تبليغاتX
آن سوي مه

«  مـــــــــــــــــــــــــــرز »

 

به مرز كه ميرسي، به سيمهاي خاردار و برجهاي بلند ديده باني و به سكوت وهم انگيز، حس غريبي از ترس به جانت مي افتد. آب يكي است، خاك يكي و هوا هم. اما آن طرف مال تو نيست،غريبه است. انگار آن خط چين نامانوس توي نقشه همه چيز را بهم ريخته است، فقط و فقط چند متري آنطرفتر.

 همه جاي دنيا مرز با ترس همراه است. خط چين محكم تعلقات كه به شدت حفاظت مي شود. مگر آنكه بيشتر تعلقات دو سوي مرز يكي شده باشد.

در حدود انساني اما، مرزها پيچيده تر و وهم انگيزترند. آنجا كه به جهت نياز، هوس گسستن مرزها را مي كني، در وحله اول به خودكشي مي ماند، مثل كسي كه بي هيچ گذرنامه اي قصد عبور از مرزها را مي كند. بي آنكه بداند قوانين حاكم بر آن سرزمين و تعلقاتش چگونه است و فقط به جهت رسيدن به جذابيتهاي احتمالي خود را به خطر مي اندازد. بارها تحقير مي شود، شكست مي خورد و در نهايت يا پيروز مي شود يا در چرخه يافتن مرزهاي قابل عبور مي ماند.

و در اين ميان عده اي مرزهايشان روز به روزبا گذشت زمان محكمتر مي شود. آنان با همه جذابيت حدود ديگران و خواستن ذاتي براي رسيدن به آنها، تنها از گزند از دست دادن تعلقاتشان هميشه در وادي خويش مي مانند و ديگران را نيز جز به صورت محدود به مرز خويش راه نمي دهند. يا عاشق نمي شوند يا فكر مي كنند عاشق مي شوند. چون عشقشان هم در محدوده خودشان مي ماند. يعني بيشتر عاشق خودشان هستند تا ديگري و غالبا نيز ديگران را با شرايط پيچيده شان پشت مرزهاي خود نگاه مي دارند.

آنها شايد هميشه مرموز و جذاب بمانند اما روحشان تشنه است و تنها لذت اشتياق ورودشان به مرزهاي ديگران و حضور ديگران به مرزهايشان، چون سراب مهلكي  آنان را در مستي  آب عقيم مي گذارد. هم مي گدازند و هم گداخته مي شوند... اما آن زمان كه ديگر نه شعله اي در كار است و نه نايي براي دميدن...تنها نفس مي كشند، اما گويي مدتهاست كه در آرامش بی آسایش خویش مرده اند...

 

پ.ن: نشد كه بشود. متن را مي گويم.دلخواهم نشد.
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 19:14  توسط حميد  | 

« عجـــــــــــــــز»

 

يك درد بي درماني گاه گاهي به سراغم مي آيد كه در نوع خودش ناشناخته و كم نظير است.  در اوج انرژي و سلامتي، ناگهان درست مثل لاستيك ماشيني كه سوزنش را باز كرده باشند پنچر مي شوم . خالي خالي خالي. آنقدر سست مي شوم كه در دم، دلم مي خواهد بخوابم. يك سكوت ناگهاني و بي مقدمه و يك دلتنگي غريب كه گاه چند روزي هم طول مي كشد.

بارها شده به دليل اين حالت غريب فكر كرده ام، بارها مرور كرده ام همه لحظات گذشته را كه شايد حرفي، نكته يا رفتار آزار دهنده اي بيابم دليل اين كسالت، اما هربار نيز جوابي نمي يابم.

در جواب اين سئوال اما، ظريفي مي گفت : شك نكن كه براساس قوانين متافيزيك به حتم در آن مواقع تو در حال زايل كردن انرژيي از افراد ديگري هستي از همان جنس، بدون آنكه بداني. آنقدرهم جدي مي گفت كه با همه ملموس نبودن، دليلش ناخودآگاه برايم قابل باور بود چون از لحاظ تجربي هيچ دليل ديگري براي آن نمي يافتم.

بر اساس همين باور فكر مي كردم آيا هيچ انديشيده ايم گاه بي آنكه بخواهيم و بدانيم دلتنگ مي كنيم، حسرت و حسادت مي افكنيم، دل مي بريم و دل مي شكنيم و بهمين منوال در سكوت سختمان، دلتنگ مي شويم، حسادت مي كنيم و حسرت مي خوريم و دل از كفمان مي برند دلربايان و بي صدا دلمان مي شكنند.

شايد اين دردهاي مرموز و خواهشهاي عقيم دور تسلسل بي پايان همين چرخه باشد. شايد اين عجز و سستي از جنس همان نيازي باشد كه ديگراني طالب آنند. و شايد آن چشمهاي مات و مبهوت كه در پس نگاه خود جلوه روياهاي دست نيافتني مي بينند، وارث شكست آن نگاههاي پرتمنايي باشند كه ازعجز براي خود قصه هاي هزار و يك شب مي بافند.

اما با فرض صحت اين موضوع تا كي بايد اسير چرخه اين طلسم ماند؟ تا كي بايد نهيب خموشي بر سر دل برآورد و دلخوش معجزه ها ماند؟ آنزمان كه قواعد دنيا ما را در مسائل حل شدني نيازمند معجزه مي كند، يا پاي غرور در ميان است يا ترس از عبور. يا بايد خواست، يا بايد گذشت. "معجزه" سلاح توانمندان است و گرنه "عجز" تنها در حروف بنيان آن است.

 

پ.ن: بارها شده که در فهم پستهای دوستان یا کم می آورم یا اصلا نمی فهمم. دلیلش هم مشخص است چون در واقع نگاه آن شخص و برداشتش از آن موقعیت بخصوص و توصیفش خلاصه شده جزئیات بسیاری است که خودش می فهمد و مهم هم همین است که در لحظه توانسته آنرا بیان کند. اگر شما هم در بعضی از پستهای من دچار این مشکل شدید اصلا مربوط به فهم شما از موضوع نمی شود، حضور شما از هر چیز برای من مهمتر است .خوشحال می شوم برداشت خودتان را بنویسید یا نهایتا خصوصی بپرسید تا توضیح بیشتری بدهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:28  توسط حميد  | 

« توجيه مثبت»

 

بسياري از مشكلات روحي كه ما به خود تحميل مي كنيم آنقدر بي ارزشند كه با اندكي تحمل و تفكر مي توانيم از آنها عبور كنيم.

بیشتر مشكلات روحي ما مربوط به ارتباطات ما با ديگران مي شود. تنشها، دلخوريها، جر و بحثهاي بيهوده و سوء تفاهمات همگي به سان خوره هايي به روح و جانمان مي افتند و روانمان را فرسوده مي كنند.

در همه اين موارد نكته اي را كه ما فراموش مي كنيم اينست كه ما بيش از آنكه طرف مقابلمان را بيازاريم، سوهان به اعصاب و روان خودمان مي كشيم و دنيا را به كام خود تلخ مي كنيم. بذر كينه مي كاريم و عذاب سخت برمي داريم.

بارها شده وقتي كاري را بر خلاف ميل ديگران انجام مي دهيم و پيش زمينه منطقي براي رفتارمان نداريم به "توجيه" روي مي آوريم و سعي مي كنيم اندكي از بازخورد ديگران بكاهيم و البته گاه اين توجيه شايد خيلي هم غير منطقي نباشد اما در هر حال تا حدودي ما و ديگران را سبك مي كند و گاهي نيز ما را از عواقب برخورد مصون مي كند.

حالا كه اين پديده "توجيه"، كاربردي "تنش زدا" براي رفتارهاي نا مطلوب ما در قبال ديگران دارد و  پذيرش آن را از ديگران طلب مي كنيم چرا سعي نمي كنيم با توجيه رفتار ديگران در قبال خودمان از روحمان تنش زدايي كنيم.

اشتباه نشود، اين توصيه به معناي تحميق خود نيست بلكه جستجوي منطقي براي يافتن دلايل متعدد رواني بوجود آورنده رفتار نامطلوب شخص مورد نظر ماست و پاسخ اين سئوال كه اگر خودمان جاي او بوديم چگونه رفتار مي كرديم؟

همچنین، اين كار تاييد رفتار به ظاهر نامناسب شخص مورد نظر از نگاه ما نيست بلكه ايجاد بستري مناسب براي تقويت حس گذشت و دوست داشتن در مقابل تبديل ذهن به كشتزار بغض و كينه است.

وقتي ما مي بخشيم و فراموش مي كنيم قبل از آنكه در حق طرف مقابلمان خوبي كرده باشيم، ارزشمندترين سرمايه زندگي كه همان روح و روان ماست را از شر آفتي بزرگ رهانده ايم. هرچه دايره خطاهاي قابل گذشت ديگران را افزايش دهيم به همان نسبت بر وسعت آرامشمان مي افزاييم.

كمي با خود بيانديشيم. براستي چند درصد دلخوريها آنقدر ارزش دارد كه فكر ما را درگير افكار انتقام جويانه و منفي كند، ما را از لذت ارتباط محروم و باب نامطلوبي را در ذهن ما براي هجوم افكار غالبا غير انساني بگشايد.

 همه رفتارهايي كه ريشه رذالت و شيطاني ندارند، قابل بخششند و گذشت. بسياري از سوء تفاهمات هم همينطور.

ذهن ما  مامن افكار ماست و دلخوريها و كينه ها زباله هاي آن. بياييد آنرا به زباله دان تبديل نكنيم.

 

   پ.ن: این پست تنها بیان یک دیدگاه است و موضوعیت خاصی ندارد.

پ.ن.غیر مرتبط : روز مادر به همه مامانای مهربون و دوست داشتنی و خانمهای محترم مبارک.

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 21:57  توسط حميد  | 

« سفـــــــــــر نما »

بعد از رسیدن سفر می خواستم مفصل از وقایع آن بنویسم اما بخاطر اتفاقاتی که بلافاصله رخ داد دیگر آن حس وهیجان برای نوشتن از بین رفت.

از میان عکسهای شهر دیدنی"مارماریس" محل سفرمان چندتایی را انتخاب کردم که به دلیل کم کردن سایز کیفیتش مثل اصل نیست. امیدوارم که موقعیت سفر به مناطق دیدنی برایتان همیشه مهیا باشد.

  

پ.ن:شهر ساحلی "مارماریس" واقع در جنوب غربی کشور ترکیه قرار گرفته.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 18:40  توسط حميد  | 

«  یکی می مرد زدرد بی نوایی... »

 

نوشتن دل و دماغ می خواهد که اصلا ندارم.از صبح تا حالا حداقل هفت یا هشت چیز مختلف نوشته ام و پاک کرده ام. حواسم که اصلا سرجایش نیست. در این چند روز فکر کنم ده باری چیزهای مختلف را یا جا گذاشته ام یا فراموش کرده ام. صدای گریه تمام نشدنی این بچه همسایه هم که دارد مرا به مرز جنون می رساند. فکر کنم این بچه دو وضعیت بیشتر ندارد. یا خواب است یا گریه می کند. درست مثل این عروسکهای صدادار. حتا وقتی غذا می خورد صدای جویدن و گریه کردنش با هم قاطی می شود!! ظاهرا حنجره این بشر را از سیم بکسل تنیده اند. از میان کلمات فارسی هم ظاهرا دو کلمه "بابا" و "بده" را بلد است و و هر کدام را روزی بیش از دوهزار بار تکرار می کند.

معمولا وقتی حال و حوصله نداری اتفاقات بامزه ای رخ می دهد. مثلا بهنگام راه رفتن انگشتان پایت محکم میخورد به پایه میز یا صندلی، یا روغن غذا یا سس  می ریزد روی لباس روشنت، یا به مهمانی دعوت می شوی که از سر رودربایستی باید در آن حضور پیدا کنی و از بد حادثه صاحبخانه در آن میهمانی نقشه هایی برای تو دارد. یعنی ترشیده ترین فرد ممکن در خانواده اش را برای تو در نظر گرفته و تو هم بیخبر از همه جا به هر سمت که نگاه می کنی یا با لبخندهای عشوه ناک عروس آینده مواجه می شوی یا با تعریف های غلو شده صاحبخانه از خودت و خودش (منظور طرف مربوطه) و تو هم مجبور لبخندهای زورکی سه در چهار تحویل بدهی در حالیکه فکر و ذهنت درگیر سوزنهای دردناک سرم های پدر و نگاههای منتظر مادر در خانه است.

در محیط کار هم یک دفعه همه با هم حوادث تعریف نشده و هیجان انگیز پیدا می کنند و تو هم که سابقه گوش بودنت عالیست از سر ناچاری مجبوری به حرفهای پر هیجان آنها به هزار بدبختی با چشم گشاد و دهان باز عکس العمل نشان بدهی. یا توی بیمارستان لای درب آسانسور بمانی، از صد نفر بابت سوغاتی متلک بشنوی، ساعت دوازده شب که به خانه می رسی ریموت کنترل در گاراژ خراب می شود و کلی علاف پیدا کردن یدک می شوی و دهها حادثه بانمک دیگر...

این هم از عجایب خصوصیات من است که در ناخوشی به شدت طنزم گل می کند. از صبح به شدت درگیر نوشتن متنی جدی بودم، اما این از آب درآمد.می بخشید.

 

پ.ن: آهای کائنات، جان مادرت می شود بی خیال این زن گرفتن ما بشوی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 23:41  توسط حميد  | 

« ضعف »

 

ضعيف شدم. اين را از بيماري پدر فهميدم.هيچگاه اينچنين اختيار از كف نداده و مستاصل نشده بودم. دلايلش را هم خودم خوب مي دانم. در اين چند ماه حوادثي گذشت كه به شدت اعتماد بنفسم را كاهش داد.البته نه اينكه بد گذشته باشد كه بالعكس بيشتر حوادث خوب بود. اما چند چيز زياديش هم خوب نيست که دوتایش را می گویم.

اول وابستگي :

مدتهاست كه زمان بيشتري را در كنار خانواده هستم و بخاطر شرايط سني پدر و مادرم وقت بيشتري را در كنارشان مي گذرانم و بالطبع سواي مسائل فرزندي، وابستگي بيشتري به آنها پيدا كرده ام و يك جور حس مسئوليت بيشتر، كه چند سال پيش، شايد به خاطر شرايط سني، و حضور ديگر برادرم در خانه همچنين وضعيتي  كمتروجود داشت. يعني هم آنها جوانتر بودند و هم من به دركي كه الان رسيده ام نرسيده بودم.

دوم عدد شناسنامه ونداشتن هماهنگي روحي با آن :

كه اين يكي لامصب بد دردي است مخصوصا اگر مثل من داراي دوستاني باشي كه چندين سالي كوچك تر از خودم هستند و هم دوستشان دارم و در ايجاد ارتباط نسبتا موفقم اما از طرف ديگر مشكلاتي كه از اختلاف نگرش من به مسائل از يك سو براي من پيش مي آيد و از سوي ديگر مواردي كه گفتنش زياد به صلاح نيست و گاه گاهي تلويحا به آن اشاره مي كنم، باعث مي شود دچار تناقضي آزار دهنده شوم.

در هردوي موارد بالا كم كردن آنها تقريبا سخت يا شايد محال است مخصوصا در مورد دوم. وقتي وابسته مي شوي زمان حكم حلقه هاي زنجير را پيدا مي كند. با گذر آن زيادتر مي شود و محكمتر.در دومي هم گذر زمان مي شود قالبي كه هر لحظه تنگتر مي شود. قالبي از بايدها و نبايدها. قالبي كه بيشتر از آنكه جسمي باشد روحي است و منتج از شرايط عرفي است. هر چه سعي مي كني در آن قالب كه هر روز نيز تنگ تر مي شود نگنجي، آن عدد لعنتي آخر كار خودش را مي كند. مگر آنكه آشنايي چيزي در ثبت احوال داشته باشي و او معجزه اي كند!!

جدا از شوخي هدف از گفتن اين حرفها فقط اين بود كه بگويم بعضي چيزها در عين اينكه مطلوبند، عوارض جانبي هم دارند و اگر در پروسه زمان مديريت نشوند و از آنها غفلت كنيم دردسرآفرين مي شوند. وابستگي زياد انسان را قفل مي كند. به خانواده، به دوست،كار،سرزمين يا هر چيز ديگري. يا وقتي به دوراني از عمرت وابسته مي شوي و نمي تواني از قالبش خارج شوي همان عددهاي لعنتي سوهان روحت مي شود و بالاخره جايي خفتت مي كند و گند مي زند به اعتماد به نفس كاذبي كه براي خودت ساخته بودي.

بيماري پدر تقاص غفلت من نبود اما تلنگري بود پس از مدتها كه بفهماند كه شرايط هميشه بر وفق مراد نمي ماند. در هر خوشي يا ناخوشي هميشه بايد در لحظه زيست و دانست كه آنچيز كه روياهايمان را بر باد مي دهد غفلت است.

 

پ.ن.1: حال پدر رو به بهبود است. انشالله به زودي مرخص ميشود. صميمانه از همه دوستان عزيز و گرانقدرم به خاطر ابراز همدردي و همياري تشكر مي كنم. از خداي مهربان براي همگي و خانواده هاي محترم آرزوي سلامت و سعادت مي كنم.

پ.ن.2: دو اتفاق در دنياي مجاز بسيار باعث ناراحتيم شد. يك، اينكه يكي از دوستان بسيار عزيز مجازيم وبش را پاك كرد و اصلا خبري از او ندارم. دو، يكي دو نفر ديگر از همان عزيزانم ظاهرا دل و دماغ سرزدن به دوستان را ندارند. دلم برايشان تنگ شده لطفا تجديد نظر كنيد، خواهشا.  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:53  توسط حميد  | 

بالاخره در گردش چرخ روزگار دور روزهای بد هم فرا رسید.

دیروز آمدم. اول صبح و خسته خسته به خاطر کم خوابی شب قبلش. استراحتی کردم تا ظهر از سفر رویاییمان برایتان بنویسم و شما را در هیجان و شادی زایدالوصف یک هفته مسافرتمان سهیم کنم.

اما دقیقا ظهر دیروز حال پدر بد شد و تا همین الان که برای استراحتی کوتاه به خانه آمدم درگیر مسائل بیمارستان و دارو و درمان او بودم.

مرا می بخشید اگر تا چند روز آینده نمی توانم به شما سر بزنم. از همه دوستان عزیزم که پیگیر آمدنم بودند و در پست پیش مرا شرمنده لطفشان کردند صمیمانه تشکر می کنم.

 محتاج دعایتان هستم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:47  توسط حميد  |