا شاخصه وسعت روح انسانهاست . احترام و اعتنا ، عصارۀ " روشني " و فكر ، وجه تمايز انسانيت و حيوانيت . به اعتقاد من ، " روشنفكر " واقعي ، متفكري محترم ، با روحي بزرگ است .
*********
پ . ن.۱ : شما را به خدا به واژه " رفتار " دقت كنيد . اگر نه من با هيچ احدي مشكل ندارم ، فقط با رفتار روشنفكر نماها مشكل دارم .
در زندگی اتفاقاتی هست که اکثر ما آدمها به سادگی از کنار آنها می گذریم و یا شاید به صورت شوکی زودگذر برروی آنها متوقف می شویم. اما شاید هرگز به نیروی مرموز نهفته در آن واقعه پی نبریم.
دو حادثه جالب به فاصله دو روز از هم و در انتهای هفته پیش برایم اتفاق افتاد از این نمونه بود.
اتفاق اول مربوط به پست « درد دلی با وبلاگ » بود.
قبل از نوشتن این پست مدتها بود به یاد دوست و همکار عزیزم که نزدیک به دوسال و نیم است در خارج ایران زندگی می کند بودم.و مدت نسبتا زیادی هم بود که ارتباطی ( به علت همان مشغله لعنتی دو طرف) با او نداشتم.
به هنگام حضورش او شاید تنها سنگ صبوری از میان نزدیکان بود که با آرامش، خصوصی ترین مسائل زندگیم را با او در میان می گذاشتم.
به وقت دلتنگی ناخودآگاه یاد او می افتادم.بهمین خاطر قصد داشتم بوسیله "ایمیل"ضمن احوالپرسی آدرس وبلاگ را نیز برایش ارسال کنم تا از آن فاصله دور نیز از نظرات مفیدش بهره مند شوم.
وقتی به فاصله کوتاهی پس از ایجاد پست « درد دلی .... » و در قسمت نظرات با اسم جدیدی مواجه شدم فهمیدم آن نیروی ناشناخته قبل از من کار خودش را کرده است.
« همسایه قدیمی » آمده بود و درست سر بزنگاه همان پستی که سرتاسر درد دل بود را خوانده بود و به نام همان "صفتی" که پس از رفتن او همدیگر را می نامیدیم کامنت گذاشته بود و من هاج و واج که چطور چنین چیزی ممکن است؟او آدرس وبلاگ من را از کجا پیدا کرده بود؟
او شاید قبل از این هم وبلاگم را خوانده بود – نمی دانم – اما چرا اولین بار برای این پست کامنت گذاشته بود نفهمیدم؟!.
**********
حادثه دوم روز جمعه اتفاق افتاد.
برای مراسم تدفین یکی از نزدیکان بوسیله اتوبوس عازم بهشت زهرا بودیم.یکی از اقوام نسبتا نزدیک که ارتباط فامیلی ما به سالی دو الی سه بار محدود می شود( اصولا ارتباط زیادی با فامیل ندارم و زیاد هم در مجالس حرف نمی زنم) با ابراز تمایلش در کنارم نشست. او مردی حدودا 75-80 ساله است.
شروع کرد به صحبت کردن از هر دری و از آنجا که من نه حوصله داشتم و نه حرفهای او را جدی می گرفتم با "سقلمه های" متمادیش مجبور بودم با اکراه به حرفهایش گوش کنم.
دیگر داشتم کلافه می شدم.وارد صحبت از ماوراء الطبیعه شد و من همچنان کم توجه. حقیقتش حال و حوصله حسابی نداشتم و او را در "حد" این حرفها نمی دانستم. ا گفت و گفت تا آنجا که به ناگاه آنچه باید اتفاق می افتاد افتاد.
او لحظه ای مکث کرد....بعد گفت که این حرفها را تا به حال با هیچ کس در میان نگذاشته و به دلایلی احساس کرده فقط می تواند با من در میان بگذارد.
یک لحظه نسبت به رفتاری که تا آن زمان با او داشتم خجالت کشیدم.
بعد او چند ثانیه ای سرتا پای من را برانداز کرد.
سکوتی و چند لحظه بعد...
او چند نمونه از جزئی ترین مسایل درونی و روحی و اعتقادیم را جزء جزء برایم شرح داد و من متحیر که تاکنون هیچکدام از آن جزئیات را حتی برای نزدیکترین دوستانم بازگو نکرده بودم و حتی خصوصی ترین مورد را که هرگز برای هیچکس.
رسیدیم و من" احساساتی" که همیشه آماده " بارش " در این گونه مراسم هستم کل مراسم را به حرفهای او فکر کردم و هیچ از مراسم و هوای گرم کشنده اش نفهمیدم.
به هنگام بازگشت اما.
من حریصانه به دنبال او بودم تا در اتوبوس در کنار " او " بنشینم.
***************
پ.ن.1: خیلی دوست داشتم همه دوستانم پست قبلی را میخواندند که ظاهرا اینگونه نشد و تاخیر تا این پست هم به همین دلیل بود.
پ.ن.2 : فکر میکنم خاتونک عزیزم علاقه ای به اینگونه مباحثی که در این پست آوردم نداشته باشد. اگر اینگونه بود پیشاپیش " معذرت ".
سلام وبلاگ خوبم
کلافه ام .لکنت کلام گرفته ام.می نویسم و پس میزنم.میخوانم و خط میزنم.باید تکلیفم را با خودم و خودت روشن کنم.
مگر نه این بود که تو به دنیا آمدی که بستر حرفهای نزده ام باشی؟ رک و بی پروا..خالص خالص.
پس چه شد؟ قرار بود« آنسوی مه » باشی .بی هیچ مه و غباری....
پس این فضای مه آلود چه بود که دوباره حاکم شد؟چرا مجبورم میکنی باز مثل همیشه خودم نباشم. تو را برای خلاصی از شر ذهن ایرادگیر ساختم و خود در گیر آن شدی؟
به حرفهایم گوش کن.برای خروج از این لکنت چاره ای ندارم. باید خودم را مرور کنیم...گوش می کنی؟ باید رسوایم کنی می فهمی؟
**********
من همان استاد جوان « نگاه سوم » و همان جوان گریان « پرده آخر»م.همان آدم تقدیرگرای « تقدیر» و هشیار و فراموشکار « فراموشی» هستم..هم او که اصرار عجیبی در ایهام ذهنیاتش دارد.کسی که برای استتار افکار درونیش به حربه همیشگی خودسانسوری متوسل می شود و انسان پرمشغله ترسو که نگران از دست دادن دوستان جدید است.
من همان آدم سخت مغز قلب آزار.همان کودک عقل مدار.همانکه کبوتر قلبش پر می کشد اما جلد است. می رود اما از ترس صیادان دور نمی شود.خسته است اما پشیمان نیست.
دوست خوشرنگ من
من بزرگ شدم اما کودکی ماندم که در غیاب پدر سختگیر عاشق کودکی کردن است
وبلاگ خوبم
دوست دارم کودکی کنم.دوست دارم شلنگ تخته بیاندازم.دوست دارم مثل بچگی هایم آنان را که عاشقانه دوستشان دارم فارغ ازجنسشان در آغوش بگیرم و ببوسم و کسی دعوایم نکند.
وبلاگ جان
من خیلی از چیزهای « خنده دار» را مثلا آن الاغ سر نهاده بر پنجره طویله در کوهستان را دوست دارم.از بازی بچه گربه ها دلم قنج می رود.صبح های زود به کلاغ ها صبح بخیر می گویم.به سگها بستنی تعارف می کنم و با مارمولکها اختلاط می کنم. باور نمی کنی؟ به خدا ایهامی در کار نیست.حقیقت را می گویم.
دوست خوب مجازیم
من کودک ماندم و دست خودم نیست.من همان پسر« لوس خرس گنده» از نگاه مردمان هستم که هنوز شیرین ترین لذت زندگیش بوسه های پرشمار روزانه و همیشگی بر گونه های مادرش است.همان شیطانک - مرد هیبت - رفیق باز.
سنگ صبورم
به عقل سخت گیر مهربان بگو کمی قلبم را آزادتر بگذارد.به او بگو که « گریه» های گاه و بیگاهم چگونه وجه او را در میان مردمان مخدوش کرده است.
به گوشهای « بزرگم» بگو که باز هم از هر دری بشنود اما اندکی از مصائب را بر مغزم «رازداری» کند.
و به مغزم بگو که کمتر حلاجی کند و به زبانم بگو که بیشتر بگوید تا چشمهایم کمتر ببارد.
و در آخر مولود عزیز تر از جان.تو قرار است سنگ صبورم باشی.پس نهیب «ترس آبرو» را بر من نزن.سینه ات را بگشا برای قلمم تا ترسش بریزد.شاید قلب مغزم اندکی به درد آید.
از لطفت ممنون.
پ.ن۱: منظور از پدر سختگیر در اواسط متن همان «عقل»است. اگر نه پدر من جزء دموکرات ترین پدر های دنیاست.
تیتر اول :«شورای سیاستگذاری و نظارت بر انتشار آثار و اندیشه های "محمود احمدی نژاد" تشکیل شد.
تیتر دوم : «سردار .... امریکا را تهدید کرد که منافعش را در تمام دنیا به خطر می اندازیم»
پ.ن.۱:آقا خواهشا جان عزیزانتون منافع ایران رو به خطر نیندازید ،امریکا پیش کش.![]()
وقتی که میخواهی خلاصه افکار مغشوشت را در چند سطربیاوری نتیجه اش همین متن مغشوش میشود.که می بینید.
عامدانه تغییرش ندادم تا ببینید وقتی یک سئوال جدی برای خود و پیش پا افتاده برای دیگران را مجبورید برای عده ای از دوستان و اطرافیان خیلی مختصر توضیح دهید همین میشود که نا خواسته قدم در وادی فلسفه میگذارید و در نهایت هیچکس حرف شما را نمی فهمد.
سعید همیشه می گفت : «پستهایت را پیش نویس نکن».همانجور و همانروز داغ داغ بچسبون تو" تنور وبلاگ".البته این اصطلاح آخر رو از فحوای حرفش در آوردم.البته تا حدودی راست می گفت.
دیشب به تهران رسیدم. یک فراغت نسبتا مناسب بعد از یک ازدحام و مشغله فراوان کاری.
قبل از رفتن یک چند خطی نوشته بودم برای پست جدید که ناتمام ماند و حالا شاید دیگر آن حس و حال خستگی در من کمرنگ شده اما تفکری که پس آن پست نهفته بود هرگز..
واین همان ریشه نوساناتی است در زندگی ما که بیشتر اوقات با گذشت زمان فراموششان می کنیم و دیگر بار مبتلایشان می شویم.
در زندگی واژه هایی هست که علاوه بر معانی مختلفی که می دهد هیچ کس نمی تواند در مورد خوب یا بد بودن آن قاطعانه نظر دهد و یکی همین "فراموشی" است.
به راستی اگر در زندگی ما که بیشتر "فراموشی" غیر عمدی است تا عامدانه وجود نداشت،.چه اتفاقاتی می توانست بوجود آید. فراموشی از پس مرگ عزیزان ، فراموشی عشقهای شکست خورده یا ناتمام، دردها و بیماریها و دهها مورد دیگر...
هر چند استثنائاتی در این مورد اتفاقاتی را رقم زده همچون خودکشیها، افسردگیها، کینه ها، انتقام ها و موارد دیگر....
با این حال احساس می کنم عجیب واژه تعیین کننده ایست این واژه در زندگی ما که سخت با عقل و احساس مرتبط است.
به این عبارات توجه کنید :
مارگزیده از ریسمان سیاه و سفید میترسد....آدم عاقل از یک سوراخ دو بار گزیده نمی شود....چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی....
حالا به این عبارات توجه کنید :
زهشیاران عالم هر که را دیدم غمی دارد بزن بر طبل بی عاری که آن هم عالمی دارد
*******
با تو ای می غم ایام فراموشم شد که فرحبخش و طرب خیز و نشاط افزایی
*******
به داروی فراموشی کشم دست به یاد ساقی دیگر شوم مست
*******
خوب حالا تکلیف چیست؟ تجربه خوبست یا بد؟ عشق خوبست یا بد؟ نگاه عقلانی چطور؟ آیا حدی دارد؟
آیا باید همه کاستی ها از "نگاه خودت" را فراموش نکنی تا ذهنت از آنها ملغمه ای بسازد و آن پادتنی شود در وجودت تا دیگر مبتلا نشوی به آن کاستیها و تبدیل به " موش موشکی " شوی که نگران گزند " شاخ گربه ها " باشد.؟
یا خودت و افکارت را فراموش کنی و دیگر " خود " نباشی.
واین شود حکایت جنگ « دیدن چشم و خواهش دل » و « قساوت عقل و درایت فکر» و تو میمانی در این میان و جانت خسته از این جنگ بی حاصل که مغلوبه ای هم ندارد. ودعا به جان « مشغله کاری » که شاید پا پیش بگذارد و آتش بسی از جنس فراموشی « فکر » برقرار کند . یا دعا به جان « بی مشغلگی دوستان » عزیزت که با معاشرتشان به ورطه فراموشی از « احساس تنهایی » پرتابت کنند.
مشغله ها و بی مشغلگی ها کوتاهند و باز جنگ دیگری در راه. واین جان کندن همیشگی که ادامه دارد.
ما را نه یارای درد و نه یارای مرهم است. آتش حسرت چاره است...
مرد را دردی اگر باشد خوش است درد بی درمان علاجش آتش است
" مولانا "
خانم همکار رو میکنه به حمید و میگه : من میرم نمازخونه ، اگر کسی با من کار داشت بگید اونجا هستم ...
حمید : باشه ...
کمتر از پنج دقیقه بعد ...
من : حمید ، خانم همکار کجاست ؟
حمید : نمیدونم ... ![]()
پ . ن 1 : من که میگم باید برای حمید زن بگیریم ... ![]()
پ . ن 2 : البته بعداً فهمیدم که همکار خانم پنج دقیقه قبل از اومدن من به حمید گفته که میرم نمازخونه ... ![]()
***********
پ.ن۳:![]()
دوستان عزیز می بینید تا چشم من رو دو سه روز دور می بینند چه جوری زیرآب زنی میکنن.جاتون خالی دو سه روزیه که در فاصله ۳۰۰-۴۰۰ کیلومتری پایتحت در خطه سر سبز شمال هستم.زیاد به این نکات انحرافی دقت نکنید.این یک اصل در خبرسازیه که برای گمراه کردن افکار عمومی از اصل موضوع که همگی در جریان هستید
خبرهای حاشیه ای درست میکنن.
سعید خان بالاخره من بر میگردم دیگه.
پ.ن۴:مریم خانم محترم شما چون وبلاگ ندارید مجبورم اینجا براتون پاسخ بدم.۱)اولا چرا غیبت داشتید؟۲)لطفا عصبانی نشوید،دیگه تکرار نمیشه.![]()
تا حالا شده درگير يك اتفاق عشقي از نوع يك طرفه اش شده باشيد و بعد بدون اينكه خودتون هم دليلش رو بفهميد سرانجامي نگيرد و باقي قضايا ... شايد كوتاهترين راهي كه به ذهنتون برسه اين است كه يا به خودتون سركوفت بزنيد يا طرف مقابل را محكوم كنيد . منتها نكته مهم اين است كه اين داستانها معمولاً از يك سوءتفاهم شروع ميشه كه نگاه از بالا به قضيه ميتونه خيلي جالب باشه و تحليل اون كه بعدها ميتواند در مديريت عاطفي شما تأثير بسزايي داشته باشد . من اسم اين نگاه را " نگاه سوم" ميگذارم . در اين رابطه يك قصه به ذهنم رسيد كه در پايان مي خواهم نظراتتون رو در مورد عملكرد شخصيتهاي اصلي بيان كنيد . ضمن اينكه سعي كردم به خاطر خلاصه شدن داستان از بار عاطفي اون كم كنم چون ممكنه متن يه مقدار طولاني بشه ، اگر دوست داشتيد اول متن رو Save كنيد و بعد بخونيد و نظر بدين ".روی ادامه مطلب کلیک کنید"
خانمها و آقایون . من کم نیاورده ام . فقط چند مشکل خیلی خیلی بزرگ دارم .
1 ) تو نوشتن خیلی خیلی وسواسیم .
2 ) خلاصه نویسیم افتضاح است ، چون به جزئیات خیلی اهمیت می دهم .
3 ) با زدن حرفهای تکراری مشکل دارم .
4 ) اومدم بگم دیدم تکراریه
...
تو فوتبال یه چیزی داریم به اسم ضد فوتبال یا وقت تلف کنی . تو وبلاگ نویسی بهش چی میگن ؟ ![]()
وقتی "خاتونک" عزیزم در آخرین پست خودش مرا دعوت به بازی "تاثیرگذارترینها" می کرد ، شاید خود هرگز نمی دانست که وبلاگ و مطالب زیبایش یکی از تاثیرگذارترین دلایل برای تولد "آن سوی مه" بود .
با احترام و تشکر از او به خاطر دعوت من به این بازی نسبتا خطیر ، خلاصه ای از تاثیرگذارترینهای زندگیم را معرفی می کنم :
قطعاً بدترین و تاثیرگذارترین واقعه برای من و هم نسلان من وقوع انقلاب 57 بود . حادثه ای که در بحرانی ترین زمان شکل گیری شخصیت اجتماعی ما باعث ایجاد تضادهای شدید فکری و ایدئولوژیکی شد . واقعه نحسی که بیان شرح کوچکی از ماجرای آن به نوشتن کتابهایی قطور منجر خواهد شد ...
در میان شخصیتها و افراد پیرامونم به غیر از پدر و مادر عزیزم که در تربیت من نقشه اول و عمده را داشتند ، متأسفانه شخص دیگری که عامدانه و عاقلانه تآثیر قابل ملاحظه ای بر من گذارده باشد نمی یابم .
اما از لحاظ فکری کتابهای دکتر شریعتی ( هرچند که اکنون بیشتر عقاید انقلابیش را مردود می دانم ) تآثیر شگرفی در شکل گیری مبانی اعتقادی من داشت . علی الخصوص نگاه زیبای عقل مدارانه و انسان محور او در زندگی .
در میان نویسندگان قطعا شیوه نگارش زنده یاد "جلال آل احمد" در دوران نوجوانی ، موثرترین بود . در میان شخصیتها و نوابغ تاریخ ایران ، مولانا با آن مثنوی اعجاب انگیز و عاشقانه و کوروش کبیر با آن نگاه متمدنانه و انسان دوستانه در صدر موثرترینها قرار می گیرند .
در میان شعرا ( هر چند که گرایش آنچنانی به شعر آنهم از نوع اصولیش ندارم ) ضمن آنکه حافظ را بی بدیل ، اما سهراب سپهری را به خاطر نگاه عاشقانه و انسانی به زندگی موثرترین می دانم .
در میان رمانها با اعتراف به اینکه متأسفانه به خاطر روحیه کم حوصله خود ، تمایل چندانی به خواندن رمانهای بلند ندارم ، رمانهای کنار رودخانه پیدرا . . و کیمیاگر کوئیلو را بیشتر موثر می دانم .
در مورد ترانه ها و سرود به طور قطع سرود "ای ایران" ساخته "روح الله خالقی" و با صدای "استاد بنان" موثرترین است .
اما در میان خوانندگان ترانه بانوی ترانه و موسیقی پاپ ایران فائقه آتشین ( گوگوش ) و در بین خارجیها Celine Dion قرار میگیرد .
موثرترین فیلم خارجی از نگاه من "پدرخوانده" ساخته فرانسیس فورد کاپولا و موثرترینهای ایرانی "هامون" داریوش مهرجویی، "خانه دوست کجاست" عباس کیارستمی و " شبهای روشن " فرزاد مؤتمن ( كه این آخری را عاشقانه ترین فیلم تاریخ سینمای ایران می دانم ) .
اما در میان وقایع زندگی به غیر از مورد اول که بیشتر جنبه منفی داشت ، از قبولی و حضور در دانشگاه که باعث تحول فکری و اجتماعی ، و مقطع زمانی کوتاهی از سال 80 که بانی تغییرات اساسی نگاه من به زندگی گردید ، نام می برم .
در پایان با اعتراف به اینکه موارد ياد شده تنها خلاصه ای از تاثیرگذارترینهای زندگیم بود ، به دلیل آنکه اكثر خوانندگان "آن سوی مه" و سعید عزیزم "مرد معمولی" دوستان مشترک ما هستند و از طرف او دعوت شده اند ، مجدداً آنها را دعوت می کنم .
ضمن اینکه "مرد بارانی" عزیز هم اگر هوس کرد در این باره بنویسد خیلی خوشحال می شوم .
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|