تبليغاتX
آن سوي مه
 
 

يك ) حتماً براي شما هم پيش اومده كه وقتي داريد مسيري رو پياده ميريد به ماشيني بربخوريد كه روشن نميشه و راننده اش از شما بخواد كه ماشين رو هل بديد ، براي من كه خيلي پيش اومده ، اگر حوصله داشته باشم كه ميرم و كمكش ميكنم ولي اگر حوصله نداشته باشم ترجيح ميدم راهم رو كج كنم و از يه مسير ديگه برم ، داستان اين وبلاگ هم يه جورايي شبيه اون ماشيني شده كه خيلي وقته حركت نكرده و حالا استارت نميخوره ، حالا بماند كه چرا ولي مثل دنياي واقعي ، اينجا هم تقريباً همينطوره ، فقط فرقش اينه كه اينجا بايد وبلاگ رو آپديت كني ...

دو ) مدت نسبتاً زيادي بود كه اينجا هيچ خبري نبود و حميد چيزي نمينوشت ، من هم خيلي بهش گير مي دادم كه چرا هيچي نمينويسي و از اين حرفها ، هميشه هم اين آقا حميد يه بهونه اي توي آستينش داشت كه منو دست به سر كنه ، من هم ديگه زياد پيگير نشدم تا اين كه چند روز پيش فهميدم بعله ، زير گوشمون داره اتفاقاتي ميفته كه ما بي خبريم ...

سه ) راستش هيچوقت از اين تعارفها و تبريكهاي مرسوم خوشم نميومده ، جمله ها و كلمه های تكراري كه روي زبون همه هست ، هميشه دلم ميخواد چيزي بگم كه بتونه اون احساسي رو كه در اون لحظه دارم كامل نشون بده كه اكثر اوقات هم چيزي پيدا نميكنم ، به خاطر همين هم هميشه زمانی که میخوام به کسی تبریک بگم دست و پاي خودم رو گم ميكنم و آخرش سوتي ميدم ...

اگر با اين همه مقدمه چيني كه كردم هنوز متوجه نشديد كه چه خبره بايد عرض كنم خدمتتون كه بعله ، آقا حميدِ ما رسماً به جرگه متأهلين پيوسته ...

هيچوقت يادم نميره وقتي اين خبر رو بهم داد ، حالي بهم دست داد كه به قول دوست عزيزمون سهراب ، اگر خودم عروسي ميكردم اينقدر خوشحال نميشدم ...

در هر حال ، بازگشت به قسمت سوم ، اينجا هم نميتونم تبريك درست و حسابي بگم ، همونطور كه وقتي حميد خبر رو بهم داد چيزي نتونستم بگم ، فقط ميتونم بگم هر دوي شما رو خيلي دوست دارم و اميدوارم هميشه شاد و خوشبخت در كنار هم باشيد ...

پ . ن : ندارد . ( یعنی اول داشت ، ولی حالا ندارد ) ...

  نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 20:41  توسط سعید  | 
 

بزرگترین فریب قرن!

 پ.ن: صدای زوزه های سرخوشانه می آید.

  نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 7:11  توسط حميد  | 
FACE BOOK هم  فیلتر شد! اینهم از آستانه تحمل دولت مهر ورز!

 

  نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 18:38  توسط حميد  | 

اردیبهشت همیشه یهترین ماه من بود. سرشار از روحیه و انرژی مثبت. امسال که هوا هم مزید علت شده بود و لذت این ماه را دو چندان کرده بود. اوایل ماه به فکر این افتاده بوده بودم که سر و شکل دیگری به وبلاگ بدهم و در ذهنم تولد وبلاگ را بهانه کرده بودم تا از آن به بعد این مهم را جامه عمل بپوشانم.

... اما از آنجا که همیشه روزگار ناغافل غافلگیرت می کند، آمد بلایی که تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد.

ماجرا با یک تب خفیف شروع شد. عصر پنجشنبه دهم اردیبهشت ماه. تا جمعه عصر تب ادامه داشت و به تصور همین مرضهای ویروسی جدید بیماری را پایان یافته تصور کردم. شنبه به خیر و خوشی گذشت تا شب که باز تب برگشت. یکشنبه را در خانه ماندم و عصر هم به درمانگاه رفتم که بیماری حساسیت فصلی!! تشخیص داده شد و دارویی هم جهت رفع آبریزشی که نداشتم تجویز شد!

دوشنبه دوباره برگشتم سر کار. خیلی سر حال نبودم اما مشکلی هم نداشتم. صبح سه شنبه اما آغاز ماجرا بود. وارد بخش خودمان که شدم و دستگاهم را که روشن کردم گُر گرفتم و نفسم به شماره افتاد. دیگر جای فکر کردن نبود. باید کاری می کردم...(اگر دقت کرده باشید از این روز به بعد در نت خبری از من نشد)

 از آن زمان تا الان که دارم می نویسم وقایع دردناکی بر من گذشت که بیشتر بخاطر ضعف نظام بهداشتی درمانی اسف بار کشوری بود که تازه اینجا پایتخت ومن از بهترین مراکز درمانی آن استفاده می کردم. روزها در تب 40درجه سوختم با فشار خون 8 روی 6 و بدن درد شدید و تا پنج روز هیچکس نفهمید که این درد بی درمان ما چیست. تا عاقبت یک دکتر حاذق و با تجربه تشخیص داد که باید از ریه هایم عکس بگیرم. چیزی که هیچکدام از اطباء گرامی سابق به صرافت آن نیافتادند. و عکسها در روز سه شنبه یکهفته بعد از شدت گرفتن بیماری نتیجه داد. تشخیص :

بیماری ذات الریه! یعنی بیماری که تشخیص دیر هنگام آن می تواند مرگ آفرین باشد! بهمین راحتی...

از سه شنبه در بیمارستان بستری شدم و خدا رو شکر درمان نتیجه داد و خطر بر طرف شد و الان که می نویسم در خانه دوران نقاهتم را طی می کنم و نتیجه مهم اینکه تا ابد یادم خواهد ماند که برای بیماریهای ساده هم از پزشک با تجربه کمک بگیرم و مهمتر آنکه هیچ چیز در دنیا ارزشمندتر از سلامتی نیست.

وقتی امروز در مورد این بیماری در اینترنت مطالعه می کردم دقیقا نشانه های بیماری همان نشانه هایی بود که من داشتم و جالب آنکه چهار پزشک از پنج پزشکی که مرا معاینه کرد این علائم را تشخیص نداد و خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

پ.ن: از همه دوستانی که طی این مدت چه نگرانم شدند و چه از دستم دلخور شدند عذر می خواهم. و تشکر از همه آنها که به یادم بودند.

پ.ن.۱: شانزدهم این ماه این وبلاگ در اوج مظلومیت دو ساله شد. تولدت با تاخیر مبارک وبلاگ عزیز مظلوم من.

  نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:28  توسط حميد  | 
نمی خواستم سال جدید رو اینطور شروع کنم اما:

تو مملکتی که فیلمی که - کارگردانش سردسته گروه فشاره و دانشجوهای بدبخت رو از طبقه سوم پرت می کنه پایین- سه میلیارد فروش می کنه، چه حرفی برای گفتن باقی می مونه!؟ 

  نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 11:38  توسط حميد  | 
 از چند روز پيش براي يادداشت آخر سال چندين پست نوشتم كه هيچ كدام راضيم نكرد. پس تصميم گرفتم كه خلاصه كنم:

 امسال سال متفاوتي بود براي من و در مجموع سال بدي نبود. اگر بخواهم به رسم آقايان كه نامي بر سال مي گذارند و در و ديوار را پر مي كنند از نام ساختگيشان، نامي بر امسال خودم بگذارم قطعا سال " بيم و اميد" بود براي من.

وقايع تلخ و شيريني بر من گذشت امسال كه براي بار اول تجربه اش مي كردم و جالب آنكه بخاطر مسائلي نه تلخهايش را توان گفتنم بود و نه شيرينهايش را! و اين يكي خودش تلخترين بود.

بهار در پيش است و اين محبوب ترين فصل من بايد لعاب خوش در وبلاگم داشته باشد. براي همين، دل را پر مي كنم از آرزوهاي قشنگ و رنگارنگ براي همه مردمان وطنم و به شوق، تمنا مي كنم سربلندي اين نگين درخشان سرزمين را.

 و از مهربان پرودگار ميخواهم كه رنگين كمان سعادت را در پرتو نور همت مردمان و باران لطف جاودانش  در افق ايران عزيزمان بگستراند.

و در انتها آرزوي سالي پربار و مملو از شادماني براي همه دوستان مجازيم كه در همه احوال شريك غم و شادمانيم بودند.

                                                نوروزتان مبارک                                     

                                        بهار.jpg-20261
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 9:28  توسط حميد  | 

در باره ننوشتنهايم هميشه و مكرر توضيح داده ام. براي همين ديگر زياد توضيح نمي دهم. اينبار دلم خواست يك مرخصي طولاني به خودم بدهم و زمانش به آن اندازه باشد كه دلم براي نوشتن تنگ بشود. و خيلي زود اين اتفاق افتاد اما ...

اما در زندگي زمانهايي هست كه مسدود مي شوي. دلت مي خواهد سياسي بنويسي كه بهايش برابر است با خريدن دردسري بزرگ به قيمت سر. مي خواهي از دل بنويسي مي ترسي ديگران را دچار صفتهاي پسوند و پيشوند دارش كني. ميخواهي طنز بنويسي سوژه اي جز تراژديهاي بزرگ پيدا نمي كني. حتا از اتفاقات خوب هم نمي تواني بنويسي چون مطمئن نيستي اين اتفاقات براي ديگران خوشايند باشد. خيلي چيزها هم قابل وصف نيستند. تجربه هايي گاه تلخ و گاه شيرين. مثل آنكه بخواهي درد را وصف كني يا عشق را توصيف.

 پس باز سكوت مي كني...

اما نكته اي براي گفتن ماند. اينكه همه ما وقتي در شرايط سخت قرار مي گيريم با همه ادعايمان آنقدر بي اعتقاد و بي اعتماد مي شويم كه بسياري از تجربه هاي خوب گذشته را فراموش مي كنيم. دلمان ميخواهد معجزه اي بشود و بشويم كانون توجهات كائنات. اما نمي دانيم داستان دنيا ميليارها كاراكتر دارد با نقشهاي گوناگون و دوربينش بعد از حركتهاي سريع و بسيارش بالاخره روزي ما را در كادر "كلوزآپ" ش خواهد گرفت. دير يا زود بايد آماده بود.

 

  نوشته شده در  جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت 12:37  توسط حميد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM