تبليغاتX
آن سوي مه
 
 

بعضی وقتها در میان آدمهایی که پیرامون ما زندگی میکنند یا حتی خودمان اتفاقاتی رخ میدهد که هرگز هیچکس را یارای پیش بینی آنها نیست و این اتفاقات منشاء تحولاتی میشود که منجر به تغییر مسیر زندگی همان آدمها میگردد .

 گاه آدمهایی بسیار معمولی و یا شاید پایین از لحاظ مادی و اجتماعی که به مناصبی شگرف و موقعیت و محبوبیتهای اجتماعی بالا و گاه آدمهایی با مناصبی شگرف و قدرتمندانه و یا اوج محبوبیت به حضیض ذلت میرسند.وخیلی وقتها بسیاری نه به هیچکدام از آن دو بلکه به موقعیتی خلاف تصور آنچه خود یا دیگران می پنداشته اند میرسند .

 در مورد مثال دوم بسیارش را در تاریخ نوشته اند و خوانده ایم و مورد سوم که بسیاری از ما به علت شرایط پیچیده اجتماعی به آن مبتلا بوده ایم ... اما در مورد اول تصور غالب بر آنست که این انسانهای متمایز ذاتاّ متمایز آفریده شده اند در صورتیکه بیشتر آنها آدمهایی عادی یا حتی سطح پایین ( بیشتر از نوع مادی آن ) جامعه بوده اند ، که "مجموعه شرایط" به گونه ای پیش رفته که آنها به چهره هایی سرشناس تبدیل شده اند و از آنجا که غالب این گونه افراد هیچگونه رغبتی به بیان گذشته خود ندارند تصور عوام بدانگونه که گفته شد شکل میگیرد .

 اما هدف از نوشتن این پست توسط من جستجو از نگاه خواننده در مورد این اتفاقات است که از آن به عنوان "تقدیر" نام برده میشود. و بیان مثال یا مثالهایی از آنچه که گفته شد توسط آنها و گذشته در پیرامون آنهاست که شاید برای دیگران جذاب باشد .

و اما مثالهای خودم :

روي ادامه مطلب كليك كنيد .


ادامه مطلب
  نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 18:37  توسط حميد  | 

معمولاً توي اداره جات دولتي كه مجبوري براي گرفتن يك امضاء يا يه دستور ساده حداقل يك ساعت توي صف بايستي ، صحبتهاي زيادي بين مراجعه كننده ها پيش مياد كه بعضاً شنيدنش خالي از لطف نيست .

حدود سه هفته پيش رفته بودم اداره گذرنامه شرق تهران براي صدور گذرنامه ، بعد از حدود نيم ساعت كه توي صف بودم يه بنده خدايي با ظاهر كلافه و عصباني وارد شد و بدون توجه به صف رفت توي دفتر رئيس اداره ، بعد از چند دقيقه كه اومد بيرون و رفت آخر صف وايساد ، چند دقيقه كه گذشت شروع كرد با يكي ديگر از مراجعه كننده ها صحبت كردن ، من هم كه حوصله ام سر رفته بود داشتم حرفهاشون رو گوش ميدادم ، اينطوري كه من فهميدم اون بنده خدا مدتي قبل از عيد براي گذرنامه همسرش اقدام كرده بود و بعد از حدود 2 هفته هم گذرنامه صادر شده بود و براشون پست شده بود ، گويا بعد از عيد هم اين بنده خدا تصميم ميگيره با همسرش چند روزي بره دوبي ، همه كارهاش رو انجام ميده و آماده رفتن ميشه .

روزي كه پرواز داشتن ميرن فرودگاه و تمام مراحل اداري هم انجام ميشه و مهر خروج از كشور توي گذرنامه هاشون زده ميشه ، بعد از اين مرحله يكي از مأمورها متوجه ميشه گذرنامه خانم مشكل داره ، حالا اون مشكل چيه ؟ در قسمت جنسيت به جاي Female نوشته شده بود Male ...

همونجا برشون ميگردونن و بهشون ميگن بريد مشكل گذرنامه رو برطرف كنيد بعد بيائيد ، اون هم اومده بود اداره گذرنامه براي رفع مشكلش ، قسمت جالب ماجرا اينجاست كه توي اداره گذرنامه بهش گفته بودن چون خانمت از كشور خارج شده ما نمي تونيم كاري براش بكنيم ، بايد خود شخص حضور داشته باشه ...

اون بنده خدا هم هر چي توضيح داده كه اصلاً خانمم از كشور خارج نشده تأثيري نداشته و گفتن اگر اين خانم توي ايران هست چرا مهر ورود به ايران توي گذرنامه نخورده ...

ميگفت خانمم رو هم با خودم بردم و گفتم ايشون الان اينجاست ولي باز هم گفتن تا مهر ورود به ايران توي گذرنامه اش نخوره نمي تونيم كاري براش بكنيم ...

توي بعضي از ادارات ( مخصوصاً از نوع دولتي ) گاهي اوقات به آدم مشكلاتي بر ميخوره كه خيلي ساده و خنده دار هستش ولي حل كردنش .....

پ . ن : از اين به بعد به اسم نويسنده هر پست دقت بيشتري كنيد

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 18:25  توسط سعید  | 

"پرده اول"

زمان: عصر حاضر        مکان :تکیه ای در ناکجا آباد

« قدیسه یا قدیسانی ده ها قرن پیش به درگاه معبود شتافته اند و طی سالیان در سوگ آنان داستانسرایان داستانها، و مرثیه سرایان مرثیه ها سروده اند. ودر این میان "مردان" بر "قدیسه" ها و "زنان" بر "قدیسان" و هردو بر هردویشان مویه ها کردند و جامه ها دریدند....»

 ....چشمانی از بالای تکیه بر جمعیت می نگرد: کاسب و عطار و بقال و نجار و......عیار و طرار، سینه چاک   می کنند و فرق می درانند و بر سر می زنند...

 ولحظه ای بعد : همان چشمان نگران(در حال نگریستن)، اما گریان. و لاجرم عاجز از تشخیص که در این وادی ملاک ثواب، چشمان خیس است و عقل خسیس...

...و فردای آنروز:

تکیه ها بسته می شوند و دلهای مردمان از فرط جهل شکسته،عیاران می برند و طراران می درند و کاسب و عطار و بقال و نجار و...سر در گریبان فرو می برند...

و مرثیه سرایان همچنان بر سوگ می سرایند و نوحه خوانان اشک مسکوک می ربایند.....

 

"پرده دوم"

زمان:  همان زمانه اندکی بعد       مکان:  یکی از مهندسین مشاور در ناکجا آباد

 « شب پیش و در میان بهت همگان، دوشیزه ای جوان از جمع همکاران به سوی ابدیت رخت بربسته است....در میان بانوان همکار ولوله ای برپاست.بیشتر آرام مویه می کنند و گاه شاید ضجه ای کوتاه...ودر آن میان دو مرد جوان، که  سر بر شانه هم آرام میگریند...»

...چشمانی از همه سو بر جمعیت می نگرد:معمار و کتابدار و ...مهندس و حسابدار و ....همه و همه بر همه و جستجوی چشمان کنجکاو که بر شانه های لرزان آن دو جوان آرام میگیرد..

.چشمها مات و زمزمه ها ...هیهات!!

 ...و فردای آنروز:

چشمها بسته می شوند و دلهایی و یک روح از فرط جهل شکسته. "گمانه"ها می بُرند و" زبانها" می دوزند داستانها را....قصه ها ساخته و تراژدیها پرداخته می شود..

.

"پرده آخر"

زمان :حالا      مکان : همه جای ناکجا آباد

« نوحه ها برپا و قصه ها پا برجا...همه بر کار خود مشغولند...گوشها سنگین و چشمها خیس  و عاجز از تشخیص..»

...و چشمانی باز و نگران  که می داند جنس اشکها را..

 

".آنجا که طراران در سوگ قدیسان مویه می کنند.باید که اشک بر فراق لبخند قصه باشد ... "

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 7:11  توسط حميد  | 

... اوضاع بدجور قمر در عقربه ... آخه يكي بگه آدم حسابي نونت نبود ، آبت نبود وبلاگ نوشتنت چي بود ؟ تا حالا خوب چرخ ميزدي و پست ها رو ميخوندي ، بعد هم مثل آدمهاي كاربلد هي كامنت ميذاشتي كه فلان و بهمان بعد پيش خودت فكر مي كردي كه از ميون اين همه موضوع هاي مختلف براي نوشتن ، فلاني چرا اين موضوع رو واسه نوشتن انتخاب كرده ...

... هان حالا بچش ... يه هفته اي هست كه دارم هي قيلي ويلي ميرم ... دو سه بار نزديك بود برم زير ماشين ... هي فكراي جور و واجور مثل نوشته هاي اين بيلبوردهاي تبليغاتي ميان و از توي ذهنم رد ميشن ... همكارام هم كه فكر ميكنن خبري شده ، چون هي مات مي زنم و به سوژه هاي تموم نشدنيم فكر ميكنم ... كاش ميشد يه جوري Save كردشون ... قلم برميدارم كه بنويسم ، يه ذره مينويسم ... ارباب رجوع . نه نميشه ، اداره كه جاي نوشتن نيست ... كاش يه دستگاهي بود كه فكراتو مي نوشت ... يه لحظه ياد نويسنده هاي نگون بخت سريالهاي روتين افتادم كه هر شب بايد بره واسه پخش و تو اين وانفسا مردم رو بخندونه ...

حالا فهميدم چرا اين فيلمسازهاي نگون بخت سايه منتقد ها رو با تير ميزنن ، تا اونجا كه مي دونم به غير از يكي دو تا هيچكدومشون فيلمساز خوبي از آب در نيومدن .

اوه اوه ، همه اينا به كنار با پست آخر سعيد چيكار كنم ؟ سعيد خدا بگم چي كارت نكنه . سورپرايز چي بود كه نوشتي ؟ حالا ملت همه توي خماري موندن و فكر مي كنن از چه واقعه جذابي قرار با خبر بشن ، ولي وقتي ميفهمن اوضاع از چه قراره پيش خودشون تصور ميكنن طرف لعبتيه يا يه نويسنده آنچناني هستش ، نميدونن كه با يه آدم هاج و واج مونده طرفن كه واسه نوشتن يه پست ناقابل داره دست و پا ميزنه ...

آخه مشكل اينجاست كه طرف كلي قبلاً لاف اومده و قپي در كرده كه فقط نوشته هاي خودش رو پست ميذاره ولي حالا كه وقت عمل رسيده فهميده كه نه داداش ، اونطوري ها هم كه فكر ميكرده سوژه هاش جالب و جذاب نيستن يا لااقل تو نوشتن چيز جالبي از آب در نميان و يا تكراري هستن و بايد شيوه جديدتري براي بيانش پيدا كنه .

حالا همه اينا به كنار ، تصورش رو بكن به هزار زور و بدبختي نوشتي و پست زدي و آخر سر بشيني پاي دستگاه چشمات رو ببندي و هزار تا ورد بخوني و قسمت نظرات رو كليك كني و ببيني از مخاطب خبري نيست ... واي چه حال بدي به آدم دست ميده ...

ديگه چاره اي نيست . كار از كار گذشته . مقدمه هم كه خورد . بايد يه جورايي يه كاري كرد ... منتها شما هم بايد كمكم كنيد . حتي اگر حالتون از نوشته هام بد شد ، يه شكلك هم كه شده محض رضاي اين وبلاگ نويس تازه كار بذاريد .

راستي از همه كسايي كه توي همون مقدمه منو شرمنده لطفشون كردند ممنونم ، انشالله بتونم جبران كنم ...

  نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:7  توسط حميد  | 

مدتهاست که ننوشته ام . نه آنکه نویسنده باشم نه . برای تفنن یا دلخوشی . برای ایجاد روزنه ای که اشباع و تراکم افکار به انجماد نرسد . برای اینکه گفته باشم و نوشته باشم حتی برای خودم .

برای ننوشتن دلایل بسیار و برای نوشتن شاید بهانه ای لازم بود تا زمستان دو سال پیش که پیام کوتاهی از دوست عزیزم رسید که در آن آدرس وبلاگش را برای دوستان فرستاده بود و من هم که در آن زمان فراغت نسبی از کارهای روزمره پیدا کرده بودم ، از روی کنجکاوی پای در عرصه فضای مجازی گذاردم ، اما نه به عنوان نویسنده که به عنوان خواننده ای که گاه کوتاه سخنی را به عنوان نظر در پستهای مختلف دوستان می گذاردم .

از آن زمان دوستانم بسیار مورد لطفم قرار می دهند و پیشنهاد که عرصه قرائت را کنار گذاشته و به جرگه کتابت وارد شوم و از من هم انکار و آن هم به دلایلی که گزیده اش را می گویم .

اول ، رخوت و تنبلی و شاید بی انگیزگی که آفت نسل ماست ، نسلی که گمان می برد افکارش و حرفهایش در این زمانه خریداری ندارد . نسلی که سوخته و چشم به آسمان دوخته است . نسلی که ضربات روزگار نایی برای حرکت امیدوارانه اش نگذارده است و بخار گفتن را نه بر شیشه می دمد که به ناچار از چشمهای سردش می بارد ، که شیشه روزگار سخت مشجر است و ناصاف ...

دوم آنکه اصالتاً آدم منتقدی هستم و گرایشی ناخواسته به سمت سیاست که می تواند موجبات دردسر را فراهم کند .

و سوم نگرانی از این موضوع که نتوانم توالی مطالب را در زمانهای نزدیک حفظ کنم و نتیجتاً مخاطب را از دست بدهم و دلایل دیگر که گفتن و نوشتنش مثنوی هفتاد من کاغذ است ...

و اما حال و هوا و وضعیت بغرنج امروز از طرفی و اصرار از سر لطف دوستان عزیزم بهانه لازم را به نوعی ایجاد کرده است و امیدوارم که موفق به ایجاد ارتباط شوم تا انگیزه های ادامه راه فراهم شود .

 و اما به نکته هایی باید اشاره کنم . اول آنکه حقیر هیچ گونه ادعایی در زمینه نگارش ، ادبیات و شعر ندارم و اگر هر از چند گاهی شعری یا متنی از طرف خودم نوشته می شود که با اصول و قواعد شناخته شده متفاوت است تنها چکیده طراوشات افکار است و لا غیر .

دوم سعی می کنم نوشته ها تا جای ممکن انتخابی و گزیده نوشته های دیگران نباشد و صرفاً بازگوکننده عقاید حقیر باشد .

سوم آنکه موضع من در مورد خانمهای گرامی از موضع احترام و لا ادری ( نمی دانم ) است و اگر در متنی برداشتی از غیر واقعی بودن تصورات من داشتند مصرانه می خواهم که تذکر دهند  و از همه دوستان می خواهم که انگیزه حرکت را با نظرات خود مخصوصاً از جنس بی رحمانه اش فراهم نمایند .

و در آخر اگر نبود محبت بیش از حد دوستانم شاید هرگز وارد این عرصه نمیشدم ، علی الخصوص سعید عزیز که قرار است پشتیبانم باشد و میثم عزیز که مرا شرمنده الطافش می کند .

  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 20:6  توسط حميد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM